قلمدرد| مهدی پورمحمدی
-
شاید بشه گفت شروع رفاقتمون اونجا بود که از فراق امام حسین و اینکه هیچ کدوم نمیتونیم کربلا بریم حرف زدیم و از همون روز رفاقتمون شروع شد...
قلمدرد| مهدی پورمحمدی
شاید بشه گفت شروع رفاقتمون اونجا بود که از فراق امام حسین و اینکه هیچ کدوم نمیتونیم کربلا بریم حرف
حالا اون داره میره کربلا بازم من جاموندهم...🥀
قلمدرد| مهدی پورمحمدی
-
خسته، غمگین، با صدای گرفته از فریاد، از تمام دنیا بریده اما امیدوار...
عبایش را تا و زیر بغل زده بود و با کیفش که پر بود از یادداشتهای حماسه حسینی یا فلسفه اخلاق یا پیشنویسِ انسان و سرنوشت، میرفت.
از این شهر به آن شهر، از کانون توحید به حسینیه ارشاد، از حسینیه ارشاد به مسجد الجواد، به دانشکده نفت آبادان، دانشکده الهیات، بیتِ امام، نوفل لوشاتو!
میرفت که برفهای نکوبیده را بکوبد و در های بسته را. میرفت که سایه خنک عبایش را روی مغزهای داغ بیندازد. میرفت که گره از فکرهای مرتجع یا متجددِ روشننما باز کند. میرفت که برفِ سرد ظلمت را از راه پاک کند. آنقدر که خونش، برفهای سیاهِ نکوبیده را ذوب کرد...
#مهدینار✍
@Qalamdard
قلمدرد| مهدی پورمحمدی
-
انسانیت میسوزد و از آن بیش از خاکستری به جا نمیماند...
یا مُنتَقِم، اِنتَقِم!🥀
-