Saheb maghame zeynab_5814239477912049214.mp3
11.1M
🎧 | قطعه : صاحب مقامه زینب
🎤 | مداح : کربلایی حسین طاهری
📝 | شاعر : امیر طلاجوران
☑️ #کربلایی_حسین_طاهری
28.64M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎧 | قطعه : صاحب مقامه زینب
🎤 | مداح : کربلایی حسین طاهری
📝 | شاعر : امیر طلاجوران
مداحی آنلاین - از بغداد تا غزّه، از غزّه تا لبنان - طاهری.mp3
6.01M
الیوم یوم خیبر
از بغداد تا غزه
از غزه تا لبنان
از لبنان تا صنعاء
از صنعاء تا تهران
ای امت رسول الله
از هر طرف به پا خیزید
5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تنها کسی که بهش میرسه
شعار زن،زندگی،آزادی بده
محمدرسولالله که با بعثتش
دیگه هیچ دختری زنده به گور نشد...
#عید_مبعث
#آغاز_رسالٺ
#رسول_مهربانے_مبارڪ
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
💠 ❁﷽❁ 💠
💠رمـــــان #جــــانَمْـ_مےرَوَد
💠 قسمت #بیست_ویکم
آرامشی که در آغوش مادرش احساس کرد آن را ترقیب کرد که خودش را بیشتر در آغوش مادرش غرق کند😔
_آقای رضایی شما اینجا چیکار می کنید
همه با شنیدن صدای «محمد آقا» سر هایشان به طرف محمد آقا چرخید
_سلام آقای مهدوی خوب هستید من پدر مهیام .نمیدونم چطور ازتون تشکر کنم دخترتون تماس گرفت و مقداری از قضیه رو تعریف کرد من مدیون شما و پسرتون هستم😊
_نه بابا این چه حرفیه شهاب وظیفه ی خودشو انجام داد ماشاء الله مهیا خانم چقدر بزرگ شدن☺️
مهیا با تعجب😳 این صحنه را تماشا می کرد
شهین خانم روبه دخترش گفت
_مریم میدونستی مهیا دختر آقای رضاییه؟؟😍
_منم نمی دونستم ولی اون روز که حال آقای رضایی بد شده بود منو شهاب رسوندیمش بیمارستان اونجا دونستم😊
مهلا خانم با تعجب پرسید
_شما رسوندینش😳
_بله مهیا پیش ما تو هیئت بود اونجا خیلی گریه کرد و نگران حال آقای رضایی بودن حتی از هوش رفت بعد اینکه حالش بهتر شد منو شهاب اوردیمش
مهیا زیر لب غرید
_گندت بزنن باید همه چیو تعریف می کردی😬
اما «مهلا خانم و احمد آقا» با ذوقی که سعی در پنهانش داشتن به مهیا نگاه می کردند👀😍👀
🍃ادامہ دارد....
#نـویسـنده_فـاطمہ_امـیرے
💠 ❁﷽❁ 💠
💠رمـــــان #جــــانَمْـ_مےرَوَد
💠 قسمت #بیست_ودوم
مهیا روی تختش دراز کشیده بود...
یک ساعتی بود که به خانه برگشته بودند در طول راه هیچ حرفی میان خودش و مادر پدرش زده نشد
با صدای در به خودش آمد
_بیا تو
احمد آقا در را آرام باز کرد و سرش را داخل اورد😍
_بیدارت کردم بابا ☺️
مهیا لبخند زوری زد
ــ بیدار بودم
مهیا سر جایش نشست احمد آقا کنارش جا گرفت دستان دخترکش را میان دست های خود گرفت
_بهتری بابا😊
_الان بهترم
_خداروشڪر خدا خیلی دوست داشت ڪه پسر آقای مهدوی رو سر راهت گذاشت خدا خیرش بده پسر رعناییه
_اهوم😊
_تازه با آقای مهدوی تلفنی صحبت کردم مثل اینکه آقا پسرشون بهوش اومده فردا منو مادرت می خوایم بریم عیادتش تو میای
مهیا سرش را پایین انداخت
_نمیدونم فڪ نڪنم
احمد آقا از جایش بلند شد بوسه ای😘 بر روی موهای دخترش کاشت
_شبت بخیر دخترم
_شب تو هم بخیر
قبل از اینکه احمد آقا در اتاق را ببندد مهیا صدایش کرد
_بابا
_جانم
_منم میام😅
احمد آقا لبخندی زد و سرش را تکان داد
ــ باشه دخترم پس بخواب تا فردا سرحال باشی☺️
مهیا سری تکان داد و زیر پتو رفت
آشفته بود نمی دانست فردا قراره چه اتفاقی بیفتی
شهاب چطور با او رفتار می کند....
🍃ادامہ دارد....
#نـویسـنده_فـاطمہ_امـیرے