https://abzarek.ir/service-p/msg/5026515
نانایی عای خوشگل ناشناس کاراموزدردسرسازمن✨🎀
📖 کارآموز دردسرساز
#پارت۱
اگه یکی یه هفته پیش بهم میگفت قراره اولین روز کارآموزیم اینجوری شروع بشه، بهش میخندیدم.
ولی خب...
الان ساعت هشت و ده دقیقس و من هنوز وسط اتاقم دنبال جوراب میگردم!
ـ نوراااا! دیرت شد دختر!
صدای مامان از آشپزخونه اومد.
ـ میدونم مامان، لازم نیست کل ساختمونم بفهمه!
یه نگاه به ساعت انداختم.
لعنتی...
راس ساعت هشت باید شرکت میبودم.
در حالی که کیفمو برمیداشتم، داد زدم:
ـ مامان، صبحونه نمیخورم!
مامان اومد جلوی در و یه لقمه گرفت سمتم.
ـ اگه نخوری وسط راه غش میکنی.
لقمه رو از دستش گرفتم.
ـ اگه دیر برسم، قبل غش کردن اخراجم میکنن!
مامان فقط خندید و گفت:
ـ برو، فقط خواهشاً روز اول یه خرابکاری نکن.
با اعتمادبهنفس گفتم:
ـ من؟ مگه تا حالا خرابکاری کردم؟
مامان فقط یه نگاه معنیدار بهم کرد.
...
باشه... حق داشت.
در خونه رو بستم و با عجله دویدم سمت خیابون.
امروز...
اولین روز کارآموزیم توی شرکت معماری اچاف بود.
📖 کارآموز دردسرساز
#پارت۲
همین که رسیدم سر خیابون، دستمو بردم بالا.
ـ آژانس!
یه ماشین جلوم ترمز زد.
سریع سوار شدم.
ـ سلام عمو، شرکت معماری اچاف.
راننده یه نگاه از توی آینه بهم انداخت.
ـ از صبح انگار گرگ دنبالت کرده!
یه نفس کلافه کشیدم.
ـ گرگ نه... رئیس شرکت!
خودم که هنوز رئیسو ندیده بودم، ولی توی دانشگاه انقدر از سختگیریاش تعریف کرده بودن که انگار قراره برم مصاحبه ناسا!
راننده خندید.
ـ خب نترس دخترجون، نهایتش اخراجت میکنه.
یه اخم مصنوعی کردم.
ـ عمو جون، شما به جای آروم کردن من، استرسمو بیشتر کردینا!
راننده زد زیر خنده.
منم خندیدم، ولی ته دلم یه حس بدی داشتم.
همون حس همیشگی...
اینکه هر وقت با خودم میگفتم «امروز همهچی خوب پیش میره»...
دقیقاً همون روز، همهچی برعکس میشد.
و امیدوار بودم امروز از اون روزا نباشه...
غافل از اینکه هنوز بدترین قسمت ماجرا شروع نشده بود...
سلام سلام 💅🏻
همسایه جدید هستم🦋
هلن م✨
13سالمه🍒
3سال و6 ماه که فندوم صالحیم❤️
اینم چنلم اگه دوست داشتین سر بزنید✨
@HAooooooo