دلم برای اون روزایی که مدرسه تعطیل بود هوا سرد بود و من صبح تا شب داشتم 'عزیزترینم' میدیدم و باهاش گریه میکردم و دعا میکردم تموم نشه تنگ شده
هدایت شده از ☆
ೃ࿔ یه تقدیمی کوچولو
این پیام رو همراه با یه پست از اینجا فوروارد کنید تا من بگم اگه یه رنگ بودید چه رنگی بودید و بهتون یه کیدراما که اون رنگ، رنگ غالب پوسترش هست بهتون بدم .
لینک هاتون رو اینجا قرار بدید ☆
یسری آدما هم هرچقدر که الان بهم اهمیت نمیدن و حتی یه سراغم ازم نمیگیرن یا شایدم همیشه براشون کسی بودم که وقتی بیکار میشدن میومدن پیشم بازم بخاطر اون خاطراتی که برام ساختن برای همه اون لحظه هایی که با به یاد آوردنشون قفسه سینم به سوزش میوفته برای همه وقت هایی که باعث شدن که حتی به گریه و ضعف بیوفتم ته قلبم یه جایگاه خاصی دارند، خاطراتی که از ذهنم نمیتونن بیان بیرون از با بودنشون هم پشیمون نیستم چون هر لحظشو زندگی کردم.
بعضی آدما همینن انگار خودمونم میدونیم که تهش چی میشه ولی خب دست خودمون نیست اون هارو دوست داریم.
عجیبه سرمو که از گوشی در میارم خیره میشم به یه کاغذ روی زمین که به مرور خط خطیش کردم خیره میشم
نمیدونم باید چی کار کنم برای امتحان بخونم مقاله مدرسمون رو بنویسم یا چی؟ برم ظبط شده کلاس ریاضیم رو ببینم؟ یا یه قسمت دیگه نگاه کنم؟
نمیدونم نمیدونم نمیدونم و نمیدونم
تنها چیزی که تو ذهنم میگم همینه و از اتاق میام بیرون و به هرچی که دم دستمه خیره میشم.