eitaa logo
قلمدان
14 دنبال‌کننده
33 عکس
2 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
بزودی سفرنامه اربعین بارگذاری می شود. هر چند ثبت کردن تمام لحظات کار سخت و نشدنی است چون زاویه قلم بخش هایی از ماجرای حضور را می نویسد و بخش های دیگر از مسیر نوشتن جا می مانند. پرده_اول پرده_دوم پرده_سوم پرده_چهارم پرده_پنجم پرده_ششم پرده_هفتم پرده_هشتم پرده_نهم(قسمت اول) پرده_نهم(قسمت دوم) پرده_نهم (قسمت سوم) پرده_دهم (قسمت اول) https://eitaa.com/Qalamdan/100
🕌📝 روایت های اربعین و سفرنامه
روایت اربعین 1⃣ پرده اول 🕟ساعت 4 و 20 دقیقه صبح 📆 روز یک شنبه 4 مرداد 405 منتظر صدای زنگ گوشی، بودم. تا خواب را از چشمانم بردارد. بخاطر درد معده، و خستگی راهی که شب قبل از قم به سمت قزوین طی کرده بودیم، خستگی راه بر درد بدن اضافه شد. انگار دو تا دوست صمیمی دست بهم دیگر داده بودند تا خواب را از من بگیرند ولی هر طور که بود باید تلاش میکردم تا بعد از نماز صبح یه چند دقيقه ای کوتاه بخدابم. تازه خوابم برده بود. 📱صدای زنگ گوشی انتظار من را پاسخ داد. آقا مسعود. همسفر کربلا،طریق الحسین علیه السلام. بسختی چسمانم را در هم فشردم تا بتوانم پلکهایم را کنار بزنم و تلفن را پاسخ بدهم. بعد از سلام و احوال پرسی سریع و کوتاه، تنها جمله ای که گفت، تا 15 دقیقه دیگر سر کوچه شما می آئیم، اماده باشید. تلفن را با یک بله تمام کردم. 🧕خانم من مثل همیشه همراه و همدل، در همه جا کنارم، از سختی تا راحتی، از خوشی تا ناراحتی هایی که برخی مواقع در زندگی هر کسی احتمال دارد رخ بدهد،کنارم نشسته و همراهی میکند. ✅ باز مثل همیشه کوله اربعینی من را آماده میکند. از چفیه تا لباس، داروی سنتی روغن و سرکه سیب و نمک.... همه را برایم چیده. انگار او مسافر اربعین است و من نظاره گر، او ذوق رفتن گرفته است من غم دوری او را. 🎒کوله اربعینی که آماده شده بود را برداشتم، با خداحافظی از بچه ها و خانم سر قرار رفتم و منتظر آقا مسعود ماندم. مثل همیشه خوش قول و به موقع. سوار ماشین و آماده حرکت شدیم به سمت مرز خسروی. ✍ ادامه دارد... https://eitaa.com/Qalamdan/103
روایت اربعین 2⃣ پرده دوم ⚠️ گاهی لازم است برای انکه قدر نعمت را بدانی، از نعمت دور شوی. ماهی درون آب چه میداند از نعمت آب. هنوز چند دقیقه ای از مسیر و خداحافظی با بچه ها و خانواده نگذشته بود، ولی انگار سالها و کیلومترها دور شده ام. موکب حوالی شهر اوج؛ 🛣 مقداری از مسیر را که طی کردیم، حوالی ساعت 7 در نزدیکی شهر اوج، در موکبی که مهیای زائرین بود، برای خوردن صبحانه توقف کردیم. بعد از پارک ماشین و پیاده شدن، به سمت موکب رفتیم. 🎙🎶 مثل همیشه صدای مداحی که از بلند گوهای اطراف به گوش می رسید، شور و شوق زیارت اربعین را بیشتر می دمید. انگار اینجا همه آماده اند تا سفری بی دغدغه را برای زائرين فراهم کنند. 🪑🪑صندلی های چیده شده، سماورهای بزرگی که عطر چای ایرانی از آن حس می شد. ☕️استکانهایی که در دستان مسؤل مربوطه خودش را مهیا می کرد تا با پرشدن چایی به کمال خودش برسد و از رسبدن به دستان زائر با تکان خوردن های درون استکان گویا خرسندی خودش را اعلام می کرد. 👨‍👩‍👧‍👦 بچه هایی که کنار والدین خود خوشحال منتظر خوردن صبحانه بودند. 🔖 منوی غذایی روی دیوار نصب شده بود، صبحانه تخم مرغ امپز، نهار آبدوغ خبار و... 👬 زائرین با رعایت صف و ایستادن کنار هم، نوبت به نوبت برای گرفتن نان و تخم مرغ پیش می رفتند. نوبتی هم که باشد نوبت ماست. 🥚🍅🫓 تخم مرغ امپز با نان و گوجه، هر چند خیلی میلی با ترکیب تخم مرغ و گوجه نداشتم، ولی دهان به این ترکیب، متبرک می شد. صحبتهای سر میز اطرافیان، صدای پچ پچ دیگران بر سر هر موضوعی سالن را آوازي طنین انداز کرده بود. 🌱 صبحانه تمام و برای ادامه مسیر مهیا شدیم تا از سفر جا نمانیم. برای تجدید وضو، به آن سوی موکب که مقداری باید از سالن دور می شدیم، حرکت کردیم، و بعد از تجدید وضو به سمت ماشین حرکت کردیم. ✍ ادامه دارد.... https://eitaa.com/Qalamdan/103
روایت اربعین 3⃣ پرده سوم 👌مسؤلیت هر چه باشد سخت است، کوچک و بزرگ ندارد، پیر یا جوان هم ملاک نیست ملاک مسؤلیت پذیری است. 🌅 هوا کم کم رو به گرمی نزدیک می‌شد، گرمای خودش را از همان آغازین صبح با وزش ملایمش به همه اعلام میکرد. ☀️🚖 ماشین چند دقیقه‌ای بخاطر خوردن صبحانه زیر افتاب پارک بود. همین چند دقیقه انگار ساعتها زیر آفتاب بوده است، اما عشق به مسیر و رسیدن به هدف گرمای هوا رو برامون کم رنگ میکرد. سوار ماشین شدیم آوج را به سمت مرز ترک کردیم. 🛣 مسافتی را طی کردیم، گاهی بخاطر گرما، کولر ماشین رونش می شد و تلاش میکرد از گرمای مسیر کم کند تا سختی گرما برایمان مشقت نداشته باشد. اما پیچ ها و شیب جاده امان ماشین را بریده بود. امکان روشن نگه داشتن کولر سخت بود، ماشین در این شیب ها و گردنه ها سرعتش گرفته می‌شد. برای اینکه به ماشین هم فشار وارد نشود، مجبور بودیم مقداری از مسیر را با کولر خاموش پیش برویم. اما خدا رو شکر باد هنگام مسیر، باعث دلگرمی ما می‌شد. 😌 🚕شیشه ها مثل انسانهای متواضع و مطیع سرهایشان دراطاعت از راننده به پایین انداخته بودند گویا خوداشن را برای بله قربان گفتن فرماندهی راننده اماده کرده بودند. و منتظر فشردن دکمه های بالابر شیشه بودن. تا حوالی ساعت ده پیش رفتیم. ☕️🚰درطی مسیر برای خوردن چای و آب، مقداری توقف کوتاه داشتیم. 🔸امسال بعلت های مختلفی موکب های مسیر خالی بودند. هرچند جایگاه موکب فراهم بود، تبلیغات موکب ها در تمام مسیر دیده می شد ولی فعالیتی نداشتند جز اینکه نهایت یک آب. بخصوص موکب هایی که منتسب به اداره ای بودند. ❌ وارد تحلیل این جریان نمیشویم که شاید دلایل دیگری داشته باشد و ما بی اطلاع؛ قضاوت از روی بی اطلاعی لایغنی من الحق شیئاً. ⛺️ نزدیک های ظهر ساعت 11 و 45 دقیقه برای خوردن اب و چای در کنار یکی از موکبهای مردمی توقف کوتاهی داشتیم. با آقا مسعود کنار ماشین که زیر سایه درخت پارک کرده بود، منتظر خانوداه اش ایستادیم. در حال صخبت از ادامه مسیر بودیم.. 👨‍🔧جوان خوش قد و قامتی با کلاه مشکی و لباس سیاه رنگی که به تن داشت و آستین هایش را برگردانده بود به سمت ما آمد. گوشی خودش هم در دستش گرفته بود کار میکرد. گویا مطلبی را میخواد بگوید. بعد از سلام و احوالپرسی و خوش آمد گویی گرم، ما را دعوت به موکب خودشان کرد. برای استراحت و پذیرایی و نهار.😋 ادرس را برای گوشی ثبت کرد. اولش با خودمان گفتیم این مسیر طولانی است نمی ارزد. وقت گیر است. ولی به هرطریقی بود به سمت آدرسی که گفته بود حرکت کردیم. 😇 درطی مسیر آدرس را گم کردیم ولی با مقداری گشت و گذار در کوچه پس کوچه و خیابان‌های کرمانشاه به آدرسی که گفته بود رسیدیم. 🕍 مسجد آقایانی. نوجوان هایی منتظر. درب ایستاده بودن. 🙋‍♂خوش آمد گویی به زائرین و اسنقبال گرمشان از سختی و گرمای مسیر کم میکرد. منتظر گفتن اذان شدیم. 📿 نماز را به امامت یکی از روحانیونی که خودش هم زائر یود به جماعت اقامه کردیم. بلافاصله سفره غذا و نهار پهن شد. 🥘🍚 غذای قیمه معروف به قیمه امام حسین علیه السلام. با شور و اشتیاق نوجوان ها پذیرایی میکردند. خادمان محترمانه تشکر و قدردانی بخاطر حضور، و عذرخواهی بخاَر قصور نسبت به پذیرایی. 💢 یکی از اداب خوردن غذا شروع با بسم الله الرحمن الرحیم است و انتهای سفره با دعا ختم می شود. با ذکر صلوات شروع به غذا و سفره انداختن، و در انتها با صدای یکی از مجالسین سفره، دعای ختم سفره قرائت شد.✅ فضای مسجد، حس و حال خوبی داشت، انگار هيئت امنا، و امام جماعت و مسجد با یک همکاری خوبی این برنامه را تدارک دیده بودند. ▫️دو تا تاب وسط حیاط کوچک مسجد برای بچه ها. ▫️ هماهنگی سینمای کودک برای کودکان، خوردن غذا در همان جا برایشان لذت مسیر را دو چندان کرده بود. 🥰 دختر آقا مسعود نورا خانم بسیار خوشحال شده بود. و از این اتفاق خوب شور عجیب و وصف نشدنی در او ایجاد شده بود.آن قدر برایش لذت انگیز بود که تلاش میکرد خوشحالی خودش را با تعریف کردن برای ما بیان کند. از لحظه ای که سوار ماشین شدیم تا زمانی که در شهر کرمانشاه بودیم از برنامه و فیلم ها و نحوه غذا را با هیجان تعریف میکرد. معلوم بود خیلی به او خوش گذشته بود.👌 کرمانشاه را برای ادامه مسیر به سمت خسروی ترک کردیم. ✍ ادامه دارد.... https://eitaa.com/Qalamdan/103
9.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🛑🎥 همه رو یه‌جا لو داد؟ چقدر مردم این روزا دنبال فریب های رسانه ای و این نمونه ها بعنوان سرگرمی می چرخند و از توجه به حقایق جا می مونند https://eitaa.com/Qalamdan/106
روایت اربعین 4⃣ پرده چهارم 🔸دوست داشتنی های هر کسی را می‌توان از صحبتهایش فهمید، به قول شاعر تا مرد سخن نگفته باشد عیب و هنرش نهفته باشد. هنر از آن چه دوست دارد، علایق و سلائق او چیست❓ وقتی سخن گفت معلوم میشود دل بستگی هایش در چه چیز نهفته بوده است⁉️ و حالا هنگام سخن گفتن و لابلای صحبتهایش آشکار می شود. 🔝مرز خسروی 185 کیلومتر. 🔰♻️ تابلوهایی که در مسیر قد علم کرده بودند زبان گویایی داشتند. رخ نمایی خودشان را با نشان دادن تصاویر، شماره کیلومتر و علائم دیگر اعلام هویت می‌کردند. 🔢 185 کیلومتر خسروی. تا حالا بیشتر مسیر تا مرز طی شده است. خوشحالی و بهتر بگویم انتظار رسیدن به مرز در چشم ها و صورت همه معلوم است.🥰 صحبتها کم کم تغییر مسیر و جهت می دهند گویا مشخص شده است که الان باید از چه جیزی صحبت کرد. هوا قرار نیست از مهمان نوازی خودش دست بکشد. ☀️گرمای ملایم ولی عطش آفرین. قرار بر این شد تا نیاز ضروری به توقف ایجاد نشد، به مسیر ادامه بدهیم. تقریباً یک ساعتی حرکت کردیم. جاده با شیبهایش، سر بالا و پایین بودنش تنفس و ضربان قلب ماشین را کند کرده است. سرعت را از ماشین گرفته است. انگار او هم متوجه شده است که قرار بر رفتن است نه ماندن. متوجه رفتن شده است. گاهی با گرما، گاهی با شیبهایش و گاهی با ترافیک روانش از تنهایی فرار میکند. ⛺️ 500 متر تا موکب. تابلویی که صدای بزرگی داشت، چون قامت رعنای رنگین شده اش بر روی ارتفاع بزرگ دلربایی میکرد. انگار آمده بود تا زائرین را خبر کند من هستم منتظر شما. چه چیزی بهتر از این که گرمای مسیر را بتوانی با کمی توقف کوتاه کنی. برای ماشین هم خوب بود. ماشین هم احساسات خودش را به ما اعلام میکرد. سرحال بودن خودش را با همین توقف های کوتاه به زبان می آورد که من هم نیاز به استراحت دارم. ⬆️ 100 متر تا موکب آقا مسعود برای اینکه ما را خوشحال کند جلوی موکب ماشین را نگهداشت. یاد ضرب المثلی افتادم جا هست بچه نیست. تابلوی نام موکب و جای موکب مشخص بود. داربست و بنرهایی که برای موکب مهیا بود. اما خالی از تعلقات دیگر و لوازم های مرتبط به موکب. نه آبی نه نیرویی. هرچند با این دسته تابلوها در طی مسیر کم برخورد نداشتیم. جا هست بچه نیست. گاهی موکب ها به قدری بزرگ و چند تا کنار هم قد علم کرده بودند ولی تنها موجودی شان یک لیوان آب خنک. 🚰 👌هرچند لنگه کفشی در بیابان هم نعمت است و باید شکرانه و محترمانه از اینها گذر میکردیم. 🔢 120 کیلومتر مرز خسروی. دیگر تا مرز توقف نداشتیم نه بخاطر رسیدن. چون موکبی نبود. و تا مرز بی توقف مسیرطی شد. ✍ ادامه دارد.... https://eitaa.com/Qalamdan/103
روایت اربعین 5⃣ پرده پنجم 💢 برخی برای سفر های کذایی از هزینه کردن هایش و تحمل رنجهایی که امکان دارد در طی مسیر برایشان بیافتد، ترسی ندارند. چون علائق و سلائقشان همان زمینه می بینند. و برایش تحمل هر هزینه ای دارند. 💯 برای مسیر طریق الحسین شدن باید هزینه کرد. نه از جنس پول، از جنس دل کندن ها، دل بستگی ها حتی از داشته هایی که به آن تعلق خاطر داری. سختی زیارت طریق الحسین شدن به همین هایش است. بدون توقف به سمت پارکینگهای مرز خسروی حرکت کردیم. 🌴 نخلستانهایی که اطراف دیده می شد. 🏢 پادگانهای نظامی، 🚔ماشینهای مجهز نیروهای امنیتی و نظامی. مسیر کوتاهی هم از دریاچه آب زیبایی جاده را دو چندان می کرد. 🌆هوا در اوج گرمای خودش بود. با صبوری کامل و بدون هیچ عجله ای به دنبال دلنوازی و مهمان نوازی زائرین می گشت. 🔁 سال قبل این مسیر را با آقا مسعود رفته بودیم. انگار مسیر پارکینگها تغییر کرده بود. مشغول صحبت از نحوه پارک ماشین در پارکینگ بودیم نزدیک انتهای مسیر خسروی شدیم. ماشین ها امکان حرکت به جلوتر را نداشتند. ادامه مسیر بسته بود. 👨‍✈️ تعدادی مأمور راهنمایی زائران را انجام می‌دادند. پارکینگ انتهای خیابان به سمت راست. به سمت راهنمای زائر حرکت کردیم. خیلی ترافیک بالایی نداشت. ماشینها پشت سر هم داخل پارکینگ وارد شدند. قبض در ورودی پارکینگ باید تهیه می شد. 🚕 ماشین را در یکی از مسیرهایی که راهنمای زائر مشخص می‌کرد پارک کردیم. بیابان خشک و پر از گردو خاک تا سر پارکینگ را در آغوش گرفته بود. همچون مادری که قرار نیست از فرزندش دل بکند، گردو غبار بیابان ماشین ها را پوشش کاملی داده بود. هرکسی به روش خودش ماشین‌ رو با کارتن و سنگ، با نخ و زیرانداز، چادر و کش پوشانده بود. ✅ ما هم باتری ماشین را بخاطر مسائل ایمنی از ماشین جدا کردیم و رو انداز روی سقف ماشین و شیشه ها کشیدیم تا کمی جلوی خاک و آفتاب را بگیرد. دربهای ماشین را قفل کردیم و 🎒کوله های خودمان را برای ادامه مسیر برداشتیم. باید مقداری از گردو غبار را به جان میخریدم. چون تا ورودی پارکینگ باید از دل خاک های آن گذر می‌کردیم مسافت طولانی نبود ولی همین مقدار کمتر از 5 دقیقه همه لباسها خاک رویش نشسته بود. ورودی پارکینگ، سواری و اتوبوس‌هایی برای خدمات زائرین منتظر بودند. تا مسافرین را از پارکینگ به سمت مرز منتقل کنند. 🚃 ما هم مثل باقی زائرین سوار اتوبوس شدیم و به سمت مرز رهسپار. ✍ ادامه دارد.... https://eitaa.com/Qalamdan/103
روایت اربعین 6⃣ پرده ششم ⏳دقیقه های زندگی هر شخصی بستگی به استفاده های او دارد. ✅ تو باید تصمیم بگیری از لحظه های زندگیت چگونه بهره برداری داشته باشی تا نتیجه خوبی را بگیری. 👌نتیجه ها وابسته به عملکردهای من و شماست اما گاهی خارج از عملکرد هایمان. مهم این است که درلحظه بتوانی وظیفه محول خودت را به درستی ایفای نقش کنی. 🚃اتوبوس زرد رنگ به اصلاح خط واحد هایی که توسط مسولان ایران، برای جابجایی مسافرین هماهنگ کرده بودند. با گذشت مدت کمی، مرز پیاده شدیم. کنسولگری مرز ایران در خسروی زیبایی و تمییزی فوق العاده ای داشت. از دالان هایی که معروف به گیت بودند به اتفاق مسافران گذر کردیم. 🛃 گیت های زیاد و البته خلوت برای دیدن پاسپورت و مهر زدن مهیا بودند. الحمدلله زمان زیادی برای ارائه پاسبور طول نمی‌کشید. وارد سالن‌های دیگه شدیم تا به سمت خاک عراق برای بازرسی بریم. تو این فاصله اطرافمون در سالن ها موکبهای زیادی بودند. صف ها خیلی شلوغ نبودند. 🧋🌭🌮از شربت های خاک شیر و آبلیمو و تخم شربتی و زعفران تا فلافل و همبرگر و... تقریباً از هر کدومشون امتحان کردیم تا گرسنه نمونیم. آب هم الحمدلله فراوان. 👬صف ایستادیم خیلی معلوم نبود چی میدادند. دستهای مردم کاسه های پلاستیکی سفید رنگی بود. از دور شبیه آش عدس بود. حتی برخی از جمله خودم همین فکر کردیم. برخی ایستادن، برخی به گمان عدسی بودن صف را ترک کردند. اما وقتی نزدیک شدیم غافل گیر کننده بود گرمای هوا خنکای ابدوغ خیار با نون خشکی که سربازای ایرانی داخل کاسه میریختند عطش و گرما رو کمتر میکرد. واقعا خوشمزه بود. 😋 🚶به راحتی گذر کردیم وارد سالن گیتهای عراقی شدیم. یکی از فرقهای ایست بازرسی عراق با ایران، گشتن کوله ها بود. علاوه بر اینکه ایست بازرسی بدنی انجام می گرفت، تعدادی از سربازهای عراقی کارشون بازرسی کوله ها بود. توی صف منتظر شدیم تا نوبت برسه. برای جلوگیری از ویروسی شدن هوای عراق مقداری نمک طبیعی🧂 و بطری کوچیک سرکه سیب🍾 با خودم برداشته بودم. نوبت به من رسیدید، داروهای طبیعی مثل سرکه، نمک، نبات و... جلوی کیف گذاشته بودم. 🎒اولین زیپی که برای باطرسی کوله باز کرد، همون جایی بود که داروها را گذاشته بودم. سرباز عراقی با تعجب به بطری سرکه نگاه میکرد، چند بار بالا و پایین کرد و تکان داد به عربی پرسید این چیه⁉️ گفتم خل التفاح. دربش رو باز کرد و جلوی بینیش گرفت تا بوی سرکه را حس کند. سرکه طبیعی خوش عطری بود. همین که نزدیک بینیش کرد😇 یهویی سرش بدجوری تکان داد. سریع درب بطری را بست و گفت رو زوار. فکر کنم خیلی حالش گرفته شده بود. خلاصه هر طوری بود از ایست بازرسی عراقی ها هم گذر کردم. 🚿چند قدم اون طرف تر زیر مه پاش های بزرگ منتظر آقا مسعود ماندیم. کمی دیر کرده بود. اولش فکر کردیم بخاطر شلوغی ما رو ندیده و رد شده. ولی یکمی صبر کردیم.مقداری گرما هم زیاد شده بود، 😥عرق از سر و صورت آدم جاری می شد. هر چند مه پاش ها خیلی خوب کار می کردند ولی گرما باعث شده بود هوا کمی به سمت شرجی تمایل پیدا کند. 🙎🏻‍♂آقا مسعود هم گرما را زیاد دوست نداشت مقداری هم تو ایست بازرسی معطلش کرده بودند بیشتر گرمش شده بود. چهره اش از شدت گرما و عرق به سمت سرخی رنگ عوض کرده بود. ❓علت تأخیر را پرسیدیم. می گفت تو کیفم یه کیف کوچیک پر از دارو های مختلف اضطراری بود مثل او ار اس، کرم ضد آفتاب، قرص های سرماخوردگی، قرص جوشان، قرص منیزیم، فرص کلسیم و.... تو ایست بازرسی مسئول عراقی اولین زیپی که باز کرده بود همون قسمتی بود که داروها داخلش بودند. بهش شک کرده بودند. برای همین معطلش کرده بودند فرستاده بودن پیش دکتر عراقی ها تا توضیح بده برای چی این همه دارو با خودت اوردی⁉️ خلاصه با کلی توضیح و دست و پاشکسته عربی صحبت کردن متوجهشون کرده بود این داروها اضطراری هستند. به همین خاطر رد شدن از ایست بازرسیش کمی طول کشیده بود. ☑️ پاسپورتها رو به دست عراقی ها دادیم و مهر زدند وارد خاک عراق شدیم برای سوار شدن ماشین ها. از مسیری که در خاک عراق میخواستیم به سمت ماشین بریم، ابستگاه های غذا همون موکب های عراقی ها زیاد بودند.👌 ✍ ادامه دارد.... https://eitaa.com/Qalamdan/103
روایت اربعین 7⃣ پرده هفتم 🕠 ساعت 17 و 30 دقیقه 📅 روز یک شنبه ⏳زمان به سرعت میگذرد. ساعت و دقیقه ها را نمی‌توانی دیگر تکرار کنی. انگار برای رفتن خودشان را آماده کرده اند تا لحظه ها را به دقت نشان ما بدهند. ✅ پس باید از لحظه هایی که در آن قدم میزنی، زندگی میکنی استفاده ببری، شکرش را به جا بیاوری چون زمان بر نمیگردد تا بخواهی جبران کنی یا لحظه های رفته را دوباره تکرار کنی. فقط باید از گذشته عبرت بگیری و برای آینده با برنامه و دقت بالاتری قیام و اقدام کنی. 🔸با همسفران به سمت ماشین هایی که برای جابجایی مسافران آمده بودند، حرکت کردیم. امسال تعدادی از اتوبوس های عراقی (اسکانیا - وُلوُو ) داخل پایانه مرزی بودند. ماشینهای وَن و باقی ماشین ها در خارج از پایانه مرزی. از چند نفری قیمت‌ها را سؤال کردیم. 🗣 راننده های عراقی هم صدا میکردند نجف کربلا، کاظمین، سامرا هرکسی مقصدی را در نظر داشت انتخاب می‌کرد و سوار می شد. ما هم بخاطر اینکه اول میخواستیم بریم نجف،اتوبوسهای نجف را سوال کردیم. قیمتها اختلاف نداشتند تا نجف 20 دینار هر نفری. نزدیکای ساعت 18 سوار شدیم. از پایانه به سمت نجف اشرف. 🤲 خدا رو شکر همه چیز تا اینجا خیلی خوب پیش رفته بود. نه خستگی زیاد نه گرسنگی و تشنگی. تا ساعت 9 شب از مسیرهای مختلفی عبور کردیم نزدیکای 9 و نیم بود. کنار یکی از موکب ها برای نماز🧎 و شام🥘 توقف کرد. 👌همه چیز مهیا بود. هوای خنک، سرویس های بهداشتی فراوان، غذا و پذیرایی قهوه، شربت و... به قول عربها تفضل زائر طعام موجود اشرب مای بارد. جای زیبایی برای نماز درست کرده بودند. چادر عربی و زیرانداز های سنتی سبک عربی. بعد از نیم ساعت توقف برای نماز و پذيرايي، سوار ماشین شدیم و به سمت نجف حرکت کردیم. 🕌 🛣 زیبایی مسیر و جذابیتهای آنقدر زیاد بود که نمی‌دانستم از کدام زاویه، از کدام مورد (سوژه) بنویسم خواب چشمانم را گرفته بود. هر چند عادت خوابیدن در ماشین را نداشتم ولی خستگی شب قبل و بی خوابی مسیر چشمانم را بالا و پایین میکرد. کمی خوابیدم. 😴 چند دقیقه ای طول نکشید. بیدار شدم. برای اینکه از مسیر لذت ببرم، پرده شیشه را کنار زدم. صحنه های زیبایی بود. 🎑روشنای ماه، در دل شب همه سطح آب را روشن کرده بود. مسیری که میرفتیم سمت چپ ما رود بزرگ و طولانی بود. ماه جذابیتهای خودش را با روشن کردن آب دوچندان کرده بود. اینقدر صحنه زیبایی بود که نگاه همه را خیره کرده بود.🙂 نفر بقل دستی من از زائرین هم طاقت نیاورد پرده را کنار زد و با هم به رود و روشنای ماه خیره شدیم. وقتی موج زده میشد انگار روشنای ماه بالا و پایین می شدند. تقریبا نیم ساعتی از روی پل و مسیری که رفتیم، زیبایی رود و ماه بود. 👨🏽‍✈️هر چند صد متری، داربست های کوچیک برای نگهبانی عراقی ها در روی پل بود. یک افسر عراقی داخل همین کابینی که با گونی درست کرده بودند، نشسته بود. جالب این که هر کدام را نگاه میکردم، این افسر های عراقی مشغول گوشی بودند. از اینها که گذر کنم، باقی مسیر هم تا نزدیک های نجف طی کردیم. ساعت نزدیکای 1 شب به نجف رسیدیم.✨ جایی که تا خود حرم فاصله زیادی بود. بخاطر ازدحام زائرین از مسیر طولانی خیابانهای اصلی بسته بودند. به همین خاطر ماشین جلوتر نمی‌توانست برود و همان ابتدایی ترین مسیر با ترافیکی تقريبا سنگین توقف کرد. 🕌پیاده شدیم و به سمت حرم امیرالمؤمنین حرکت کردیم. دل شب حس میکنی یک دست نوازش پدرانه ای بالای سرت کشیده می شود و تو را به سمت خودش می‌کشاند.🥰 💎لحظه های تکرار نشدنی. ✍ ادامه دارد.... https://eitaa.com/Qalamdan/103
روایت اربعین 8⃣ پرده هشتم به یاد قدم های جابر من ایران و تو عراقی چه فراقی 🎶 نواهای عربی و فارسی از مداحان سراسر خیابان را در آغوش خود گرفته بودند. 📿 هرگوشه کناری را نگاه میکردی زائرین در دل شب مشغول ذکر گفتن و حرکت کردن؛ عده ای به سمت حرم مولا، عده ای به سمت حرم سید الشهداء. عده ای هم بخاطر خسته گی در اطراف پارک و فضای سبز مشغول استراحت بودند. گویا آمده اند تا با جان دل و پای پیاده ارادت خودشان را اعلام کنند.✋ 🚩 پرچم های رنگی و سرخ، با نوشته های مختلف، یا لثارت الحسين، لبیک یا خامنه ای، یا حسین و... بر شور حماسی اربعین حسینی نقش آفرینی میکرد. 🚶بدون استراحت پیاده روی را شروع کردیم. خیابان ها یکی پس از دیگری گذر کردیم تا نزدیکی های حرم. اولین ایست بازرسی حرم رسیدیم. بعد از ایست بازرسی به سمت درب پشت صحن حضرت زهرا سلام الله علیها رفتیم تا موکبی برای اسراحت پیدا کنیم. مقداری گشتیم تا درب ورودی یکی از موکب ها را پیدا کنیم. ورودی موکب از سمت چپ و راست مشخص نبود، باید از کوچه ای تنگ عبور میکردی. سر کوچه یکی از شرطه های عراقی نشسته بود. فقط تنها سوالش این بود زائر کجا میری❓ کافی بود بهش بگی موکب. کاری نداشت. 📶 وارد ورودی موکب شدیم چند تا پله های سیمانی باید بالا میرفتیم تا ورودی اصلی. میز و صندلی گذاشته شدت بود. یکی از خادمین برای راهنمایی نشسته بود. سه طبقه بالا رفتیم تا جایی رو برای استراحت پیدا کردیم. 🕟 ساعت نزدیکای 4و نیم صبح به وقت عراق بود. سریع آماده شدیم برای نماز و بعد از اقامه نماز برای استراحت رفتیم سر جای خودمان. ساعت نزدیک های 10 صبح بود، از خواب بیدار شدیم و به سمت حرم حرکت کردیم.🕌 موکب سه طبقه جمعیت زیادی بودند. ❎ خیلی امکانات مناسبی نداشت. فضای گرم موکب، شلوغی، نبود سرویس بهداشتی ✅ ولی یک نقطه مثبت داشت نزدیک ترین مسیر به حرم امیرالمؤمنین علیه السلام بود. در حد دو دقیقه فاصله داشت. خیلی باصفا. برای خوردن صبحانه و چای اطراف حرم رفتیم. ✨زیارت خوبی بود. شور زائرین برای زیارت. با آقا مسعود از دربهای صحن حضرت زهرا سلام الله علیها وارد حرم شدیم. تقریباً دو ساعتی تو حرم نشستیم. جا برای نشستن بود. خیلی داخل شبستانها شلوغ نبود. می شد یک گوشه ای پیدا کنی و مشغول نماز و مناجات و... بشی. مشغول مناجات بودم. زائری از پشت سر عربی گفت میشه بری جلوتر من هم بشینم. بدون اینکه اعتراض داشته باشم، جام رو تغییر دادم، سر من رو بوس کرد و به عربی تشکر کرد. موقعی که کنارم نشست، گفت اهل کجایی❓گفتم قم المقدسه گفت ایرانی⁉️ گفتم بله شروع کرد فارسی روان صحبت کردن. دوباره مشغول عبادت و مناجات شدیم. 🔸چند دقیقه ای نگذشته بود، یکی از زائرین ایرانی از همین فرد فارسی گفت یک کتاب میخوام معانی زیارت ها را نوشته باشه. بنده خدا بهش گفت فارسی میخوای چه کار، اگر قرار بود فارسی باشه که نماز هم فارسی می‌خواندیم. برام این نوع پاسخ گفتنش عجیب بود. زائر دوباره سوال کرد میخوام متوجه بشم چی میخونم. انگار اون فرد پاش کرده بود تو یک کفش اخرش بهش گفت بیا این مناجات امیرالمؤمنین بخون مهم اینه که فهم دل حاصل بشه، نه فهم معنای لغت. اینم عجیب تر بود برام. مقداری بعد از مناجات و عبادت و نماز پاشدیم. 🕌دوباره وارد حرم شدیم برای عرض ارادت حسی که اینقدر زیباست در قالب کلمه و لغت نمیشه بیان کرد. نگاهت به ضریح مقدس می افته، انگار تمام دنیا از تو دوره و تویی با نگاه پدرانه آقا مولا امیرالمؤمنین. حس میکنی تو این همه جمعیت فقط داره آقا به شما نگاه میکنه. با شما حرف میزنه. حرفهای دلی خودت را با آقا مطرح میکنی و فقط به شما جواب میده.😍 .دست پدرانه» ✍ ادامه دارد.... https://eitaa.com/Qalamdan/103
دیروز گذشت، امروز هم میگذرد؛ تو می مانی و داشته هایی که برای خود اندوخته ای و نداشته هایی که تلاش اندوختن داری