eitaa logo
قلمدان
14 دنبال‌کننده
33 عکس
2 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
روایت اربعین 7⃣ پرده هفتم 🕠 ساعت 17 و 30 دقیقه 📅 روز یک شنبه ⏳زمان به سرعت میگذرد. ساعت و دقیقه ها را نمی‌توانی دیگر تکرار کنی. انگار برای رفتن خودشان را آماده کرده اند تا لحظه ها را به دقت نشان ما بدهند. ✅ پس باید از لحظه هایی که در آن قدم میزنی، زندگی میکنی استفاده ببری، شکرش را به جا بیاوری چون زمان بر نمیگردد تا بخواهی جبران کنی یا لحظه های رفته را دوباره تکرار کنی. فقط باید از گذشته عبرت بگیری و برای آینده با برنامه و دقت بالاتری قیام و اقدام کنی. 🔸با همسفران به سمت ماشین هایی که برای جابجایی مسافران آمده بودند، حرکت کردیم. امسال تعدادی از اتوبوس های عراقی (اسکانیا - وُلوُو ) داخل پایانه مرزی بودند. ماشینهای وَن و باقی ماشین ها در خارج از پایانه مرزی. از چند نفری قیمت‌ها را سؤال کردیم. 🗣 راننده های عراقی هم صدا میکردند نجف کربلا، کاظمین، سامرا هرکسی مقصدی را در نظر داشت انتخاب می‌کرد و سوار می شد. ما هم بخاطر اینکه اول میخواستیم بریم نجف،اتوبوسهای نجف را سوال کردیم. قیمتها اختلاف نداشتند تا نجف 20 دینار هر نفری. نزدیکای ساعت 18 سوار شدیم. از پایانه به سمت نجف اشرف. 🤲 خدا رو شکر همه چیز تا اینجا خیلی خوب پیش رفته بود. نه خستگی زیاد نه گرسنگی و تشنگی. تا ساعت 9 شب از مسیرهای مختلفی عبور کردیم نزدیکای 9 و نیم بود. کنار یکی از موکب ها برای نماز🧎 و شام🥘 توقف کرد. 👌همه چیز مهیا بود. هوای خنک، سرویس های بهداشتی فراوان، غذا و پذیرایی قهوه، شربت و... به قول عربها تفضل زائر طعام موجود اشرب مای بارد. جای زیبایی برای نماز درست کرده بودند. چادر عربی و زیرانداز های سنتی سبک عربی. بعد از نیم ساعت توقف برای نماز و پذيرايي، سوار ماشین شدیم و به سمت نجف حرکت کردیم. 🕌 🛣 زیبایی مسیر و جذابیتهای آنقدر زیاد بود که نمی‌دانستم از کدام زاویه، از کدام مورد (سوژه) بنویسم خواب چشمانم را گرفته بود. هر چند عادت خوابیدن در ماشین را نداشتم ولی خستگی شب قبل و بی خوابی مسیر چشمانم را بالا و پایین میکرد. کمی خوابیدم. 😴 چند دقیقه ای طول نکشید. بیدار شدم. برای اینکه از مسیر لذت ببرم، پرده شیشه را کنار زدم. صحنه های زیبایی بود. 🎑روشنای ماه، در دل شب همه سطح آب را روشن کرده بود. مسیری که میرفتیم سمت چپ ما رود بزرگ و طولانی بود. ماه جذابیتهای خودش را با روشن کردن آب دوچندان کرده بود. اینقدر صحنه زیبایی بود که نگاه همه را خیره کرده بود.🙂 نفر بقل دستی من از زائرین هم طاقت نیاورد پرده را کنار زد و با هم به رود و روشنای ماه خیره شدیم. وقتی موج زده میشد انگار روشنای ماه بالا و پایین می شدند. تقریبا نیم ساعتی از روی پل و مسیری که رفتیم، زیبایی رود و ماه بود. 👨🏽‍✈️هر چند صد متری، داربست های کوچیک برای نگهبانی عراقی ها در روی پل بود. یک افسر عراقی داخل همین کابینی که با گونی درست کرده بودند، نشسته بود. جالب این که هر کدام را نگاه میکردم، این افسر های عراقی مشغول گوشی بودند. از اینها که گذر کنم، باقی مسیر هم تا نزدیک های نجف طی کردیم. ساعت نزدیکای 1 شب به نجف رسیدیم.✨ جایی که تا خود حرم فاصله زیادی بود. بخاطر ازدحام زائرین از مسیر طولانی خیابانهای اصلی بسته بودند. به همین خاطر ماشین جلوتر نمی‌توانست برود و همان ابتدایی ترین مسیر با ترافیکی تقريبا سنگین توقف کرد. 🕌پیاده شدیم و به سمت حرم امیرالمؤمنین حرکت کردیم. دل شب حس میکنی یک دست نوازش پدرانه ای بالای سرت کشیده می شود و تو را به سمت خودش می‌کشاند.🥰 💎لحظه های تکرار نشدنی. ✍ ادامه دارد.... https://eitaa.com/Qalamdan/103
روایت اربعین 8⃣ پرده هشتم به یاد قدم های جابر من ایران و تو عراقی چه فراقی 🎶 نواهای عربی و فارسی از مداحان سراسر خیابان را در آغوش خود گرفته بودند. 📿 هرگوشه کناری را نگاه میکردی زائرین در دل شب مشغول ذکر گفتن و حرکت کردن؛ عده ای به سمت حرم مولا، عده ای به سمت حرم سید الشهداء. عده ای هم بخاطر خسته گی در اطراف پارک و فضای سبز مشغول استراحت بودند. گویا آمده اند تا با جان دل و پای پیاده ارادت خودشان را اعلام کنند.✋ 🚩 پرچم های رنگی و سرخ، با نوشته های مختلف، یا لثارت الحسين، لبیک یا خامنه ای، یا حسین و... بر شور حماسی اربعین حسینی نقش آفرینی میکرد. 🚶بدون استراحت پیاده روی را شروع کردیم. خیابان ها یکی پس از دیگری گذر کردیم تا نزدیکی های حرم. اولین ایست بازرسی حرم رسیدیم. بعد از ایست بازرسی به سمت درب پشت صحن حضرت زهرا سلام الله علیها رفتیم تا موکبی برای اسراحت پیدا کنیم. مقداری گشتیم تا درب ورودی یکی از موکب ها را پیدا کنیم. ورودی موکب از سمت چپ و راست مشخص نبود، باید از کوچه ای تنگ عبور میکردی. سر کوچه یکی از شرطه های عراقی نشسته بود. فقط تنها سوالش این بود زائر کجا میری❓ کافی بود بهش بگی موکب. کاری نداشت. 📶 وارد ورودی موکب شدیم چند تا پله های سیمانی باید بالا میرفتیم تا ورودی اصلی. میز و صندلی گذاشته شدت بود. یکی از خادمین برای راهنمایی نشسته بود. سه طبقه بالا رفتیم تا جایی رو برای استراحت پیدا کردیم. 🕟 ساعت نزدیکای 4و نیم صبح به وقت عراق بود. سریع آماده شدیم برای نماز و بعد از اقامه نماز برای استراحت رفتیم سر جای خودمان. ساعت نزدیک های 10 صبح بود، از خواب بیدار شدیم و به سمت حرم حرکت کردیم.🕌 موکب سه طبقه جمعیت زیادی بودند. ❎ خیلی امکانات مناسبی نداشت. فضای گرم موکب، شلوغی، نبود سرویس بهداشتی ✅ ولی یک نقطه مثبت داشت نزدیک ترین مسیر به حرم امیرالمؤمنین علیه السلام بود. در حد دو دقیقه فاصله داشت. خیلی باصفا. برای خوردن صبحانه و چای اطراف حرم رفتیم. ✨زیارت خوبی بود. شور زائرین برای زیارت. با آقا مسعود از دربهای صحن حضرت زهرا سلام الله علیها وارد حرم شدیم. تقریباً دو ساعتی تو حرم نشستیم. جا برای نشستن بود. خیلی داخل شبستانها شلوغ نبود. می شد یک گوشه ای پیدا کنی و مشغول نماز و مناجات و... بشی. مشغول مناجات بودم. زائری از پشت سر عربی گفت میشه بری جلوتر من هم بشینم. بدون اینکه اعتراض داشته باشم، جام رو تغییر دادم، سر من رو بوس کرد و به عربی تشکر کرد. موقعی که کنارم نشست، گفت اهل کجایی❓گفتم قم المقدسه گفت ایرانی⁉️ گفتم بله شروع کرد فارسی روان صحبت کردن. دوباره مشغول عبادت و مناجات شدیم. 🔸چند دقیقه ای نگذشته بود، یکی از زائرین ایرانی از همین فرد فارسی گفت یک کتاب میخوام معانی زیارت ها را نوشته باشه. بنده خدا بهش گفت فارسی میخوای چه کار، اگر قرار بود فارسی باشه که نماز هم فارسی می‌خواندیم. برام این نوع پاسخ گفتنش عجیب بود. زائر دوباره سوال کرد میخوام متوجه بشم چی میخونم. انگار اون فرد پاش کرده بود تو یک کفش اخرش بهش گفت بیا این مناجات امیرالمؤمنین بخون مهم اینه که فهم دل حاصل بشه، نه فهم معنای لغت. اینم عجیب تر بود برام. مقداری بعد از مناجات و عبادت و نماز پاشدیم. 🕌دوباره وارد حرم شدیم برای عرض ارادت حسی که اینقدر زیباست در قالب کلمه و لغت نمیشه بیان کرد. نگاهت به ضریح مقدس می افته، انگار تمام دنیا از تو دوره و تویی با نگاه پدرانه آقا مولا امیرالمؤمنین. حس میکنی تو این همه جمعیت فقط داره آقا به شما نگاه میکنه. با شما حرف میزنه. حرفهای دلی خودت را با آقا مطرح میکنی و فقط به شما جواب میده.😍 .دست پدرانه» ✍ ادامه دارد.... https://eitaa.com/Qalamdan/103
دیروز گذشت، امروز هم میگذرد؛ تو می مانی و داشته هایی که برای خود اندوخته ای و نداشته هایی که تلاش اندوختن داری
اتفاقات هر روز برای همان روز است و تو نباید در آن روز جا بمانی مهم عبرت از آن است، ببینی، یاد بگیری، گامی رو به جلو برداری. توقف در یک جا، درجا زدن است.
🍑یک دانه زردآلو ❌ گاهی برای فرار از مشکل و پاک کردن صورت مسئله دنبال بهانه هایی میگردیم تا کار را بزرگ و نشدنی جلوه کنیم. اما میشود از این مغالطه بزرگ نمایی فرار کرد، و مسئله ها را به اندازه توان خرد و حل کرد.✅ 🍑نکته اخلاقی و عملیاتی تصویر یک دانه زردآلو می باشد. وقتی در این گرانی، قدرت خرید کم می‌شود، نباید مانع قدرت مدیریت شما بشود.👌 ↩️ میتوان برای حفظ سلامت بدن، امنیت کلامی خانواده، سلامت روانی بچه ها بخاطر در معرض قرار گرفتن میوه های رنگارنگ در هر فصل، از خرید های جعبه ای و کیلویی به اندازه دانه ای تقلیل داد. چون زندگی کیلویی نیامده تا کیلویی خرج شود، زندگی قطره چکانی باید مصرف شود. به اندازه یک دانه زردآلو میتوان خرج کرد و زندگی را تلخ نکرد. https://eitaa.com/Qalamdan/114
تلاوت روزانه تلاوت روزانه قرآن بهانه ای شده است برای تفکر روزانه؛ در لابلای این تفکر نسبت به معانی گاهی سوالاتی که از سمت دوستان مطرح می شود راهی برای برگشت به مطالعات گذشته را باز میکند؛ تا بار دیگر آن چه را سالهای قبل مطالعه شده دوباره یاد آوری شود؛ یکی از این سوالات توجه به نکات ادبی در آیات است؛ تعبیر «فلا» با «اقسم» در آیات قرآن سوره‌هایی نظیر واقعه، انشقاق، حاقه ، معراج و تکویر به کار رفته است؛ ترکیب لا در کنار کلمه قسم به چه معنایی است؟! با رجوع به تفاسیر و کتب ادبی به طور خاص مغنی اللبیب می توان به وجوه زیر دست یافت؛ - لای زائده ؛ اصل معنا دلالت بر همان قسم خوردن دارد - لای نفی ؛ رد و انکار ادعای کفار و مشرکین است که در ایات قبل بیان شده است؛ عبارت عرفی این گونه است، شخصی ادعایی را میکند شما اول این را نفی میکنید، و بعدا مثلا قسم به قرآن میخورید ؛ «نه ، به خدا قسم این طوری است» - لای نفی خود قسم؛ یعنی عظمت مورد قسم آن قدر زیاد است که قسم خوردن به آن هم برای بیان عظمتش کفایت نمیکند هم چنین نظر مرحوم علامه طباطبایی در این مورد چنین است که - كلمه "لا اقسم" رويهم سوگند است. - بعضى گفته‌اند: كلمه "لا" در آن زيادى و بى‌معنا است، (و تنها به منظور تاكيد آورده شده)، و كلمه "اقسم" به معناى "سوگند مى‌خورم" است. - بعضى ديگر گفته‌اند: كلمه "لا" نافيه است، و مى‌خواهد بفرمايد: من سوگند نمى‌خورم. با این نکات بار دیگر بخشی از مطالعه روزانه اختصاص به ارجاع تفسیری و ادبی پیدا کرد. و همین قلیل ها و ارجاعات موجب یاد سپاری مطالب و بازنگری اطلاعات قبلی می شوند. منابع : - ابن هشام، عبدالله بن یوسف، مغنی اللبیب عن کتب الأعاریب، ج ۱، قم: کتابخانه عمومی حضرت آیت‌الله العظمی مرعشی نجفی(ره)، ۱۴۱۰ق، ص. ۲۴۸. - طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البیان فی تفسیر القرآن، ج ۹، ص. ۳۴۱. - طباطبایی، سید محمدحسین، المیزان فی تفسیر القرآن، ج ۱۹، ص. ۱۳۶. https://eitaa.com/Qalamdan/115
قلمدان
روایت اربعین 8⃣ پرده هشتم به یاد قدم های جابر من ایران و تو عراقی چه فراقی 🎶 نواهای عربی و فارسی ا
روایتهای اربعين هنوز ادامه دارد در این روایتها سعی شده است هر پرده، بخشی از سفر را روایت کند. در ادامه امکان دارد برخی پرده ها به چند بخش تقسیم شوند. چون ماجرای طولانی را با خود داشته اند. و بعلت مرتبط بودن یکدیگر تقسیم به بخش ها شده اند. ✍ ادامه دارد.... https://eitaa.com/Qalamdan/103
روایت اربعین 9⃣ پرده نهم قسمت اول 🔻 خداحافظی با پدر دلتنگی رو کم نمیکنه که هیچ، زیادتر هم میکنه😔 اما تمام دلخوشیت اینه که وقتی ازش دور میشی حس میکنی سایه پدرانه بودنش تا اخرین لحظه حیات تو باهات همراهی میکنه و هرجا صداش میزنی جوابت میده 😍 ❇️ یادش بخیر کوچیکتر که بودیم میخواستیم یه کار سختی انجام بدیم، یه جسم سنگینی رو برداریم میگفتیم «یا علی» 🔸بعد از زیارت یه استراحت مختصری داشتیم و آماده رفتن به سمت پیاده روی کربلا، از موکب جلوی درب اومدیم و منتظر بودیم تا خانواده همراه بشند. تو این فاصله، جلوی درب موکب شربت ابلیمو همراه تخم شربتی فراهم بود، یه معجون خوب ضد گرما، نمیشد ازش بگذری.😋 جالب این بود که مسئول شربتش، فقط برای خانم هایی که جلوی درب بودن پخش میکرد، به اقایون میگفت برید بالا داخل موکب میدن هر چی اصرار کردم، قبول نکرد 😑دیگه بیخیالش شدم. 📶 باید چند تا پله رو بالا میرفتم، منم زانو راستم یکمی فشار می اومد بخاطر درد قبلی اذیت کننده بود پله ها رو بالا پایین شدن برام تحملش سخت بود، ولی چون گرم بود، نمیشد براحتی دست رد به شربت زد،😉 نم نم پله ها رو بالا رفتم و یه دل سیر تلافی پایین رو کردم، سیر که از شربت شدم، به سمت آقا مسعود اومدم. خانواده اش هم اومده بودند. ▫️نجف به سمت مسجد کوفه ازدحام جمعیت بگونه ای بود که ماشینهای کوفه‌ فاصله اشون با موکب ها زیاد بود، باید مسیر طولانی پیاده میرفتید تا به ماشینها برسید. 🚶‍♂نم نم حرکت کردیم، کمی از حرم دور شدیم موکب های پذیرایی بیشتر از اطراف حرم بود. تنوع پذیرایی هم الحمدلله خوب بود. جمع تصمیم گرفتیم که با ماشین مسیر رو ادامه ندیم. ولی خیلی پیاده روی تند نداشتیم. ✅ هرجا خسته می شدیم کمی استراحت میکردیم و آب و نفسی تازه چاق میشد دوباره حرکت میکردیم. اول مسیر تا جاده های اصلیش شلوغ بود. اما هر چی از حرم دورتر می شدیم جمعیت کمتری میدیدم. تقریباً یه سه ساعتی و خورده ای راه رفتیم، خیلی خسته شده بودیم. دیگه خیلی به نماز مغرب نمونده بود. با اين مسیر پیاده روی وقتی آب و شربت یا دوغ و نوشیدنی های دیگه ای رو میخوری، دیگه خیلی احساس گشنگی نداری. ولی به هرحال بدون غذا هم که نمیشه ادامه بدی، مخصوصاً یهویی غذای داغ و بوی کباب داغ به مشامت برسه 😋 و تو این مسیر از همه مهمتر این هست که صف غذا خلوت باشه، تو این حالت نمیشه بیخالش بشی 👌 از کنار موکبی در حال رد شدن بودیم، دیدم که تازه شروع کرده به کشدین غذا با نون مخصوص عربی، نونی که شبیه مشک اب از دو طرف کشیده و وسطش شبیه ذوزنقه. با طعم خوشمزه. کباب عربی، کباب کوبیده کوچیک در حد یک انگشت کشیده طولش بود. به همراه کمی پیاز خورد شده و سبزی، گوجه. 🤩 صف کمی طول کشید نه بخاطر شلوغی بخاطر اینکه با آتیش زغال کباب ها درست میشد، یکمی زمان می برد. 🌮 نفری یکی گرفتیم و نشستیم برای خوردن. قسمت اول - پرده نهم ✍ ادامه دارد.... https://eitaa.com/Qalamdan/103
روایت اربعین 9⃣ پرده نهم قسمت دوم 🔻 💫 قشنگی خوردن غذا تو این مسیر به اینه که در حالت عادی شما برای غذا خوردن دنبال یه جای باصفا و به اصطلاح دنج میگردی، ولی تو این مسیر کافیه یه لبه جدولی باشه تا بتونی بشینی یا یه تیکه سنگی، یا یه فضای نمیچه سبزی یا تیکه موکتی که وسط پیاده رو انداخته باشند. روی لبه جدول نشستیم برای خوردن غذا. ✅ من که سهم خودم رو خوردم. خانواده آقا مسعود زیاد اهل کباب نبودن، مخصوصاً دخترخانمش نورا خانم. من که با یه لقمه سیر نمیشم. البته فکر نکنید من سیر نمیشم، کلا حجم غذاهایی که میدن برای هر نفر سیر کننده نیست. 🤭 برای صف دوم خواستم که برم، آقا مسعود سهم دخترخانمش رو به ما تعارف کرد و منم بی تعارف پذیرفتم. 🍦🍭جالب این بود که تو این مسیر چند جا بستنی و نوشمک یخی زیاد پخش می‌کردند برای بچه ها هم جذاب بود. ❌ ولی جای تاسف‌بار هست که تو این سفر برخی ها خیلی روش خوبی نداشتند، یه طوری پذیرایی ها رو ذخیره میکردند که انگار قحطی میخواد بیاد. یه آقایی دو تا دستاش پر ازنوشمک یخی بود. هم غذا خوردیم و همزمان استراحت ما شد. چون وقت زیادی نداشتیم راه افتادیم. ⛺️موقع اذان شد، جلوی یکی از موکب ها توقف کردیم برای نماز. مسجد باصفایی بود. جلوی دربش چادر و موکب زده بودند و داخلش مسجد بزرگی. دنبال سرویسش بودم، چند تا شیر آب بود گفتم خوبه کنارش شیر آب هست برای وضو و شستن دستها. ولی ظاهراً باید بیخیال این شیر آب ها بشیم. چون قطع بودند. 😕 باید 10 تا پله باریک و شیب تیز رو بالا میرفتی یه 45 درجه میچرخیدی دوباره 5، 6 تا پله میرفتی تا برسی به سرویس بهداشتیش. جالب اینه که درب دستشویی هاشون نصفه بود، یعنی وقتی ایستاده بودی، از قفسه سینه به بالاش باز بود و در معرض رؤیت. 🤨 یکی از زائران اومد شوک بهش وارد شد از دیدن همچنین درب دستشوئی.😯برگشت بیخیالش شد. قسمت دوم - پرده نهم ✍ ادامه دارد.... https://eitaa.com/Qalamdan/103
قسمت سوم - پرده نهم وضو گرفتم و برای نماز دوباره این پله ها رو باید تحمل میکردم. وارد مسجد شدم. یه بخشی از مسجد رختخواب و متکا پهن بود برای استراحت زائر. 🚼 نماز که خوندیم، کمی استراحت کردیم در حد 20 دقیقه ای. 🚶‍♂دوباره حرکت کردیم اول مسیر که راه می افتی، باید صفهای طولانی شربت و غذا مواجه میشی، ولی دیگه نزدیکای مسجد کوفه رسیدیم بچه های عربی، با اصرار لقمه های غذا تعارف میکردند.🌮🌭 الحمدلله نعمت فراوان.🤲 دیگه حسابی همه بریده بودیم. یه 15 دقیقه‌ای استراحت لب خیابون داشتیم. وقتی نزدیک مسجد رسیدیم دیگه همه از شدت خستگی دنبال یه فضایی بودیم که حداقل خستگی خوبی در بیاریم.✔️ داخل مسجد کوفه یه فضای بزرگ سرسبز بود.رفتیم اونجا برای استراحت تا ببینیم باید کجا بریم و چه کار کنیم.🤔 هنوز حس میکردم دست پدرانه همراهمون هست.✨ قرارمون این بود که شب کوفه باشیم و روز به سمت مسجد سهله و طریق العلماء حرکت کنیم.اما این که کجا باشیم و شب تا صبح کجا بمونیم داشتیم مشورت میکردیم که توسل پدرانه نجات بخش ما شد.✅ قسمت سوم - پرده نهم ✍ ادامه دارد.... https://eitaa.com/Qalamdan/103
نماز اول وقت🔻 ساعت 7 و ده دقیقه موقع نماز مغرب موفعیت مکانی وسط پارک تاریخ 8 - 06-1405 هر کسی به یه چیزی تعلق داره، و برای اون تعلقش تلاش میکنه تا ازدستش نده، یکی شهر بازی و تخلیه انرژی، یکی کتاب و مطالعه زیاد، یکی نوشتن و دنبال موضوع جذاب، یکی تمام علاقه اش نماز. فرقی نمیکنه چه سنی با چه جنسیتی باشه. جالب اینه که تو این تعلقات خیلی ها برای رسیدن و نگهداری‌ش تلاش می‌کنند. شیعه باشی، تو کشور مسلمان، و تو شهری که ام القری جهان باشه، وسط دل این شهر توی پارک مسجدی به نام مبارک صدیقه طاهره سلام الله علیها، حضرت زهرا سلام الله علیها بنا شده باشه، ولی عجیب این که توی جمعیت کلان پارک، یه تعداد قلیل در حد انگشتان دست اونم بیشترشون عرب باشند بیان نماز و برندولی بچه شیعه و مسلمان ایرانی ما تو شهر بازی، یا کنار قلیان و دود سیگار انفرادی یا خانوادگی مشغول رسیدگی به متعلقاتش. این چیزی نیست جز جا بجا شدن ارزش با ضد ارزش، جا بجا شدن نماز با خیلی تعلقات دیگه. https://eitaa.com/Qalamdan/121