eitaa logo
رفیق شهیدمෆ࿐•°|ོ
4.6هزار دنبال‌کننده
21.5هزار عکس
8.7هزار ویدیو
303 فایل
دلبسته‌دنیا‌که‌عاشق‌شهادت‌نمی‌شود🌷 رفیق‌شهیدمْ‌دورهمی‌خودمونیه✌️ خوش‌اومدی‌رفیق🤝 تأسیس¹⁰/⁰³/¹³⁹⁸ برام بفرست،حرف،عکس،فیلمی،صدا 👇 https://eitaayar.ir/anonymous/vF1G.Bs4pT جوابتو👇ببین @harfaton1 کپی‌آزاد✅براظهورصلوات‌📿هدیه‌کردی‌چه‌بهتر
مشاهده در ایتا
دانلود
نقــّـــــــــاشِ خــــوبی نــــبودم... اما ایـــــــــــــن روزها... به لطـــــــــــفِ تــــــــــو... انـــتظــــــار را دیـــــــــــدنی میکـــــِـــــــشـَـم....!!!! الّهم عجّل...! @Refighe_Shahidam313 ┈••✾•🥀☘❤️☘🥀•✾••┈
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌺۲۰ روز تا عید بزرگ غدیر🌺 🦋 امام صادق علیه‌السلام: دشمن ما اهل‌بیت فرقی به‌حالش نمی‌کند که نماز بخواند و روزه بگیرد؛ یا زنا و دزدی کند، او قطعاً در آتش است، او قطعاً در آتش است.. 🤝 🎈
یک تست بسیار معتبر از پورفسور حبیبی : چه کسی همیشه در قلب شما جای دارد؟ جواب تست را نگاه نکنید 1-عددی دلخواه بین(1-8)انتخاب کنید 2-آنرا با 10 جمع کنید 3-دوباره با 5 جمع کرده 4-باز حاصل بدست آمده را بعلاوه 8 کنید 5-این بار عدد دلخواهی را که ابتدا انتخاب کرده بودید را از حاصل کم کنید حالا با توجه به لیست زیر شخصی که همیشه در قلبتان جای دارد را بیابید. 1-پدربزرگ 2-پدر 3-مادر 4-خواهر 5-برادر 6-عمو 7-دایی 8-عمه 9-خاله 10-همسر 11-دخترعمو 12-پسرعمو 13-دختردایی 14-پسردایی 15-دخترعمه 16-پسرعمه 17-دخترخاله 18-پسرخاله 19-دخترخواهر 20-پسرخواهر 21-دختربرادر 22-پسربرادر 23-خداوند 24-زن عمو 25-زن دایی 26-شوهرعمه 27-شوهرخاله شاید زیاد جا خورده باشی ولی علم هم نشون داد خداوند همیشه تو قلب شما جا داره..... اگه شک داری دوباره عدد انتخاب کن خوشتون اومد بفرستین واسه دوستاتون❤️ ❀❀ @Refighe_Shahidam313 ┄┅═❁✌️❤️❤️✌️❁═┅┄
رفیق شهیدمෆ࿐•°|ོ
🍃🌼🍃🌼🍃 🍃خواندن نماز با مهر #كربلا ، ثواب نماز بيشترمى شود و بسیار توصیه شده است . آقا امام صادق عل
پیامبر اکرم (ص) می فرمایند : رفتن به نماز جمعه  هم دیدار است و هم زینت و زیبایی... ❀❀ @Refighe_Shahidam313 ┄┅═❁✌️❤️🌹❤️✌️❁═┅┄
🖇🕊♥️🖇 شماهایے کہ میگین جووناے حزب اللهے غمگین و افسردن، از دردایے کہ بهشون میرسہ و حقشون نیست خبر دارین...؟! @Refighe_Shahidam313 ┈••✾•🥀☘❤️☘🥀•✾••┈
رفیق شهیدمෆ࿐•°|ོ
وصیتنامه شهید ابراهیم نجاتی : از خواهرانم می خواهم با رعایت حجاب و مسائل دینی  و اسلامی مشت محکمی
اي خواهران حزب‌الله، از شما نيز تقاضا دارم قدم بر خون شهيدان نگذاريد و با حفظ از خون شهيدان پاسداري كنيد... و هميشه در صحنة انقلاب باشيد.  ❀❀ @Refighe_Shahidam313 ┄┅═❁✌️🖤❣🖤✌️❁═┅┄
رفیق شهیدمෆ࿐•°|ོ
شهید🌹جواد جهانی من در تلفنم، نام همسرم را با عنوان "شهیــــد زنــــده" ذخیره کرده بودم؛ یک روز ات
ارسالی از کاربر شهید🌹حاج‌محمد‌ابراهیم‌ همت . نیت کردم چهل روز بگیرم و دعای توسل بخوانم! بعد از چهل روز هر کسی آمد، جوابم باشد.☺️ شب سی و نهم یا چهلم بود 🤔که ابراهیم آمد 🙈🙈 ؛ آمده بود بله را بگیرد...😳 گفتم: "من نمی‌خوام،😌 خانواده‌م رو شما راضی کنید." خیلی راحت گفت: "من این کارها رو ندارم."😊 از حرفش عصبانی شدم 😠"شما وقت ندارید، چرا می‌خواید کنید؟" گفت: "درسته که وقت ندارم؛ ولی که دارم."🤗 ✍به نقل از همسر شهید ❀❀ @Refighe_Shahidam313 ┄┅═❁✌️❣💍❣✌️❁═┅┄
[🪴] شهیـدانھ🕊 من‌اعتقاددارم‌که‌خدایِ‌بزرگ انسان‌رابه‌اندازه‌دردورنجی‌ڪه‌درراه‌خدا تحمل‌کرده‌است پاداش‌میدهد... ✌️🙂✌️
بدترین ساعات هم متعلقه به غروب 😔💔😔
رفیق شهیدمෆ࿐•°|ོ
#رمان_یک_فنجان_چای_با_خدا #یک_فنجان_چای_داغ #رمان_هشتم #رمان به قلمـ✍ زهرا اسعد بلند دوست #قسمت_س
قسمت سی و هفت: مدتی گذشت و حالِ مادر روز به روز بدتر میشد.سکوت.. خیره شدن.. چسبیدن به اتاق و سجاده.. نخوردنِ غذا.. همه و همه عثمان را نگرانتر از قبل میکرد. و من را بی تفاوتتر از سابق... عثمان مدام در گوشم از دوستِ روانشناسش میگفت و وضعیت بد مادر. و من فقط نگاهش میکردم. نگرانی برای دیگران در خانواده ی ما بی معنی ترین حس ممکن بود.. اینجا ما حتی نگران خودمان هم نمیشدیم. تا اینکه یک روز بی خبر از همه جا و دلزده از فضای سنگین خانه و خاطرات دانیال به رودخانه و میله های سردش پناه بردم. هنوز هم دانیال حل نشده ترین معمای زندگی آن روزهایم بود و کینه ایی شتری از جوانی مسلمان که این معما را در دامنِ جهنمِ خاموشِ زندگیمان گذاشته بود. افکاری پاشیده و بی نظم که بی انسجامش چنگال میکشید بر تکه ی یخ زده ی قلبم. حوالی عصر به خانه برگشتم. برقهای خانه روشن بود. و این نشان از حضور عثمان میداد. آرام وارد خانه شدم. صدایی ناآشنا و مردانه به گوشم رسید. تعجب کردم. آنجا چه خبر بود؟ بی سرو صدا به سمت منبع صدا رفتم از جایی داخل آشپزخانه. کنار دیوار ایستادم و گوش کردم. عثمان با مردی حرف میزد. مرد مدام از شرایط بد روحی مادر میگفت و با اصطلاحاتی که هیچ از آنها سردرنمیآوردم برای عثمان توضیح میداد که مادر باید به ایران برود. و عثمان با لحنی عصبی از او میخواست تا راه حل دیگری پیدا کند. راهی که آخرش به رفتن از این شهر منتهی نشود. اما مرد پافشارانه تاکید میکرد که درمان فقط برگشتن به سرزمین مادریست و بس. و این عثمان را دیوانه میکرد. ناراحت بودم. از اعتمادی که به عثمان پیدا کردم، از غریبه ایی که در خانه بود و از تجویزی که برای مادر داشت.. ایران ترسناکترین نقطه ی زمین بود. پر از مسلمان.. غوطه ور در کلمه ی خدا..  آنجا ته ته دنیا بود.. تصور سفر به آن خاک بعد از سالیان، با توجه به شرایط تبلیغاتی دولتهای غربی علیه این کشور و تصویری که پدر برایم ساخته بود، غیر قابل باور می نمود.. حتی اگر میمردم هم پا به آنجا نمیگذاشتم. هر چند که در آخرین سفر، جز زنانِ چادر به سر و مردانِ ریش دار، تجربه ی بدی در ذهنم نماند اما از آن سفر سالها میگذشت و شرایط بسیار تغییر کرده بود. حالا منشا اصلی خون ریزی و مرگ و زن کشی در دنیا، ایران بود. تا زمانی که پدر زنده بود جنایات و هرج و مرجهای ایران مدام از طریق تلوزیون و برشورهای سازمان در خانه دنبال میشد. هر چند که هیچ وقت برایم مهم نبود اما خواسته و ناخواسته به گوشم میرسید... صدای عثمان کمی بالا رفت: (تونمیفهمی دارم چی میگم.. انگار یادت رفته که قبل از اینکه اینجوری دربه در بشم، منم رشته ی تو رو خووندم.. پس یه چیزایی حالیمه.. انقدر جریانو پیچیده نکن.. سارا نباید از اینجا بره.. اینو بکن تو کله ات.. هر درمانی .. هر تجویزی.. هر چی که فکر میکنی درسته باید همینجا انجام بشه..  تو همین شهر..) مرد با لحنی پر آرامش جواب داد: (آروم باش پسر.. تو انگار بیشتر از اینکه نگران این خوونواده باشی، نگران خودتی.. اگه درسایی که خووندی یادت مونده باشه، الان باید بدونی که اون زن بیشتر از هر چیزی به دوری از اینجا و رفتن به خاک خودش احتیاج داره.. تو منو آوردی اینجا که مشکل اون زنو حل کنم یا به فکرِ علاقه ی تو باشم؟؟ ) روی زمین چمپادمه زدم. پس حرفهای صوفی در مورد عثمان کاملا درست بود. کاش دنیا چند لحظه ساکت میشد. صدای گام های تند و سپس ایست عثمان را شنیدم:( سا.. سارا.. تو اینجایی؟؟ ) پیشانی به زانوام چسباندم. دوست نداشتم چشمانِ تیره رنگش را ببینم. مسلمانها، همه شبیه به هم بودند. در هر چیزی به دنبال منفعت خود میگشتند.. محبتهای این مرد هم به خاطر خودش بود نه مهربانی های یک انسان یا مسلمانِ ترسو.. عثمان رو به رویم زانو زد. صدای قدمهای آن مردِ روانشناس را شنید. در جایی در کنارِ عثمان ایستاد. بی حرف.. بی کلام.. حرکت محتاطانه و آرام دستان عثمان را روی انگشتانم حس کردم:( سارا جان.. از کِ.. کی اینجایی؟ منظورم اینکه کی اومدی؟) چقدر صدایش ترسیده و دستپاچه به نظر میرسید... نفسهایش تند بود و عمیق.. سکوت کرد. احساس کردم مردِ روانشناس بازوی عثمان را گرفت و از جا بلندش کرد:(میشه یه لیوان آب برامون بیاری؟؟) عثمان اعتراض کرد:( آخه.. ) مرد ایست داد:(هیییییس.. ممنون میشم..). رفت . با بی میلی و این و آن پا کردنی کوتاه.. مرد درست رو به رویم، تکیه زده به دیوار نشست: (ببخشید که بی اجازه وارد خونت شدیم.. تو الان میتونی با پلیس تماس بگیری و یا حتی از هر دومون شکایت کنی.. یا اینکه.. ) مکث کرد.. طولانی (یا اینکه به چشم یه دوست که اومدیم اینجا تا کمکت کنیم، نگاهمون کنی.. باز هم میل خودته..) راست میگفت.. میتوانستم شکایت کنم.. اما.. عثمان مهربانی هایش هرچند هدفدار، اما زیاد بود.. ولی من کمک نمیخواستم... ادامه دارد............ بامــــاهمـــراه باشــید🌹 ❀❀ @Refighe_Shahidam313 ┄┅═❁✌️🌹