eitaa logo
‹ رایحۀمـٰاه ›
119 دنبال‌کننده
23 عکس
23 ویدیو
1 فایل
. وهوالمحبوب . محب‌عطر ِچای / شیعۀحضرت ِحیدر / دوست‌دار ِجبهه مقاومت 🥲🇵🇸☕>>> - جعبۀتقدیمی 🌟: @Jabe_tag و رایحۀماه / عطر ِماه 🌙. [ کپي ؟ یک صلوات برای حضرت‌ِحجة 🌝 ]
مشاهده در ایتا
دانلود
بریم سراغ پارت‌گذاری 💆🏻‍♀🌙!
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_53 واقعا دلم چای میخواست. خسته بودم اما
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› -حالا شما باهاشون حرف بزنید. امیدوارم که جواب بده . . ! سری تکان میدهد. -باشه چشم. چایتون رو بفرماید.سرد شد . . لبخند میزنم. -ممنونم! همین که میرود با نگرانی حبه قندی داخل دهانم میگذارم. یعنی میشد احمد به هدفش برسد؟ خدای احمد، خودت مراقبش باش! · · ─ ·🍃· ─ · · مشغول نوشتن جزوه بودم که ساجده صدایم میزند. -آیه..این جزوه‌هارو هم میخوای؟ لبخند میزنم. -وای آره. میشه برام کپی بگیری؟ بعدا باهات حساب میکنم . . -این چه حرفیه بابا ولی خب چرا خودت نمیبری؟ به ساعت مچی‌ام اشاره میکنم. -فرصت ندارم. باید زود برسم روستا..وگرنه به شب میخورم . . ! استرس می گیرد. -وای آره آ یه یک وقتی شب تو جاده نشینی ها . . سر تکان میدهم و وسایلم را سریع جمع میکنم. -الانم داره تاریک میشه..من میرم دیگه! -فردا میبینمت . . -فعلنی . . ‌. مقنعه‌ام را مرتب کرده و به سرعت از دانشگاه بیرون میزنم. سوار ماشین که می شوم گوشی همراهم زنگ می خورد. با دیدن شماره ناشناس تعجب میکنم. با این‌حال فرصت نداشتم جواب بدهم. با تمام سرعت پایم را روی پدال گاز میفشارم و به سمت روستا حرکت می کنم. چه قدر از مامان ممنون بودم که درست فردای روز تولدم اجازه داد کلاس رانندگی ثبت نام کنم! یکی از ضروریات زندگی همین یادگیری رانندگی است! حدود یکساعتی راه داشتم. به خانه که میرسم هوا تاریک می‌شود. نفس عمیقی کشیده و خسته و کوفته وارد خانه می شوم. چراغ خانه لیلاخانوم خاموش بود. صدای به هم خوردن ظرف و ظروف از آشپزخانه می آمد. علی با شنیدن صدای درب خانه از آشپزخانه بیرون می‌آید. با دیدنش چشمانم گرد می شود. موهای بورش خیس بودند و به حالت خوش فرمی روی صورتش ریخته بودند. -سلام . . . سری تکان میدهم. -سلام . . ‌ مانتوام را از تنم خارج میکنم. یک تاب حلقه آستین زیرم پوشیده بودم. -شام درست کردم. میخورید؟ تا اسم شام را میبرد دلم ضعف می رود. وای که چه قدر گرسنه بودم. تا به حال دستپخت علی را هم نخوره بودم . . پوزخند میزنم! ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1 ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_54 -حالا شما باهاشون حرف بزنید. امیدوارم
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› --شامم بلدی؟ سرد میگوید. -نه فقط شما خانم‌ها بلدید . . . مقنعم را با حرص از سرم بیرون می کشم. -وای چقدر گرمـــــــــــــه! سفره را می چیند. اصلاً به روی خودم نمی آورم و کمکش نمی کنم. به من چه. خسته بودم خب! دوباره پوزخند میزند . -همینطوری میخواستید به اهدافتون برسید؟ چشم هایم را ریز میکنم. -چه ربطی داره؟ املت درست کرده بود. همین هم غنیمت بود! برای خودش لقمه بزرگی می‌گیرد. -وقتی اینجارو برای تدریس انتخاب کردید باید می دونستید گرمه . . پوفی می کشم و مشغول خوردن می شوم. اصلاً حوصله بحث کردن با او را نداشتم! -میدونستم..درکش نکرده بودم! لقمه بزرگی داخل دهانم می چپانم. به قدری بزرگ بود که علی برای یک لحظه با دهان باز نگاهم می کند ولی سریع به خودش می‌آید. در دل می گویم -چیه آدم ندیدی؟ وای خیلــــــــــی خوشمزه بود. با تعجب علی را نگاه می کنم. اصلاً به قیافه اش نمی آمد انقدر آشپزی اش خوب باشد. خب خداروشکر حداقل قرار نبود از گرسنگی بمیریم. اینجا که خبری از پیتزا و همبرگر و.. این چیزا نبود. اگر هم بود شهر بود که دور بود. علی با متانت و آرامش مشغول خوردن بود. به قدری آهسته می خورد که من جایش خوابم گرفته بود ولی برعکس او من به سرعت نور داشتم غذا می خوردم. به حدی که اگر ذره‌ای توقف میکردم خفه می شدم! غذا که تمام می شود، نفس عمیقی کشیده و کنار سفره دراز میکشم. -وایــــی خیلی خوردم . . -خواهش میکنم! نگاه عاقل اندر سفیهانه‌ای بهش می اندازم. -از شدت گرسنگی مجبور بودم همشو بخورم. پوزخند می زند. -آره میدونم! تا بخواهم چیزی بگویم سریع بلند می شود. -باشه چون اصرار میکنید جمع کردن سفره با شما. من میرم بیرون تا جایی برمی گردم . . همین که میرود دهان نیمه بازم را می بندم. خدایا، این بشر چه قدر رو داشت!!!! اصلاً بهش نمی آمد انقدر زیرک باشد! یعنی واقعا او پزشک بود؟ ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1 ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_55 --شامم بلدی؟ سرد میگوید. -نه فقط شم
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› پوفی کشیده و با بی حوصلگی سفره را جمع کرده و ظرف‌ها را می شویم. عیبی نداشت. بالاخره زحمت پخت غذا را کشیده بود! ساعت را نگاهی می اندازم. از ده شب گذشته بود اما هنوز نیامده بود. بی اختیار نگاهم سمت پنجره می رود. چرا انقدر نگران شده بودم؟ در این مدتی که اینجا بودیم شب ها بیرون نمی رفت اما چندشبی بود این ساعت ها میرفت و دیر برمیگشت. کاش میشد ازش بپرسم کجا می رود! مشغول شانه کردن موهایم می شوم که درب حیاط باز و بسته می شود. نفس راحتی کشیده و مشغول بافت موهایم می شوم. وارد خانه که می شود، بی تفاوت سلام میکنم. جواب سلامم را سنگین میدهد و عبا و عمامه‌اش را از تن خارج میکند. آخرسر طاقت نمی آورم. باید ازش میپرسیدم. باید می فهمیدم..یا . . . نه آیه..نباید کنجکاوی کنی..صبوری کن! بعد فکر میکنه خیلی برات مهمه! پوفی کشیده و زیر ملافه میخزم. چشمهایم را بسته و سعی میکنم ذهنم را روی چیزهای دیگر متمرکز کنم. فردا امتحان سختی هم داشتم و هیچ چی نخوانده بودم. باید فردا زودتر بلند شده و قبل مدرسه کمی می‌خواندم! · · ─ ·🍃· ─ · · -خانوم اجازه!؟ با لبخند سرم را بلند میکنم. عماد بود. کوچولوی دوست داشتنی با لپ هایی سرخ! -جاانم؟ با خجالت دفتر نقاشی‌اش را از پشت سرش بیرون می آورد. -نقاشیم قشنگه خانوم؟ با ذوق به نقاشی منحصربه فردش خیره می‌شود. -وایییی این چقدر قشنگه..این دوتا کین؟ با خجالت بیشتری معرفی میکند. -این کوچولویه منم خانم..اینم شمایین! چشم‌هایم از شدت شوق خیس می شوند. بین من و خودش قلب بزرگی درست کرده بود و صورتی‌اش کرده بود. -خیلی نقاشیه قشنگی کشیدی عماد جون..من واقعا بهت افتخار میکنم! با شوق سینه سپر می کند. -ممنون خانم..بازم براتون نقاشی میکشم! موهایش را بهم میریزم. -ممنونم گل پسر..الانم زود وسیله‌هاتو جمع کن که همه رفتن شما جا موندی . . یهو مثل فنر در جایش می پرد و بعد برداشتن وسیله‌هاش و خداحافظی پر از ذوقی میرود! کش و غوصی به تن کوفته‌ام میدهم و مشغول خواندن امتحان می شوم. تایم کوتاهی داشتم و همینجا بهترین مکان برای درس خواندن بود! انقدر مشغول درس خواندن بودم که آمدن فواد را نمی فهمم. -سلام خانم معلم . . لبخند کمرنگی میزنم . -سلام . . . سینی چای را مقابلم می گذارد. -بفرمایید. امروز دیر میرید؟ -ببخشید بله. یکم درس بخونم میرم . . -نه‌نه مشکلی نیست. گفتم اگر مایلید نهار رو با ما بخورید . . . -نه اصلا مزاحم نمیشم . . ! ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1 ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_56 پوفی کشیده و با بی حوصلگی سفره را جمع
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› لبخند کمرنگی میزند . -مادرم گفتن حتما ببرمتون..لطفا تعارف نکنید اگر نهار نمی‌خوردم باید میرفتم دانشگاه ساندویچ سرد می گرفتم. ترجیح می دادم غذای خانگی بخورم. با خجالت سری تکان می‌دهم. -خیلی خب باشه..شرمنده . . . -این چه حرفیه بفرماید..چایتونم داخل میل کنید . . ‌. وسایلم را جمع کرده و همراه فواد وارد خانه‌شان می شویم . خانه‌ای کوچک اما سنتی و زیبا . . . مادر فواد و احمد که زن میانسالی بود، به استقبالم می‌آید. -سلام آیه جان. خوبی عزیزکم؟ زن بسیار مهربانی بود! بارها برایم غذا آورده بود. دستپختش حرف نداشت! میبوسمش. -سلام. ممنونم نرجس‌خانم. بازم زحمتتون دادم . . ‌. دعوت به نشستنم کنار سفره میکند -این چه حرفیه دخترکم. بیا بشین غذا از دهن افتاد . . با لذت به آبگوشت مقابلم خیره می شوم. -چشم. اگر اجازه بدید اول دستامو بشورم -برو مادر. حوض وسط حیاط آبش تمیزه . . لبخند زده و به حیاط میروم. با لبخند دست و صورتم را می‌شویم. آب خنک و تمیز حوض حالم را حسابی جا می‌آورد. با لبخند میچرخم که یکدفعه با فواد مواجه می شوم و یکه میخورم. فواد اما با چشمانی گرد شده نگاهم میکند. -بـ..بـفرماید . . متعجب حوله دستش را می‌گیرم و تا بخواهم تشکر کنم با ببخشیدی ، به سرعت به خانه میرود! از داخل آب به خودم نگاهی می اندازم که یکدفعه متوجه میشوم مقنعه از سرم افتاده بود. لب گزیده و به خانه نگاه میکنم. بیچاره فواد...! · · ─ ·🍃· ─ · · مشغول گوش کردن به مزه‌پرانی‌های ساجده بودم که استاد صبوری صدایم میزند. با تعجب سمت استاد میروم. عینکش را روی مقنعه‌اش گذاشته و نگاهم میکند. ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1 ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_57 لبخند کمرنگی میزند . -مادرم گفتن حتما
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› -آیه جان . . . -جونم خانم؟ -از خانم‌ارجمند شنیدم داری داخل روستا تدریس میکنی . . لبخند میزنم. -بله به عنوان کارآموزی بهم اجازه دادند. سری تکان میدهد -از پسش برمیای؟ شانه‌ای بالا می اندازم. -خداروشکر تا الان خوب بوده . ‌. . لبخند کمرنگی میزند. -عجیبه واقعا...ندیده بودم دختری از یک راه دور با بهترین رتبه‌ای که میتونست توی بهترین دانشگاه های ایران و حتی خارج از کشور تحصیل کنه بیاد و اینجا به ضعیف‌ترین قشر کشور خدمت کنه . . . -از بچگی هدفم همین بوده استاد . . . -بهت حسودیم میشه! سر به زیر می اندازم. -شرمنده نکنید! -میخوام یک اجازه بهم بدی . . مشتاق نگاهش میکنم. -اگر اشکالی نداره یک روز در هفته رو هم بزاری من بیام و تدریس کنم. ناباور نگاهش میکنم که چشمک میزند. -شاید یک ذره از ثواباشم مال من شد! از ته دل لبخند میزنم. -باعث افتخاره استاد! برگه هایش را جمع میکند. -حقیقتا به خاطر خانواده و دانشگاه زیاد فرصت ندارم اما میتونم دوشنبه‌ها بیام و تدریس داشته باشم. ذوق‌زده نگاهش میکنم. -وای استاد خیلی دوستتون دارم با لبخند دست روی شانه‌ام گذاشته و با چشمهایش را باز و بسته می کند. -خدا خیلی دوستت داره! و میرود! و من را در حسی خوب و آرامشی بی نظیر تنها می گذارد! · · ─ ·🍃· ─ · · -به نظرم بیخیال رفتن شو آیه . . -وای معلوم هست چی میگی ساجده؟ باید برم. تازه فردا کلاس دارم. ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1 ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_58 -آیه جان . . . -جونم خانم؟ -از خانم‌ا
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› پوفی میکشد. -هوا خیلی خرابه..تو این جاده هم رانندگی خطرناکه..نصف جاده هم خاکیه!!! لب میگزم و سوار ماشین شده و شیشه را پایین میکشم. مضطرب نگاهم می کند. -آیه . . -نه ساجده باید برم. اینجا که نمیتونم بمونم. -خب بیا بریم خونه ما . . . -نه عزیزم. دستت دردنکنه..سعی میکنم تا شب نشده برسم. -گرد و خاک وحشتناکیه..کاش به شوهرت میگفتی حداقل! در دل می‌نالم برای شوهرم؟ کسی که برایش مهم نیست؟ -نیازی نیست. نگران میشه! پوزخند می زنم. خیلی!!! -باشه مراقب خودت باش. خیلی . . . -ممنون عزیزم. میبینمت! و به سرعت ماشین را روشن کرده و راه می‌افتم. وارد جاده اصلی که می شوم استرس به تمام جانم رخنه میکند. فقط خدا خدا می کنم که این گرد و غبار هرچه زودتر تمام شود! به آرامی رانندگی میکردم و زیر لب مدام صلوات میفرستادم. حدود نیم ساعتی بود در راه بودم اما هنوز یک چهارم راه هم نرفته بودم! نگاهم به گوشی‌ام می افتد. باید به علی زنگ میزدم؟ لب میگزم. خدایا.. دلم نمی خواهد به بنده ات محتاج باشم. من فقط به خودت محتاجم! یکدفعه در خوشبینانه ترین حالت ممکن گوشی‌ام خاموش می شود. با وحشت سعی میکنم مجدد روشنش کنم اما تلاش‌هایم ترتیب اثر نمی دهند. بغض کرده به آسمان تاریک و آمیخته در گرد و غبار خیره می‌شوم که یکدفعه چیزی محکم به ماشین برخورد می کند. از شدت ترس جیغ بلندی کشیده و ماشین را نگه می دارم. دست هایم از شدت ترس می‌لرزیدند. خدایا..غلط کردم! چه اتفاقی داشت می افتاد؟ ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1 ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_59 پوفی میکشد. -هوا خیلی خرابه..تو این ج
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› خدایا . . . من هیچ چیز نمی دیدم . همه جا را سیاهی و خاک پوشانده بود . یعنی به کسی زده بودم؟ نکنه حیوان وحشی باشد؟ از شدت وحشت نزد یک بود از هوش بروم . . . خدایا . . . نجاتم بده! دوباره سعی میکنم گوشی ام را روشن کنم ولی نمی شد. با حرص گوشی را روی صندلی پرت کرده و نفس عمیقی میکشم و با استرس ماشین را روشن میکنم. سعی میکنم به خودم دلداری بدهم ولی هنوز ذره ای راه نیفتاده بودم که یکدفعه ماشین با صدای بدی خاموش می شود. با وحشت به مقابلم خیره می شوم! اینبار دیگر مرگم قطع ی بود! خدایا . . . · · ─ ·🍃· ─ · · دست هایم را در آغوش گرفته بودم و با لرز به مقابلم خیره بودم. نمیدانم چندساعت بود که داخل ماشین نشسته بودم ولی از شدت گرسنگی و تشنگی داشتم هالک می شدم! از شدت گرد و غبار کاسته شده بود و اطراف قابل دید شده بود اما تاریکی مطلق دور و برم را احاطه کرده بود. به قدری ترسیده بودم که داشتم از هوش می رفتم. وسط بیابان، یکه و تنها. به چیزی که نمی دانم چه بود برخورد کرده بودم. نه موبایلم شارژ داشت و نه ماشینم روشن می شد. در این ساعات چندبار دیگر تلاش می کنم تا ماشین روشن شود ولی دریغ ازذره ای حرکت . . . بغض کرده به آسمان خیره می شوم. -خدایا . . . درسته من بنده خوبی نیستم. درسته نمازام یکی دوتا خونده میشه. درسته حجابم تعریفی نداره. درسته اخلاقم بده. درسته خیلی چیزای دیگه هم درسته! اما خدایا . . . این انصافه؟ میدونی چه قدر می ترسم؟ می دونی چه قدر وحشت دارم از تاریکی و تنهایی؟ می دونی و اینطوری امتحانم می کنی؟ اشک هایم جاری می شوند. -خدایا . . .مثال شوهر کردیم . . . فکر کنم الان از شدت خوشحالی عروسی گرفته . . . مطمئنم از اینکه خونه نیستم خوشحاله و تو پوست خودش نمی گنجه . . . خدایا . . .فقط تو موندی . . . نکنه میخواستی بهم ثابت کنی جز تو کسی رو ندارم؟ خدایا . . . بهم ثابت شد . . . واقعا کسی رو جز تو ندارم . . . خودت نجاتم بده . . . زانوهایم را بغل گرفته و سرم را روی زانوهایم میگذارم. هم بغض کرده بودم و هم داشت خوابم می گرفت. نمی دانم داشتم بیهوش می شدم یا خواب بودم . . . -خدایا . . . هنوز زمزمه ام تمام نشده بود که یکدفعه صدای زوزه گرگ بلند می شود. قلبم ضربان پیدا میکند. با استرس و وحشت فرمان ماشین را گرفته و سعی میکنم سرم را قایم کنم. -خدایا . . . باشه . . . دارم میام پیشت . ‌. . تمام بدنم از شدت ترس سرد شده بود. قطعا داشتم سکته م یکردم! -خدایا . . ‌. فقط بدون تو این دنیا فقط تو رو داشتم . . . ضعف جانم را می گیرد. صدایم تحلیل میرود. یاد نرگس می افتم. بی اختیار جمله همیشگی اش در سرم اکو داده می شود. -هروقت مشکلی برام پیش میاد یک کلمه میگم {یا صاحب الزمان علیه السلام} خیلییی عجیب مشکلم حل میشه . . . پوزخندی میزنم. -یعنی کسی که غایبه میخواد مشکلتو حل کنه؟ -غایب نیست آیه. ما نمی بینمیمش ولی اون مارو میبینه . . . -من خدارو قبول دارم ولی نمیدونم چرا نمیتونم خیلی با فلسفه اماما کنار بیام نرگس لبخند می زند. -اشکالی نداره. کم کم میفهمی . . . -الان امام زمان چیکار میکنه؟ اگه واقعا هست چرا نمیاد به شیعیانش سر بزنه؟ -سر میزنه. ما ایشون رو نمی بینیم! -خب چرا؟ ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1 ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
- 6 پآرت تقدیم چشمای اکلیلیتون 🎀🌙!(: نظرتون درمورد رمان رو میشنوم ☕️🚶🏿‍♂: https://eitaa.com/biinam_a
رمان خیلی خوبههه، مخصوصا این پارتای جدید * ممنونم نظر لطفتونه، البته کلید تغییر آیه از این پارت به بعد میخوره و رمان جذاب تر و معنوی تر از قبل میشه 🥲🪴🌙.
*/ حـُب .