eitaa logo
🖤 𝐌𝐲 𝐓𝐫𝐨𝐮𝐛𝐥𝐞𝐬𝐨𝐦𝐞 𝐈𝐧𝐭𝐞𝐫𝐧 🖤
44 دنبال‌کننده
13 عکس
3 ویدیو
0 فایل
💼 یک رئیس سخت‌گیر... 🌙 یک کارآموز دردسرساز... و داستانی که هیچ‌کدوم انتظارش رو نداشتن.🤍 Mi: https://abzarek.ir/service-p/msg/5026515 کار اموز دردسر ساز من: درحال پارت گذاری🤍✨ ❌هرگونه کپی از رمان پیگرد قانونی دارد❌
مشاهده در ایتا
دانلود
https://abzarek.ir/service-p/msg/5026515 نانایی عای خوشگل ناشناس کاراموزدردسرسازمن✨🎀
📖 کارآموز دردسرساز اگه یکی یه هفته پیش بهم می‌گفت قراره اولین روز کارآموزیم اینجوری شروع بشه، بهش می‌خندیدم. ولی خب... الان ساعت هشت و ده دقیقس و من هنوز وسط اتاقم دنبال جوراب می‌گردم! ـ نوراااا! دیرت شد دختر! صدای مامان از آشپزخونه اومد. ـ می‌دونم مامان، لازم نیست کل ساختمونم بفهمه! یه نگاه به ساعت انداختم. لعنتی... راس ساعت هشت باید شرکت می‌بودم. در حالی که کیفمو برمی‌داشتم، داد زدم: ـ مامان، صبحونه نمی‌خورم! مامان اومد جلوی در و یه لقمه گرفت سمتم. ـ اگه نخوری وسط راه غش می‌کنی. لقمه رو از دستش گرفتم. ـ اگه دیر برسم، قبل غش کردن اخراجم می‌کنن! مامان فقط خندید و گفت: ـ برو، فقط خواهشاً روز اول یه خرابکاری نکن. با اعتمادبه‌نفس گفتم: ـ من؟ مگه تا حالا خرابکاری کردم؟ مامان فقط یه نگاه معنی‌دار بهم کرد. ... باشه... حق داشت. در خونه رو بستم و با عجله دویدم سمت خیابون. امروز... اولین روز کارآموزیم توی شرکت معماری اچ‌اف بود.
📖 کارآموز دردسرساز همین که رسیدم سر خیابون، دستمو بردم بالا. ـ آژانس! یه ماشین جلوم ترمز زد. سریع سوار شدم. ـ سلام عمو، شرکت معماری اچ‌اف. راننده یه نگاه از توی آینه بهم انداخت. ـ از صبح انگار گرگ دنبالت کرده! یه نفس کلافه کشیدم. ـ گرگ نه... رئیس شرکت! خودم که هنوز رئیسو ندیده بودم، ولی توی دانشگاه انقدر از سخت‌گیریاش تعریف کرده بودن که انگار قراره برم مصاحبه ناسا! راننده خندید. ـ خب نترس دخترجون، نهایتش اخراجت می‌کنه. یه اخم مصنوعی کردم. ـ عمو جون، شما به جای آروم کردن من، استرسمو بیشتر کردینا! راننده زد زیر خنده. منم خندیدم، ولی ته دلم یه حس بدی داشتم. همون حس همیشگی... اینکه هر وقت با خودم می‌گفتم «امروز همه‌چی خوب پیش میره»... دقیقاً همون روز، همه‌چی برعکس می‌شد. و امیدوار بودم امروز از اون روزا نباشه... غافل از اینکه هنوز بدترین قسمت ماجرا شروع نشده بود...
سلام سلام 💅🏻 همسایه جدید هستم🦋 هلن م✨ 13سالمه🍒 3سال و6 ماه که فندوم صالحیم❤️ اینم چنلم اگه دوست داشتین سر بزنید✨ @HAooooooo
خوشگلا بریم برای پارتتتتتت
📖 کارآموز دردسرساز | اخمو! وقتی رسیدم، کرایه رو حساب کردم و از ماشین پیاده شدم. سرمو آوردم بالا. «وااای...» شرکت از نزدیک خیلی بزرگ‌تر از چیزی بود که توی عکس‌ها دیده بودم. یه لحظه با خودم گفتم: «نورا... آروم باش. تو فقط یه کارآموزی، قرار نیست مدیرعامل بشی!» یه نفس عمیق کشیدم و راه افتادم سمت ورودی. هنوز دو قدم برنداشته بودم که نگهبان گفت: ـ خانم... کارتتون؟ ای وای... انقدر استرس داشتم که یادم رفته بود کارت کارآموزیمو از کیفم دربیارم. شروع کردم کل کیفمو زیر و رو کردن. خودکار... آدامس... هندزفری... رژ لب... ولی از کارت خبری نبود. نگهبان با خنده نگام می‌کرد. ـ فکر کنم ته کیف باشه. ـ فکر کنم منم ته اعصابم باشم... بالاخره پیداش کردم. ـ آخیش... پیدا شد! نگهبان خندید و درو برام باز کرد. ـ موفق باشی. لبخند زدم. ـ ممنون. همین که وارد لابی شدم، چشمم افتاد به آسانسوری که داشت بسته می‌شد. «نه... نه... نه...» شروع کردم دویدن. ـ وایساااا...! دستم رو بین در گذاشتم... و در دوباره باز شد.
📖 کارآموز دردسرساز | آقای اخمو ـ آخیش... زیر لب گفتم و سریع پریدم توی آسانسور. هنوز نفسم بالا نیومده بود که در بسته شد. یه نگاه دور و برم انداختم. فقط من بودم... و یه مرد. قدبلند، کت‌وشلوار مشکی، ساعت مچی ساده و یه گوشی دستش. حتی سرشم بلند نکرد ببینه کی اومده. با خودم گفتم: «صبح به این قشنگی... این چه قیافه‌ایه آخه؟! انگار طلبکار دنیاست.» یه نگاه دیگه یواشکی بهش انداختم. نه... واقعاً اخمو بود! انقدر اخمو که اگه الان یکی بهش می‌گفت «صبح بخیر»، احتمالاً جواب می‌داد «نه!» لبخندم گرفت. خدا کنه هیچ‌وقت همکارم نباشه... آسانسور وایساد. در که باز شد، با عجله خواستم برم بیرون. همون لحظه... تق! محکم خوردم به شونه‌ی همون مرد اخمو...