ިܩߊܔ ܥܝ ܥ݆ܢܚ݅ܩߊܔ ࡅ߳و🧚🏻♀️
🌀𝑷𝒂𝒓𝒕*:¹
من دریا دختر یه خانواده ثروتمند بودم، وقتی که پدرم ورشکست شد ما مجبور شدیم کل دارایی هامونو بفروشیم و به طلب کارهای پدرم بدیم .
یه هفته گذشت...🦦
یه هفته گذشت تا خونه مد نظرمون رو پیدا کنیم.
یهو یکی زنگ خونمون رو زد، بلند شدم و به سمت در خونه رفتم.
در را باز کردم آقای هاشمی دوست بابام بود!
+ سلام عمو خوش اومدی!
*سلام دخترم مرسی اجازه هست بیام داخل؟
+بله بفرمایید داخل...
رفتم آشپزخونه تا چای بریزم، وقتی وارد پذیرایی شدم دیدم که بابام و آقای هاشمی خیلی گرم در حال صحبت کردن هستند.🫢
سینی چایی را روی میز گذاشتم و نشستم روی مبل.
آقای هاشمی: ببین ابراهیم من وقتی مشکل داشتم تو پیشم بودی و کمکم کردی حالا نوبت منه که کمکت کنم، ما توی ویلا زندگی میکنیم که یه خونه ی کوچیک بغلشه میتونید اونجا زندگی کنید، بعد ببینیم خدا چی میخواد!
خیلی هم خوشحال میشیم بیاید پشیمون..🫠
بابا: خیلی ممنونم ازت ولی ما میخوایم اسباب کشی کنیم.
+خب بیاید خونه ما ، ابراهیم اگه نیای دیگه نه من نه تو !
چند دقیقه بعد...🫴🏻
بعد از چند دقیقه بابام قبول کرد که بریم خونه آقای هاشمی!
اسباب وسایل هامونو جمع کردیم و رفتیم خونه آقای هاشمی🧚🏻♀️
به مقصد رسیدیم.
جلوی یه در بزرگ مشکی با گل های رنگی رنگی زیبا وایسادیم،اقای هاشمی در را باز کرد،یه ویلا بزرگ با استخر و کلی گل و گیاه!
پیاده شدیم:
زن آقا هاشمی به ما خوش آمد گویی گفت بعد از سلام و احوالپرسی، آقای هاشمی ما رو راهنمایی کرد که خونه ای که قرار ما اونجا ساکن بشیم کجاس.
از بغل درختا رد شدیم و رسیدیم به خونه، دوتا اتاق خواب داشت که خیلی از این بابت خوشحال شدممم....✨
𝑵.𝑩
https://eitaa.com/nashenasa_app/app?startapp=5cqi5SBcKzxLE7VP&btn=پیام.ناشناس
بیاید ناشناس یکم حرف بزنیممم و
نظرتون رو درمورد رمانم بگید.🫠
ިܩߊܔ ܥܝ ܥ݆ܢܚ݅ܩߊܔ ࡅ߳و 🫴🏻
🌀𝑷𝒂𝒓𝒕*:²
شب زود خوابیدم.
امروز وقتی که نور خورشید به چشمام افتاد بیدار شدم☀️👀
دوش گرفتم و رفتم حیاط گلای سرخ رو نگاه کردم و بوشون کردم....
خیلی حس خوبی بهم میدادن.🎊
یه زیر انداز انداختم زیرم و موهایم رو شونه کردم، موهایم در آفتاب میدرخشید💤
اطرافم رو نگا کردم یه پنجره دیدم که دیروز خانم هاشمی گفت:کسی تو اون اتاق نیست و میتونید بدون حجاب و راحت تو حیاط بگردید.
وقتی که کارم تموم شد اومدم خونه و صبحونه رو آماده کردم 🦦
بعد از اینکه صبحونه رو خوردم میخواستم برم دانشگاه وقتی میخواستم برم بیرون که خانم هاشمی جلویم را گرفت.
+ سلام شبنم خانم خوبید صبحتون بخیر 🌀
*سلام عزیزم فدات بشم شما خوبید مامان ، بابات همه خوبن ؟
+ نشی بمونی سلام میرسونن
*امروز وقتی برگشتی به مامانت بگو شام دعوتتون کردم🤸🏻♀️
+ چشممم
*بی بلا عزیزم
سوار اسنپ شدم و رفتم سمت دانشگاه 🙇🏻♀️
از دانشگاه برگشتم....
انقدر خسته بودم که یادم رفت به مامان و بابام سلام بدم و فقط رفتم تو اتاق و خوابیدم💁🏻♀️
وقتی که بیدار شدم دیدم ساعت ۴ بعد از ظهره سریع در اتاقم رو باز کردم.
+یواش چتهههه خواب بد دیدی باز؟آروم!
مثل آدمایی که کابوس دیدن از جا پریده بودم 🏃🏻♀️
+ مامان شبنم خانم گفت امروز شام بیاید خونه ما!
*با این وضعیتت میخوای بیای مهمونی ؟!
+وااااا مامانم مگه چیم بده؟
*رنگ و روتو نگا کن برو حموم ببینم بوی عرقت خفمون کرد 🙄🚶🏻♀️
رفتم حموم......
در رو باز کردم و همراه زیر انداز و شونه به حیاط رفتم .
نشستم و گذاشتم موهایم خشک بشه 🌀
حیاط این باغ رو خیلی دوست دارم، حس خوبی به آدم میده !
یه لحظه حس کردم پنجره تکون خورد،سریع برگشتم دیدم یه پسر اونجا وایساده و داره از پشت پنجره منو نگا میکنه ، سریع وسایلامو جمع کردم و بدو بدو رفتم تو .
+یا خدا این دیگه کی بود ؟ اینا که گفتن این اتاق خالیه میتونید راحت بیاید و برید....!
تا شب داشتم به این موضوع فکر میکردم .
سایه ملایم زدم ، رژم رو برداشتم و یه رژ کم رنگ زدم
به خودم تو آینه نگاه کردم خوشگل شده بودم.....