eitaa logo
Roman Zendegy man💙
53 دنبال‌کننده
11 عکس
2 ویدیو
3 فایل
به چنل من خیلی خوش اومدید امیدوارم خوشتون بیاد کلی اتفاق های جالب قراره توی رمان بیفته پس همراهمون باشید🌷 شروع ۱۴۰۵/۴/۱۸ پایان نداریم کپی راضی نیستم
مشاهده در ایتا
دانلود
قطعا اسپانیا ♡♡♡♡ نفر سوم مرسی از شرکتت😊
فقططط اسپانیاا ♡♡♡♡ نفر چهارم مرسی از شرکتت💖
Roman Zendegy man💙
موضوع ناشناس رو از چنل پژواک عشق اصکی رفتی 😒 ♡♡♡♡ معلومه که نه یعنی هرکی بنویسه ارژانتین یا اسپانی
میشه چرت و پرت نگین؟ اصلا به شماها چه ربطی داره میدونم طرفدار چنل هستید و کی گفته اصکی رفته؟ حد خودتونو بدونیددد
Roman Zendegy man💙
مرسی عزیزم 💖 خوب ایشون خودشون مالک چنل پژواک عشق هستن
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ℛℴ𝓂𝒶𝓃 𝒵ℯ𝓃𝒹ℯℊ𝒴 ℳ𝒶𝓃🫀 پارت بیست و هشتم خاله: اخی میخوای من یا ارمانم بیایم؟ واییییی نهههه تو رو خدا قبول نکننن مامان: نه نمیخواد اذیت میشد اروین داره میاد کافیه اخیییشش یه لحظه سکته کردم اروین و مامان : خدافظ من: خ.دا.فظ خاله: خدانگهدار بهتر باشی 💖 من: مر.سی💗 ارمان: خدافظ من: فعلا👋 رفتیم تو ماشین اروین راننده بود کولر رو روشن کرد و گفت: پری گرمت که نیست وای اصلا ارویناا🤌🤌 خیلی پسر مهربونی بود پریسا: نه او.کیه اروین: حله حرکت کردیم و رسیدیم بیمارستان به زور با کمک اروین از پله ها رفتم پایین مامانم داشت با دکتر صحبت میکرد منم رفتم روی تخت خوابیدم من از سرم و آمپول و کلا وسایل دکتری و این چیزا وحشت داشتم و خیلی میترسیدم با اینکه میترسیدم ولی حالم خیلی بد بود اگه سرم نمیزدم خوب نمیشدم هنوزم چشام سیاهی میرفت و درست نمیتونستم ببینم یهو یه پرستار خانم خوشگل اومد و گفت : سلام دخترم خوبی ؟ چیشد که به این روز افتادی؟ پریسا: هی.چی یک.م رفته بو.دم تو آفت.اب فک.کنم گرما.زده شد.م پرستار با مهربونی گفت : نگران نباش الان بهت سرم میزنم بهتر میشی میگه نگران نباش وااا مگه من میتونم تو میخواییی سرم بهم بزنی اونوقت من نگران نباشممم؟ پریسا: ممنو.نم پرستار: خواهش میکنم خوشگلم واییی که چقدر حالم بد بود و خسته بودم انقدر اذیت شدم تو این یکی دوساعت که دیگه چشام داشت از خواب پاره میشد چشامو رو هم گذاشتم و خوابیدم . . . با صدای مامان بیدار شدم دیدم سرمم تموم شده که مامان گفت مامان: بلند شو سرمت تموم شده بهتری؟ پریسا: وای اره مامان خیلی بهترم ولی سرم داره تیر میکشه اخخ اخ مامان: طبیعیه اخی یکی نیست بگه مادر من مگه شما دکتری یا پرستار که نسخه میدی واسه خودت با این حال گفتم باشه پریسا: اهان راستی اروین کجاست ؟ مامان: دیدم خسته بود بهش گفتم بره خونه پریسا: اهان مامان خیل و خوب بلند شو بریم خونه پریسا: باشه یه نگاه به ساعت کردم دیدم ساعت ۷ شبه ! یعنی اینهمه وقت من اینجا بودم ؟ بلند شدم لباسامو مرتب کردم از پرسنل اونجا خدافظی کردیم و رفتیم به سمت خونه تو ماشین حرفی رد و بدل نشد ...... نویسنده: مهرناز🦋
پارت ۲۸ تقدیم نگاهتون 💙
همسایه میخوام امارم:+50 امارت:+50 شرایطش هم اینجا هست https://eitaa.com/joinchat/92210875C4f12e1ec3d
ℛℴ𝓂𝒶𝓃 𝒵ℯ𝓃𝒹ℯℊ𝒴 ℳ𝒶𝓃🫀 پارت بیست و نهم (رسیدیم خونه) نگهبان درو باز کرد رفتیم تو دیدم خاله و ارمان و اروین و شوهر خالم و یه دختره دیگه که نمیشناختم با یه خانم دیگه هم که کنارش بود و من تا حالا ندیده بودمش کنار هم نشسته بودن و حرف میزدن با دیدن من و مامانم ساکت شدن که اروین سکوتو شکست و گفت: سلام پری یهتری؟ سلام خاله خوبین؟ اون دوتا خانم و دختر که نمیشناختمشون خیلی بد نگام میکردن پریسا: اوهوم بهترم مامان: مرسی خاله جان اروین: بیا اینجا بشین پری خاله شما هم بیاین بشینید پریسا: باشه مامان: ممنون عزیزم هنوز سرم درد میکرد که خاله گفت خاله: پریسا جان، خاله ای میگم اگه حالت خوب نیست برو تو اتاقت استراحت کن پریسا: چشم خاله جان ی پنج دقیقه دیگه میرم😊 خاله: باشه خاله جان ❤ با اینکه اصلا از نگاه های اون تا خوشم نمیومد ولی باید ۵ دقیقه رو تو جمعشون میبودم که زشت نباشه (۵ دقیقه بعد) پریسا: ببخشید من حالم مساعد نیست با اجازتون من دیگه برم خاله: برو خاله جان مامان: قرصاتم از دکتر گرفتم تو کیفمه بردار بخور پریسا: چند وقت یکبار؟ مامان: روش خورده پریسا: اهان باشه چشم مامان: خدافظ پریسا: خدافظ رفتم به سمت اتاقم در اتاقو باز کردم لباسامو عوض کردم موهام شده بود شبیه لونه ی مرغ شونه برداشتم مرتبشون کردم که یکی در زد پریسا: بفرمایید در باز شد و ارمان و اروین پشت در بودن اومدن تو اروین : مامانت دید قرار بر نداشتی گفت برات بیارم قرصا رو داد بهم پریسا: عه یادم رفت مرسی اروین: خواهش میکنم من خیلی خوبم 😌 با شونم زدم بهش و گفتم پریسا: پرو نشو دیگه 😂 ارمان: 😅 بهتر شدی پری؟ خیلی عجیب شده بود ارمان هیچوقت این جوری نبود پریسا: بعله مگه برای شما فرقی میکنه ؟ ارمان: هووفف باز شروع نکن دیگه اس.کول پریسا: هعی:)) من خستم میخوام بخوابم اروین : باشه شب بخیر پریسا: شب تو هم بخیر ارمان: شب بخیر پریسا: ممنون .... نویسنده: مهرناز 🦋
پارت ۲۹ تقدیمتون🧡