eitaa logo
‹ رایحۀمـٰاه ›
122 دنبال‌کننده
23 عکس
23 ویدیو
1 فایل
. وهوالمحبوب . محب‌عطر ِچای / شیعۀحضرت ِحیدر / دوست‌دار ِجبهه مقاومت 🥲🇵🇸☕>>> - جعبۀتقدیمی 🌟: @Jabe_tag و رایحۀماه / عطر ِماه 🌙. [ کپي ؟ یک صلوات برای حضرت‌ِحجة 🌝 ]
مشاهده در ایتا
دانلود
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_101 - خب ببین تلاشم هست که من سحرخیز باش
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› -نه‌خیر... صبحانه بخورید اما از دست های من! مات می مانم: - منظورت چیه علی ؟ از دستای تو؟ خودم دست دارم، دستام که فلج نشده یعنی در این حد ناتوان شدم؟ بی‌اختیار بغضم می گیرد! انگار نه انگار که او داشت محبت میکرد. متعجب نگاهم می کند: - آیه خانم؟ - بله؟ - میشه بپرسم چیشد؟ من به نیت اینکه شما ناتوانی نمیخواستم بهت لقمه بدم، به نیت این که شما همسرمی؛ دلم می خواد از دستای من صبحانه بخوری! هیچ برداشت دیگه ای هم نکن! بغضم را قورت می دهم، راست می گفت شاید هم من زیادی حساس شده بودم، سری تکان میدهم: - حق با تو هست! فکر کنم من زیادی حساس شدم. لبخند گرمی می زند و لقمه ای برایم گرفته و سمت دهانم میگیرد: - خب دهنتو باز کن. با خنده سعی می کنم لقمه رو از دستش بگیرم: - علی نکن خودم که میتونم بخورم! سرش با به معنای منفی تکان می دهد: - نه دیگه گفتم فقط خودم میخوام بهت بدم! - من بچه که نیستم، خب یه دونه بده بقیش رو خودم می خورم. سری تکان می دهد: - همین که گفتم، دهنتو باز کن! میدانستم حسابی لجباز است و بیخیال حرفش نمی شود به همین خاطر می گویم: - باشه. هم کلافه می شوم هم خنده ام میگیرد، میدانستم دست بردار نبود به همین خاطر دهانم را باز می کنم و او لقمه گنده ای را در دهانم میچپاند، با خنده دهانم را می بندم. سعی میکنم با دهان پر حرف نزنم اما اشاره می کنم که: - چه لقمه ایه! با خنده مشغول لقمه گرفتن برای خودش میشود: - بخور... بخور خیلی ضعیف شدی می خوام تا یک هفته دیگه چاق و چله بشی! ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1 ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_102 -نه‌خیر... صبحانه بخورید اما از دست
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› سری تکان میدهم: - نمی خوام چاق بشم! من خیلیم بیبی فیسم، همه عاشق اینجور هیکل ان! با خنده سری تکان میدهد: - کی گفته؟ مرد اگر مرد باشه عاشق تیپ، قیافه و هیکل نمیشه! میدونی چرا؟ مردا عاشق اخلاق خانماشون میشن. حالا تو میخوای زشت ترین زن روی دنیا باش! البته منکر این نیستم که قیافه هم میتونه تاثیر داشته باشه... ولی یه سوال ازت میپرسم آیه خانم! به نظر تو چرا با وجود این که خوشگل ترین زن دنیا رو دارنا ولی یهو میبینی میرن با زشت ترین زن دنیا به خانمشون خیانت میکنند؟ خنده ام میگیرد از طرفی حرصم هم گرفته بود: - ببینم علی آقا این چجور صحبت‌هایه اول صبحی؟ خوبه خوبه هنوز نیومده داری یه سری چیزها رو دیگه به قولی میگن گربه رو دم حجله می کشی. به شدت می زند زیر خنده: - از دست تو آیه خانم نمیشه دو کلام حرف زد باهاتا، منظور بد برداشت نکن؛ میخوام اینو بهت بگم، یه آدم درسته که این جور چیزها هم مهمه اما اما همه اینا بستگی داره به اون مهری که از طرف مقابلت به سمتت بشینه. نزدیکم می شود و لپم را می کشد: - مثل مهرشما که بدجوری افتاده تو دل من و فکر نمی کنم تا وقتی که زنده ام قرار باشه از دل من بیرون بره. با خنده لقمه ام را قورت میدهم: - خب ببین همین اول کاری بهت بگم، من بعضی وقتا خیلی اخلاقم بد میشه، امیدوارم با این مسئله مشکلی نداشته باشی! با خنده سری تکان میدهد: - نگران نباش اگه از سی روز ماه یه سه وچهار روزیم بداخلاق باشی میشه تحمل کرد! حرصی خنده ام میگیرد و می خوام نیشگونش بگیرم که به سرعت فرار می کند و به آشپزخانه میرود: - خب بزار من برم یه ناهاری برات بپزم که انگشتاتم باهاش بخوری! آهی در دل می کشم: - ولی علی خودمونی ما خیلی تنهایم، امروز عیده، هیچکس نیست بیاد کنارمون، هیچکس نیست که بریم خونشون عید دیدنی یا اونا بیان خونمون. البته من از قدیما همینطوری بودم! ته تهش می رفتیم خونه مامان جون و باباجون.ولی خب بازم همونم یه صفایی داشت دیگه. زیر قابلمه را که روشن می کند از آشپزخانه بیرون می آید: - کی گفته من و تو تنهایم؟ نه واقعا کی گفته؟ ما اول خدا رو داریم، دوما همین دیگه رو داریم. قول میدم اینقدر بهمون خوش بگذره که حتی برای یه ثانیه وجود یه نفر دیگه برامون حسرت نشه! نمیذارم آب تو دلت تکون بخوره. البته تلاشم رو می کنم دیگه تکون خورد به من مربوط نیست! خنده ام میگیره: - ممنون بابت ضمانت هایی که میدی! شانه‌ای بالا انداخته و کنارم مینشیند و دوباره مشغول صبحانه خوردن می شود: - حقیقته دیگه اینجا دنیاس... نباید انتظار داشته باشیم که یک سره روی راحتی باشیم، راحتی وجود نداره! نشاط و خوشحالی وجود داره اما راحتی وجود نداره! ما باید حتی با وجود سختی ها سعی کنیم ان‌شاءالله حال دلمون خوب بمونه. · · ─ ·🍃· ─ · · علی ویلچرم را هل میدهد و وارد بیمارستان میشویم، با دیدن پرستارهای قدیمی لبخند میزنم. بعضیا من را میشناختن، نزدیک می‌آیند و هم با من و هم با علی سلام و احوال پرسی میکنند. از این که دوباره می دیدمشان خوشحال بودم، قرار بود جلسات فیزیوتراپی را داخل همین بیمارستان ادامه بدهم. به اتاق مربوطه رفته و با دیدن خانم دکتر ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1 ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_103 سری تکان میدهم: - نمی خوام چاق بشم!
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› سلام میکنم. خانم دکتر با دیدنم لبخندی زده و به هردویمان سلام می کند: - خب در خدمتم! قرار بود هفته ای یک بار جلسات فیزیوتراپی‌ام انجام بشود، نمیدانم... استرس عجیبی داشتم. دعا میکردم که واقعا نتیجه بخش باشد، دعا میکردم اتفاقی بیافتد و من پاهایم دوباره بهبود پیدا بکند و بتوانم راه بروم. شاید بهتر می توانستم به کارهایم و فعالیت هایم برسم. جلسه اول زیاد طول نمیکشد! یکم سخت بود اما خب وقتی که کارمان تمام میشود؛ به کمک علی دوباره روی ولیچر قرار می گیرم و از بیمارستان بیرون میزنیم. علی به‌جای این که به سمت ماشینی که در محوطه بیمارستان پارک کرده بود برود، راهش را کج کرده و به سمت کافیشاپی که کنار بیمارستان بود؛ می رود. متعجب می گویم: - کجا داریم میریم؟ لبخند می زند: - امروز دلم می خواد شمارو مهمون یک آب میوه خوش مزه بکنم! خنده ام میگیرد: - من که از خدامه خوبیه کافی شاپ این بود که جلوی مغازه اش هم، میزو صندلی چیده بودند. علی ویلچرم را پشت میز قرار می دهد و بعد از دادن سفارش هایمان کنارم روی صندلی مینشیند. با لذت و لبخند به رفت وآمد و ازدحام مردم نگاه می کنم، در تعطیالت نوروزی به سر میبردیم و همه به شدت در تکاپوی خرید، رفت وآمد و گردش بودند. خدایاشکر که اکثرا مردم شادی داشتیم! آن قدر غرق در فکر و دیدن منظره رو به‌رویم بودم که متوجه نمی شوم مدت زمان طولانی هست که علی خیره خیره نگاهم می کند. همین که مچ نگاهش را می گیرم، خنده اش می گیرد و سرش را به زیر می اندازد. - چیه؟ خوشگل ندیدی ؟ لبخند می زند و سری تکان می دهد. - واقعا ندیدم. خیلی زیبایی آیه خانمم! سرخ می شوم، نه به سردی های قدیمی اش نه به دلبری های الان! واقعا گاهی وقت ها نمیدانستم در برابر این همه محبت و خوش زبانی اش چه کنم! - واقعا زیبام؟ همیشه فکر می کردم بقیه الکی الکی دارن تعریفمو می کنن. یا حتی فکر میکردم رفقام به خاطر پوله که دنبال من میان اما نمیدونم حرفت رو صادقانه برداشت کنم یا نه؟ علی لبخند محجوبی میزند. -این به نظر خودم صادقانه ترین و خالصانه تربن جمله ای بود که توی عمرم گفتم! میخندم: - خداروشکر! خوشحال شدم! حداقل می دونم به چشمای تو قشنگم! علی ادامه میدهد: - و مهمم اینه به چشمای من قشنگ باشی! مطمئن باش که کمکت می کنم حالت بهتر بشه! البته چون امید به خدا دارم. آب میوه هایمان را که می‌آورد خوشحال میشوم: - وای دستت دردنکنه علی! واقعا هوس کرده بودم. آب پرتغالم را در دست گرفته و به سرعت مشغول نوشیدنش می شوم؛ این قدر تندتند میخورم که متوجه نمی شوم کی تمام میشود؟ علی اما با مکث، آرامش مشغول نوشیدن آب هویجش میشود! همین که آب پرتغالم تمام می شود نفس راحتی کشیده و به ویلچرم لم می دهم: - وای چقدر چسبید! دمت گرم! علی دست از نوشیدن بر میداره و با تعجب به من و لیوانم نگاه می کنه: - خوردی ؟ به همین زودی؟ ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1 ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_104 سلام میکنم. خانم دکتر با دیدنم لبخند
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› شانه‌ای بالا می اندازم: - وا؟ خب تشنه ام بود دیگه... خوردم! چیز عجیبیه؟ متاسف سری تکان میداد: - هرچقدر هم من بهت بگم این قدر تند نخور، گوش نمیدی! ابرو بالا می اندازم: - خودت گفتی خانم حرف گوش نکن دوست داری! منم دارم گوش نمی کنم دیگه! میخندد: - داری گوش نمی کنی؟ اشتباه کلامم را گرفته و خنده ام میگیرد: - خیلی خب باشه هرچی تو بگی! علی دست از نوشیدن بر میدارد: - اگر من این رو میگم واسه سلامتی خودتونه! وگرنه من چه کار به شما دارم؟ میخندم: - خیلی خب می دونم، دست خودم نبود خیلی تشنه بودم؛ ولی عجب چسبید! عجب حال داد! نوشیدنی اش را تمام میکند: - آدم هرچیزی که حال میده و خوش میگذره رو که نباید انجام بده! اصلاً ما توی این دنیا اومدیم تا سختی بکشیم. البته سختی ام که قراره بکشیم رو باید خودمون به خوشحالی، راحتی و نشاط تبدیلش کنیم وگرنه برامون پیش نمیاد. با حرف هایش موافق بودم! سری به معنای تایید تکان داده و میگویم: - درست میگی! حق با تو هست! منم زمانی که پاهام فلج شده بود، می تونستم خیلی ناراحت بشم و افسرده بشم البته نمیگم و منکر این نیستم که ناراحت شدم، منکر این نیستم که دارم اذیت میشم و حتی خیلی حالم خرابه اونم بابت خیلی مسائلی که واقعا داره برام سخت می گذره! پوفی می کشم و ادامه میدهم: - اما به این نتیجه رسیدم قراره من با این مسئله رشد کنم؛ خدا یه چالش بزرگی سر راه من قرار داده! به قول لیلاخانم و اون خانم پرستاره که می گن: -هر که در این بزم مقرب تر است جام بال بیشترش می دهند. احساس می کنم پیش خدا یه جایگاه خوبی دارم، اگرم نداشته باشم این حس خوب رو دارم؛ که خدا دوستم داره که مراقبمه، حواسش بهم هست! و قراره که انشاءالله بهش نزدیک و نزدیک تر بشم! پس من صبوری می کنم... یا تا آخر عمر همین جوری میمونم یا این که بالاخره خوب میشم! اما دلم روشنه! می دونم... میدونم هیچ کار خدا بی حمکت نیست! خیلی سخته ها، پذیرشش خیلی سخته! اما دلم قرصه و می دونم که انشاءالله یه نتیجه خوب داره و تهش خوشیه! علی با لبخند به من خیره می شود: - واقعا بهت حسودیم میشه آیه! خیلی بزرگی... روح بزرگی داری. خیلی کم پیش میاد آدما بتونن همچین تصوری داشته باشن! از زندگی، از چالش های زندگی شون! لبخند کمرنگی می زنم: - من بزرگ نیستم، دارم تلاش میکنم که روح‌ام رو بزرگ کنم. شاید فکر کنی دارم راحت این حرف ها رو می زنم اما تو دلم غوغایه با این حال دارم سعی میکنم به خود خدا توکل کنم! یکدفعه می گویم: - علی ؟ یه سوال ازت بپرسم؟ متعجب سری تکان میدهد: - حتما! چه سوالی؟ ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1 ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_105 شانه‌ای بالا می اندازم: - وا؟ خب تشنه
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› کنجکاو می گویم: - راستش خیلی برام سواله، اینکه شما پزشکی، اما خب پزشکیایت رو ادامه ندادی . یه پیشنهاد برات دارم، چرا ادامه نمیدی؟ چرا تو همین روستا که خیلی ها به این مسئله نیاز دارن، به اینکه مداوا بشن و رایگان درمان بشن! و تو این رو میدونی، چرا این کار رو نمیکنی؟ کمی مکث می کند، انگاری وارد دنیای دیگری شده بود. سکوتش که طولانی می شود آرام به میز می کوبم: - علی آقا؟ انگاری اصلاً این جا نبود: - چیزی گفتی ؟ با خنده میگویم: - پرتی بابا، سوال پرسیدما! نفس عمیقی کشیده و می گوید: - درسته! حق با تو هست! خودمم بارها به این مسئله فکر کردم اما خب یک مانع باعث میشد که نخوام این کار رو کنم! کنجکاوی ام بیش از حد می شود: - مانع؟ چه مانعی ؟ نفس عمیقی می کشد: - بر می گرده به گذشته! بر می گرده به زمانی که خارج از کشور بودم. بعد از اون یک اتفاقی افتاد که خیلی سخت می تونم درمان کنم! شاید باورت نشه اما بعد از خارج آخرین باری که وسایل پزشکی ام استفاده کردم موقعی بوده که تو سرما خورده بودی ! هیجان زده به صحبت هایش گوش می دهم: - واقعا اینطوره؟ اصلاً فکرش رو نمیکردم، میشه درموردش صحبت بکنی م؟ از جا بلند می شود: - درموردش حرف میزنیم؛ اما فعلاً نه! بهتره الان برگردیم خونه. - برگردیم خونه؟ هنوز که تازه نشستیم! خنده اش میگیرد: - آیه خانم! ا ین جا خونهمون نیست که هروقت دلمون می خواد بشینیم، یک ساعتی هست این جایم. حالا بیا بریم... تو راه بیشتر درموردش حرف می زنیم! خوشحال می گویم: - باشه بریم ولی قول دادی درموردش حرف بزنیا! سری تکان می دهد: - باشه چشم! شما بیا بریم من بهت میگم کی می خوام درموردش حرف بزنم. ویلچرم را به حرکت در آورده و سمت ماشین حرکت می کنیم: - عهههه! بدقولی نکنیا! تو ماشین حرف میزنیم! میخندد: - تو ماشین؟ تو ماشین که نمیشه، حالا بذار برسیم خونه؛ مطمئن باش درموردش میگم! نمیخوام از زیرش در برم که . . . - اگه از زیرش در رفتی چی؟ اونجا چیکار کنیم؟ - نگران نباش! من کی بدقولی کردم؟ راست می گفت، می خندم: - باشه! مرده و حرفش! ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1 ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_106 کنجکاو می گویم: - راستش خیلی برام س
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› وارد خانه که میشویم، علی از زیر پاهایم گرفته و مرا در آغوشش می گیرد و روی تشکم میگذارد. همین که سرم روی بالش قرار می گیرد، بی‌اختیار بغض میکنم؛ در آن فضای نیمه تاریک متوجه اشک چشمم میشود و نگران میگوید: - آیه خانم؟ چرا گریه میکنی؟ لبم را میگزم و با خجالت خیسی زیر چشمم را پاک می کنم: - ببخشید دست خودم نبود. انگاری میفهمد از چه ناراحتم؛ کنارم مینشیند: - می خوام بدونم! از زبون خودت! بهم بگو چرا اشک ریختی ؟ شانه‌ای بالا می اندازم: - طبیعیه علی... طبیعیه! من واقعا توی این شرایط دارم اذیت میشم! از اینکه وبال گردن تو شدم! از اینکه نمیتونم کاری انجام بدم، قادر نیستم کارهای شخصیم رو انجام بدم. قادر نیستم حتی بلند بشم و دو قدم راه بردارم. چیزی نمی گوید، بهم حق میداد ممنونش بودم! اما یک دفعه می گوید: -اما این رو بدون من از این که میتونم خدمتی به بنده خدا بکنم و همسرم رو همیشه در آغوش داشته باشم، خیلی خوشحالم! لبخند پر از بغضی میزنم: - ممنون علی! تا قبل از این که بشناسمت همیشه نگران این بودم که وبال گردنت باش اما تو هرروز بهم این حس رو میدی که کامل تمام تفکراتم اشتباهه! و من واقعا ممنونتم! از اینکه حس اضافی بودن ندارم. ولی گاهی وقت ها بهم حق بده... دست خود آدم نیست این حس! علی دستی به موهایم می کشد: - می دونستی موهات خیلی قشنگه؟ میان گریه می خندم. - واقعا؟نمیدونم... شاید تو نگاه تو قشنگه! لپم را میکشد. - میگم آیه خانم نظرت چیه امشب یکم زودتر بگیریم بخوابیم، یک شام مختصر هم من درست می کنم، می خوریم. فردا صبح زود بلند می شیم میریم پیِ گردش چندساعته. هم حال و هوامون عوض می شه هم پیاده روی خوب می کنیم! ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1 ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_107 وارد خانه که میشویم، علی از زیر پاها
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› میخندم: - مطمئنی قراره من پیاده روی بکنم؟ شانه‌ای بالا می اندازد: - خب پیاده روی رو من انجام میدم اما هواش رو شما بخور! با لبخند سری تکان میدهم: - باشه موافقم! اتفاقا خیلی هم خوبه... از خونه نشستن که بهتره. بعدشم بچه هام قرار نیست بیان، فعلاً تعطیلیم! علی بعد از در آوردن عبا و عمامه اش وارد آشپزخانه می شود؛ همان طور که مشغول درست کردن نیمرو بود، یک دفعه موبایلش زنگ میخورد. چون موبایلش کنار من بود نگاهی به صفحه‌اش می اندازم. با دیدن اسم بابابزرگ روح از تنم جدا میشود: - علی؟ با شنیدن صدای مضطربم، از آشپزخانه بیرون می‌آید. - جانم؟ - میگم بیا گوشیت داره زنگ می خوره. -کیه؟ - بابابزرگه! او هم مات می ماند، زیر گاز رو خاموش کرده و به سمت من می‌آید، گوشی تلفن را از دستم گرفته و سریع جواب میدهد: - سلام خوبید پدربزرگ؟ - . . . . - ممنون خوبیم! آیه هم خوبه! خداروشکر چطور؟ شما خوبید؟ - . . . . - مامان آیه چطوره؟ زن عمو؟ - . . . . - اون جاست؟ تعجب به صحبت های علی گوش میدهم، مامانم پیش بابابزرگ بود؟ نکنه متوجه شده بودند؟ انگاری علی هم از همین نگران بود اما یک دفعه می گوید: - آها خب، خداروشکر ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1 ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_108 میخندم: - مطمئنی قراره من پیاده روی
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› ناراحت میگویم: - خیلی خب! حالا کی قراره بیان؟ - تصمیم رو به عهده خودمون گذاشتن... این که ما بریم یا اونا بیان؟ بغض میکنم: - فکر میکنم اونا بیان بهتره! دوست ندارم از این جا برم... اصلا! علی لبخند می زند: -آیه خانم؟ شما خیلی وابسته بچه ها شدیا! وابسته اینجا! ما اومدیم برای رضای خدا تا میتونیم تلاش کنیم و فعالیت کنیم. مطمئن باش تا اونجایی که خدا بخواد و بطلبه ما این جاهستیم! اما اگر خودش مقدر کرده باشه، شاید وظیفه و مسئولیت ما یکجای دیگه باشه! پس همه چیز رو بسپر به خودش...تلاش خودمون رو بکنیم اما همه چیز رو میسپاریم به خودش! با حرف هایش آرام میشوم: - خدا کنه! من دلم پایه موندنه! دلم میخواد بمونم اینجا و تا زمانی که زنده ام فعالیت کنم! نمیدونم... شاید به قول تو خدا باید بگه چیکار کنیم؟ ما تلاشمون رو می کنیم؛ یا میشه یا نمیشه دیگه! مهم اینه خدا بدونه من خیلی دوست داشتم بمونم. درحالی که سفره رو میچیند، میگوید: - ببین آیه خانم ماها نمیدونیم که هرکاری چه ثوابی داره. شاید خدا قراره یه وظیفه بزرگتر بهت بده! پس اصلاً نگران نشو! خدا با توجه به ظرفیت آدما بهشون مسئولیت میده، اینو تو آیه قرآن هم گفته! به بابابزرگ گفتم که ما آمادگیش رو داریم. اما قبل از این که بیان میخوان همه چیز رو به مامانت بگن. نگران نشو! دیگه حتما خودشون میدونن چطوری باید بگن، احتملاً تا دوسه روز دیگه اینجا باشن؛ باید خودمون رو آماده کنیم برای یک مهمونی! نگران می گویم: - یعنی سخت میشه؟ لبخند می زند: - اتفاقا من که خیلی هیجان دارم، احساس میکنم قراره بهمون خوش بگذره، چون که قراره مهمون داشته باشیم! مگه دوست نداشتی عید دیدنی؟ رفت وآمد؟ خب اینم هست دیگه . . . مامانت و همسرش میخوان بیان دیدنت. پدربزرگ و مادربزرگ هامون هستند دیگه! قراره کلی خوش بگذره. بی‌اختیار می گویم: - کاش امین همه بیاد، خیلی دلم براش تنگ شده! سری تکان می دهد: - درسته منم خیلی دلم براش تنگ شده! انشاءالله اونم به زور مجبور می کنن بیاد. علی ویلچرم را به جلو هل می دهد، هوای خنک بهاری به مشامم می رسد. گرچه اکثر روزهای سال اینجا گرم و همراه با باد بود؛ اما باز هم اول بهار صفای دیگری داشت. در میان تپه ها مشغول قدم زنی یا به قول علی، فقط او قدم میزد، بودیم و باهم صحبت میکردیم. علی بیشتر سعی بر این داشت که مرا آرام کند و دلداری دهد که چگونه وقتی مادرم آمد با او مقابله کنم و رفتار درستی داشته باشم. علی از من میخواست اگر مادرم خیلی اصرار داشت به رفتن؛ تلاشم را بکنم اما اگر نتیجه نداد، روی حرف مادرم حرف نزنم، بی‌احترامی نکنم. او یک مادر بود! بهم می گفت، احترام به مادر خیلی مهم تر از هرچیزی است حتی اگر بارها تلاش کنیم، نمیتوانیم ذره ای از زحمات او و بیدار خوابی هایی که برایمان کشیده را جبران کنیم! ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1 ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_110 ناراحت میگویم: - خیلی خب! حالا کی قر
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› هنوز مادر نشده بودم، اما حرف های علی را میتوانستم درک کنم. مادر بودن چیز عجیبیست! این که این همه مدت بدون یک دیگر طاقت آورده بودیم، کارشاقی کرده بودیم! تشنه‌ام شده بود، از علی بطری آب را میخواهم، وقتی که کمی آب می نوشم ی ک دفعه با دیدن مردی که به سمت ما می‌آید هردو تعجب میکنیم! کمی که نزدیک تر میشوم، متوجه همان راننده نیسانی میشوم که با ماشین اش تصادف کرده بودم، شرمنده جلو می‌آید: - حالتون خوبه خانم؟ سلام عرض می کنم. میدانستم... میدانستم که او مقصر نبود! در آن شب تاریک من باید مراقب می بودم و این گونه تند مقابل ماشین اش پرت نمیشدم. هرکه تقصیر داشت، او بی تقصیر بود! - بله... خیلی خوبم، خیلی متشکرم! شما خوبید؟ خانواده چطور؟ شرمنده سری خم میکند: - لطف دارید! با علی هم سلام و احوالپرسی می کند؛ علی به گرمی جوابش را میدهد. خوشحال بودم! حداقل به خاطر این که خانواده ای به خاطر من یا حتی به خاطر اتفاقی که برایم افتاده بود، پشت میله های زندان نبودند! گرچه اگر اتفاق ناگواری برایم می افتاد، نمیدانم علی چه می کرد؟ بعید می دانستم او هم ناحقی کند، بالاخره هرکار هم نکنیم این من بودم که مقصر بودم! راننده نیسان با ناراحتی می گوید: - بازم از هردوتون معذرت خواهی می کنم. من واقعا قصد بدی نداشتم! نمی دونم اصلاً چیشد؟ تا دنیا ، دنیا هست، من شرمنده شما می مونم! هربار که میام و می بینم که شما خانم روی ویلچر هستید؛ عذاب‌وجدان ولم نمیکنه. علی دست روی شانه‌اش میگذارد: - این چه حرفیه مرد؟ اصلاً نباید ذره ای عذاب وجدان داشته باشی! شما بی تقصیری، همسر بنده طی یک حادثه اتفاقی جلوی ماشین شما افتادن. توی اون شب تاریک، هیچکس هم دیگه رو نمی بینه. پس اصلاً نگران نشو و عذاب وجدان نداشته باش! راننده نیسان تشکری کرده و بعد از کمی صحبت از پیش مان می رود. نزدیک ظهر شده بود، خطاب به علی میگویم: - بهتره برگردیم، باید بالاخره مقدمات یک مهمانی کوچیک رو حاضر کنیم دیگه. لبخندی شیطنت آمیز میزند. - قطعا! نگران هیچی نباش! خونمون که کوچولو هست؛ راحتم تمیز می شه! باید بریم یکم خرت و پرت بخریم... همین! آهی می کشم: - کاش منم باهات می‌اومدم، خیلی دوست داشتم! لبخند می زند: - معلومه که میای! مگه قرار بود تنها برم؟ چشمانم درشت می شود: - یعنی واقعا منم میبری؟ خب پس، سختت می شه ها! شانه‌ای بالا می اندازد: - دنده ام نرم، شوهرتما... باید با خودم ببرمت. شما نیای کی بیاد؟ ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1 ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_111 هنوز مادر نشده بودم، اما حرف های علی
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› ذوق زده می خندم: - وای مرسی علی خیلی ممنونم! فکر اینکه قرار بود تو خونه تنها بمونم داشت دیوونه‌ام میکرد. سمتم خم شده و لپم را می کشد: - مگه من شما رو تنها میذارم؟ هرجا هستی بیخ ریشتم! زیاد از خانه دور نشده بودیم، حدود ده دقیقه بعد به خانه رسیدیم. اینکه علی میان تپه ها و خاکی‌ها با ویلچر برده بود؛ کمی کار را سخت می کرد اما واقعا ازش ممنون بودم، صفای دیگری داشت و حالمان عوض شده بود. وارد خانه که میشویم، لباسی عوض کرده و به سرعت سوار ماشین می شویم. علی ویلچرم را جمع کرده و صندلی عقب میگذارد و خودشم سوار ماشین میشود. - خب؟ خانمم کجا بریم؟ من دربست در خدمت شما هستم. با لبخند انگشتم را به لپش میکشم. - اول که بریم نماز بخونیم مسجد! انگاری یادت رفته ها یک دفعه به سرش میزند: - وای راست میگی، کاملاً فراموش کرده بودم خوب شد گفتیا! میخندم: - بله...اول بریم مسجد نمازمون رو که خوندیم بعدش انشاءالله بریم خرید کنیم. اونم هرجا که شما گفتی. با لبخند اطاعت می کند: - خیلی خب! به روی چشم! پس اول میریم مسجد بعد هم انشاءالله شهر و خرید . مشغول نماز خواندن روی ویلچرم بودم. با حس خوبی اذکار نماز را میخواندم. با این که خیلی نمیتوانستم حرکات نماز را به درستی انجام دهم اما حال و هوای دیگری داشتم، همیشه نماز خواندن در مسجد بهم آرامش می داد. زیاد این توفیق را نداشتم اما از وقتی ویلچر نشین شده بودم، اکثر اوقات همراه علی به مسجد می آمدم. ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_112 ذوق زده می خندم: - وای مرسی علی خیلی
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› از وقتی که علی آمده بود به گفته خانم های روستا جمعیت نمازگزاران خیلی بیشتر شده بود و از این بابت خیلی خوشحال بودیم. سلام نماز را که میدهم یک دفعه متوجه حضور سمیه بین صف نمازگزاران می شوم. قلبم دوباره می لرزد، یعنی تمام این مدت زمانی که ما اینجا بودیم و علی به مسجد می‌آمد، سمیه هم می آمد؟ یکی در دلم نهیب میزند. -بس کن آیه، خب بیاد! مسجد که فقط برای تو و علی نیست. او هم آدمه! خوبه که از علاقه علی به خودت مطمئن شدی باز این چه افکاریه که سراغت میاد؟ نفس عمیقی کشیده و سعی می کنم به حضورش بی توجه باشم. دستی به صورتم می کشم و مهر نمازم را می بوسم. در همین بین بودم که لیلاخانم هم می بینم، خیلی کم پیش می آمد که مسجد بیاید! از همان دور سلام مهربانی بهم می کند و حالم را می پرسد؛ با تکان دادن سرم حال و احوالپرسی می کنم. در همین بین بودیم که یک دفعه سعیده نزدیک میشود. - سلام سلام خانم خانما! چطوری؟حالت خوبه؟ لبخند می زنم: - سلام خیلی ممنون! شما چطوری؟ - خیلی خوشحالم که میبینم میای مسجد آیه. اصلا انگار از دیدنت انگیزه می گیرم. دمت گرم! تو که بیای ماها اگر نیایم خیلی خدا باید از دست مون شاکی بشه. میگه این بنده من رو ببینید با چه سختی و مشقتی میاد نماز میخونه اونم تو مسجد اما شماها که صحیح و سالمید نمی‌اید. میخندم. - منم که قبلا نمیومدم سرم شلوغ بود، حتما شمام سرت شلوغه دیگه، بی دلیل نمیشه که نیای. با سر تائید می کند: - دقیقا! نمی دونی اینقدر درگیر بچه ها هستم که گاهی وقت ها فراموش می کنم که اصلاً خودم کیم؟ البته ناراضی نیستما، به قول حاج آقا ما خانم‌ها نیازی نیست بریم جبهه و جنگ، تفنگ و تک تیرانداز دستمون بگیریم؛ با دشمن مبارزه کنیم. همین که تو خونه خودمون بچه داری میکنیم و همسرداری میکنیم توی اعلی‌علیین بهشت جا داریم. با سرم حرفش را تایید می کنم. -درستشم همینه، شغل شما مادرا خیلی باارزش تره. بقیه آدما شاید یه خدماتی ارائه بدن ولی شما دارید انسان تربیت میکنید. لبخند می زند و از سر شوق می خندد: - اصلاً خدا خیر بده این حاج آقا رو، یعنیا از وقتی حرفاشون رو شنیدم کلی انگیزه پیدا کردم برای زندگی کردن. همین که دارم تو خونه‌ام چایی درست میکنم انگار دارم به شیعه های امام‌علی[علیه‌السلام]خدمت میکنم. نمیدونی چه صفایی داره، راستش رو بگم من گاهی وقت ها به خاطر همین سخت بودن هزینه ها خیلی نمیتونم هیئت برپا کنم خیلی دوست دارما، خیلی دوست دارم که یه هیئتی داشته باشم تو خونمون ولی خب گاهی وقتا نمیشه. قربون آقام برم هرچقدر هم توانمونه سعی میکنیم تو همین هیئت مسجد خرج کنیم. امانمیدونی..یکبار حاج آقا گفت: هیئت و مسجد همین بچه‌های خودمونن، همیشه هرروز ما هیئت داریم. صبح، ظهر، شب! چایی میدیم دستشون، غذا میدیم دستشون، خدمت میکنیم بهشون. ما اصلاً خودمون خادم اهل بیت[ع]هستیم. چرا؟ چون داریم از بچه شیعه ها مراقبت میکنیم. با خنده سری تکان میدهم: - انگاری شما از حاج آقا بهتر درس ها روی یادگرفتی، احسنت و آفرین! میخندد: - بله پس چی فکر کردی ؟ تمام حرف های حاج‌آقا رو من می نویسم، گاهی وقت ها با گوشیمم ضبط میکنم. ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦