امشب اطراف ِحرم خیلی حس ِخوبی رو به آدم منتقل میکرد، اینکه یه دسته وایسن و برای امام حسین سینه بزنن، حس شیرین و قشنگی رو به آدم هدیه میده ..
البته از نظر من هیچی سینهزنی ِبوشهری نمیشه 🙂✨*
‹ رایحۀمـٰاه ›
- ¦ عزیزا، اسم ِنازتون رو بگید 🪴. عضو ِ« رایحۀماه » باشید ، منم [ اسامی رو یادداشت و به حرم ِآقا می
هنوز اسم قبول میشه، اگر دوست دارید اسمچنلتون رو هم بگید ✨.
ایکاش خونه بودم و رگهای حیاتم رو بهتون میگفتم ولی؛ شما رو نمیدونم اما امام ِخراسان نبض ِحیات منه 🥲🌿🌙.
‹ رایحۀمـٰاه ›
ایکاش خونه بودم و رگهای حیاتم رو بهتون میگفتم ولی؛ شما رو نمیدونم اما امام ِخراسان نبض ِحیات منه
به عنوان یه انسان، طبیعیه رگهای مختلفی داشته باشم مثل: کتاب، خانواده، نوشتن، شعر و...
اما خب نتونستم مابقی اونها رو بزارم، به نظرم شاهرگ ِهر انسان اون چیزیه که دوستش داره 🙃♥️*
‹ رایحۀمـٰاه ›
ایکاش خونه بودم و رگهای حیاتم رو بهتون میگفتم ولی؛ شما رو نمیدونم اما امام ِخراسان نبض ِحیات منه
نبض حیات من آقا بود
که بعد از ۹اسفند دیگه تپش نداره💔
‹ رایحۀمـٰاه ›
- ¦ عزیزا، اسم ِنازتون رو بگید 🪴. عضو ِ« رایحۀماه » باشید ، منم [ اسامی رو یادداشت و به حرم ِآقا می
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_113 از وقتی که علی آمده بود به گفته خان
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_114
هیجان زده میگویم:
- خب حاج آقا دیگه درمورد چیا صحبت میکنن؟
با خنده میگوید:
- ای ناقلا خودت باید بیای بشینی ، جلساتشون رو گوش بدی! من گاهی وقتا تو جلسه های
کلاس قرآنشون تو مسجد شرکت میکنم.
ولی گاهی هم پای منبر از اینجور حرفا هم میزنن. شنیدی که؟
سری تکان می دهم:
- آره داشتم شوخی میکردم! حاج آقا توی خونه مخصوص برای من کلاس میذارن.
با خنده سری تکان میدهد و با خداحافظی طولانی می رود.
میدانستم که وقت رفتن بود و خانم ها یکی یکی درحال رفتن بودن.
قبل از همه سمیه نزدیکم می شود، اصلاً انتظارش را نداشتم. بیمقدمه می گوید:
- حالت خوبه؟
سعی می کنم خیلی بیتفاوت نباشم اما نمیتوانستم لبخند بزنم، سری تکان میدهم:
- ممنون خوبم! متشکرم!
با کنجکاوی می گوید:
- عجیبه ها تونستی اینجا بمونی، فکر میکردم با این شرایط بخوای برگردی خونتون.
سر تکان میدهم:
- برگردم؟ یا برگردیم؟
به سقف خیره می شود:
- خب اصولاً فکر میکنم طرح حاجآقا هنوز تموم نشده باشه اما شما بخوای برگردی.
تا حرفش تمام میشود، خون زیر پوستم میجوشد، اصلاً هرکار میکردم نمیتوانستم از این جمله تعبیر درست و مثبتی بکنم، داشت چه میگفت؟ منظورش از این حرف ها چه بود؟
بیاختیار عصبی میشوم، تا بخواهم چیزی بگویم لیلاخانم با همان لبخند همیشگی و
مادرانهاش نزدیکم میشود؛ حیف... حیف که که لیلاخانم اینجا بود به حرمت لیلاخانم
سکوت میکنم، حقا که چنین دختری از لیلاخانم بعید بود و خوب فهمیده بودم که اصلاً این دختر از خون لیلاخانم نبود.
- خوبی مادرجان؟خوبی عزیزکم؟
لبخندگرمی می زنم و انگار نه انگار که سمیه آنجا حضور دارد:
- خیلی خوبم لیلاخانم! ممنون بابت زحمت هاتون. واقعا من رو شرمنده میکنید از این همه سر زدن های هروزتون و گاهی وقت ها غذا درست کردن تون.
علی آقا میگه خودم غذا میکنم؛ اما وقتی میاد میبینه شما غذا درست کردید کلی ناراحت
میشه.
لیلاخانم دست روی دست می گذارد:
- این چه حرفیه مادرجان؟ من اگر پاهام این طوری نبود خودم خادمیتون رو میکردم.
سمیه اخمی می کند:
- مامان جان؟ بهتره دیگه بریم! شماهم پاتون درد می کنه، خسته می شید.
با سر تائید می کنم:
- بله لیلاخانم، شما بهتره برید استراحت کنید! نگران مام نباشید، توکل به خدا! خدا بالاسرمونه!
سری تکان میدهد:
- حقا که دختر خودمی، حقا که شما لیاقت همین حاج آقای مایی!
اصلاً جملهاش که تمام میشود انگار روح تازهای می گیرم، انگار جان تازهای میگیرم. جانم جلاء پیدا میکند... آن هم در مقابل سمیه!
سمیه این بار با حرص بازوی مادرش را میگیرد:
- کاری نداری خانم حاج آقا؟
پوزخند می زنم:
- نه! چه کاری می خوام با شما داشته باشم؟
تیکه کلامم را می گیرد، خداروشکر لیلاخانم متوجه نیش حرفم نمی شود.
- باشه دخترم! سلام ما رو به حاج آقا برسون. می خواید امشب براتون شام بپزم؟
تندتند دست تکان میدهم:
- نه لیلاخانم دستتون دردنکنه... احتمالاً فردا، پس فردا مهمون داشته باشیم. دیگه تنها
نیستیم. دست شمام دردنکنه بابت این همه مدت.
لیلاخانم خوشحال میشود:
- تنها نیستید دیگه مادرجان؟
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_114 هیجان زده میگویم: - خب حاج آقا دیگه
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_115
-نه خداروشکر! مادرم و مادربزرگ و پدربزرگام قراره بیان!
خوشحال می شود:
- الهی شکرمادر... خیلی خبر خوشی بود! حتماً اون مادرم دل نگرون شماست.
سمیه پوزخند می زند:
- چه عجب مامانتون بالاخره فهمید که باید بیاد! بعد این همه مدت؟
سری تکان میدهم:
- البته میدونم فکر میکنم به شما ربطی نداشته باشه اما خب... مادر من از موضوع که من این جوریم هیچ اطلاعی نداره.
لیلاخانم میگوید:
- خوب کردی مادر! او یک مادره! خوب کردی ...خوب کردی نگفتی. الانم من نگرانشم، میترسم یهویی بیاد و تو رو این طوری ببیننه. چه اتفاقی میافته؟
دست به آسمان بلند میکنم:
- سپردم به خدا! انشاءالله که همه چی خوب پیش میره. حاج آقا هم قراره زمینه سازی هاش رو بکنه. نگران نباشید شما!
با لبخند سری تکان میدهد:
- باشه دخترم! ما دیگه بریم. تو این مدت مهمون داشتی هرکاری داشتی به خودم بگو، چیزیام لازم داشتی به خودم بگو، تازه اگر بخوای خودم براتون شام و ناهار می پزم.
چشم روی هم می گذارم:
- لطفتون خیلی زیاده لیلاخانم! انشاءالله خیر ببینید، دست شما دردنکنه!
با خداحافظی مختصری می روند.
همین که مطمئن میشوم مسجد خالی شده با دستانم چرخ های ویلچر را هل میدهم و به
سمت درب می روم. از آن جا به بعدش دیگه سخت بود. منتظر علی می مانم.
علی درحالی که از ورودی مردانه خارج میشد سمتم میآید:
- سلام خانم قشنگم!
صدایش را پایین میآورد:
- چطوری؟ نمازت قبول باشه!
با لبخند و از سر عشق نگاهش میکنم، چقدر محبت هایش زیبا بود، زیبا بود و دلنشین:
- سلام، حالم خوبه، شما چطوری؟
کمک می کند تا از ورودی در خارج بشوم و به سمت ماشین حرکت می کنیم.
- من که وقتی شما رو میبینم اینقدر حالم خوب میشه که خدا میدونه و بس!
نزدیک ماشین که میشویم؛ بغلم می کند و روی صندلی شاگرد میگذاردم، پایم را به آرامی
روی کف ماشین می گذارد.
مشغول جمع کردن ویلچر بود که یک دفعه کسی علی را صدا میزند:
-حاج آقا
با دیدن سمیه رنگ از رویم عوض میشود.
علی هم متوجه تغییر حالتم می شود. بدون آن که از جایش تکان بخورد همان دم درب ماشین میگوید.
-بفرماید!
سمیه خجالت زده سر تکان می دهد.
-ببخشید حاج آقا مزاحم که نیستم؟
میخواستم سرش داد بزنم مزاحمی. بدجور هم مزاحمی!
کی قراره دست از سر زندگی ما برداری آخه؟
علی سر به زیر میگوید.
-خواهش میکنم. بفرماید . . !
سعی میکنم نگاه به نگاه منفورش نیندازم. اما کنجکاوی امانم نمیدهد. از آینه بغل سمت علی صورتش را نظاره می کردم.
-راستش حاج آقا..بابت ماجرای اونشب..دیگه قسمت نشد با همدیگه حرف بزنیم.
علی به فکر فرو می رود.
-بله درسته. یادم اومد. مشکلی نیست. فردا صبح بفرمایید منزل ما انشاءالله صحبت
میکنیم.
-آخه . . .
علی حرفش را قطع میکند.
-دیگه امری ندارید با بنده؟ باید بریم شرمنده کمی عجله داریم!
از طرز صحبت علی خوشم می آید. دروغ است اگر بگویم قتد در دلم نمی سابیدن!
سمیه که ساکت شده بود با سردی خداحافظی کرده و می رود.
آخ آخ که چقدر دلم خنک شد!
همین که علی سوار ماشین می شود با لبخند نگاهش میکنم!
-ممنون!
متعجب ماشین را روشن میکند.
-بابت؟
شانهای بالا می اندازم.
-بابت همه چی! بابت بودنت!
چشمک میزند.
-آخ که چقدر این بودن رو دوست دارم!
خب خانمی..امشب چی قراره بهم هدیه بدی؟!
-چی دوست داری؟
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦