eitaa logo
Roman Zendegy man💙
53 دنبال‌کننده
6 عکس
1 ویدیو
3 فایل
به چنل من خیلی خوش اومدید امیدوارم خوشتون بیاد کلی اتفاق های جالب قراره توی رمان بیفته پس همراهمون باشید🌷 شروع ۱۴۰۵/۴/۱۸ پایان نداریم کپی راضی نیستم
مشاهده در ایتا
دانلود
ساعت ۳ پارت دارید
ℛℴ𝓂𝒶𝓃 𝒵ℯ𝓃𝒹ℯℊ𝒴 ℳ𝒶𝓃🫀 پارت یازدهم ارمان : من ؟ مامان: نه خاله جان پریسا الان اعصابش خورده برای همینه وگرنه تو که پسر گلی هستی😘 ارمان : چرا اعصبانیه؟ 🤨 پریسا چشم خوره ای بهش رفتم و بعد بلند شدم و گفتم: خدافظ من دیگه برم بخوابم 👋 خاله: خدافظ خاله جان شبت بخیر پریسا: شب شما هم بخیر 💗 رفتم بالا تو اتاقم و با خودم هی میگفتم چقدر این ارمان رو مخ و مزاحم منه 😒اهه بیخیال ور رفتن باخودم و فک کردن به ارمان شدم رفتم لباسام رو با لباس خواب عوض کردم و ولو شدم رو تخت گوشیمو برداشتم و زنگ هشدارش رو تنظیم کردم برای ساعت ۱۰ صبح و گرفتم خوابیدم صبح ساعت ۱۱ بلند شدم رفتم دستشویی اومدم بیرون که دیدم ساعت ۱۱ یهو یادم اومد که ساعت ۱۰ گوشیم زنگ خورده و قطع ش کردم و دوباره خوابیدم رفتم تو گوشیم و همون جور که داشتم تو گوشی میچرخیدم ی نفر در زد با بفرمایید من در باز شد و مامان اومد تو مامان: سلام الان بیدار شدی پری ؟ از اونجایی که میدونستم اگه بگم اره قراره غر غر کنه گفتم : نه ساعت ۱۰ پاشدم مامان: وا اگه ده پاشدی چرا نیومدی صبحونه بخوری؟ واقعا حوصله ی سوالاش رو نداشتم گفتم: یکم کسل بودم حوصله نداشتم مامان : الان بهتری ؟ نکنه به خاطر دیشب که رفتی بیرون یخ کردی سرماخوردی؟ پریسا: الان خوبم فک نکنم چیزه مهمی باشه مامان که با این حرف من خیالش کمی راحت شد گفت : خیل و خب لباساتو بپوش بیا پایین صبحونه بخور باشع ای گفتم و مامان رفت منم بلند شدم رفتم سمت کمدم و دیدم واقعا خیلی لباسام کمه برای همین تصمیم گرفتم شب برم لباس بخرم یه لباس و شلوار برداشتم پوشیدم و موهامو شونه کردم و دم اسبی بستم و رفتم به سمت اشپز خونه .... نویسنده: مهرناز🦋
پارت یازدهم خدمت شما 💗
ساعت ۵ یکی دیگه پارت دارید
ℛℴ𝓂𝒶𝓃 𝒵ℯ𝓃𝒹ℯℊ𝒴 ℳ𝒶𝓃🫀 پارت دوازدهم رفتم تو آشپزخونه که یکی از خدمتکارا اومد و گفت : چی میل دارید برای صبحونه بخورید؟ پریسا: کره عسل خدمتکار: چشم خانم الان میارم پریسا: ممنون همون‌جا نشسته بودم که اروین اومد اروین: سلام خوابالو چطوری؟ پریسا : سلام دقلک خوبم تو چطوری ؟ اروین : هععی میگذرونیم پریسا: چیزی شده ؟ اروین: پریماه خانوم قهر کردن 😂 پریسا: عه مسخره الان باید بری یه کاری کنی اشتی کنه داری میخندی ؟😂 اروین : خب راستش میخواستم از تو بپرسم به عنوان یه دختر چی برات بخرن راضی میشی اشتی کنی ؟ پریسا: عااام خب BMW😂 اروین: مسخره یه چیزی بگو به جیب ما هم بخوره پریسا : چمیدونم براش گلی یا ... ساعتی چیزی بخر اروین : پس با نظر تو میشه با یه گل خرش کرد پریسا: میتونی هم ببریش کافه ای پارکی سینمایی یا هرجایی که خودش دوست داره اروین: از اونجایی که اون خیلی شکموعه بنظرم کافه یا رستوران میتونه گزینه ی خوبی باشه نظرت چیه ؟ پریسا: عام خوبه به نظرم پس یه گل براش بگیر با یه کادوی اشتی کنون و ببرش کافه اروین : حالا برای کادوی اشتی کنون به غیر ساعت چیزه دیگه ای مد نظر داری که خوب باشه؟ پریسا: عام عطر چطوره ؟ من خودم عطر رو خیلی میپسندم ......... نویسنده : مهرناز🦋
پارت دوازدهم تقدیم نگاهتون🧡
ساعت ۶ یا ۷ یکی دیگه پارت دارید💗
Roman Zendegy man💙
https://EitaaBot.ir/poll/dmv8
بچه های تو این لینک شرکت کنید و نظرتون رو در مورد این پارت بدید💗
ℛℴ𝓂𝒶𝓃 𝒵ℯ𝓃𝒹ℯℊ𝒴 ℳ𝒶𝓃🫀 پارت سیزدهم اروین : عام باشع بهش فکر میکنم پریسا : کمک خواستی من هستم 😊 اروین: مرسی خدمتکار : بفرمایید خانم غذاتون 🧈🍯 پریسا: ممنون خدمتکار :خواهش میکنم پریسا صبحونه ام رو خورده ام و رفتم سمت باغ رفتم بغل حوض نشستم با هندزفری یه اهنگ گذاشتم و یه ساعتی اونجا بودم کم کم خسته شدم و برگشتم سمت عمارت رفتم تو و با اون خدمتکار رو مخ که اسمشم مریم بود رو به رو شدم نگاه های عجیبی بهم میکرد و خب واقعا دلیلشو نمیدونستم به هرحال زیاد مهم نبود برای همین راهمو کج کردم و رفتم سمت اتاق تو اتاق لباسامو عوض کردم و لباسای راحتی پوشیدم یکم رفتم نقاشی بکشم من دوسال بود که کلاس طراحی میرفتم و نقاشیم خوب بود درسته که رشتم عکاسی بود ولی خب طراحی هم کار میکردم برای همین یه دفتر از تو کیفم برداشتم و یه خودکار و شروع کردم به نقاشی کردن دو سه ساعتی داشتم نقاشی میکردم ..... نویسنده: مهرناز🦋
پارت سیزدهم تقدیمتون💛
یه دونه لف💔