‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_56 پوفی کشیده و با بی حوصلگی سفره را جمع
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_57
لبخند کمرنگی میزند .
-مادرم گفتن حتما ببرمتون..لطفا تعارف نکنید
اگر نهار نمیخوردم باید میرفتم دانشگاه ساندویچ سرد می گرفتم. ترجیح می دادم غذای خانگی بخورم. با خجالت سری تکان میدهم.
-خیلی خب باشه..شرمنده . . .
-این چه حرفیه بفرماید..چایتونم داخل میل کنید . . .
وسایلم را جمع کرده و همراه فواد وارد خانهشان می شویم . خانهای کوچک اما سنتی و زیبا . . .
مادر فواد و احمد که زن میانسالی بود، به استقبالم میآید.
-سلام آیه جان. خوبی عزیزکم؟
زن بسیار مهربانی بود! بارها برایم غذا آورده بود. دستپختش حرف نداشت!
میبوسمش.
-سلام. ممنونم نرجسخانم. بازم زحمتتون دادم . . .
دعوت به نشستنم کنار سفره میکند
-این چه حرفیه دخترکم. بیا بشین غذا از دهن افتاد . .
با لذت به آبگوشت مقابلم خیره می شوم.
-چشم. اگر اجازه بدید اول دستامو بشورم
-برو مادر. حوض وسط حیاط آبش تمیزه . .
لبخند زده و به حیاط میروم. با لبخند دست و صورتم را میشویم. آب خنک و تمیز حوض
حالم را حسابی جا میآورد. با لبخند میچرخم که یکدفعه با فواد مواجه می شوم و یکه میخورم. فواد اما با چشمانی گرد شده نگاهم میکند.
-بـ..بـفرماید . .
متعجب حوله دستش را میگیرم و تا بخواهم تشکر کنم با ببخشیدی ، به سرعت به خانه میرود!
از داخل آب به خودم نگاهی می اندازم که یکدفعه متوجه میشوم مقنعه از سرم افتاده بود.
لب گزیده و به خانه نگاه میکنم. بیچاره فواد...!
· · ─ ·🍃· ─ · ·
مشغول گوش کردن به مزهپرانیهای ساجده بودم که استاد صبوری صدایم میزند. با تعجب سمت استاد میروم. عینکش را روی مقنعهاش گذاشته و نگاهم میکند.
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_57 لبخند کمرنگی میزند . -مادرم گفتن حتما
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_58
-آیه جان . . .
-جونم خانم؟
-از خانمارجمند شنیدم داری داخل روستا تدریس میکنی . .
لبخند میزنم.
-بله به عنوان کارآموزی بهم اجازه دادند.
سری تکان میدهد
-از پسش برمیای؟
شانهای بالا می اندازم.
-خداروشکر تا الان خوب بوده . . .
لبخند کمرنگی میزند.
-عجیبه واقعا...ندیده بودم دختری از یک راه دور با بهترین رتبهای که میتونست توی بهترین دانشگاه های ایران و حتی خارج از کشور تحصیل کنه بیاد و اینجا به ضعیفترین قشر کشور خدمت کنه . . .
-از بچگی هدفم همین بوده استاد . . .
-بهت حسودیم میشه!
سر به زیر می اندازم.
-شرمنده نکنید!
-میخوام یک اجازه بهم بدی . .
مشتاق نگاهش میکنم.
-اگر اشکالی نداره یک روز در هفته رو هم بزاری من بیام و تدریس کنم.
ناباور نگاهش میکنم که چشمک میزند.
-شاید یک ذره از ثواباشم مال من شد!
از ته دل لبخند میزنم.
-باعث افتخاره استاد!
برگه هایش را جمع میکند.
-حقیقتا به خاطر خانواده و دانشگاه زیاد فرصت ندارم اما میتونم دوشنبهها بیام و تدریس داشته باشم.
ذوقزده نگاهش میکنم.
-وای استاد خیلی دوستتون دارم
با لبخند دست روی شانهام گذاشته و با چشمهایش را باز و بسته می کند.
-خدا خیلی دوستت داره!
و میرود!
و من را در حسی خوب و آرامشی بی نظیر تنها می گذارد!
· · ─ ·🍃· ─ · ·
-به نظرم بیخیال رفتن شو آیه . .
-وای معلوم هست چی میگی ساجده؟ باید برم. تازه فردا کلاس دارم.
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_58 -آیه جان . . . -جونم خانم؟ -از خانما
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_59
پوفی میکشد.
-هوا خیلی خرابه..تو این جاده هم رانندگی خطرناکه..نصف جاده هم خاکیه!!!
لب میگزم و سوار ماشین شده و شیشه را پایین میکشم. مضطرب نگاهم می کند.
-آیه . .
-نه ساجده باید برم. اینجا که نمیتونم بمونم.
-خب بیا بریم خونه ما . . .
-نه عزیزم. دستت دردنکنه..سعی میکنم تا شب نشده برسم.
-گرد و خاک وحشتناکیه..کاش به شوهرت میگفتی حداقل!
در دل مینالم برای شوهرم؟ کسی که برایش مهم نیست؟
-نیازی نیست. نگران میشه!
پوزخند می زنم. خیلی!!!
-باشه مراقب خودت باش. خیلی . . .
-ممنون عزیزم. میبینمت!
و به سرعت ماشین را روشن کرده و راه میافتم.
وارد جاده اصلی که می شوم استرس به تمام جانم رخنه میکند.
فقط خدا خدا می کنم که این گرد و غبار هرچه زودتر تمام شود!
به آرامی رانندگی میکردم و زیر لب مدام صلوات میفرستادم.
حدود نیم ساعتی بود در راه بودم اما هنوز یک چهارم راه هم نرفته بودم! نگاهم به گوشیام می افتد.
باید به علی زنگ میزدم؟
لب میگزم. خدایا..
دلم نمی خواهد به بنده ات محتاج باشم.
من فقط به خودت محتاجم!
یکدفعه در خوشبینانه ترین حالت ممکن گوشیام خاموش می شود. با وحشت سعی میکنم مجدد روشنش کنم اما تلاشهایم ترتیب اثر نمی دهند.
بغض کرده به آسمان تاریک و آمیخته در گرد و غبار خیره میشوم که یکدفعه چیزی محکم به ماشین برخورد می کند.
از شدت ترس جیغ بلندی کشیده و ماشین را نگه می دارم. دست هایم از شدت ترس میلرزیدند. خدایا..غلط کردم! چه اتفاقی داشت می افتاد؟
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_59 پوفی میکشد. -هوا خیلی خرابه..تو این ج
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_60
خدایا . . . من هیچ چیز نمی دیدم . همه جا را سیاهی و خاک پوشانده بود . یعنی به کسی زده بودم؟ نکنه حیوان وحشی باشد؟ از شدت وحشت نزد یک بود از هوش بروم . . .
خدایا . . . نجاتم بده!
دوباره سعی میکنم گوشی ام را روشن کنم ولی نمی شد. با حرص گوشی را روی صندلی پرت کرده و نفس عمیقی میکشم و با استرس ماشین را روشن میکنم. سعی میکنم به خودم
دلداری بدهم ولی هنوز ذره ای راه نیفتاده بودم که یکدفعه ماشین با صدای بدی خاموش می شود.
با وحشت به مقابلم خیره می شوم!
اینبار دیگر مرگم قطع ی بود!
خدایا . . .
· · ─ ·🍃· ─ · ·
دست هایم را در آغوش گرفته بودم و با لرز به مقابلم خیره بودم. نمیدانم چندساعت بود که
داخل ماشین نشسته بودم ولی از شدت گرسنگی و تشنگی داشتم هالک می شدم!
از شدت گرد و غبار کاسته شده بود و اطراف قابل دید شده بود اما تاریکی مطلق دور و برم را احاطه کرده بود.
به قدری ترسیده بودم که داشتم از هوش می رفتم.
وسط بیابان، یکه و تنها. به چیزی که نمی دانم چه بود برخورد کرده بودم.
نه موبایلم شارژ داشت و نه ماشینم روشن می شد.
در این ساعات چندبار دیگر تلاش می کنم تا ماشین روشن شود ولی دریغ ازذره ای حرکت . . .
بغض کرده به آسمان خیره می شوم.
-خدایا . . . درسته من بنده خوبی نیستم. درسته نمازام یکی دوتا خونده میشه. درسته حجابم تعریفی نداره. درسته اخلاقم بده. درسته خیلی چیزای دیگه هم درسته!
اما خدایا . . . این انصافه؟
میدونی چه قدر می ترسم؟ می دونی چه قدر وحشت دارم از تاریکی و تنهایی؟ می دونی و
اینطوری امتحانم می کنی؟
اشک هایم جاری می شوند.
-خدایا . . .مثال شوهر کردیم . . . فکر کنم الان از شدت خوشحالی عروسی گرفته . . .
مطمئنم از اینکه خونه نیستم خوشحاله و تو پوست خودش نمی گنجه . . . خدایا . . .فقط تو موندی . . . نکنه میخواستی بهم ثابت کنی جز تو کسی رو ندارم؟ خدایا . . . بهم ثابت شد . . . واقعا کسی رو جز تو ندارم . . . خودت نجاتم بده . . .
زانوهایم را بغل گرفته و سرم را روی زانوهایم میگذارم. هم بغض کرده بودم و هم داشت
خوابم می گرفت. نمی دانم داشتم بیهوش می شدم یا خواب بودم . . .
-خدایا . . .
هنوز زمزمه ام تمام نشده بود که یکدفعه صدای زوزه گرگ بلند می شود. قلبم ضربان پیدا میکند.
با استرس و وحشت فرمان ماشین را گرفته و سعی میکنم سرم را قایم کنم.
-خدایا . . . باشه . . . دارم میام پیشت . . .
تمام بدنم از شدت ترس سرد شده بود. قطعا داشتم سکته م یکردم!
-خدایا . . . فقط بدون تو این دنیا فقط تو رو داشتم . . .
ضعف جانم را می گیرد. صدایم تحلیل میرود.
یاد نرگس می افتم.
بی اختیار جمله همیشگی اش در سرم
اکو داده می شود.
-هروقت مشکلی برام پیش میاد یک کلمه میگم {یا صاحب الزمان علیه السلام}
خیلییی عجیب مشکلم حل میشه . . .
پوزخندی میزنم.
-یعنی کسی که غایبه میخواد مشکلتو حل کنه؟
-غایب نیست آیه. ما نمی بینمیمش ولی اون مارو میبینه . . .
-من خدارو قبول دارم ولی نمیدونم چرا نمیتونم خیلی با فلسفه اماما کنار بیام
نرگس لبخند می زند.
-اشکالی نداره. کم کم میفهمی . . .
-الان امام زمان چیکار میکنه؟ اگه واقعا هست چرا نمیاد به شیعیانش سر بزنه؟
-سر میزنه.
ما ایشون رو نمی بینیم!
-خب چرا؟
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_60 خدایا . . . من هیچ چیز نمی دیدم . همه
- 6 پآرت تقدیم چشمای اکلیلیتون 🎀🌙!(:
نظرتون درمورد رمان رو میشنوم ☕️🚶🏿♂: https://eitaa.com/biinam_app/app?startapp=i_nSXphT3A&btn=رایحۀمآه.؛
‹ رایحۀمـٰاه ›
- 6 پآرت تقدیم چشمای اکلیلیتون 🎀🌙!(: نظرتون درمورد رمان رو میشنوم ☕️🚶🏿♂: https://eitaa.com/biinam_a
رمان خیلی خوبههه، مخصوصا این پارتای جدید
*
ممنونم نظر لطفتونه، البته کلید تغییر آیه از این پارت به بعد میخوره و رمان جذاب تر و معنوی تر از قبل میشه 🥲🪴🌙.
Hamed ZamanyTehran-Beirut.mp3
زمان:
حجم:
14.3M
#تهران_بیروت
عاشقانهایست میان خیابانهای تهران و کوچهپسکوچههای بیروت...
‹ رایحۀمـٰاه ›
#تهران_بیروت عاشقانهایست میان خیابانهای تهران و کوچهپسکوچههای بیروت...
ولی جوری که حامد زمانی رابطه ایران و لبنان رو توصیف میکنه))))))🇮🇷🇱🇧