ℛℴ𝓂𝒶𝓃 𝒵ℯ𝓃𝒹ℯℊ𝒴 ℳ𝒶𝓃🫀
پارت دوازدهم
رفتم تو آشپزخونه که یکی از خدمتکارا اومد و گفت : چی میل دارید برای صبحونه بخورید؟
پریسا: کره عسل
خدمتکار: چشم خانم الان میارم
پریسا: ممنون
همونجا نشسته بودم که اروین اومد
اروین: سلام خوابالو چطوری؟
پریسا : سلام دقلک خوبم تو چطوری ؟
اروین : هععی میگذرونیم
پریسا: چیزی شده ؟
اروین: پریماه خانوم قهر کردن 😂
پریسا: عه مسخره الان باید بری یه کاری کنی اشتی کنه داری میخندی ؟😂
اروین : خب راستش میخواستم از تو بپرسم به عنوان یه دختر چی برات بخرن راضی میشی اشتی کنی ؟
پریسا: عااام خب BMW😂
اروین: مسخره یه چیزی بگو به جیب ما هم بخوره
پریسا : چمیدونم براش گلی یا ... ساعتی چیزی بخر
اروین : پس با نظر تو میشه با یه گل خرش کرد
پریسا: میتونی هم ببریش کافه ای پارکی سینمایی یا هرجایی که خودش دوست داره
اروین: از اونجایی که اون خیلی شکموعه بنظرم کافه یا رستوران میتونه گزینه ی خوبی باشه نظرت چیه ؟
پریسا: عام خوبه به نظرم پس یه گل براش بگیر با یه کادوی اشتی کنون و ببرش کافه
اروین : حالا برای کادوی اشتی کنون به غیر ساعت چیزه دیگه ای مد نظر داری که خوب باشه؟
پریسا: عام عطر چطوره ؟
من خودم عطر رو خیلی میپسندم
.........
نویسنده : مهرناز🦋
Roman Zendegy man💙
https://EitaaBot.ir/poll/dmv8
بچه های تو این لینک شرکت کنید و نظرتون رو در مورد این پارت بدید💗
ℛℴ𝓂𝒶𝓃 𝒵ℯ𝓃𝒹ℯℊ𝒴 ℳ𝒶𝓃🫀
پارت سیزدهم
اروین : عام باشع بهش فکر میکنم
پریسا : کمک خواستی من هستم 😊
اروین: مرسی
خدمتکار : بفرمایید خانم غذاتون 🧈🍯
پریسا: ممنون
خدمتکار :خواهش میکنم
پریسا
صبحونه ام رو خورده ام و رفتم سمت باغ
رفتم بغل حوض نشستم با هندزفری یه اهنگ گذاشتم و یه ساعتی اونجا بودم
کم کم خسته شدم و برگشتم سمت عمارت رفتم تو و با اون خدمتکار رو مخ که اسمشم مریم بود رو به رو شدم
نگاه های عجیبی بهم میکرد و خب واقعا دلیلشو نمیدونستم به هرحال زیاد مهم نبود
برای همین راهمو کج کردم و رفتم سمت اتاق
تو اتاق لباسامو عوض کردم و لباسای راحتی پوشیدم
یکم رفتم نقاشی بکشم
من دوسال بود که کلاس طراحی میرفتم و نقاشیم خوب بود درسته که رشتم عکاسی بود ولی خب طراحی هم کار میکردم برای همین یه دفتر از تو کیفم برداشتم و یه خودکار و شروع کردم به نقاشی کردن
دو سه ساعتی داشتم نقاشی میکردم
.....
نویسنده: مهرناز🦋
ℛℴ𝓂𝒶𝓃 𝒵ℯ𝓃𝒹ℯℊ𝒴 ℳ𝒶𝓃🫀
پارت چهاردهم
دو سه ساعتی نقاشی کردم بعدش خیلی خسته شدم و تصمیم گرفتم برم بیرون یه چیزی بخورم
لباسامو عوض کردم گوشیمو برداشتم
موهامو شونه کردم و بعد بافتم
اسپری زدم و یکم ارایش کردم
و اومدم بیرون از اتاق
رفتم به سمت اشپزخونه
دیدم ارمان هم هست 🤦♀️
نشستم سر سفره و شروع کردم به خوردن
ارمان:سلام
پریسا:سلام😒
ارمان: من که هنوز چیزی نگفتم چته ؟
پریسا: وجودت هم برای خورد کردن اعصابم کافیه
ارمان: وا چیکارت دارم ؟🤔
پریسا: گفتم که وجودت هم برای خورد کردن اعصابم کافیه
ارمان: باشع بچه
پریسا: وااییییی چقدررر بگم من بچه نیستم 😡😡
اهههه
ارمان:😂
نه وقتی میگم بچه ای یعنی بچه ای
پریسا: واییی بس کن ارماننن
ارمان: بچه
پریسا: من هیجججدههه سالمههه بفهم نفهم
ارمان: سنت هیجدهه ولی مغزت اندازه
ی بچه ی ۵ ساله هم نیست
....
نویسنده: مهرناز🦋