eitaa logo
Roman Zendegy man💙
53 دنبال‌کننده
6 عکس
1 ویدیو
3 فایل
به چنل من خیلی خوش اومدید امیدوارم خوشتون بیاد کلی اتفاق های جالب قراره توی رمان بیفته پس همراهمون باشید🌷 شروع ۱۴۰۵/۴/۱۸ پایان نداریم کپی راضی نیستم
مشاهده در ایتا
دانلود
ℛℴ𝓂𝒶𝓃 𝒵ℯ𝓃𝒹ℯℊ𝒴 ℳ𝒶𝓃🫀 پارت اول اتوبوس ایستاد که من بیدار شدم دیدم رسیدم به تهران سریع وسیله هامو جمع کردم و از اتوبوس خارج شدم هنوز کلی راه داشتم تا خونه‌ی خاله مجبور شدم بقیه راه رو پیاده برم ۴۰ دقیقه ی بعد به کوچه‌ ی خالم اینا رسیدم بدو بدو مسیر کوچه رو طی کردم که زودتر برسم و برم استراحت کنم با اینکه خالم و پسرخالم کوچیکیم خیلی مهربون و ناز بودن ولی بر عکس اونا پسرخاله بزرگیم و شوهرخالم اخلاقشون ... بود کم کم رسیدم به در خونه ی خاله ام البته خونه نبود بیشتر شبیه یه عمارت بود در زدم و خاله درمو باز کرد و با کلی روی خوش و محبت اومد پیشم اروین هم بعدش اومد (پسرخاله کوچیکیم ) اروین : عه سلام پری چطوری دختر از این ورا خیلی خوش اومدی پریسا : سلام قربونت برم مامان : سلام دخترم خوبی ؟ سفر خوب بود ؟ پریسا : سلام مامان جان مرسی خاله : خسته شدی عزیزم بیا بریم اتاقتو بهت نشون بدم آرمان : سلام پریسا : سلام با خاله رفتم و یک اتاق خوشگل و ناز که تم اون گلبه ای و سفید بود بهم داد خاله : خاله جان استراحت کن کاری هم داشتی خدمه ها هستن منو و مامانتو و بقیه هم هستیم ❤ پریسا : مرسی خاله جان خیلی زحمت کشیدید خاله : خواهش میکنم خوشگلم نویسنده:مهرناز🦋
بیو گرافی از خودم مهرنازم متولد ۱۳۹۲/۶/۲۶ اهل یزدم و اصالتا از طرف مادر تهران و پدر یزد قدم ۱۶۲ عه رنگ مورد علاقم چری و سفید و سیاهه غذای مورد علاقم مرغ تخم مرغ شتر مرغ سوخاریه (کلا تیر و طایفه ی مرغ و اینا 😂) حیون مورد علاقم گربه و 🐈 پرنده ی مورد علاقم عروس هلندی عاشق آهنگم 🎵🎶 و خواننده ی مورد علاقم حامیم کشور مورد علاقم ایران💚🤍❤
۱۰نفر شدیم پارت میدم
بچه ها یه نفر دیگه بیاد پارت میدم
یه نفر نمیاد🙃
ℛℴ𝓂𝒶𝓃 𝒵ℯ𝓃𝒹ℯℊ𝒴 ℳ𝒶𝓃🫀 پارت دوم چند ساعتی خوابیدم بعدش بلند شدم رفتم دستشویی بعدش لباسامو پوشیدم و رفتم تو عمارت رو بگردم و ببینم خب راستش من از وقتی که ۴ سالم بود مامان و بابام جدا شدن و خب من پیش بابام تو اصفهان زندگی میکردم که به خاطر دانشگاه و دل تنگی مامان قرار شد ی چند وقتی برم خونه ی خاله پیش مامان و خاله و اونجا باشم تا بتونم به درس و مشقمم برسم و خب تحمل آرمان تو اون خونه واقعا مشکل بود چون اون از بچگی میخواست اذیتم کنه و کرم میریخت تا اعصابم رو به هم بریزه رشته ی من عکاسیه و خوب از شانس بده من آرمان هم تو دانشگاه منه و این موضوع خیلی عذابم میداد نویسنده:مهرناز🦋
فردا ۱۷ تا شدیم پارت میدم❤
دو نفر دیگه تا پارت 🙂
ℛℴ𝓂𝒶𝓃 𝒵ℯ𝓃𝒹ℯℊ𝒴 ℳ𝒶𝓃🫀 پارت سوم باید میرفتم یه خورده لباس و کفش و کیف و این چرت و پرتا بخرم چون واقعا سه دست خیلی کم بود اومدم پایین که دیدم مریم یکی از خدمتکارا اونجا داره چپ چپ نگام میکنه البته اولی هم که اومده بودم از پشت داشت چپ چپ نگام میکرد منم چشم خوره ای بهش رفتم و از اونجا رفتم رفتم تو باغ همین جوری که میچرخیدم یهو چشمم افتاد به اروین که روی تخت نشته بود و داشت با گوشیش ور میرفت رفتم پیشش و گفتم : سلام چطوری اروین اروین : سلام خوبم تو چطوری ؟ پریسا : خوب . این کیه داری باهاش چت میکنی شیطون؟ اروین : شیطون چی ،من بچه ی پاکی ام 😁 پریسا : تو🤨، فعععک نعکنم حالا بگو ببینم داشتی با کی چت میکردی که تا من اومدم هول شدی رفتی بیرون ؟ اروین : هیچی بابا پریسا : 🤔 جالبه سر هیچی انقدر هول کردی و به هم ریختی ؟ اروین : 😂 پریسا: راستشو بگو شیطون داشتی با کی چت میکردی ؟ اروین : به جون تو هیچکی😂 پریسا : چرا به جون من جون خودتو قسم بخور حالا هم راستشو بگو نپیچون😉 اروین: علی بود والا ..... نویسنده : مهرناز 🦋
ℛℴ𝓂𝒶𝓃 𝒵ℯ𝓃𝒹ℯℊ𝒴 ℳ𝒶𝓃🫀 پارت چهارم پریسا: برو خودتو رنگ کن اروین: دارم جدی میگم 😂 پریسا: ما انقدر نازنین ها بودن که علی بودن در اصل اروین: 😂 عه پس شما هم با نازنین ها میچرخی؟🤣 پریسا: فعلا که نه ولی بعدا شاید 😁 پریسا: حالا بگو ببینم اسم اون خانم خوشگلی که داره با شما چت میکنه چیه؟😉 اروین : کدوم دختر ؟😂 پریسا : مگه چند نفر اند 😂😳 اروین: بابا مسخره منظورم این بود که با دخترا چت نمیکنم😂 پریسا: برو بابا ، من تورو نشناسم خیلی خرم حالا هم راستشو بگو اروین: خب من که نمیتونم تو رو بپیچونم چون ول کن نیستی حقیقتا یه دختری هست .. پریسا: خب😄 اروین : عه اذیتم نکن دیگه پریسا: میگفتی 😁 اروین : اسمش پریماه س خیلی دختر باحالیه ولی از اوناس که خیلی قر و فر داره کافیه ی چیزی بگی ناراحت شه تا یه هفته باید ناز بکشم😂 پریسا : اه اه چقدر ادا داره اخه اینو از کجا پیدا کردی تو ؟😂 اروین : هعی چیکار کنیم دیگه دله :) ....... نویسنده: مهرناز🦋