‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_100 · · ─ ·🍃· ─ · · با تابیدن مستقیم نو
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_101
- خب ببین تلاشم هست که من سحرخیز باشم، اما خب جدیداً این تلاشم بیشتر داره
میشه.
خنده ای کرده و پیشانیام را میبوسد:
- چشمات داره داد میزنه حرف اصلیت چیه. این قدر شیطونی نکن!
با خنده دستی به لپهای گل انداخته ام میکشم:
- علی! اذیت نکن!
لبخند محبت آمیزی زده و تشکش را جمع میکند:
- آیه خانم، آیهی من! اصلاً بهت نمیاد اینقدر خجالت بکشی نه به روزای اولی که میخواستی درسته منو قورت بدی نه به الانت.
ابرویی بالا می اندازم:
- خب دیگه بالاخره آدما تغییر می کنند؛ همیشه که قرار نیست اون جوری بمونم.
به آشپزخانه می رود و کتری را روی گاز میگذارد:
- از الان گفته باشما، من همون آیه شیطون و حرف گوش نکن رو دوست دارم!
میخندم:
- منظورت چیه؟ دوست داری حرفت رو گوش نکنم؟
همان طور که سینی صبحانه را آماده می کند، می گوید:
- نه اتفاقا دوست دارم حرف گوش کن باشی اما وقتی که لجبازی می کنی، یه چیز دیگهای!
دستی به موهایم میکشم:
- این جور حرفا رو نگفته بودیااا... اصلاً بهت نمیخوره حرفای این جوری بزنی!
شیطون میخندد.
- حرفای چجوری؟ مگه چجوری دارم حرف می زنم؟
با خنده سری تکان میدهم:
- هیچی بابا ولش کن! بیا صبحانهامون رو بخوریم.
سینی صبحانه رو روی پایم میگذارد، میخواهم اولین لقمه را بردارم که مانع میشود:
- نکن نکن ببینم!
متعجب نگاهش میکنم:
- نکنم؟ یعنی چی؟ یعنی صبحانه نخورم؟
با لبخندی سری تکان می دهد:
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_101 - خب ببین تلاشم هست که من سحرخیز باش
- 𝟭𝟬 پآرت تقدیم چشمای اکلیلیتون ❤️🌝!(:
نظرتون درمورد رمان رو میشنوم 🌿: https://eitaa.com/biinam_app/app?startapp=i_nSXphT3A&btn=رایحۀمآه.؛
‹ رایحۀمـٰاه ›
- 𝟭𝟬 پآرت تقدیم چشمای اکلیلیتون ❤️🌝!(: نظرتون درمورد رمان رو میشنوم 🌿: https://eitaa.com/biinam_app/
از پیامهاتون در رابطه با زیبایی رمان ممنونم، واقعاً نظر لطفتونه و البته باید ذکر کنم که من همیشه پارت میزارم و اگر یادم بره؛ حتما در جبرانش و زمانی که بتونم میزارم پس نگران نباشید 🌝🌿!
- ¦ عزیزا، اسم ِنازتون رو بگید 🪴.
عضو ِ« رایحۀماه » باشید ، منم [ اسامی رو یادداشت و به حرم ِآقا میبرم متبرک میکنم ] و گزارش کار رو براتون میفرستم 🌝📃 ¦ -
تگت ؛ 📨 .
#فؤر_مرامی
‹ رایحۀمـٰاه ›
- ¦ عزیزا، اسم ِنازتون رو بگید 🪴. عضو ِ« رایحۀماه » باشید ، منم [ اسامی رو یادداشت و به حرم ِآقا می
ممنونم عزیزا، نگران نباشید حتماً اسمتون رو مینویسم 🌝❤️.
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_101 - خب ببین تلاشم هست که من سحرخیز باش
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_102
-نهخیر... صبحانه بخورید اما از دست های من!
مات می مانم:
- منظورت چیه علی ؟ از دستای تو؟ خودم دست دارم، دستام که فلج نشده یعنی در این حد ناتوان شدم؟
بیاختیار بغضم می گیرد! انگار نه انگار که او داشت محبت میکرد.
متعجب نگاهم می کند:
- آیه خانم؟
- بله؟
- میشه بپرسم چیشد؟ من به نیت اینکه شما ناتوانی نمیخواستم بهت لقمه بدم، به نیت
این که شما همسرمی؛ دلم می خواد از دستای من صبحانه بخوری! هیچ برداشت دیگه ای هم
نکن!
بغضم را قورت می دهم، راست می گفت شاید هم من زیادی حساس شده بودم، سری تکان
میدهم:
- حق با تو هست! فکر کنم من زیادی حساس شدم.
لبخند گرمی می زند و لقمه ای برایم گرفته و سمت دهانم میگیرد:
- خب دهنتو باز کن.
با خنده سعی می کنم لقمه رو از دستش بگیرم:
- علی نکن خودم که میتونم بخورم!
سرش با به معنای منفی تکان می دهد:
- نه دیگه گفتم فقط خودم میخوام بهت بدم!
- من بچه که نیستم، خب یه دونه بده بقیش رو خودم می خورم.
سری تکان می دهد:
- همین که گفتم، دهنتو باز کن!
میدانستم حسابی لجباز است و بیخیال حرفش نمی شود به همین خاطر می گویم:
- باشه.
هم کلافه می شوم هم خنده ام میگیرد، میدانستم دست بردار نبود به همین خاطر دهانم را باز می کنم و او لقمه گنده ای را در دهانم میچپاند، با خنده دهانم را می بندم. سعی میکنم با دهان پر حرف نزنم اما اشاره می کنم که:
- چه لقمه ایه!
با خنده مشغول لقمه گرفتن برای خودش میشود:
- بخور... بخور خیلی ضعیف شدی می خوام تا یک هفته دیگه چاق و چله بشی!
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_102 -نهخیر... صبحانه بخورید اما از دست
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_103
سری تکان میدهم:
- نمی خوام چاق بشم! من خیلیم بیبی فیسم، همه عاشق اینجور هیکل ان!
با خنده سری تکان میدهد:
- کی گفته؟ مرد اگر مرد باشه عاشق تیپ، قیافه و هیکل نمیشه! میدونی چرا؟ مردا عاشق اخلاق خانماشون میشن. حالا تو میخوای زشت ترین زن روی دنیا باش! البته منکر این نیستم که قیافه هم میتونه تاثیر داشته باشه... ولی یه سوال ازت میپرسم آیه خانم! به نظر تو چرا با وجود این که خوشگل ترین زن دنیا رو دارنا ولی یهو میبینی میرن با زشت ترین زن دنیا به خانمشون خیانت میکنند؟
خنده ام میگیرد از طرفی حرصم هم گرفته بود:
- ببینم علی آقا این چجور صحبتهایه اول صبحی؟ خوبه خوبه هنوز نیومده داری یه سری چیزها رو دیگه به قولی میگن گربه رو دم حجله می کشی.
به شدت می زند زیر خنده:
- از دست تو آیه خانم نمیشه دو کلام حرف زد باهاتا، منظور بد برداشت نکن؛ میخوام اینو
بهت بگم، یه آدم درسته که این جور چیزها هم مهمه اما اما همه اینا بستگی داره به اون
مهری که از طرف مقابلت به سمتت بشینه.
نزدیکم می شود و لپم را می کشد:
- مثل مهرشما که بدجوری افتاده تو دل من و فکر نمی کنم تا وقتی که زنده ام قرار باشه از دل من بیرون بره.
با خنده لقمه ام را قورت میدهم:
- خب ببین همین اول کاری بهت بگم، من بعضی وقتا خیلی اخلاقم بد میشه، امیدوارم با این مسئله مشکلی نداشته باشی!
با خنده سری تکان میدهد:
- نگران نباش اگه از سی روز ماه یه سه وچهار روزیم بداخلاق باشی میشه تحمل کرد!
حرصی خنده ام میگیرد و می خوام نیشگونش بگیرم که به سرعت فرار می کند و به آشپزخانه میرود:
- خب بزار من برم یه ناهاری برات بپزم که انگشتاتم باهاش بخوری!
آهی در دل می کشم:
- ولی علی خودمونی ما خیلی تنهایم، امروز عیده، هیچکس نیست بیاد کنارمون، هیچکس
نیست که بریم خونشون عید دیدنی یا اونا بیان خونمون. البته من از قدیما همینطوری
بودم! ته تهش می رفتیم خونه مامان جون و باباجون.ولی خب بازم همونم یه صفایی داشت دیگه.
زیر قابلمه را که روشن می کند از آشپزخانه بیرون می آید:
- کی گفته من و تو تنهایم؟ نه واقعا کی گفته؟ ما اول خدا رو داریم، دوما همین دیگه رو
داریم. قول میدم اینقدر بهمون خوش بگذره که حتی برای یه ثانیه وجود یه نفر دیگه برامون حسرت نشه! نمیذارم آب تو دلت تکون بخوره. البته تلاشم رو می کنم دیگه تکون خورد به من مربوط نیست!
خنده ام میگیره:
- ممنون بابت ضمانت هایی که میدی!
شانهای بالا انداخته و کنارم مینشیند و دوباره مشغول صبحانه خوردن می شود:
- حقیقته دیگه اینجا دنیاس... نباید انتظار داشته باشیم که یک سره روی راحتی باشیم،
راحتی وجود نداره! نشاط و خوشحالی وجود داره اما راحتی وجود نداره!
ما باید حتی با وجود سختی ها سعی کنیم انشاءالله حال دلمون خوب بمونه.
· · ─ ·🍃· ─ · ·
علی ویلچرم را هل میدهد و وارد بیمارستان میشویم، با دیدن پرستارهای قدیمی لبخند
میزنم. بعضیا من را میشناختن، نزدیک میآیند و هم با من و هم با علی سلام و احوال پرسی میکنند.
از این که دوباره می دیدمشان خوشحال بودم، قرار بود جلسات فیزیوتراپی را داخل همین بیمارستان ادامه بدهم.
به اتاق مربوطه رفته و با دیدن خانم دکتر
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦