ℛℴ𝓂𝒶𝓃 𝒵ℯ𝓃𝒹ℯℊ𝒴 ℳ𝒶𝓃🫀
پارت بیست و یکم
پیاده شدم وگفتم : من رفتم فعلا
ارمان : وایسا باهم میریم
پریسا: اوکی
ارمان: افرین
ارمان
یه سری برگه و دفتر بود که برداشتم و رفتم پیش پریسا
پریسا: بریم؟
ارمان: اره
رفتیم سمت خونه
کلید رو انداختم تو در و وارد شدیم
پریسا
مامان: عه عه عه پریسا
چرا لِچِ اب شدی ؟
تو این بارون بودی؟
واییییییییییی باز شرو شد باز شرو شد
اههه حالا چی میشه مگه
یکم خیس شدم دیگه همین !
پریسا: اره یکم قدم زدم
مامان : بدو برو لباساتو عوض کن نچایی
بدو
پریسا: چشم
مامان: افرین
(رو به ارمان )شما خوبی خاله ای ؟
ارمان: قربونت خاله جان
ممنون شما خوبید ؟
مامان: مرسی💗
پریسا
رفتم به سمت اتاقم لباسامو عوض کردم با یه
تاپ و شلوارک
و سشوار رو برداشتم و موهام رو اول خشک و بعد هم با بابلیس فر کردم
خیلی خوب شده بود
خریدام رو برداشتم گذاشتم تو کمد و درشو بستم
خیلی خسته بودم برای همین شام نخوردم و مستقیم پریدم تو تخت خواب
ساعت گذاشتم که یه ساعت بعد پاشم
و گرفتم تو تخت گرم و نرمم خوابیدم
.....
نویسنده: مهرناز🦋
ℛℴ𝓂𝒶𝓃 𝒵ℯ𝓃𝒹ℯℊ𝒴 ℳ𝒶𝓃🫀
پارت بیست و دو
(یه ساعت بعد)
زینگ زینگ ... زینگ زینگ ... زینگ
پریسا : اههه
پریسا
چشامو باز کردم دیدم زنگ گوشیمه
برش داشتم و زنگشو قطع کردم
بلند شدم رفتم دست و صورتمو شستم
دیدم ساعت ۱۱:۰۵ دقیقه اس
داشتم لباسامو عوض میکردم که یکی در زد
از پشت در یکی گفت
خدمتکار: پریسا خانم ؟
پریسا: بله، کاری داشتید ؟
خدمتکار : خانم گفتن صداتون کنم برید شام بخورید
پریسا: اهان مرسی
الان میام
خدمتکار: باشه کاری با من ندارید؟
پریسا: نه ممنون
خدمتکار : با اجازه
پریسا: خدافظ
لباسامو عوض کردم و رفتم سراغ موهام یکم مرتبشون کردم و بعدش هم یکم ارایش کردم
گوشیمو برداشتم که یکی اومد تو
با دیدن ارمان اخم کردم
و گفتم : بهت یاد ندادن در بزنی ؟
ارمان: اووومم نه!
خواستم بگم بیا شام بخور نمیری 😏
ایششش انقدر بدم میومد از اون قیافه ی مسخره اش اه اه
پریسا: داشتم میومدم
راستی میشه دیگه بدون در زدن وارد اتاق کسی نشی؟
ارمان: نه😎😝
پریسا: وایییی برو گم شو 😐🙄
ارمان: از خونه ی خودم بیرونم میکنی ؟
پریسا: وایی، من رفتم خدافظ
ارمان:
.....
نویسنده: مهرناز🦋
بچه ها خدایی ۵۰ و خورده ای نفرید
یه سه چهار تا نظر که باید داشته باشیم نه؟🙃
پارت بیست و سه رو تایپ کردم ولی وقتی حداقل سه تا نظر تو ناشناس بود پارت رو میزارم