eitaa logo
‹ رایحۀمـٰاه ›
122 دنبال‌کننده
23 عکس
23 ویدیو
1 فایل
. وهوالمحبوب . محب‌عطر ِچای / شیعۀحضرت ِحیدر / دوست‌دار ِجبهه مقاومت 🥲🇵🇸☕>>> - جعبۀتقدیمی 🌟: @Jabe_tag و رایحۀماه / عطر ِماه 🌙. [ کپي ؟ یک صلوات برای حضرت‌ِحجة 🌝 ]
مشاهده در ایتا
دانلود
‹ رایحۀمـٰاه ›
- 𝟭𝟬 پآرت تقدیم چشمای اکلیلیتون ❤️🌝!(: نظرتون درمورد رمان رو میشنوم 🌿: https://eitaa.com/biinam_app/
از پیام‌هاتون در رابطه با زیبایی رمان ممنونم، واقعاً نظر لطفتونه و البته باید ذکر کنم که من همیشه پارت می‌زارم و اگر یادم بره؛ حتما در جبرانش و زمانی که بتونم می‌زارم پس نگران نباشید 🌝🌿!
و آغاز ِعشق ِمابین‌شون، از اینجا بود ♥️:))
- ¦ عزیزا، اسم ِنازتون رو بگید 🪴. عضو ِ« رایحۀماه » باشید ، منم [ اسامی رو یادداشت و به حرم ِآقا می‌برم متبرک میکنم ] و گزارش کار رو براتون میفرستم 🌝📃 ¦ - تگ‌ت ؛ 📨 .
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
- بریم‌ برای‌‌ پارت‌گذاری‌ رمان ِجذاب و زیبامون 🪴🌙.
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_101 - خب ببین تلاشم هست که من سحرخیز باش
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› -نه‌خیر... صبحانه بخورید اما از دست های من! مات می مانم: - منظورت چیه علی ؟ از دستای تو؟ خودم دست دارم، دستام که فلج نشده یعنی در این حد ناتوان شدم؟ بی‌اختیار بغضم می گیرد! انگار نه انگار که او داشت محبت میکرد. متعجب نگاهم می کند: - آیه خانم؟ - بله؟ - میشه بپرسم چیشد؟ من به نیت اینکه شما ناتوانی نمیخواستم بهت لقمه بدم، به نیت این که شما همسرمی؛ دلم می خواد از دستای من صبحانه بخوری! هیچ برداشت دیگه ای هم نکن! بغضم را قورت می دهم، راست می گفت شاید هم من زیادی حساس شده بودم، سری تکان میدهم: - حق با تو هست! فکر کنم من زیادی حساس شدم. لبخند گرمی می زند و لقمه ای برایم گرفته و سمت دهانم میگیرد: - خب دهنتو باز کن. با خنده سعی می کنم لقمه رو از دستش بگیرم: - علی نکن خودم که میتونم بخورم! سرش با به معنای منفی تکان می دهد: - نه دیگه گفتم فقط خودم میخوام بهت بدم! - من بچه که نیستم، خب یه دونه بده بقیش رو خودم می خورم. سری تکان می دهد: - همین که گفتم، دهنتو باز کن! میدانستم حسابی لجباز است و بیخیال حرفش نمی شود به همین خاطر می گویم: - باشه. هم کلافه می شوم هم خنده ام میگیرد، میدانستم دست بردار نبود به همین خاطر دهانم را باز می کنم و او لقمه گنده ای را در دهانم میچپاند، با خنده دهانم را می بندم. سعی میکنم با دهان پر حرف نزنم اما اشاره می کنم که: - چه لقمه ایه! با خنده مشغول لقمه گرفتن برای خودش میشود: - بخور... بخور خیلی ضعیف شدی می خوام تا یک هفته دیگه چاق و چله بشی! ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1 ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_102 -نه‌خیر... صبحانه بخورید اما از دست
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› سری تکان میدهم: - نمی خوام چاق بشم! من خیلیم بیبی فیسم، همه عاشق اینجور هیکل ان! با خنده سری تکان میدهد: - کی گفته؟ مرد اگر مرد باشه عاشق تیپ، قیافه و هیکل نمیشه! میدونی چرا؟ مردا عاشق اخلاق خانماشون میشن. حالا تو میخوای زشت ترین زن روی دنیا باش! البته منکر این نیستم که قیافه هم میتونه تاثیر داشته باشه... ولی یه سوال ازت میپرسم آیه خانم! به نظر تو چرا با وجود این که خوشگل ترین زن دنیا رو دارنا ولی یهو میبینی میرن با زشت ترین زن دنیا به خانمشون خیانت میکنند؟ خنده ام میگیرد از طرفی حرصم هم گرفته بود: - ببینم علی آقا این چجور صحبت‌هایه اول صبحی؟ خوبه خوبه هنوز نیومده داری یه سری چیزها رو دیگه به قولی میگن گربه رو دم حجله می کشی. به شدت می زند زیر خنده: - از دست تو آیه خانم نمیشه دو کلام حرف زد باهاتا، منظور بد برداشت نکن؛ میخوام اینو بهت بگم، یه آدم درسته که این جور چیزها هم مهمه اما اما همه اینا بستگی داره به اون مهری که از طرف مقابلت به سمتت بشینه. نزدیکم می شود و لپم را می کشد: - مثل مهرشما که بدجوری افتاده تو دل من و فکر نمی کنم تا وقتی که زنده ام قرار باشه از دل من بیرون بره. با خنده لقمه ام را قورت میدهم: - خب ببین همین اول کاری بهت بگم، من بعضی وقتا خیلی اخلاقم بد میشه، امیدوارم با این مسئله مشکلی نداشته باشی! با خنده سری تکان میدهد: - نگران نباش اگه از سی روز ماه یه سه وچهار روزیم بداخلاق باشی میشه تحمل کرد! حرصی خنده ام میگیرد و می خوام نیشگونش بگیرم که به سرعت فرار می کند و به آشپزخانه میرود: - خب بزار من برم یه ناهاری برات بپزم که انگشتاتم باهاش بخوری! آهی در دل می کشم: - ولی علی خودمونی ما خیلی تنهایم، امروز عیده، هیچکس نیست بیاد کنارمون، هیچکس نیست که بریم خونشون عید دیدنی یا اونا بیان خونمون. البته من از قدیما همینطوری بودم! ته تهش می رفتیم خونه مامان جون و باباجون.ولی خب بازم همونم یه صفایی داشت دیگه. زیر قابلمه را که روشن می کند از آشپزخانه بیرون می آید: - کی گفته من و تو تنهایم؟ نه واقعا کی گفته؟ ما اول خدا رو داریم، دوما همین دیگه رو داریم. قول میدم اینقدر بهمون خوش بگذره که حتی برای یه ثانیه وجود یه نفر دیگه برامون حسرت نشه! نمیذارم آب تو دلت تکون بخوره. البته تلاشم رو می کنم دیگه تکون خورد به من مربوط نیست! خنده ام میگیره: - ممنون بابت ضمانت هایی که میدی! شانه‌ای بالا انداخته و کنارم مینشیند و دوباره مشغول صبحانه خوردن می شود: - حقیقته دیگه اینجا دنیاس... نباید انتظار داشته باشیم که یک سره روی راحتی باشیم، راحتی وجود نداره! نشاط و خوشحالی وجود داره اما راحتی وجود نداره! ما باید حتی با وجود سختی ها سعی کنیم ان‌شاءالله حال دلمون خوب بمونه. · · ─ ·🍃· ─ · · علی ویلچرم را هل میدهد و وارد بیمارستان میشویم، با دیدن پرستارهای قدیمی لبخند میزنم. بعضیا من را میشناختن، نزدیک می‌آیند و هم با من و هم با علی سلام و احوال پرسی میکنند. از این که دوباره می دیدمشان خوشحال بودم، قرار بود جلسات فیزیوتراپی را داخل همین بیمارستان ادامه بدهم. به اتاق مربوطه رفته و با دیدن خانم دکتر ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1 ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_103 سری تکان میدهم: - نمی خوام چاق بشم!
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› سلام میکنم. خانم دکتر با دیدنم لبخندی زده و به هردویمان سلام می کند: - خب در خدمتم! قرار بود هفته ای یک بار جلسات فیزیوتراپی‌ام انجام بشود، نمیدانم... استرس عجیبی داشتم. دعا میکردم که واقعا نتیجه بخش باشد، دعا میکردم اتفاقی بیافتد و من پاهایم دوباره بهبود پیدا بکند و بتوانم راه بروم. شاید بهتر می توانستم به کارهایم و فعالیت هایم برسم. جلسه اول زیاد طول نمیکشد! یکم سخت بود اما خب وقتی که کارمان تمام میشود؛ به کمک علی دوباره روی ولیچر قرار می گیرم و از بیمارستان بیرون میزنیم. علی به‌جای این که به سمت ماشینی که در محوطه بیمارستان پارک کرده بود برود، راهش را کج کرده و به سمت کافیشاپی که کنار بیمارستان بود؛ می رود. متعجب می گویم: - کجا داریم میریم؟ لبخند می زند: - امروز دلم می خواد شمارو مهمون یک آب میوه خوش مزه بکنم! خنده ام میگیرد: - من که از خدامه خوبیه کافی شاپ این بود که جلوی مغازه اش هم، میزو صندلی چیده بودند. علی ویلچرم را پشت میز قرار می دهد و بعد از دادن سفارش هایمان کنارم روی صندلی مینشیند. با لذت و لبخند به رفت وآمد و ازدحام مردم نگاه می کنم، در تعطیالت نوروزی به سر میبردیم و همه به شدت در تکاپوی خرید، رفت وآمد و گردش بودند. خدایاشکر که اکثرا مردم شادی داشتیم! آن قدر غرق در فکر و دیدن منظره رو به‌رویم بودم که متوجه نمی شوم مدت زمان طولانی هست که علی خیره خیره نگاهم می کند. همین که مچ نگاهش را می گیرم، خنده اش می گیرد و سرش را به زیر می اندازد. - چیه؟ خوشگل ندیدی ؟ لبخند می زند و سری تکان می دهد. - واقعا ندیدم. خیلی زیبایی آیه خانمم! سرخ می شوم، نه به سردی های قدیمی اش نه به دلبری های الان! واقعا گاهی وقت ها نمیدانستم در برابر این همه محبت و خوش زبانی اش چه کنم! - واقعا زیبام؟ همیشه فکر می کردم بقیه الکی الکی دارن تعریفمو می کنن. یا حتی فکر میکردم رفقام به خاطر پوله که دنبال من میان اما نمیدونم حرفت رو صادقانه برداشت کنم یا نه؟ علی لبخند محجوبی میزند. -این به نظر خودم صادقانه ترین و خالصانه تربن جمله ای بود که توی عمرم گفتم! میخندم: - خداروشکر! خوشحال شدم! حداقل می دونم به چشمای تو قشنگم! علی ادامه میدهد: - و مهمم اینه به چشمای من قشنگ باشی! مطمئن باش که کمکت می کنم حالت بهتر بشه! البته چون امید به خدا دارم. آب میوه هایمان را که می‌آورد خوشحال میشوم: - وای دستت دردنکنه علی! واقعا هوس کرده بودم. آب پرتغالم را در دست گرفته و به سرعت مشغول نوشیدنش می شوم؛ این قدر تندتند میخورم که متوجه نمی شوم کی تمام میشود؟ علی اما با مکث، آرامش مشغول نوشیدن آب هویجش میشود! همین که آب پرتغالم تمام می شود نفس راحتی کشیده و به ویلچرم لم می دهم: - وای چقدر چسبید! دمت گرم! علی دست از نوشیدن بر میداره و با تعجب به من و لیوانم نگاه می کنه: - خوردی ؟ به همین زودی؟ ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1 ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦