eitaa logo
Roman Zendegy man💙
51 دنبال‌کننده
4 عکس
1 ویدیو
3 فایل
به چنل من خیلی خوش اومدید امیدوارم خوشتون بیاد کلی اتفاق های جالب قراره توی رمان بیفته پس همراهمون باشید🌷 شروع ۱۴۰۵/۴/۱۸ پایان نداریم کپی راضی نیستم
مشاهده در ایتا
دانلود
Roman Zendegy man💙
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_7jprx2u&btn=بگو.جونم:)💖
از امروز ناشناس داریم هرچی دوست دارید بگید💝
عمل به قول بعدی مون آمار الانم ۵۹ آمار ۸۰ میزارمشون 💝
سلام مهرناز جووووون من مائده هستم کانالت خیلی خوبه🤍🥹 راستی ژووون😂 💗💗💗💗💗💗💗 سلام عشقممممم مرسی چشات خوشگلهههه بابا بیخیال ژووون شو 😂🤦🏻‍♀️
جون مادرت پیام های خوب رو بده رو بزار سانسور نکن 💗💗💗💗💗💗💗 سلام بستگی داره بعضی ها رو تو همون ناشناس جواب میدم و تو کانال نمیزارم
چی بگم والا کانالت بک نیست حالا 💗💗💗💗💗💗💗 هرکسی یه سلیقه ای داره دیگه:)
سلام مهرناز جون 💗💗💗💗💗💗💗 سلام عزیزم خوبی؟
سلام مهرناز جون کانالت عالیه هر کی دوست ندارم می‌تونه لف بده تو به کارت ادامه بده قربونت 💗💗💗💗💗💗💗 سلام دورت بگردم نظر لطفته💜
النا رو میشناسی؟ اون منم😂 رمانای خوب خوب بزاریا 💗💗💗💗💗💗💗 سلاااامم دوتا النا میشناسم کدومی؟😂 چششمم😊
شلام 💗💗💗💗💗💗💗 سلااامم خوشگل خوبی؟
ℛℴ𝓂𝒶𝓃 𝒵ℯ𝓃𝒹ℯℊ𝒴 ℳ𝒶𝓃🫀 پارت پونزدهم پریسا: تو خوبی پیرمرد ۸۰ ساله 😏 ارمان: اولا به بزرگترت احترام بزار دوما پسر به این خوشتیپی و خوشگلی کجام شبیه ۸۰ ساله هاست ؟ پریسا: اعتماد به نفس نیست که اعتماد به سقفه تو خیلی جون باشی نهایتا ۷۰ سالته ارمان: تو زیادی بچه ای فک میکنی من پیرم🤣 من رو این کلمه خیلی حساس بودم و اون هم هی تکرارش میکرد تا بره رو مخم پریسا: صد دفعه بهت گفتم من بچه نیستم پسره ی زبون نفم ارمان: منم صد دفعه گفتم به بزرگتر از خودت احترام بزار جوجه😂 پریسا: اههه بسه دیگه شورشو دراوردی اییشش نمیزاری یه لقمه غذا کوفت کنم بلند شدم برم که ارمان گفت : یه چیزی بخور شدی شبیه چوب کبریت پریسا: ب ت چ اصلا تو چیکارمی که انقدر تو کارای من دخالت میکنی ؟ هان ؟ بعدشم مثل تو خوبه شبیه تانکر اب شدی ؟ ارمان: ۱ -تو دختر خالمی پس کارات به من ربط داره ۲- و چون هیچ وقت به هیچی فک نمیکنی برای همین تزکر میدم ۳- مامانت تو رو سپرده به من ۴- اینا همش عضله اس کجاش چربیه؟ پریسا : چون من دخترخالتم دلیل نمیشه پاتو از گلیمت درازتر کنی فهمیدی ؟ و در ضمن برای آخرین بار بهت اخطار میدم که تو کارای من دخالت نکنی .... نویسنده: مهرناز🦋