پیام شما🦋
......
سلام من تازه عضو کانالتون شدم این محدثه خانوم چه کسی هستن
.......
سلام،
شهیده محدثه اقدسی
جز شهدای جنگ 12 روزه تحمیلی هستن که به همراه پدر و برادرش به شهادت رسیدن در تاریخ 1404/3/23
مشهد مقدس و در حرم امام رضا(؏) دفن شدن...
من و فاطمه خانوم جز دوستای نزدیکش بودیم پیام سنجاق رو در این باره مطالعه کنید🙃🌿
« دࢪ ݼوالـے پࢪواز » 🕊🌿
کار سختی نیست... • مثلا بیایم فکر کنیم محدثه حالش خوبه مثلا فکر کنیم محدثه رفته یه شهر دور مثلا فکر
مثلا محدثه الان زیر اون قبر نیست...
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بینش یکی مال دنیا و ...✍
بینش دیگری :
«شهادت و سربازی ولایت ...🇮🇷»
« دࢪ ݼوالـے پࢪواز » 🕊🌿
مثلا محدثه الان زیر اون قبر نیست...
فکرکنبری
گلزارشهدا . .!
رویقبراروبخونیوبرسی
بهیهشهیدهمسنت ..(:
اونوقتهکهمیخوای
سربهتنتنباشه ..!
ارهرفیقهمسنوسالای
ماشهیدشدنبعدما
هنوزتوفکرگناه کردنیم!( 💔
#ٺـݪـنـگر
شفاعتت میڪنہ اونشہیدۍ
ڪہ موقعگناه میتونستۍگناه ڪنۍ؛
ولۍ بہحرمترفاقتباهاشڪنارگذاشتی...:)
"🙃❤️"
رفیق شهید معجزه میکنه مطمئن باش رفیق:))
#شهیدانه
نحوه خواندن نماز آیات
🔹 نماز آیات در هنگام کسوف، خسوف، سیل و زلزله و... واجب میشود که دو رکعت است و هر رکعت پنج رکوع دارد و به دو شیوه خوانده میشود.
#اینفوگرافیک
✍ #چریک_انقلابی
📌به کانال #چریک_انقلابی بپیوندید 👇🏻
@charik_Enghalabi
#خاطره_از_شهیده
محدثه همیشه وقتی میخواستن برن مشهد با ماشین به دلیل اینکه راه طولانی بود گرگان میومدن و خونشون که اینجا بود استراحت میکردن،
و همیشه وقتی 10*15 دقیقه داشتن برسن به گرگان زنگم میزد
هنوز هم وقتی آخرین دفعه زنگ زد رو یادمه🥲:
ساعت نزدیک 10 شب بود
زنگ که زد، بعد سلام و احوال پرسی گفت(ریحانه خونه ای؟)
بعد من اونجا با ذوق و شوق هل شده بودم گفتم (آره، محدثه گرگانی، اومدی گرگان، کجائی الان)
محدثه هم گفت یه ده دقیقه کمتر میرسیم اونجا
و من سریع شروع کردم دور اتاقمو جمع و جور کردن.
که زنگ آیفون زده شد
ورداشتم و گفتم اومدم
، دوویدم سمت در
همیشه وقتی میومد فاصله از در تا حیاطمون رو بدو میرفتم با اینکه کم بود
در و باز کردم پریدم بغلش
دو سه دقیقا ای همونجوری بودیم
دلم واقعا براش تنگ شده بود❤️🩹🫂
اومدیم و توی حال نشستیم، همیشه تیکه کلام محدثه این بود وقتی میومد این چند وقت خونمون:(خب یکم بگذره یخمون باز شه)
و دو دقیقه بعد دستشو میگرفتم میرفتیم تو اتاق میشتیم به حرف زدن
آخرین سری که اومده بود نزدیک ساعت 1 بود مامانش اومد
یکمی توی حیاط با مامانم صحبت کردن و من ازون ور به محدثه میگفتم:(برو به مامانت بگو بیاد تو بشینه یکم دیگه باهم صحبت کنیم)
خلاصه بعد ده دقیقه بلاخره از هم دل کندیم و محدثه رفت...
و من نمیدونستم که این آخرین دیدار ما میشه...
باز هم اون جمله""
«و اما عزیز من کاش آن روزی که خداحافظی کردیم، محکم تر بغلت میکردم»