-
سلام قشنگای خالهه😭💘.
[ از اونجایی که دوست دارم خاله بشم ولی نمیشم ، شما منو خاله صدا کنین ؛ ممنون 👀 ]
بریم برای پارت ِبعدییی🎀🩸؟
-
- نویسنده نـُقلی | رمان 🌟 .
- روسری ِمخملی ِقرمز .. #پارتشش؛ ____ __ _ - وایسا ببینم ؛ چی ؟ هیئت دارین اینجا ؟ - اِ ، خب آره !
- روسری ِمخملی ِقرمز ..
#پارتهفت ؛
____ __ _
و بالاخره رسیدیم اتوا ؛
قبلش هم من یه چرت خیلی کوتاه زدم ؛ آره بابا ، خیلی کوتاه بود :// .
از هواپیما که پیاده شدیم مرد مسنی ، تقریبا ۵۰ ساله جلمون سبز شد :
- سلام ! شما آقایون باید پسرای مهندس شریفی باشین ، درسته ؟ من کامرانی هستم .. مهندس بهم سپردن شمارو برسونم خونتون ؛ چمدون هاتون رو بدین به من ..
هن هن کنان چمدون ها رو هل داد :
- بفرمایید ؛ ماشین این طرفه ..
دست متین رو کشیدم تا از حالت هپروت درش بیارم :
- هی ! کجا سیر میکنی ؟
- امیر حسین ، امیر حسین رو ندیدی ؟
- من چمیدونم کجاست ؛ تو دانشگاه همدیگرو میبینید دیگه ..
- باشه .. بریم ..
مرد چمدون هامون رو گذاشت صندوق عقب و در ماشین رو برامون باز کرد . قرار بود بریم خونه عمه شهین که کانادا زندگیمیکرد ؛
قبلا یه سری خرت و پرت براشون فرستادیم ، اونا هم تو خونه من و متین چیده بودنش ؛
ولی کلید دست خودشون بود ..
مردی که خودش رو کامرانی معرفی کرده بود نفس عمیقی کشید و گفت :
- اِی آقا ؛ ببینید چقد ترافیکه .. اگه یه مریض تو یکی از این ماشین ها باشه و بمیره چی ؟
یادش بخیر ... من زن داشتم ! اسمش شهربانو بود ؛ مرد ! سرطان داشت !
میخواستم برسونمش بیمارستان ، تو ترافیک گیر کردیم ؛ دکترا گفتن اگه نیم ساعت زود تر میرسوندیش زنده میموند ؛
من کانادا زندگی نمیکنم ؛ من پاکستان زندگی میکنم .
البته اصالتا ایرانیم ؛ زنم هم ایرانی بود ، ولی وقتی مرد من برگشتم پاکستان .. همه فامیل هام اونجا بودن
افسردگی گرفته بودم ..
یه پسر دو ساله داشتم .. بعد فوت مادرش ، من اصلا حواسم بهش نبود ، اسمش سیاوش بود .
یه روز از پله افتاد پایین و ضربه مغزی شد !
با دستمال پارچه ای چربی اشک هاش رو پاک کرد :
- تقصیر من بود ، اگه الان بود ، ۱۴ سالش بود ..
▹ · – · – · – · 𖥸 · – · – · – ·
- @ROMANmohadesd -
- روسری ِمخملی ِقرمز ..
#پارتهشت ؛
____ __ _
اگه الان بود ، ۱۴ سالش بود ..
همش خودم رو سرزنش میکنم ، کاش بیشتر مواظبش بودم .. بابای شما ، بهم کار داد .. خدا خیرش بده .. ولی مـــ..
و های های زد زیر گریه ..
متین سرش رو نزدیکم کرد :
- این چرا اینطوری میخنده ؟
راست میگفت ، عجیب میخندید ، انگار داشت سرفه میکرد .
و به هر سرفه هم تکان شدیدی میخورد ..
بعد ۱۰ دقیقه بینی اش رو بالا کشید و گفت :
- رسیدیم ..
از ماشین پیاده شدیم و زنگ در رو زدیم ،
عمه خودش در رو باز کرد ، لباس آبیخوش نقش و نگاری تا پایین زانوش پوشیده بود ؛
کفش پاشنه بلند مشکی هم پوشیده بود و گوشواره های شکل چنگالش تند تند تاب میخورد ؛ به جز حلقه اش ، ۲ تا انگشتر دیگه هم انداخته بود ، آرایش غلیظی کرده بود و موهای مشکی پرکلاغی ِلخت ِبلندش رو هم باز گذاشته بود ؛
با دیدن ما جیغ ظریفی کشید و از هرکدوم ، ۲ تا ماچ ِآبدار کرد ، فکر کنم اثر رژ لبش رو گونه ام موند :
-چقدر بزرگ شدین ؛ کدومتون معین بود ؟! متین کدومه ؟! چند ساله ندیده بودمتون ؟ ۲ سال ؟ ۵ سال ؟
متین در حالی که تلاش میکرد رد ِ رژ عمه رو با آستین از روی گونه هاش پاک کنه گفت :
- ۳ ساله عمه ؛ ضمنا من متینم ..
عمه خندید و گفت :
- اصلاا حواس برام نموده ؛ فکر نکنین ۵۰ سالمه هاا ! هنوز ۴۰ سالم هم نشده !
خب ، بیاین تو ..
- نه دیگه .. مزاحم نمیشیم فقط کلیــ ..
- نه ! مگه میشه ؟ یا میاین تو یا میارمتون ..
▹ · – · – · – · 𖥸 · – · – · – ·
- @ROMANmohadesd -
اگه صحبتی راحب ِرمان داری ..💗
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_86zt6s&btn=نویسنده.نُقلی.|.رمان
۱- منم همینو گفتم دیگه..://
۲- کاملا درست فکرمیکنی ..
۳-https://eitaa.com/ROMANmohadesd/8
۴-🗿
- نویسنده نـُقلی | رمان 🌟 .
۱- منم همینو گفتم دیگه..:// ۲- کاملا درست فکرمیکنی .. ۳-https://eitaa.com/ROMANmohadesd/8 ۴-🗿
شاید برای گزینه یک میگی دیوانه ام ☺️؛
خب محض ِاطلاع ؛
از اونجایی که ایتا خیلی باگ داره ؛ و من از قبل احتمال اینو میدادم که جنگ بشه و ایتا قطع بشه و نشه کانال زد ..
از قبل چند تا کانال با اسم [ .. ] میزدم و نگه میداشتم برای روز مبادا 💀💀.
پس هروقت میخواستم کانال بزنم و نمیشد ، فقط اسمش رو تغییر میدادم ؛
آن شرلی رو هم به همین دلیل زدم ولی وقتی ۶۰ تا ممبر گرفت همه رو گزاشتم تو لیست سیاه ؛ که هروقت خواستم کانال بزنم اونارو اضافه کنم و ممبر داشته باشم🤣🤣💔
(البته از حق نگذریم از اول قصدم این نبود ؛ میخواستمتوش فعالیت کنم . ولی وقت ؟ ندارمممم)
*خلاصه که شما با یک انسان به شدتت آینده نگر طرفید😌💘.
- نویسنده نـُقلی | رمان 🌟 .
اینجا ۵۰ بشه ؛ ۲ تا پارت ِاضافه میدم (= .. #فوروارد
میبینم که .. ۵۰ تایی شدیممم 👀🌀 .
دم شمااا گرررم جینگولای خالههه 😔💘.
بریم برای دوتا پارتی که قولش رو داده بودم 🐋💗: