‹ رایحۀمـٰاه ›
آقاجان خداحافظ ❤️🩹... ‹ 𝓡𝓪𝔂𝓮𝓱𝓮 𝓶𝓪𝓱 ›
دیگه تموم شد ...
دیگه آقای ِما به آغوش امام رضا رسید ❤️🩹!
‹ رایحۀمـٰاه ›
چرا گریه میکنی 💔؟!
درد داره، اینکه رهبرتو، پدرتو ...
به شهادت برسونن و تو کاری از دستت برنیاد، به خدا که درد داره!
هدایت شده از گـوشهدِنج,
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این خیلی جگرم و سوزوند. مخصوصا قسمت پایین ویدیو. اون عروسکی که توسط سهسالهی ارباب داده میشه به دست نازدانهی سیدالشهدای ایران..
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_27 مامانبزرگم که نبود. خدای من! باید چ
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_28
هردو وحشتزده به درب اتاق خیره میشویم.
زنی میانسال همانطور که با تعجب و عصبانیت دست روی دهان گذاشته بود نگاهمان میکرد. تا متوجه نگاه وحشت زده ما می شود با اخم غلیظی میگوید.
-ببخشید حاج آقا نمیدونستم سرتون شلوغه!
و به سرعت از اتاق بیرون می رود و کمی بعد هم صدای بسته شدن درب حیاط میآید. من
که هنوز مات اتفاق چند لحظه پیش بودم یکدفعه علی به خودش آمده و به سرعت رهایم میکند.
دستم را حصار تنم می کنم تا نیفتم. خدایا ببین مرا اسیر چه انسان نامردی کردی؟
ببین که حتی رحم نمیکند؟ این هم از طلبه مملکت! خدایا، چقدر خفیفم کرد!
با عصبانیت وسط اتاق راه می رود. میخواهد چیزی بگوید که حرفش را خورده و نفس عمیقی میکشد.
بغض میکنم. تقصیر من چه بود! اصلاً این زن که بود؟
نمیدید حالم بد است؟
دستی به سرم میکشم.
واقعا دیگر تعلل جایز نبود.
بس بود هر چه قدر خوار و خفیفم کرده بود.
قطره اشکی از چشمم پایین میچکد که به سختی از جایم بلند میشوم. یکدفعه با صدای ناراحتی میگوید.
-بلند میشید که باز بیفتید؟ نمیبینید حالتون بده؟
سعی میکنم بغض گلویم را قورت دهم ولی موفق نمی شوم!
-بمیرم...بهتره دست کسی که ادعای انسانیت می کنه...خفیفشم . . !!!
سرم گیج می رود اما سعی میکنم تعادلم را حفظ کنم. خدایا فقط تا روی تختم کمکم کن!
می خواهم از اتاقش بیرون بروم که یکدفعه لباسم از پشت کشیده می شود.
متعجب میایستم که میگوید.
-لطفا روی تخت دراز بکشید . . .
پوزخندی زده و می خواهم بروم که اینبار سرد و جدی میگوید.
-لطفا!!!
دروغ گفتهام اگر بگویم از جذبه صدایش نترسیدم.
اما همچنان اخمم را روی صورتم حفظ می کنم.
به سختی سمت تخت اتاقش میروم. آهسته کنارم قدم برمیدارد.
یک وقتی اسلام به خطر نیفتد اگر به من دست بزنی!!!!!!!
روی تختش که دراز میکشم سمت کمد چوبی اتاقش رفته و کیفی را بیرون می کشد.
چشمانم خیلی بی جان بودند اما با این حال تمام حرکاتش را زیر نظر داشتم. دوباره سمتم میآید و کاسه آبی همراه چند بسته قرص و شربت کنارم میگذارد.
-باید این قرصا رو بخورید . . .
اخم میکنم.
-میبینی که..نمیتونم!
پوفی میکشد. او هم روی صورتش اخم نشسته بود. با جدیت پارچه ای تمیز را خیس کرده و روی پیشانیام میگذارد.
در تمام لحظات حواسش بود تا نگاهش ذرهای روی صورت و بدنم نچرخد. بی اختیار خندهام میگیرد. بیچاره حق هم داشت عصبانی شود. ببین با چه وضعی جلویش دراز کشیدم؟ یکدفعه یاد آن زن میافتم. یعنی او که بود؟ اصلاً چطور وارد خانه شده بود؟ یعنی درب حیاط باز بود؟ خندهام را که می بیند اخمش پررنگتر می شود. سرفهای کرده و دوباره اخم میکنم. بیا، بیجنبه! خندهام بهت نمیآید!
چند عدد قرص را کف دستم میریزد.
-اینارو بخورید . .
قرص هارا داخل دهانم می اندازم که لیوان آبی به دستم میدهد.
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_28 هردو وحشتزده به درب اتاق خیره میشوی
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_29
زیر لب تشکر ریزی کرده و جرعهای آب مینوشم.بعد از ان چندبار دیگر دستمال روی پیشانیام را عوض میکند. مدام به حیاط رفته و برمیگردد. علت بیرون رفتنش را نمیفهمم!
حدود یک ساعتی میگذرد که کمکم خوابم میگیرد. نمیدانم چه می شود اما خوابم برده و دیگر چیزی نمیفهمم!
-آ یه، مادر . .
با کوفتگی چشمانم را باز می کنم. با دیدن مامان جون لبخند میزنم.
-سلام مامانی اومدید؟
نگران نگاهم میکند.
-سلام عزیزم، بهتری؟
متعجب به خودم و اتاقی که داخلش بودم نگاهی می اندازم. یکدفعه سریع در جایم مینشینم.
-وای . .
-چیشده مادر؟
لب میگزم. با یادآوری اتفاقاتی که گذشته بود شرمم می شود. خودم هم تعجب می کنم. من و خجالت؟
-هیچی . . !
-بیا مادر برات سوپ درست کردم! بخور یکم جون بگیری . . .
--ساعت چنده مامانی؟
-نه شب . .
-من این همه خوابیدم؟
-علی گفت چندتا قرص بهت داده که مسکن هم بینشون بوده. واسه همین این همه
خوابیدی . .
-اها!
لبخند میزند.
-خداروشکر علی بوده تونسته کمکی بهت بکنه وگرنه من شرمنده پدر و مادرت می شدم.
لبخند زده وبا انرژی عجیب شروع به خوردن سوپ می کنم.
-این چه حرفیه مامانی تقصیر خودم بوده سرما خوردم . . !
لبخند میزند.
-یکساعت دیگه شامم حاضر میشه. انشاءالله بیا شام بخوریم . . .
سری تکان میدهم که مامانی میرود. سوپم که تمام می شود لبخند کمرنگی زده و به
اتفاقات قبل فکر می کنم. با یادآوری آغوش علی و گیج و مات شدنش خنده ام می گیرد و بی اختیار گرمم می شود. خیلی حس عجیبی بود. حس قشنگ و عجیبی! انگار دوست داشتم باز هم اتفاق بیفتد! این حس عجیب تازه بود. احساس می کنم تا به حال چنین احساسی نداشتم!
بیچاره علی! گرفتار چه کسی شده بود. نگاهی به تاب شل و ولم می اندازم. لب میگزم. یعنی مامانی پیش خودش چه فکری کرده است؟ نهبابا مامانی که قضاوتکار نیست!
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦