eitaa logo
‹ رایحۀمـٰاه ›
122 دنبال‌کننده
23 عکس
23 ویدیو
1 فایل
. وهوالمحبوب . محب‌عطر ِچای / شیعۀحضرت ِحیدر / دوست‌دار ِجبهه مقاومت 🥲🇵🇸☕>>> - جعبۀتقدیمی 🌟: @Jabe_tag و رایحۀماه / عطر ِماه 🌙. [ کپي ؟ یک صلوات برای حضرت‌ِحجة 🌝 ]
مشاهده در ایتا
دانلود
این فقط یه عکسه ؛ چرا گریه میکنی ؟ :))😭
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آقا هیچ موقع غمگین نشیاا 💔:)))
‹ رایحۀمـٰاه ›
از آن دم که خویش را شناختم ، تمنای دیدنت را داشتم و گویا لیاقت می‌خواست این دیدار ؛ لیاقتی که این عاشق نداشت تا لحظه‌ای معشوقش را از نزدیک ببیند . با کوله‌باری از اندوه به وداع ِعشق می‌روم ، عشقی که مانندش را ندیده‌اند .. خود باور کرده‌ام که او رفته است ، اما دل ، نه .. غمش مثل غم ِمولای‌مان حسین ، همه را گرد هم آورد و خود نیز رفت ؛ او شوق ِرفتن داشت در این دنیای زمین‌گیر . نگرانم که آیا خاک می‌تواند به خوبی از عزیزِ دلم پاسداری کند ؟ و او را برای قرن‌های بعد نگه دارد که اگر کسی از مقاومت پرسید ، علی را به او نشان بدهیم تا معنای حقیقی مقاومت را در چهره‌ی پرصلابت او باز شناسند ؛ . به‌قلم ِ| الف‌میم .𝓡𝓪𝔂𝓮𝓱𝓮 𝓶𝓪𝓱
چنل ِیکی از با مرامای ایتا 🪴. @tasallaaa
مابین اعضای چنل که می‌گردم یه اکانت‌های نازی میبینم، مثل این اکانت ِقشنگ‌مون 💘:))
و آبی دردناک ترین رنگ تاریخ شد 🥺💙 ‹ 𝓡𝓪𝔂𝓮𝓱𝓮 𝓶𝓪𝓱
بریم سراغ پارت‌گذاری رمان 🪴🤌🏻...
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_13 -پس بگو! نچی میکند. -وای وای دخترعم
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› ناز بود! هااااا؟ من چرا فکرمیکردم حاج‌اقاها شبا هم با همین لباسا میخوابن؟ یکدفعه به خودم می‌آیم. نخیر با اون برخوردی که اول داشتم مشخص هست که چقدرمرد روی مُخی است. با ولع مشغول خوردن شام میشوم که علی به همه سالم میکند و با تعجب به تنها جای‌خالی کنار من نگاه میکند. در دل میخندم . بله بله بفرما بیا بشین که شیطان‌رجیم گولت میزند.کسی توجهی به علی نکرد. علی پوفی میکشد و زیر لب استغفرالله‌ی گفته و با بیشترین فاصله از من گوشه سفره مینشیند. مامانی با لبخند بشقابی برای علی می‌کشد. -بخور قربونت برم حتما امروز خیلی خسته شدی مادر . . علی لبخند محوی میزند. -خدانکنه مادر این چه حرفیه . . . امین پوفی میکشد. -ولی مامانی این همه تبعیض!؟ مامانی لپش را میکشد. -من فدای تو گل‌پسرم بشم عزیزدل مادر :) بابایی میخندد. -خرس گنده شدین ها . . دمغ شده نگاهشان میکنم. -منم کشک!!!!! یکدفعه بابایی و مامانی همزمان می‌گویند. -فدات بشم!(: لبخند عریضی میزنم و با اشتهای بیشتری به غذا خوردنم ادامه میدهم. آخ که چقدر دستپخت مامانی خوب بود. ولی خب گاهی وقتا دلم برای دستپخت مامان خودمم تنگ میشد. حیف! حیف که خیلی خوشبخت است. خداروشکر! به کمک مامانی ظرف هارا می شوریم و بعد از خوردن میوه همه بنا بر خواب میگذاریم. در طول این مدت علی مشغول صحبت با بابایی بود و امین هم با موبایلش ور می رفت. احساس میکردم علی اصلا از حضور من راضی نیست. این را از اخمش می توانستم تشخیص دهم ولی خب به درک! مگه اینجا خونه او بود! خیلی خسته شده بودم. امروز هم حسابی درس خوانده بودم و انرژی ام به کلی تحلیل رفته بود. با شب بخیری از همگی جز علی به اتاق خودم رفته و به سرعت روی تختم میخزم. انقدر خوابم می آمد که حتی وقت نکردم به علی و رفتارهایش فکر کنم. اشکالی ندارد. باشد برای بعد! · · ─ ·🍃· ─ · · نزدیک به دوماه و نیم گذشت. در این دوماه انقدر مشغول درس خواندن بودم که فقط برای نهار و شام به خانه می رفتم و بقیه ساعات مشغول تست زدن بودم. مامانی هم با مهربانی مدام برایم مغز بادام و پسته و میوه می اورد که خدای نکرده ضعف نکنم. امین را خیلی کم می دیدم. شنیده بودم پروژه خوبی برداشته و هر روز سر ساختمان است. از علی هم خبر نداشتم. یعنی تنها ساعتی که می دیدم چراغ اتاقش روشن است موقع اذان صبح بود. البته خب من هم زیاد بیرون نمی آمدم. این چند وقت هم چون فهمیده بودم علی پسرعمویم همان حاج آقایه مدرسه است دیگر تلاش نکردم تا اذیتش کنم چون خیلی خودش را می گرفت و من از مغرور بازی خوشم نمی آمد. آسه می آمد و آسه هم می رفت و هیچ توجهی به دخترها نداشت. هر روز با مادرم در تماس بودم و دوباری به خانه شان دعوت شده بودم ولی تمایلی نداشتم زیاد به انجا بروم. همین که می دیدم خوشبخت است برایم کافی بود. از خوشحالی به شانه نرگس و ریحانه میکوبم. -امیدوارم سال دیگه به هیچ عنوان نبینمتون انها هم سری تکان می دهند. -ماهم همینطور . . مریم با ذوق به کافی شاپ روی به روی مدرسه اشاره میکند. -نظرتون چیه بریم یک سور بدیم به افتخار آخرین روز تحصیلی؟ همه موافقت می کنند. من نسکافه سفارش می دهم و بقیه آیس پَک. اصلا نمیتوانستم اینطور چیزها بخورم. با روحیه‌ام سازگاری نداشت. ریحانه با خوشحالی اشک زیر چشمش را پاک میکند. -وای باورم نمی شه نه سال تحصیلی بالاخره تموم شد . . ! میخندم. -باورنکن...این راه تمومی نداره. هنوز دانشگاه قبول شی و اوووو . . نرگس با ولع تَهِ آیس‌پکش را بالا می‌اورد. -برو بابا دانشگاه جو فرق میکنه . . !!! مریم میخندد. -چه فرقی کلک؟ نرگس یک تای ابرویش را بالا می‌اندازد. -سرگرمی زیاده. ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1 ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_14 ناز بود! هااااا؟ من چرا فکرمیکردم حا
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› متاسف میشوم. -واقعا هدفتون از درس خوندن اینه؟ ریحانه پس کله‌ام میزند. -بابا اخوند کی بودی تو :)))؟ -چرت و پرت نگو. چه ربطی داره. من هدف دارم. باید به هدفمم برسم. وقت واسه این سرگرمی های بیهوده ندارم . . . ریحانه میگوید. -من که تصمیم دارم دانشگاه نرم. میخوام برم خیاطی یاد بگیرم. مزون بزنم و کلی لباسای خوشگل موشگل بدوزم . . تاییدش میکنم. -بهترین کارو میکنی . . . همه یکی یکی شروع می کنند از برنامه های آینده شان. در این بین تنها من بودم که نمی‌دانستم می توانم به هدفم برسم یا نه. هدفی که هیچکس نمیدانست جز خدا! · · ─ ·🍃· ─ · · تصمیم داشتم این هفته آخر فقط استراحت کنم و ذهنم را خالی کنم. با خستگی کوله‌ام را داخل اتاق پرت میکنم و بعد از عوض کردن لباس هایم با یک شلوار گشاد و تاب بندی به سمت اتاق امین میروم. نمیدانستم این وقت روز خانه است یا نه که از شانس خوبم بعد از زدن دو تقه درب اتاقش را باز می کند. -به‌به ببین کی اینجاست. ستاره سهیل شدی! دست به سینه می شوم. -کی به کی میگه . . . -درسا تموم شد؟ میخندم. -سال تحصیلی تموم شد! دماغم را میکشد. -اوخ اوخ کوچولوی کی بودی تو. دیگه دانش‌آموز نیستی!؟ با اخم نگاهش میکنم. -بدون بی‌تربیت اومدم بگم حوصلم سر رفته . امشب میای بریم بیرون؟ با چشمانی قلبی نگاهم میکند. -این یعنی پیشنهاد بانو؟ متاسف نگاهش میکنم. -امین!!! -آمم خیلی خب بزار ببینم برنامه‌هام چطوره بهت خبر میدم . . چشم غره میروم. -میخوام که اصلا نیای . . -خب بابا شوخی کردم. امشب بیکارم باشه میریم. کسی رو هم میاری؟ نچی می‌گویم. -نه چطور!؟ -خیلی‌خب پس من چند تا از دوستامو با خودم میارم . ‌. با ذوق نگاهش میکنم. -خوب میکنی . . . اخم میکند. -خوبه خوبه برو ببینم فسقلی... برو ببینم تا نزدمت! پوزخندی میزنم و با خوشحالی وارد خانه میشوم و کنار مامانی که مشغول بافتنی بود مینشینم و مشغول گپ زنی میشویم! · · ─ ·🍃· ─ · · مانتوی ساده مشکی همراه شال زرشکی تنم کرده و بعد از پوشیدن کفش های اسپرت سفیدم باصدای بلند از مامانی خداحافظی می کنم. امین داخل ماشین منتظرم بود. چون به سرعت در حال خارج شدن از خانه بودم نزدیک درب پایم روی سنگ کوچکی می لغزد و با هینی می خواهم روی زمین بیفتم که یکدفعه از فردی که خیلی غیرمنتظره وارد حیاط می شود آویزان می شوم و الحمدالله نمی افتم. آخ خدایاشکرت ! نگذاشتی اول عمری جوان مرگ شوم! با استرس و خوشحالی از سقوط نکردنم سرم را بالا می اورم که با دیدن علی که مثل لبو سرخ شده بود، در چند سانتی صورتم ناخودآگاه اخم بزرگی روی صورتم مینشیند. علی به سرعت خودش را عقب میکشد. صدای نفس‌های عصبی‌اش بلند می شود. -لطفا حد خودتونو بدونید! عصبی نگاهش میکنم. نگاه او به زمین بود. -تو حواست به چشمای خودت باشه نخوری به کسی. از بس سرت پاینه نمی‌بینی من دارم رد میشم. عجب پررویی بودم‌ها! -لا الله اله لا . . باناراحتی از کنارش رد میشوم و سریع خودم را داخل ماشین امین پرت میکنم. با دیدن قیافه‌ام میخندد. -چته اخمو؟ -هیچی . . ماشین را روشن میکند. -هیچی که حرف نشد. دیدم علی اومد تو . . -خب دیگه پس واسه چی میپرسی؟ ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1 ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦