Roman Zendegy man💙
موضوع ناشناس رو از چنل پژواک عشق اصکی رفتی 😒 ♡♡♡♡ معلومه که نه یعنی هرکی بنویسه ارژانتین یا اسپانی
میشه چرت و پرت نگین؟
اصلا به شماها چه ربطی داره
میدونم طرفدار چنل هستید و کی گفته اصکی رفته؟
حد خودتونو بدونیددد
Roman Zendegy man💙
میشه چرت و پرت نگین؟ اصلا به شماها چه ربطی داره میدونم طرفدار چنل هستید و کی گفته اصکی رفته؟ حد خودت
مرسی عزیزم 💖
خوب ایشون خودشون مالک چنل پژواک عشق هستن
Roman Zendegy man💙
مرسی عزیزم 💖 خوب ایشون خودشون مالک چنل پژواک عشق هستن
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ℛℴ𝓂𝒶𝓃 𝒵ℯ𝓃𝒹ℯℊ𝒴 ℳ𝒶𝓃🫀
پارت بیست و هشتم
خاله: اخی
میخوای من یا ارمانم بیایم؟
واییییی نهههه تو رو خدا قبول نکننن
مامان: نه نمیخواد اذیت میشد اروین داره میاد کافیه
اخیییشش یه لحظه سکته کردم
اروین و مامان : خدافظ
من: خ.دا.فظ
خاله: خدانگهدار بهتر باشی 💖
من: مر.سی💗
ارمان: خدافظ
من: فعلا👋
رفتیم تو ماشین اروین راننده بود
کولر رو روشن کرد و گفت: پری گرمت که نیست
وای اصلا ارویناا🤌🤌
خیلی پسر مهربونی بود
پریسا: نه او.کیه
اروین: حله
حرکت کردیم و رسیدیم بیمارستان
به زور با کمک اروین از پله ها رفتم پایین
مامانم داشت با دکتر صحبت میکرد
منم رفتم روی تخت خوابیدم
من از سرم و آمپول و کلا وسایل دکتری و این چیزا وحشت داشتم و خیلی میترسیدم
با اینکه میترسیدم ولی حالم خیلی بد بود اگه سرم نمیزدم خوب نمیشدم
هنوزم چشام سیاهی میرفت و درست نمیتونستم ببینم یهو
یه پرستار خانم خوشگل اومد و گفت :
سلام دخترم خوبی ؟
چیشد که به این روز افتادی؟
پریسا: هی.چی یک.م رفته بو.دم تو آفت.اب فک.کنم گرما.زده شد.م
پرستار با مهربونی گفت :
نگران نباش الان بهت سرم میزنم بهتر میشی
میگه نگران نباش وااا مگه من میتونم
تو میخواییی سرم بهم بزنی اونوقت من نگران نباشممم؟
پریسا: ممنو.نم
پرستار: خواهش میکنم خوشگلم
واییی که چقدر حالم بد بود و خسته بودم
انقدر اذیت شدم تو این یکی دوساعت که دیگه چشام داشت از خواب پاره میشد
چشامو رو هم گذاشتم و خوابیدم
.
.
.
با صدای مامان بیدار شدم دیدم سرمم تموم شده
که مامان گفت
مامان: بلند شو سرمت تموم شده
بهتری؟
پریسا: وای اره مامان خیلی بهترم ولی سرم داره تیر میکشه اخخ اخ
مامان: طبیعیه
اخی یکی نیست بگه مادر من مگه شما دکتری یا پرستار که نسخه میدی واسه خودت
با این حال گفتم باشه
پریسا: اهان راستی اروین کجاست ؟
مامان: دیدم خسته بود بهش گفتم بره خونه
پریسا: اهان
مامان خیل و خوب بلند شو بریم خونه
پریسا: باشه
یه نگاه به ساعت کردم دیدم
ساعت ۷ شبه !
یعنی اینهمه وقت من اینجا بودم ؟
بلند شدم لباسامو مرتب کردم از پرسنل اونجا خدافظی کردیم و رفتیم به سمت خونه
تو ماشین حرفی رد و بدل نشد
......
نویسنده: مهرناز🦋
همسایه میخوام
امارم:+50
امارت:+50
شرایطش هم اینجا هست
https://eitaa.com/joinchat/92210875C4f12e1ec3d
ℛℴ𝓂𝒶𝓃 𝒵ℯ𝓃𝒹ℯℊ𝒴 ℳ𝒶𝓃🫀
پارت بیست و نهم
(رسیدیم خونه)
نگهبان درو باز کرد رفتیم تو دیدم خاله و ارمان و اروین و شوهر خالم و یه دختره دیگه که نمیشناختم با یه خانم دیگه هم که کنارش بود و من تا حالا ندیده بودمش کنار هم نشسته بودن و حرف میزدن
با دیدن من و مامانم ساکت شدن
که اروین سکوتو شکست و گفت:
سلام پری یهتری؟
سلام خاله خوبین؟
اون دوتا خانم و دختر که نمیشناختمشون خیلی بد نگام میکردن
پریسا: اوهوم بهترم
مامان: مرسی خاله جان
اروین: بیا اینجا بشین پری
خاله شما هم بیاین بشینید
پریسا: باشه
مامان: ممنون عزیزم
هنوز سرم درد میکرد که خاله گفت
خاله: پریسا جان، خاله ای میگم اگه حالت خوب نیست برو تو اتاقت استراحت کن
پریسا: چشم خاله جان ی پنج دقیقه دیگه میرم😊
خاله: باشه خاله جان ❤
با اینکه اصلا از نگاه های اون تا خوشم نمیومد ولی باید ۵ دقیقه رو تو جمعشون میبودم که زشت نباشه
(۵ دقیقه بعد)
پریسا: ببخشید من حالم مساعد نیست با اجازتون من دیگه برم
خاله: برو خاله جان
مامان: قرصاتم از دکتر گرفتم تو کیفمه بردار بخور
پریسا: چند وقت یکبار؟
مامان: روش خورده
پریسا: اهان باشه چشم
مامان: خدافظ
پریسا: خدافظ
رفتم به سمت اتاقم
در اتاقو باز کردم لباسامو عوض کردم
موهام شده بود شبیه لونه ی مرغ
شونه برداشتم مرتبشون کردم
که یکی در زد
پریسا: بفرمایید
در باز شد و ارمان و اروین پشت در بودن
اومدن تو
اروین : مامانت دید قرار بر نداشتی گفت برات بیارم
قرصا رو داد بهم
پریسا: عه یادم رفت
مرسی
اروین: خواهش میکنم
من خیلی خوبم 😌
با شونم زدم بهش و گفتم
پریسا: پرو نشو دیگه 😂
ارمان: 😅
بهتر شدی پری؟
خیلی عجیب شده بود ارمان هیچوقت این جوری نبود
پریسا: بعله
مگه برای شما فرقی میکنه ؟
ارمان: هووفف باز شروع نکن دیگه
اس.کول
پریسا: هعی:))
من خستم میخوام بخوابم
اروین : باشه شب بخیر
پریسا: شب تو هم بخیر
ارمان: شب بخیر
پریسا: ممنون
....
نویسنده: مهرناز 🦋