ℛℴ𝓂𝒶𝓃 𝒵ℯ𝓃𝒹ℯℊ𝒴 ℳ𝒶𝓃🫀
پارت یازدهم
ارمان : من ؟
مامان: نه خاله جان پریسا الان اعصابش خورده برای همینه وگرنه تو که پسر گلی هستی😘
ارمان : چرا اعصبانیه؟ 🤨
پریسا
چشم خوره ای بهش رفتم و بعد بلند شدم و گفتم:
خدافظ من دیگه برم بخوابم 👋
خاله: خدافظ خاله جان شبت بخیر
پریسا: شب شما هم بخیر 💗
رفتم بالا تو اتاقم و با خودم هی میگفتم چقدر این ارمان رو مخ و مزاحم منه 😒اهه
بیخیال ور رفتن باخودم و فک کردن به ارمان شدم
رفتم لباسام رو با لباس خواب عوض کردم و ولو شدم رو تخت گوشیمو برداشتم و زنگ هشدارش رو تنظیم کردم برای ساعت ۱۰ صبح و گرفتم خوابیدم
صبح
ساعت ۱۱ بلند شدم
رفتم دستشویی اومدم بیرون که دیدم ساعت ۱۱
یهو یادم اومد که ساعت ۱۰ گوشیم زنگ خورده و قطع ش کردم و دوباره خوابیدم
رفتم تو گوشیم و همون جور که داشتم تو گوشی میچرخیدم ی نفر در زد
با بفرمایید من در باز شد و مامان اومد تو
مامان: سلام الان بیدار شدی پری ؟
از اونجایی که میدونستم اگه بگم اره قراره غر غر کنه گفتم : نه ساعت ۱۰ پاشدم
مامان: وا اگه ده پاشدی چرا نیومدی صبحونه بخوری؟
واقعا حوصله ی سوالاش رو نداشتم
گفتم: یکم کسل بودم حوصله نداشتم
مامان : الان بهتری ؟ نکنه به خاطر دیشب که رفتی بیرون یخ کردی سرماخوردی؟
پریسا: الان خوبم فک نکنم چیزه مهمی باشه
مامان که با این حرف من خیالش کمی راحت شد گفت : خیل و خب لباساتو بپوش بیا پایین صبحونه بخور
باشع ای گفتم و مامان رفت
منم بلند شدم رفتم سمت کمدم و دیدم واقعا خیلی لباسام کمه برای همین تصمیم گرفتم شب برم لباس بخرم
یه لباس و شلوار برداشتم پوشیدم و موهامو شونه کردم و دم اسبی بستم و رفتم به سمت اشپز خونه
....
نویسنده: مهرناز🦋
ℛℴ𝓂𝒶𝓃 𝒵ℯ𝓃𝒹ℯℊ𝒴 ℳ𝒶𝓃🫀
پارت دوازدهم
رفتم تو آشپزخونه که یکی از خدمتکارا اومد و گفت : چی میل دارید برای صبحونه بخورید؟
پریسا: کره عسل
خدمتکار: چشم خانم الان میارم
پریسا: ممنون
همونجا نشسته بودم که اروین اومد
اروین: سلام خوابالو چطوری؟
پریسا : سلام دقلک خوبم تو چطوری ؟
اروین : هععی میگذرونیم
پریسا: چیزی شده ؟
اروین: پریماه خانوم قهر کردن 😂
پریسا: عه مسخره الان باید بری یه کاری کنی اشتی کنه داری میخندی ؟😂
اروین : خب راستش میخواستم از تو بپرسم به عنوان یه دختر چی برات بخرن راضی میشی اشتی کنی ؟
پریسا: عااام خب BMW😂
اروین: مسخره یه چیزی بگو به جیب ما هم بخوره
پریسا : چمیدونم براش گلی یا ... ساعتی چیزی بخر
اروین : پس با نظر تو میشه با یه گل خرش کرد
پریسا: میتونی هم ببریش کافه ای پارکی سینمایی یا هرجایی که خودش دوست داره
اروین: از اونجایی که اون خیلی شکموعه بنظرم کافه یا رستوران میتونه گزینه ی خوبی باشه نظرت چیه ؟
پریسا: عام خوبه به نظرم پس یه گل براش بگیر با یه کادوی اشتی کنون و ببرش کافه
اروین : حالا برای کادوی اشتی کنون به غیر ساعت چیزه دیگه ای مد نظر داری که خوب باشه؟
پریسا: عام عطر چطوره ؟
من خودم عطر رو خیلی میپسندم
.........
نویسنده : مهرناز🦋
Roman Zendegy man💙
https://EitaaBot.ir/poll/dmv8
بچه های تو این لینک شرکت کنید و نظرتون رو در مورد این پارت بدید💗
ℛℴ𝓂𝒶𝓃 𝒵ℯ𝓃𝒹ℯℊ𝒴 ℳ𝒶𝓃🫀
پارت سیزدهم
اروین : عام باشع بهش فکر میکنم
پریسا : کمک خواستی من هستم 😊
اروین: مرسی
خدمتکار : بفرمایید خانم غذاتون 🧈🍯
پریسا: ممنون
خدمتکار :خواهش میکنم
پریسا
صبحونه ام رو خورده ام و رفتم سمت باغ
رفتم بغل حوض نشستم با هندزفری یه اهنگ گذاشتم و یه ساعتی اونجا بودم
کم کم خسته شدم و برگشتم سمت عمارت رفتم تو و با اون خدمتکار رو مخ که اسمشم مریم بود رو به رو شدم
نگاه های عجیبی بهم میکرد و خب واقعا دلیلشو نمیدونستم به هرحال زیاد مهم نبود
برای همین راهمو کج کردم و رفتم سمت اتاق
تو اتاق لباسامو عوض کردم و لباسای راحتی پوشیدم
یکم رفتم نقاشی بکشم
من دوسال بود که کلاس طراحی میرفتم و نقاشیم خوب بود درسته که رشتم عکاسی بود ولی خب طراحی هم کار میکردم برای همین یه دفتر از تو کیفم برداشتم و یه خودکار و شروع کردم به نقاشی کردن
دو سه ساعتی داشتم نقاشی میکردم
.....
نویسنده: مهرناز🦋