eitaa logo
‹ رایحۀمـٰاه ›
118 دنبال‌کننده
20 عکس
22 ویدیو
1 فایل
. وهوالمحبوب . محب‌عطر ِچای / شیعۀحضرت ِحیدر / دوست‌دار ِجبهه مقاومت 🥲🇵🇸☕>>> - جعبۀتقدیمی 🌟: @Jabe_tag و رایحۀماه / عطر ِماه 🌙. [ کپي ؟ یک صلوات برای حضرت‌ِحجة 🌝 ]
مشاهده در ایتا
دانلود
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_98 صدای درب حیاط که می‌آید یک دفعه دست و
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› همه اینها سفره هفت سین مارو تشکیل میداد، البته تا یادم نرفته از تخم مرغ های رنگی که خودم رنگشان زده بودم هم بگویم. نمیدانم چرا زمان حرکت نمی کرد؟ انگار سرجایش متوقف شده بود. پنج دقیقه دیگر مانده بود سال تحویل بشود. اما نمیشد! قرار نبود انگار این سال، تحویل شود. دست‌هایم می لرزیدند، سعی میکنم محکم در هم قفلشان کنم که لرزششان مشهود نباشد. علی هنوز دست از نگاه کردن بر نداشته بود، آب دهانم را قورت داده و بدون آن که نگاهی سمتش بی اندازم میگویم: - میشه... میشه یه لیوان آب بهم بدی؟ وقتی جوابی از سمتش نمی شنوم، متعجب به سمتش نگاه ی می‌اندازم که یک دفعه علی را میبینم که نزدیکم میشود! بی حواس میگویم. -علی . . انگاری او در دنیای دیگری بود. نگاهی به تاب سفید تنم انداخته و میگوید. -خیلی قشنگ شدی! همین حرفش کافی بود تا گر بگیرم. دستی به صورت تب دارم میکشم و میگویم. -آب..آب میاری برام؟! الان سال تحویل میشه! لبخند محوی گوشه لبش می نشیند. دستش را سمت صورتم دراز کرده که همانجا جان میدهم! یعنی میخواست چه کند؟! یعنی داشت چه میکرد؟! خدایا...من تاب ندارم! صورتش نزدیک و نزدیک تر شده که بی اختیار چشمانم بسته می شود. دهانم را باز می کنم تا نفس عمیقی بکشم که یکدفعه می سوزم! انگاری که برق سه فاز بهم وصل کرده باشند تنم می لرزد که ناگهان در آغوش گرمی فرو می روم. به قدری غرق محبت علی می شوم که نمیدانم چقدر زمان میگذرد که یکدفعه بمب تحویل سال میترکد! آهسته عقب میکشد و با مهربانی به صورتم خیره می شود. -ببخشید بابت دفعه اول..دفعه اول..خیلی حس خوب و هیجان زده ای داشتم. اما هنوز نتونسته بودم با احساساتم کنار بیام..اما الان..میفهمم چقدر دوست دارم..این دوست داشتن زمانی برام به یقین تبدیل شد که... وقتی تصادف کردی و به نبودنت فکر کردم فهمیدم حتی نمیتونم یک ثانیه هم تحمل کنم. اما الان از ته دل بوسیدمت! آیه..میخوام بهت بگم چه قدر توی زندگیم نعمت و برکتی...بابت وجودت متشکرم..و.. سمت پیشانی‌ام خم شده و محکم بوسه میزند. -خیلی دوست دارم خانومم! این اعتراف ها به قدری برایم شیرین بود که دلم میخواست همانجا زار زار بزنم زیر گریه. باورم نمی شد. مرد سخت و سرد مقابلم اینگونه مهربانی به خرج داده باشد! اینگونه بخواهد به عشق اعتراف کند. عشقی پاک و زیبا! خدایا..دیگر چه میخواستم؟! شکرت! یکدفعه بدون آن که دست خودم باشد صورتم را جلو برده و محکم میبوسمش. -من بیشتر . . . ! هردویمان از سر شادی خنده‌مان می‌گیرد! ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1 ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_99 همه اینها سفره هفت سین مارو تشکیل می
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› · · ─ ·🍃· ─ · · با تابیدن مستقیم نور خورشید، از جا بلند میشوم! هوای اتاق خیلی گرم نبود و نسیم خنکی که میوزید باعث میشد تا ژاکتی که تنم بود را محکم دور خودم بپیچم. لبخندی زده و به تشک علی که کنارم پهن شده بود خیره میشوم! اتفاقات دیشب را به یاد می‌آورم... هنوز هم با یادآوری آنها غرق لذت و محبت می شوم! تمام دیشب تا به صبح را با علی صحبت کردیم، ان قدر گفتیم و گفتیم که انگار سالها باید بنشینیم و از حرف هایمان کتاب بنویسیم؛ کلی حرف ناتمام داشتیم، انگار دلمان میخواست آنقدر بگویم ... آنقدر بگویم تا تمام کلمه‌ها و واژه های دنیا را در کتاب زندگیمان به کار بروند! عشقی که تازه جوانه زده بود، البته نمیدانم شاید هم این، این جوانه خیلی پیش ها زده بود و حال رشد کرده بود و به عمق خود رسیده بود، و حال ما در ان حل شده بودیم! عشق علی خیلی پاک بود؛ از اینکه میدانستم سهم قلب علی من هستم خوشحال بودم. دستم را سمت شانه علی می برم و نوازشش می کنم. از بین تمام حرف های دیشب اما هنوز نتوانستم بهش بگویم که چقدر از وجود سمیه ناراحت هستم و از حضور او حسادت میکنم . . ! شاید هم اسمش را نباید می گذاشت حسادت، من بیش از حد به علی غیرت می‌ورزیدم؛ و این غیرت‌ورزی رو دوست داشتم، نشان همسری اما مطمئن بودم علی مرد تعهد بود. چرا این را مطمئن بودم؟ چون به خدای علی مطمئن بودم. من خودم نمیتوانم مراقب تمام لحظات علی باشم اما او را به خدایی سپرده بودم که میدانم بهتر از من مراقب بنده هایش هست! با نوازش دستم پلک های علی روی هم میلغزند، همین که چشم باز می کند و مرا میبیند، لبخند محجوبی می زند: - چقدر زود بیدار شدی! دروغ است اگر بگویم از شدت هیجانی که داشتم، سحر خیز شده بودم، انگار نه انگار که دیشب تا نصف شب مشغول صحبت بودیم و خوب نخوابیده بودیم. کش و قوسی به تنم داده و به پنجره اشاره میکنم: - خیلی از صبح گذشته ها نمی خوای بیدار بشی؟ کم کم باید آماده بشی بری مسجد! او هم تن و بدنش را نرمش می دهد و نیم خیز می شود. - نمی دونستم اینقدر سحر خیزیا... همیشه این قدر سحرخیز بودی؟ خجالت زده ابرویی بالا می اندازم: ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1 ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_100 · · ─ ·🍃· ─ · · با تابیدن مستقیم نو
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› - خب ببین تلاشم هست که من سحرخیز باشم، اما خب جدیداً این تلاشم بیشتر داره میشه. خنده ای کرده و پیشانی‌ام را میبوسد: - چشمات داره داد میزنه حرف اصلیت چیه. این قدر شیطونی نکن! با خنده دستی به لپهای گل انداخته ام میکشم: - علی! اذیت نکن! لبخند محبت آمیزی زده و تشکش را جمع میکند: - آیه خانم، آیه‌ی من! اصلاً بهت نمیاد اینقدر خجالت بکشی نه به روزای اولی که میخواستی درسته منو قورت بدی نه به الانت. ابرویی بالا می اندازم: - خب دیگه بالاخره آدما تغییر می کنند؛ همیشه که قرار نیست اون جوری بمونم. به آشپزخانه می رود و کتری را روی گاز میگذارد: - از الان گفته باشما، من همون آیه شیطون و حرف گوش نکن رو دوست دارم! میخندم: - منظورت چیه؟ دوست داری حرفت رو گوش نکنم؟ همان طور که سینی صبحانه را آماده می کند، می گوید: - نه اتفاقا دوست دارم حرف گوش کن باشی اما وقتی که لجبازی می کنی، یه چیز دیگه‌ای! دستی به موهایم میکشم: - این جور حرفا رو نگفته بودیااا... اصلاً بهت نمیخوره حرفای این جوری بزنی! شیطون میخندد. - حرفای چجوری؟ مگه چجوری دارم حرف می زنم؟ با خنده سری تکان میدهم: - هیچی بابا ولش کن! بیا صبحانهامون رو بخوریم. سینی صبحانه رو روی پایم میگذارد، میخواهم اولین لقمه را بردارم که مانع میشود: - نکن نکن ببینم! متعجب نگاهش میکنم: - نکنم؟ یعنی چی؟ یعنی صبحانه نخورم؟ با لبخندی سری تکان می دهد: ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1 ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
- 𝟭𝟬 پآرت تقدیم چشمای اکلیلیتون ❤️🌝!(: نظرتون درمورد رمان رو میشنوم 🌿: https://eitaa.com/biinam_app/
سلام رمان آیه و علی خیلی قشنگه فقط اینکه کلا چند پارته * سلام، نظر لطفتونه ✨؛ رمان حدود ِ190 پآرت با پایان خوشه ❤️.
‹ رایحۀمـٰاه ›
- 𝟭𝟬 پآرت تقدیم چشمای اکلیلیتون ❤️🌝!(: نظرتون درمورد رمان رو میشنوم 🌿: https://eitaa.com/biinam_app/
از پیام‌هاتون در رابطه با زیبایی رمان ممنونم، واقعاً نظر لطفتونه و البته باید ذکر کنم که من همیشه پارت می‌زارم و اگر یادم بره؛ حتما در جبرانش و زمانی که بتونم می‌زارم پس نگران نباشید 🌝🌿!
و آغاز ِعشق ِمابین‌شون، از اینجا بود ♥️:))
- ¦ عزیزا، اسم ِنازتون رو بگید 🪴. عضو ِ« رایحۀماه » باشید ، منم [ اسامی رو یادداشت و به حرم ِآقا می‌برم متبرک میکنم ] و گزارش کار رو براتون میفرستم 🌝📃 ¦ - تگ‌ت ؛ 📨 .
شرمنده اشتباه شد توی پارت‌گذاری امشب جبران میشه ✨.