eitaa logo
Roman Zendegy man💙
53 دنبال‌کننده
6 عکس
1 ویدیو
3 فایل
به چنل من خیلی خوش اومدید امیدوارم خوشتون بیاد کلی اتفاق های جالب قراره توی رمان بیفته پس همراهمون باشید🌷 شروع ۱۴۰۵/۴/۱۸ پایان نداریم کپی راضی نیستم
مشاهده در ایتا
دانلود
ℛℴ𝓂𝒶𝓃 𝒵ℯ𝓃𝒹ℯℊ𝒴 ℳ𝒶𝓃🫀 پارت دوازدهم رفتم تو آشپزخونه که یکی از خدمتکارا اومد و گفت : چی میل دارید برای صبحونه بخورید؟ پریسا: کره عسل خدمتکار: چشم خانم الان میارم پریسا: ممنون همون‌جا نشسته بودم که اروین اومد اروین: سلام خوابالو چطوری؟ پریسا : سلام دقلک خوبم تو چطوری ؟ اروین : هععی میگذرونیم پریسا: چیزی شده ؟ اروین: پریماه خانوم قهر کردن 😂 پریسا: عه مسخره الان باید بری یه کاری کنی اشتی کنه داری میخندی ؟😂 اروین : خب راستش میخواستم از تو بپرسم به عنوان یه دختر چی برات بخرن راضی میشی اشتی کنی ؟ پریسا: عااام خب BMW😂 اروین: مسخره یه چیزی بگو به جیب ما هم بخوره پریسا : چمیدونم براش گلی یا ... ساعتی چیزی بخر اروین : پس با نظر تو میشه با یه گل خرش کرد پریسا: میتونی هم ببریش کافه ای پارکی سینمایی یا هرجایی که خودش دوست داره اروین: از اونجایی که اون خیلی شکموعه بنظرم کافه یا رستوران میتونه گزینه ی خوبی باشه نظرت چیه ؟ پریسا: عام خوبه به نظرم پس یه گل براش بگیر با یه کادوی اشتی کنون و ببرش کافه اروین : حالا برای کادوی اشتی کنون به غیر ساعت چیزه دیگه ای مد نظر داری که خوب باشه؟ پریسا: عام عطر چطوره ؟ من خودم عطر رو خیلی میپسندم ......... نویسنده : مهرناز🦋
پارت دوازدهم تقدیم نگاهتون🧡
ساعت ۶ یا ۷ یکی دیگه پارت دارید💗
Roman Zendegy man💙
https://EitaaBot.ir/poll/dmv8
بچه های تو این لینک شرکت کنید و نظرتون رو در مورد این پارت بدید💗
ℛℴ𝓂𝒶𝓃 𝒵ℯ𝓃𝒹ℯℊ𝒴 ℳ𝒶𝓃🫀 پارت سیزدهم اروین : عام باشع بهش فکر میکنم پریسا : کمک خواستی من هستم 😊 اروین: مرسی خدمتکار : بفرمایید خانم غذاتون 🧈🍯 پریسا: ممنون خدمتکار :خواهش میکنم پریسا صبحونه ام رو خورده ام و رفتم سمت باغ رفتم بغل حوض نشستم با هندزفری یه اهنگ گذاشتم و یه ساعتی اونجا بودم کم کم خسته شدم و برگشتم سمت عمارت رفتم تو و با اون خدمتکار رو مخ که اسمشم مریم بود رو به رو شدم نگاه های عجیبی بهم میکرد و خب واقعا دلیلشو نمیدونستم به هرحال زیاد مهم نبود برای همین راهمو کج کردم و رفتم سمت اتاق تو اتاق لباسامو عوض کردم و لباسای راحتی پوشیدم یکم رفتم نقاشی بکشم من دوسال بود که کلاس طراحی میرفتم و نقاشیم خوب بود درسته که رشتم عکاسی بود ولی خب طراحی هم کار میکردم برای همین یه دفتر از تو کیفم برداشتم و یه خودکار و شروع کردم به نقاشی کردن دو سه ساعتی داشتم نقاشی میکردم ..... نویسنده: مهرناز🦋
پارت سیزدهم تقدیمتون💛
یه دونه لف💔
امشب کلاسم، ساعت ۹ ،۱۰ یا ۱۱ احتمالا پارت بدم
ℛℴ𝓂𝒶𝓃 𝒵ℯ𝓃𝒹ℯℊ𝒴 ℳ𝒶𝓃🫀 پارت چهاردهم دو سه ساعتی نقاشی کردم بعدش خیلی خسته شدم و تصمیم گرفتم برم بیرون یه چیزی بخورم لباسامو عوض کردم گوشیمو برداشتم موهامو شونه کردم و بعد بافتم اسپری زدم و یکم ارایش کردم و اومدم بیرون از اتاق رفتم به سمت اشپزخونه دیدم ارمان هم هست 🤦‍♀️ نشستم سر سفره و شروع کردم به خوردن ارمان:سلام پریسا:سلام😒 ارمان: من که هنوز چیزی نگفتم چته ؟ پریسا: وجودت هم برای خورد کردن اعصابم کافیه ارمان: وا چیکارت دارم ؟🤔 پریسا: گفتم که وجودت هم برای خورد کردن اعصابم کافیه ارمان: باشع بچه پریسا: وااییییی چقدررر بگم من بچه نیستم 😡😡 اهههه ارمان:😂 نه وقتی میگم بچه ای یعنی بچه ای پریسا: واییی بس کن ارماننن ارمان: بچه پریسا: من هیجججدههه سالمههه بفهم نفهم ارمان: سنت هیجدهه ولی مغزت اندازه ی بچه ی ۵ ساله هم نیست .... نویسنده: مهرناز🦋
پارت چهاردهم و آخرین پارت امروز تقدیمتون💗