eitaa logo
𝑵.𝑩
21 دنبال‌کننده
86 عکس
2 ویدیو
0 فایل
ᴀ ᴘʟᴀᴄᴇ ᴡʜᴇʀᴇ ʏᴏᴜ’ʟʟ ɴᴇᴠᴇʀ ɢᴇᴛ ʙᴏʀᴇᴅ, ʙᴇᴄᴀᴜꜱᴇ ᴇᴠᴇʀʏ ᴅᴀʏ ᴡᴇ ꜱʜᴀʀᴇ ᴘʟᴇɴᴛʏ ᴏꜰ ᴘɪɴᴛᴇʀᴇꜱᴛ-ꜱᴛʏʟᴇ ᴘʜᴏᴛᴏꜱ, ɴᴏᴠᴇʟꜱ, ᴀɴᴅ ᴇxᴄɪᴛɪɴɢ ɪᴅᴇᴀꜱ.😭💘
مشاهده در ایتا
دانلود
بریمم برا فعالیت 🦦
در حال تایپ پارت....🙆🏻‍♀️
ިܩߊ‌ܔ ܥ‌‌ܝ‌ ܥ݆ܢܚ݅ܩߊ‌ܔ ࡅ߳و🧚🏻‍♀️ 🌀𝑷𝒂𝒓𝒕*:¹ من دریا دختر یه خانواده ثروتمند بودم، وقتی که پدرم ورشکست شد ما مجبور شدیم کل دارایی هامونو بفروشیم و به طلب کارهای پدرم بدیم . یه هفته گذشت...🦦 یه هفته گذشت تا خونه مد نظرمون رو پیدا کنیم. یهو یکی زنگ خونمون رو زد، بلند شدم و به سمت در خونه رفتم. در را باز کردم آقای هاشمی دوست بابام بود! + سلام عمو خوش اومدی!‌ *سلام دخترم مرسی اجازه هست بیام داخل؟ +بله بفرمایید داخل... رفتم آشپزخونه تا چای بریزم، وقتی وارد پذیرایی شدم دیدم که بابام و آقای هاشمی خیلی گرم در حال صحبت کردن هستند.🫢 سینی چایی را روی میز گذاشتم و نشستم روی مبل. آقای هاشمی: ببین ابراهیم من وقتی مشکل داشتم تو پیشم بودی و کمکم کردی حالا نوبت منه که کمکت کنم، ما توی ویلا زندگی میکنیم که یه خونه ی کوچیک بغلشه میتونید اونجا زندگی کنید، بعد ببینیم خدا چی میخواد! خیلی هم خوشحال میشیم بیاید پشیمون..🫠 بابا: خیلی ممنونم ازت ولی ما میخوایم اسباب کشی کنیم. +خب بیاید خونه ما ، ابراهیم اگه نیای دیگه نه من نه تو ! چند دقیقه بعد...🫴🏻 بعد از چند دقیقه بابام قبول کرد که بریم خونه آقای هاشمی! اسباب وسایل هامونو جمع کردیم و رفتیم خونه آقای هاشمی🧚🏻‍♀️ به مقصد رسیدیم. جلوی یه در بزرگ مشکی با گل های رنگی رنگی زیبا وایسادیم،اقای هاشمی در را باز کرد،یه ویلا بزرگ با استخر و کلی گل و گیاه! پیاده شدیم: زن آقا هاشمی به ما خوش آمد گویی گفت بعد از سلام و احوالپرسی، آقای هاشمی ما رو راهنمایی کرد که خونه ای که قرار ما اونجا ساکن بشیم کجاس. از بغل درختا رد شدیم و رسیدیم به خونه، دوتا اتاق خواب داشت که خیلی از این بابت خوشحال شدممم....✨
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
𝑵.𝑩
https://eitaa.com/nashenasa_app/app?startapp=5cqi5SBcKzxLE7VP&btn=پیام.ناشناس
بیاید ناشناس یکم حرف بزنیممم و نظرتون رو درمورد رمانم بگید.🫠
ިܩߊ‌ܔ ܥ‌‌ܝ‌ ܥ݆ܢܚ݅ܩߊ‌ܔ ࡅ߳و 🫴🏻 🌀𝑷𝒂𝒓𝒕*:² شب زود خوابیدم. امروز وقتی که نور خورشید به چشمام افتاد بیدار شدم☀️👀 دوش گرفتم و رفتم حیاط گلای سرخ رو نگاه کردم و بوشون کردم.... خیلی حس خوبی بهم میدادن.🎊 یه زیر انداز انداختم زیرم و موهایم رو شونه کردم، موهایم در آفتاب می‌درخشید💤 اطرافم رو نگا کردم یه پنجره دیدم که دیروز خانم هاشمی گفت:کسی تو اون اتاق نیست و میتونید بدون حجاب و راحت تو حیاط بگردید‌. وقتی که کارم تموم شد اومدم خونه و صبحونه رو آماده کردم 🦦 بعد از اینکه صبحونه رو خوردم میخواستم برم دانشگاه وقتی میخواستم برم بیرون که خانم هاشمی جلویم را گرفت. + سلام شبنم خانم خوبید صبحتون بخیر 🌀 *سلام عزیزم فدات بشم شما خوبید مامان ، بابات همه خوبن ؟ + نشی بمونی سلام می‌رسونن *امروز وقتی برگشتی به مامانت بگو شام دعوتتون کردم🤸🏻‍♀️ + چشممم *بی بلا عزیزم سوار اسنپ شدم و رفتم سمت دانشگاه 🙇🏻‍♀️ از دانشگاه برگشتم.... انقدر خسته بودم که یادم رفت به مامان و بابام سلام بدم و فقط رفتم تو اتاق و خوابیدم💁🏻‍♀️ وقتی که بیدار شدم دیدم ساعت ۴ بعد از ظهره سریع در اتاقم رو باز کردم. +یواش چتهههه خواب بد دیدی باز؟آروم! مثل آدمایی که کابوس دیدن از جا پریده بودم 🏃🏻‍♀️ + مامان شبنم خانم گفت امروز شام بیاید خونه ما! *با این وضعیتت میخوای بیای مهمونی ؟! +وااااا مامانم مگه چیم بده؟ *رنگ و روتو نگا کن برو حموم ببینم بوی عرقت خفمون کرد 🙄🚶🏻‍♀️ رفتم حموم...... در رو باز کردم و همراه زیر انداز و شونه به حیاط رفتم . نشستم و گذاشتم موهایم خشک بشه 🌀 حیاط این باغ رو خیلی دوست دارم، حس خوبی به آدم میده ! یه لحظه حس کردم پنجره تکون خورد،سریع برگشتم دیدم یه پسر اونجا وایساده و داره از پشت پنجره منو نگا میکنه ، سریع وسایلامو جمع کردم و بدو بدو رفتم تو . +یا خدا این دیگه کی بود ؟ اینا که گفتن این اتاق خالیه میتونید راحت بیاید و برید....! تا شب داشتم به این موضوع فکر میکردم . سایه ملایم زدم ، رژم رو برداشتم و یه رژ کم رنگ زدم🫟 به خودم تو آینه نگاه کردم خوشگل شده بودم.....
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
در حال تایپ پارت...👀🫀
:)