سلام سلام 💅🏻
همسایه جدید هستم🦋
هلن م✨
13سالمه🍒
3سال و6 ماه که فندوم صالحیم❤️
اینم چنلم اگه دوست داشتین سر بزنید✨
@HAooooooo
📖 کارآموز دردسرساز
#پارت۳ | اخمو!
وقتی رسیدم، کرایه رو حساب کردم و از ماشین پیاده شدم.
سرمو آوردم بالا.
«وااای...»
شرکت از نزدیک خیلی بزرگتر از چیزی بود که توی عکسها دیده بودم.
یه لحظه با خودم گفتم:
«نورا... آروم باش. تو فقط یه کارآموزی، قرار نیست مدیرعامل بشی!»
یه نفس عمیق کشیدم و راه افتادم سمت ورودی.
هنوز دو قدم برنداشته بودم که نگهبان گفت:
ـ خانم... کارتتون؟
ای وای...
انقدر استرس داشتم که یادم رفته بود کارت کارآموزیمو از کیفم دربیارم.
شروع کردم کل کیفمو زیر و رو کردن.
خودکار...
آدامس...
هندزفری...
رژ لب...
ولی از کارت خبری نبود.
نگهبان با خنده نگام میکرد.
ـ فکر کنم ته کیف باشه.
ـ فکر کنم منم ته اعصابم باشم...
بالاخره پیداش کردم.
ـ آخیش... پیدا شد!
نگهبان خندید و درو برام باز کرد.
ـ موفق باشی.
لبخند زدم.
ـ ممنون.
همین که وارد لابی شدم، چشمم افتاد به آسانسوری که داشت بسته میشد.
«نه... نه... نه...»
شروع کردم دویدن.
ـ وایساااا...!
دستم رو بین در گذاشتم...
و در دوباره باز شد.
📖 کارآموز دردسرساز
#پارت۴ | آقای اخمو
ـ آخیش...
زیر لب گفتم و سریع پریدم توی آسانسور.
هنوز نفسم بالا نیومده بود که در بسته شد.
یه نگاه دور و برم انداختم.
فقط من بودم...
و یه مرد.
قدبلند، کتوشلوار مشکی، ساعت مچی ساده و یه گوشی دستش.
حتی سرشم بلند نکرد ببینه کی اومده.
با خودم گفتم:
«صبح به این قشنگی... این چه قیافهایه آخه؟! انگار طلبکار دنیاست.»
یه نگاه دیگه یواشکی بهش انداختم.
نه... واقعاً اخمو بود!
انقدر اخمو که اگه الان یکی بهش میگفت «صبح بخیر»، احتمالاً جواب میداد «نه!»
لبخندم گرفت.
خدا کنه هیچوقت همکارم نباشه...
آسانسور وایساد.
در که باز شد، با عجله خواستم برم بیرون.
همون لحظه...
تق!
محکم خوردم به شونهی همون مرد اخمو...
درود؛
دوست عزیز ببخشید بدون اجازه وارد اکانتتون شدم.
اگه مایل هستید عضو چنل بشید🙏🏻
اینجا فقط یک کانال نیست؛
اینجا جاییه برای عاشقای صدای حامیم.
✨ جدیدترین آهنگها
📸 عکسها و ویدیوهای خاص
🎶 لحظههای ناب و خاطرهساز
💬 و کلی محتوای اختصاصی
اگر تو هم از طرفدارای واقعی حامیمی،
عضو شو و این کانال رو به دوستات هم معرفی کن. 🙏🏻💓
https://eitaa.com/Hamim_Salehi_1376
«یه دعوت کوچیک از تو، یه عضو جدید برای خانواده حامیم.» 🤍
متقابل؟حتما چرا که نه 🙂
Start:1405/02/26
🥥🤎🥥🤎🥥🤎
شلیک خاموش
یه رمان مافیایی خفن😏
با پارت های طولانی و زیاد🦦
تبدیل دشمنی به همبستگی😎
قسمتی از رمان
«گفته بودم اگر خودت ندی میام ازت میگیرمش؟»
«ببین این گلدون واسه من هم مهمه چون دست آورد پدرمه»
«چیجوری اعتماد کنم؟»
«رادین توروخدا بهم کمک کن»
«هه فک کردین ازادین؟
دوتا بچه...میخوان منو بکشن»
«اوا، خواهش میکنم زنده بمون..»
«سیاوش تنها خواهشی که ازت دارمه..»
واسه ادامش بیا تو چنل🧸✨
@ihaamim137612
𝗹i𝗻𝗸🕯
@i7779_hamim
مالـک🪔