ℛℴ𝓂𝒶𝓃 𝒵ℯ𝓃𝒹ℯℊ𝒴 ℳ𝒶𝓃🫀
پارت نهم
ارمان میره و من همون جور لای درختا میگشتم دیگه کم کم خسته میشم و تصمیم میگیرم برگردم سمت اون خونه یا همون عمارت!
شب شده بود و همچی به سختی دیده میشد
همین جور داشتم میرفتم
یهو یکی پرید روم
با دیدن اروین خندیدم و گفتم :
چته وحشی ترسیدم
اروین: 😂
ولی خیلی حال داد پری🤣
پریسا: مسخره ترسوندن من کجاش خنده داره ؟
سکته کردم
اروین : ولی خیلی حال داد🤣🤣
پریسا: بله دیگه به شما حال داد به ما ترس
اروین : 🤣🤣🤣
پریسا: اییشش
اروین :خیل و خب به اندازه کافی خندیدم بیا بریم تو الان یخ میزنی
پریسا : باش😊
رفتیم تو خونه
مامان: کجا بودی پریسا؟
چرا انقدر یخ کردی ؟
پریسا: هیچی مامان تو باغ بودم
مامان : یه لباس گرم میپوشیدی حداقل، نچ، نچ
نگفتی اخه اینجوری میری یخ میکنی
پریسا: ببخشید
مامان : خیل و خب حالا بیا بغل شومینه گرم که شدی بعدش برو باشه ؟
پریسا: حال ندارم مامان ،بیخیال
مامان: حالا چی میشه دو دقیقه بشین گرم که شدی هرجا دلت خواست برو
پریسا : بااشهه🙄
....
نویسنده: مهرناز 🦋
ℛℴ𝓂𝒶𝓃 𝒵ℯ𝓃𝒹ℯℊ𝒴 ℳ𝒶𝓃🫀
پارت دهم
پریسا
رفتم بغل شومینه نشستم
داشتم فک میکردم که خاله با سینی چایی که دستش بود اومد پیش ما
خاله: بفرمایید چایی خاله جان
پریسا : مرسی خاله ای قربون دستت
خاله: اولین روزت رو که اینجا گذروندی چطور بود ؟
خوش گذشت؟
اروین : مگه میشه با وجود من بهش خوش نگذره 😂
پریسا : 😂
اره خاله جان عالی بود خیلی خوش گذشت
خاله: خداروشکر
اروین : اصلا بخاطر وجود من بود که پری خوش حال بود 😂
مامان : اوووو😄
پریسا: کی گفته من به خاطر تو خوش حال بودم ؟😂
اروین : وا مگه بخاطر من نبود ؟
پریسا: معلومه که نه 😂
اروین : (رو به خاله و مامان) به خاطر اینکه شما اینجایید این جوری میگه وگرنه خیلی من موثر بودم😁😂
پریسا: 😂😉
خاله : خب خاله جان کی دانشگاه شروع میشه
پریسا: تقریبا یه هفته دیگه خاله ای
خاله: بسیار هم عالی امیدوارم موفق باشی عزیزم 💝
پریسا: قربونت خاله ای💖
همون موقع این ارمان مزاحم اومد 😒
ارمان: سلام به همگی میبینم همه هستین جز من
مامان من خیلی ارمان رو تحویل میگیره و این خیلی رو اعصابههههه
مامان : بهبه سلام اقا ارمان جات خالی بود
بیا پسرم بشین
ارمان نشست
که مامان گفت : ارمان خاله جان مراقب پریسا باش
تو باغ که هست و اینا شیطونیش که گل میکنه اگه پیششی هواست بهش باشه
ارمان : چشم خاله خیالت راحت
قیافه ی ارمان داشت میرسوند که خیل تعجب کرده و
خب منم از این حرف شُکه شدم ،چرا باید ارمانی که انقدر ازش بدم میاد مراقب من باشه ؟ چرا ؟ مگه من بچه ام ؟
قبل از اینکه بخوام حرفی بزنم اروین شروع کرد حرف زدن و چون میدونست با ارمان مشکل دارم گفت
اروین : وا خاله چرا ارمان مگه من چمه؟🧐
مامان خندید و گفت : چت نیست فقط چون میدونم تو هم مثل پری ای گفتم به ارمان بگم
اروین : 😂 حله خاله ای و رو به من گفت
خوش بگذره پری 🤣🤣
پریسا: مسخره 😒
ارمان : پس باشه خاله جان خودم ادبش میکنم 😈
پریسا: چچچچیییییی ؟
نههه اصلاا مامان بیخیال ترو خدا 😬
مامان: ارمان نگفتم اذیتش کنی گفتم که مراقبش باشی مثل یه برادر بزرگتر❤
ارمان: چشم خاله جان😎
پریسا : وای ارمان چقدر رو مخی اخههه😬🙄
......
نویسنده: مهرناز🦋
ℛℴ𝓂𝒶𝓃 𝒵ℯ𝓃𝒹ℯℊ𝒴 ℳ𝒶𝓃🫀
پارت یازدهم
ارمان : من ؟
مامان: نه خاله جان پریسا الان اعصابش خورده برای همینه وگرنه تو که پسر گلی هستی😘
ارمان : چرا اعصبانیه؟ 🤨
پریسا
چشم خوره ای بهش رفتم و بعد بلند شدم و گفتم:
خدافظ من دیگه برم بخوابم 👋
خاله: خدافظ خاله جان شبت بخیر
پریسا: شب شما هم بخیر 💗
رفتم بالا تو اتاقم و با خودم هی میگفتم چقدر این ارمان رو مخ و مزاحم منه 😒اهه
بیخیال ور رفتن باخودم و فک کردن به ارمان شدم
رفتم لباسام رو با لباس خواب عوض کردم و ولو شدم رو تخت گوشیمو برداشتم و زنگ هشدارش رو تنظیم کردم برای ساعت ۱۰ صبح و گرفتم خوابیدم
صبح
ساعت ۱۱ بلند شدم
رفتم دستشویی اومدم بیرون که دیدم ساعت ۱۱
یهو یادم اومد که ساعت ۱۰ گوشیم زنگ خورده و قطع ش کردم و دوباره خوابیدم
رفتم تو گوشیم و همون جور که داشتم تو گوشی میچرخیدم ی نفر در زد
با بفرمایید من در باز شد و مامان اومد تو
مامان: سلام الان بیدار شدی پری ؟
از اونجایی که میدونستم اگه بگم اره قراره غر غر کنه گفتم : نه ساعت ۱۰ پاشدم
مامان: وا اگه ده پاشدی چرا نیومدی صبحونه بخوری؟
واقعا حوصله ی سوالاش رو نداشتم
گفتم: یکم کسل بودم حوصله نداشتم
مامان : الان بهتری ؟ نکنه به خاطر دیشب که رفتی بیرون یخ کردی سرماخوردی؟
پریسا: الان خوبم فک نکنم چیزه مهمی باشه
مامان که با این حرف من خیالش کمی راحت شد گفت : خیل و خب لباساتو بپوش بیا پایین صبحونه بخور
باشع ای گفتم و مامان رفت
منم بلند شدم رفتم سمت کمدم و دیدم واقعا خیلی لباسام کمه برای همین تصمیم گرفتم شب برم لباس بخرم
یه لباس و شلوار برداشتم پوشیدم و موهامو شونه کردم و دم اسبی بستم و رفتم به سمت اشپز خونه
....
نویسنده: مهرناز🦋
ℛℴ𝓂𝒶𝓃 𝒵ℯ𝓃𝒹ℯℊ𝒴 ℳ𝒶𝓃🫀
پارت دوازدهم
رفتم تو آشپزخونه که یکی از خدمتکارا اومد و گفت : چی میل دارید برای صبحونه بخورید؟
پریسا: کره عسل
خدمتکار: چشم خانم الان میارم
پریسا: ممنون
همونجا نشسته بودم که اروین اومد
اروین: سلام خوابالو چطوری؟
پریسا : سلام دقلک خوبم تو چطوری ؟
اروین : هععی میگذرونیم
پریسا: چیزی شده ؟
اروین: پریماه خانوم قهر کردن 😂
پریسا: عه مسخره الان باید بری یه کاری کنی اشتی کنه داری میخندی ؟😂
اروین : خب راستش میخواستم از تو بپرسم به عنوان یه دختر چی برات بخرن راضی میشی اشتی کنی ؟
پریسا: عااام خب BMW😂
اروین: مسخره یه چیزی بگو به جیب ما هم بخوره
پریسا : چمیدونم براش گلی یا ... ساعتی چیزی بخر
اروین : پس با نظر تو میشه با یه گل خرش کرد
پریسا: میتونی هم ببریش کافه ای پارکی سینمایی یا هرجایی که خودش دوست داره
اروین: از اونجایی که اون خیلی شکموعه بنظرم کافه یا رستوران میتونه گزینه ی خوبی باشه نظرت چیه ؟
پریسا: عام خوبه به نظرم پس یه گل براش بگیر با یه کادوی اشتی کنون و ببرش کافه
اروین : حالا برای کادوی اشتی کنون به غیر ساعت چیزه دیگه ای مد نظر داری که خوب باشه؟
پریسا: عام عطر چطوره ؟
من خودم عطر رو خیلی میپسندم
.........
نویسنده : مهرناز🦋
Roman Zendegy man💙
https://EitaaBot.ir/poll/dmv8
بچه های تو این لینک شرکت کنید و نظرتون رو در مورد این پارت بدید💗