eitaa logo
رمانکده
5.1هزار دنبال‌کننده
205 عکس
17 ویدیو
2.3هزار فایل
تابع مقررات جمهوری اسلامی ایران🇮🇷 و اپ ایتا کانال زاپاس https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a
مشاهده در ایتا
دانلود
@Romankade, gerdabe khonin _210622102558.Pdf
3.89M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
گرداب خونین ⬆️📚 @Romankade ✍🏻 نویسنده: آوا موسوی 💬خلاصه: آیلین قصه ما زندگیش خاکستریه. زندگیش پر از اتفاقای رنگی رنگی نیست. چیزی از خنده های سرخوش و مستانه نمیدونه،چون خندیدن بلد نیست. آیلین یاد گرفته مرهم زخمای بیشمارش باشه،نه این که صبر کنه بقیه مسکنش بشن. داستان ما در مورد دختریه که ژن و هورموناش میگه که اون یه دختره. داستان ما در مورد دختریه که شبیه هیچ کدوم از دخترای اطرافمون نیست. از گذشته اش فرار کرده. و حالا متوجه شده که یه عده دنبالش افتادند تا بکشنش. گذشته ای که ازش فرار کرده بود،اومده تا جونشو بگیره. حالا آیلین چی کار میکنه؟ باز هم از گذشته فرار میکنه یا با گذشته مرگبارش رو به رو میشه؟ 🎭 ژانر⬅️ 📚 📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانال ما رو به دوستانتون پیشنهاد بدین 📚📚📚📚📚📚 ✍️ ڪانال رمانڪده📗 https://eitaa.com/joinchat/535429120C6619763423 📚📚📚📚📚📚📚
رمانکده
رمان #روان_پریش (جلد دوم زنجیر) ✍🏻 به قلم: مستانه بانو 📌 #پارت_10 آیکال نگاهش کرد. نی‌نی چشمانش غم
رمان (جلد دوم زنجیر) ✍🏻 به قلم: مستانه بانو 📌 غیاث خندید و بلند شد، آیکال اشک‌هایش را با پشت دست پاک کرد، ایستاد و گفت: _ کمکش می‌کنی؟! افسون سری تکان داد و گفت: _ راه سختی در پیش داریم. همه‌مون... اما از پسش برمیایم... با هم... نگاهی به غیاث انداخت و تکرار کرد: _ با هم... نگاه اطمینان بخش مرد جوان دلش را قرص کرد. رو به آیکال ادامه داد: _ فعلا اجازه‌ی ترخیصش هم لغو شده. اونم به دلیل جنون آنی... دکتر فکر کرده برای ترخیص عجله کرده و نباید این اجازه رو می‌داد. به‌خاطر همین هم با حضور من و فعالیت توی آسایشگاه موافقت کردن. می‌خوان ببینن واقعا جنون داره یا وانمود می‌کنه... این رو باید بفهمیم، خوشبختانه و البته شاید هم بدبختانه این وظیفه به من سپرده شده... لبخندی زد و ادامه داد: _ این مرد با اینکه خیلی برای من ترسناکه و دلم رو می‌لرزونه ولی خیلی دلم می‌خواد باهاش هم‌قدم بشم... امیدوارم بتونه با من ارتباط برقرار کنه تا راحت‌تر از پسش بربیام... آیکال دست‌های دوستش را به دست گرفت و گفت: _عزیزم خیلی ممنون، امید من به توئه افسون، ناامیدم نکن. غیاث کنارش ایستاد و دست دور کمر همسرش انداخت. بوسه‌ای بر سرش نشاند و گفت: _ همه باهم باید برای بهبودی محراب تلاش کنیم... آیکال دست افسون را رها کرد و نگاهش را به چشمان غیاث دوخت. لبخندی زد و بغض‌آلود تشکری کرد و میان آغوش همسرش فرو رفت. لحظاتی بعد افسون با لبخندی شیرین دو جوان را به خدا سپرد و از خانه خارج شد. اتومبیلش را روشن کرد و با زدن بوقی کوتاه از آنها دور شد. تنها بودن برای داشتن موفقیت لازم نیست، انسان همیشه نیاز به یک تکیه‌گاه دارد. کسی که با آرامش راهنمایی‌های لازم را برای داشتن روزهای بهتر به فرد القا کند. و چه خوب که با غیاث صحبت کرد، حالا یقین داشت که تنها نیست و کسی هست تا هر وقت به او نیاز داشت کمکش کند.
رمان (جلد دوم زنجیر) ✍🏻 به قلم: مستانه بانو 📌 وارد پارکینگ آسایشگاه شد و ماشین را پارک کرد. کیف و وسایلی که برای تغییر روحیه‌ی محراب همراه خود آورده بود برداشت و با روحیه‌ای شاد وارد سالن شد. می‌خندید اما دلش هم آشوب بود. از فکر مثالی که در مورد محراب تصور کرده بود لبخندش عمیق‌تر شد، وقتی فکر می‌کرد محراب با آن ریش‌های بلند و موهای آشفته و خشمی که از راه چشم و بینی‌اش خارج می‌شد همچون بوفالوی وحشیِ میدان مسابقه است و او هم حتما یک ماتادور با پارچه‌ای سرخ‌رنگ که سعی دارد گاو وحشی را برای حمله تحریک کند. اما تفاوتی که آنها باهم داشتند این بود که افسون برای زندگیِ دوباره بخشیدن به محراب تلاش می‌کرد اما ماتادور برای کشتن گاو وحشی... لبخندش کم‌کم محو شد و در مقابل اتاق متوقف شد. نفس عمیقی کشید و در اتاق را با هیجان باز کرد و بلند سلام داد. اما با دیدن صحنه‌ای که در مقابل دیدگانش بود با چشمانی گشاد شده و دهانی باز سر جایش خشکش زد. لحظه‌ای بعد با محراب چشم در چشم شد، لب به دندان گرفت و دو قدم آمده را با گفتن «وای» بلند و کشیده‌ای بازگشت و از اتاق خارج شد. کنار در به دیوار تکیه داد، دستش را مقابل دهانش گرفت تا خنده‌اش را مهار کند. باید یاد می‌گرفت حتی برای ورود به اتاق بیمارش اول در بزند تا دیگر با چنین صحنه‌ی فجیعی روبه‌رو نشود. به پیشانی‌اش کوبید و گفت: _خاک به سرم، اینو چرا اینجوری کردن؟! محراب را بدون تن‌پوش نشسته روی تخت دیده بود. درست همان لحظه‌ی اول نگاهش با نگاه مرد جوان برخورد کرد و از خجالت چرخید و از اتاق خارج شد تا کارکنان بیمارستان کارشان تمام شود. بالاتنه‌ی برهنه‌اش ورزیده و درشت بود. لبی به دندان گرفت و به خود توپید: _از کِی تا حالا چشم چرون شدی تو دختر؟! خاک بر سرت... خنده‌اش گرفت اما با صدای مردی که از اتاق خارج شده بود خود را جمع و جور کرد و صاف ایستاد. _ خانم دکتر همونجور که خواسته بودین حمامش دادیم... تازه یادش آمده بود، خودش خواسته بود امروز او را تر و تمیز کنند. سری تکان داد و پرسید: _ عصبی نشد؟! بی‌قراری نکرد؟! مرد سری تکان داد و با حالتی ناراضی جواب داد: _چرا... خیلی زیاد. مجبور شدیم یکم آرام‌بخش بهش تزریق کنیم تا زیاد اذیت نکنه، این مرد خیلی وحشیه لامذهب... مراقب خودتون باشین. و بلافاصله از کنار افسون رد شد و رفت. تذکر جدی مرد ابروهایش را در هم کرد و دوباره یادش انداخت این مرد که هرازگاهی دچار جنون آنی می‌شود بسیار خطرناک است و باید همیشه مراقب خودش باشد. نفسی کشید و وارد اتاق شد این بار تمام هیجانش تخلیه شده بود، انگار دوباره ترس از لابه‌لای پنجره‌های قلبش به جانش نفوذ کرده بود. سر بلند کرد و نگاهی به محراب که مثل گذشته روی تخت دراز کشیده و به پنجره خیره بود انداخت. پوست لبش را کند و با اضطراب قدم پیش گذاشت.
رمان (جلد دوم زنجیر) ✍🏻 به قلم: مستانه بانو 📌 _ سلام آقا محراب... روز بخیر... عافیت باشه... نگاه بی‌حال محراب لحظه‌ای کوتاه به سویش چرخید و بلافاصله دوباره به پنجره خیره شد. پاسخی نداد، مثل همیشه! افسون قدمی پیش گذاشت و پرسید: _سبک شدی؟! مثل اینکه خیلی وقته حموم نرفته بودی! نگاه محراب تیز شد و روی چشمان براق افسون نشست و نطقش را کور کرد. اما دخترک سکوت نکرد و گفت: _ ببین چی آوردم؟! از توی کیف کوچکی که همراهش بود قیچی و شانه‌ی اصلاح سر بیرون کشید و با لبخند گفت: _ می‌خوام موهات رو کوتاه کنم... ماشین اصلاح هم آوردم ریشت هم بزنم. البته همه رو نمی‌زنم می‌دونم دوسشون داری. دلبرانه خندید و گردن کج کرد. نفس‌های محراب از حالت عادی خارج شد، زبانش سنگین بود و نمی‌توانست فریاد بکشد، دست‌هایش تحت تأثیر آرام‌بخشی که به او تزریق شده بود توانی برای بی‌قراری و کشمکش نداشت. افسون خوشحال از این موضوع وسایلش را روی میز کنار تخت چید و گفت: _ عصبانی نشو، بذار وقتی کارم تموم شد خودت می‌بینی چقدر دلبر و جذاب شدی. من کارم رو خوب بلدم، نگران نباش... چرخید و نگاهش با محراب تلاقی کرد، تیر نگاهش تیز و خشمگین بود. لبخندش را حفظ کرد و ادامه داد: _ بابابزرگم هیچ‌وقت سلمونی نمی‌رفت. همیشه می‌گفت فقط افسون موهام رو کوتاه کنه... منم مجبور می‌شدم که... بالاخره واکنش نشان داد. اما بی‌حال بود و قدرت کافی نداشت. مچ دستش زیر کمربندهای کوچک تکانی خورد و نگاه افسون را به دنبال خود کشید. لحظه‌ای بعد دختر جوان تخت را بالا کشید و محراب به حالت نشسته با خشم و غضب خیره‌اش بود. سعی کرد حرف بزند اما زبانش همچنان سنگین بود.
رمان (جلد دوم زنجیر) ✍🏻 به قلم: مستانه بانو 📌 افوسن بی‌توجه به خشم ناگهانی محراب گفت: _ خب اول باید این پیشبند رو برات ببندم که موهات روی لباس و تختت نریزه... خم شد و با لبخندی دلبرانه پیشبند را جلو برد. نیم‌نگاهی به چشمان محراب انداخت و لبخندش مهربانانه کش آمد. محراب اما با نفس‌های بلند و کش‌دار سعی داشت او را از کارش منصرف کند. اما دختر جوان توجهی نکرد و مشغول بستن بندهای پشت گردنش شد. برای این کار مجبور بود روی تخت بنشیند و دست‌هایش را به پشت گردن محراب هدایت کند، آنقدر حواسش پرت بستن بندهای بازیگوش پیشبند شد که متوجه‌ی خشم آنی و حرکات وحشیانه‌ی محراب نشد و درست زمانی فهمید بی‌احتیاطی کرده که کتف و قسمتی از گردنش میان دندان‌های محراب در حال تکه و پاره شدن بودند. صدای جیغش که بالا رفت نگاه تیز محراب همچنان که دندان‌هایش را بیشتر در گوشت تن دختر جوان فرو می‌برد برای لحظه‌ای به چشمان عاجز و درمانده‌ی افسون افتاد. دخترک حتی از خود دفاع نمی‌کرد و تنها با جیغ و فریاد سعی داشت دندان‌های تیز این گرگ خوابیده در اتاق سپید را از کتف و گردنش جدا کند. آنقدر فریاد کشید تا بالاخره دو مرد تنومند با عجله وارد اتاق شدند، با ضربه‌ی محکمی که به پای محراب زدند او از درد فریاد کشید و افسون به سرعت از روی تخت و کنار محراب دور شد. دخترک از درد به خود می‌پیچید و با بغض هق زد. دست راستش را بالا برد و روی شانه‌ی چپش قرار داد تا از شدت درد بکاهد. نگاهش به آن دو مرد بود که بی‌رحمانه در حال کتک زدن محرابی بودند که دست بسته و با پوزخند مشغول تماشای درد کشیدن افسون بود. زل زده بود به چشمان اشک‌آلود و مظلوم دختر جوانی که هنوز ایستاده و کتک خوردنش را تماشا می‌کرد. مشتی که بالا آمد تا روی صورت محراب بنشیند با صدای بلند و بغض‌آلود افسون در هوا معلق ماند: _ ولش کنین... مرد تنومند در همان حال چرخید و گفت: _ بذار ادبش کنم خانم دکتر... زبون این وحشی‌ها رو فقط من می‌فهمم. افسون اما در حالی که سعی داشت دست چپش را حرکتی ندهد با بغض و گریه گفت: _ من بهتر می‌فهمم. از اتاق برید بیرون، همین الان... محکم و بی‌وقفه حرفش را زد و منتظر نگاهشان کرد، هر دو مرد نگاهی به هم انداختند و در حالی که بی‌تفاوت شانه بالا می‌انداختند از کنارش به آرامی رد شده و از اتاق خارج شدند. افسون اما با خروجشان چرخید و نگاه دلخورش با نگاه مات و متعجب محراب تلاقی شد. مرد جوان ناباور از اینکه تیرش به سنگ خورده و نتوانسته بود حریف را از میدان به در کند فقط خیرگیِ چشمانش را به سمت افسون هدایت کرده بود. افسون لب‌هایش را روی هم فشرد و شانه‌اش را محکم‌تر میان انگشتان دست راستش فشرد و لبخندی تلخ زد. انگار این مرد خیال رام شدن نداشت. انگار قرار نبود هیچوقت افسارش را به دست کسی بدهد و آرامش را مهمان وجودش کند. تلخی لبخندش لحظه‌ای شرم را به وجود محراب تزریق کرد و نطفه‌ی نگاهش از شرم و خشم به آرامشی ناچیز باردار شد. چرا اینکار را کرد؟! آن هم با یک زن! زنی که مظلوم و بی‌دفاع بود. درست مثل همه زن‌های دیگر دنیا...
رمان (جلد دوم زنجیر) ✍🏻 به قلم: مستانه بانو 📌 درد داشت اما آرام شانه‌اش را رها کرد و با پاهایی لرزان دوباره به سوی محراب رفت. این‌بار هم همان کار قبلی را تکرار کرد. خم شد، پیشبند نامرتب شده را روی گردن محراب صاف کرد. نگاهش نمی‌کرد، چشمانش پربار از اشک بود، دلش لرزان و تنش دردناک... اما بی‌حرف پیشبند را بست و محراب در تمام لحظات فقط خیره‌ی چشمانی بود که از نگاهش فراری بودند. یک آن از خود و حرکتش خجالت کشید. نگاهش را پایین آورد و اخم کرد. همان اخم ترسناکِ همیشگی... افسون که عقب کشید دست‌هایش روی بدنه‌ی سرد تخت زیر کمربند‌های سفت و محکم مشت شد. دختر جوان قیچی و شانه را به دست گرفت و کارش را شروع کرد. بی‌حرف و در سکوت... انگار که قراردادی نانوشته برای لحظاتی آتش‌بس میانشان امضا شده بود. ساعتی بعد افسون عقب کشید و به ماحصل کارش خیره شد. تمام موهای بلند و ریش‌های آشفته‌اش را به بهترین شکل ممکن سامان بخشیده بود. لبخندی زد و با صدای لرزانی گفت: _ عالی شدی... نگاه محراب که بالا آمد تصویر خود را در آینه‌ای که روبه‌رویش قرار گرفته بود دید. لحظه‌ای خیره‌ی خود شد. این مرد را نمی‌شناخت. مرتب و تمیز شده بود اما باز هم برای خود غریبه بود... تارهای سفیدی که کنار شقیقه‌هایش نمایان بود، چین و چروکی که میان ابرو و پیشانی‌اش ظهور کرده بود، برایش ناآشنا بود، او محراب نبود! همیشه خود را مرتب و شیک و جوان دیده بود اما حالا این شخص مقابلش هیچ شباهتی با محراب دوسال پیش نداشت. دندان روی هم سایید و نگاهش را بالا کشید. چشم در چشم افسون دوخت و سپس بی‌تفاوت نگاهش را با اخم به سوی پنجره سوق داد. چقدر دلش می‌خواست تنها باشد. چقدر دلش برای گذشته تنگ شده بود. چقدر دلش مردن می‌خواست. افسون دلخور بود اما آینه و دستش را پایین آورد و گفت: _ اگه سعی کنی آروم باشی قول می‌دم ببرمت تو محوطه... می‌دونم دلت برای هوای بیرون تنگ شده... واکنشی از محراب ندید. نه خشم، نه کنجکاوی و نه شادی...
رمان (جلد دوم زنجیر) ✍🏻 به قلم: مستانه بانو 📌 وسایلش را درون کیف مخصوص جا داد و گفت: _ اینارو همین جا می‌ذارم... چون هر چند روز بهشون نیاز داریم. موهای توأم مثل بابابزرگم پرپشته... تک‌خنده‌ای زد و ادامه داد: _ همیشه سر همین موضوع با آقاجونم بحث داشتیم... آخه مجبور بودم هر دوروز برم براش ریشاش رو مرتب کنم. زیپ کیفش را بست و ندید محراب که تا چند لحظه‌ی قبل زیرچشمی او را می‌پایید دوباره نگاهش را به پنجره و آسمان مشغول کرد. این مرد کنجکاوی‌اش هم مغرورانه بود! افسون چرخید و دستش را دراز کرد تا بالشت پشت سرش را مرتب کند اما با دردی که در شانه‌اش پیچید ناخودآگاه جیغ کوتاهی کشید و بلافاصله شانه‌اش را با دست دیگرش چنگ زد و چشم‌ها و لب‌هایش را محکم روی هم فشرد. یادش نبود که این آسیب تا مدتی درد را مهمان تنش می‌کند. چشم که باز کرد اشکی از گوشه‌ی چشمش فرو ریخت و نگاه لرزانش با چشمان نگران محراب که خیره‌اش بود روبه‌رو شد. نگرانش شده بود یا ترسیده بود از عواقب کاری که کرده بود؟! قطعا نمی‌ترسید! او اگر ترسی به دل داشت هیچ‌وقت اقدام به انجام آن کار نمی‌کرد. دلش می‌خواست حس و حال نگاهش را دلسوزی و نگرانی تعبیر کند و کرد. لبخندی زد که لب‌های سرخ کوچکش به شدت لرزید و از نگاه محراب دور نماند. برای عوض شدن جو حاکم میان همان لبخند و لرزش لب‌هایش گفت: _ چه دندونای تیزی داری... باید اونا رو هم قیچی کنم... خندید و دستش را از شانه‌اش برداشت، چرخید تا هم اشک و دردش و هم لبخند اجباری‌اش را پنهان کند. کیف را برداشت و گفت: _ برای امروز بسه... فردا میام دیدنت...
رمان (جلد دوم زنجیر) ✍🏻 به قلم: مستانه بانو 📌 خداحافظی کوتاهی کرد و بی‌آنکه منتظر پاسخی بماند از اتاق خارج شد. به محض خروج از درد به خود پیچید و به سوی اتاقک تعویض لباس پا تند کرد. وارد اتاق که شد گریه‌اش شدت گرفت. لیز خورد و روی زمین نشست هق می‌زد و شانه‌اش را می‌فشرد. آسیب بدی به نقطه‌ی حساس کنار گردنش وارد شده بود و هر لحظه دردش شدت می‌گرفت. روبه‌روی آینه اتاقک ایستاد و لباسش را کنار زد و با دیدن جای دندان‌های محراب که به کبودی گردنش منجر شده بود هین کوتاهی کشید، تنش به سرعت رو به کبودی می‌رفت و دو سوی گردن و شانه‌اش را بدرنگ کرده بود. بغضش را فرو داد و گفت: _وحشی لعن... هنوز حرفش تمام نشده بود که از صدای داد و فریاد وحشیانه‌اش از جای پرید. خودش بود! خوب می‌توانست عربده‌های ترسناکش را تشخیص دهد. با دلهره و عجله از اتاقک خارج شد و به سوی اتاق محراب دوید. حواسش به رد اشک‌های باقی‌مانده روی گونه و چشمان و مژه‌های خیسش نبود. وارد اتاقک که شد با دیدن همان دو مرد که سعی در آرام کردن مرد جوان داشتند همان دم خشکش زد، با چشمانی گشاد نظاره‌گر مجادله‌ی نابرابر محراب با آن دو بود. هر دو با ضرب و زور می‌خواستند آرامش کنند تا به خود و مچ‌هایش آسیب نزد اما انگار قدرت محراب از هر دوی آنها بیشتر بود که هر لحظه یکی از آنها را به سویی هل می‌داد. بالاخره یکی از دو مرد با خشونت آرنجش را مابین شانه‌های محراب فرو برد و فشرد و محبورش کرد سر و گردنش را خم کند، صدای فریاد محراب بلند شد و مرد دوم سعی کرد آمپول آرامبخشی را وارد تن مرد جوان کند. افسون عصبانی و برافروخته فریاد زد: _ ولش کنین... این چه رفتاریه با بیمار من دارین؟! اصلا کی به شما اجازه داده وارد اتاقش بشین؟!
رمان (جلد دوم زنجیر) ✍🏻 به قلم: مستانه بانو 📌 سکوتی مطلق فضای اتاق را فرا گرفت. محراب که زیر فشار آرنج مرد رو به جلو خم شده بود سر و گردنش را بالا کشید. نگاهش سرخ بود، به تندی نفس‌نفس می‌زد. خصمانه و ترسناک به افسون خیره شده بود، سبیل‌هایش بر اثر فریادهای بلندش از آب دهانش خیس و نم‌دار شده و موهای مرتب شده‌اش نامیزان و نامرتب تار به تار روی پیشانی‌اش را پوشانده بودند. یکی از مردها گفت: _ خانم دکتر آخه... بی‌آنکه اجازه‌ی صحبت به آنها بدهد گفت: _ نمی‌خوام چیزی بشنوم... گم شین بیرون... این کارتون رو گزارش می‌کنم. شما حق ندارین با یه بیمار اینطوری رفتار کنین. بیــــرون... دستش را به سوی خروجی اتاق گرفت و با اخم خیره‌ی زمین شد و منتظر ماند تا هر دو مرد از اتاق خارج شدند سپس در را به شدت پشت سرشان بست و به سوی محراب قدم برداشت. کنار تختش که رسید با عصبانیت گفت: _ آخه این چه کاریه می‌کنی؟! دستمالی برداشت و نم دور دهانش را گرفت. محراب اما خیره‌ی چشمان سرخش بود. گریه کرده بود! آن هم شدید و بی‌وقفه، دلیلش هم همین رد اشک و چشمان و بینی قرمز شده‌اش بود. افسون کف دست چپش را که پشت سر محراب قرار داد درد شانه‌اش را فرا گرفت اما لب به دندان گرفت و همچنان در حال پاک کردن دهان محراب با آرامش گفت: _ چرا آروم نمی‌گیری تو؟! نمی‌خوای از این جای لعنتی خلاص بشی؟! ببین رفتارشون رو! محراب اما بی‌خیال سؤالش پرسید: _ نمی‌ترسی انگشتات قطع بشن؟! دست افسون از حرکت ایستاد. سؤالش را که آنالیز و دوباره برای خود تکرار کرد متوجه‌ی منظورش شد. به تندی دست‌هایش را پس کشید و قدمی به عقب برداشت. لحظه‌ای به نگاه محراب خیره شد و با پوزخندی که به لب‌های مرد نشست اخم‌آلود دوباره نزدیکش شد. _ فکر کردی ازت می‌ترسم؟! می‌ترسید! خوب هم می‌ترسید! زیاد هم می‌ترسید! ترسیدن هم داشت این حجم از خشم و خشونتش! ترسیدن داشت و عقب کشیدن... اما عقب نکشید تا دوباره میدان برای پیشروی مرد وحشی باز نشود. این‌بار با شدت و فشار بیشتری پشت سر محراب را به دست گرفت و دهانش را محکم‌تر تمیز کرد. شدت حرکاتش چشم‌های محراب را برای لحظه‌ای بست. با تخسی سر عقب کشید و گفت: _ ولم کن... خیره در چشمان افسون با خشونت از میان دندان‌هایش ادامه داد: _اگه جونت رو دوست داری دیگه اینورا پیدات نشه... افسون اما با اخم گفت: _ مثلا چیکار می‌خوای بکنی؟! با این دستای بسته منو بکشی؟!
رمان (جلد دوم زنجیر) ✍🏻 به قلم: مستانه بانو 📌 فشرده شدن لب‌هایش را حتی از زیر سیبیل می‌توانست ببیند. نباید این را می‌گفت! نباید از کشتن و قاتل خطاب کردنش می‌گفت! آب دهانش را قورت داد و گفت: _ تو که قاتل نیستی! همون یه بار هم... اما فریاد دردناک محراب اجازه‌ی اتمام جمله‌اش را نداد: _ هستم... هستـــــم... مــــن قــــاتلم... تو هیچی از من نمی‌دونی... تنه‌اش را جلو کشید اما مچ‌بندهای لعنتی اجازه‌ی پیشروی بیشتر به او نمی‌دادند. صدای ساییده شدن دندان‌های محراب را روی هم شنید، قدمی عقب رفت و آرام زمزمه کرد: _ اون فقط یه اتفاق بود. اما تو داری اونقدر بزرگش می‌کنی که لذت کنار ماهان بودنت رو از دست بدی... سکوت تنها جواب محرابی بود که با شنیدن نام ماهان رفته‌رفته در حال آرام شدن بود. هنوز اخم داشت اما نگاهش دیگر رنگی از نفرت و خشونت نداشت. زل زده بود به چشمان سرخ افسون و جمله‌ی تلما در انتهای مغزش تکرار شد. _ماهان بچه‌ی محرابه... ماهان بچه‌ی محرابه... ماهان بچه‌ی... افسون قدمی جلو نهاد، خم شد و نیم‌تنه‌ی جلو آمده‌ی محراب را با فشار روی شانه‌اش به عقب هدایت کرد. محراب نگاه از چشمانش نگرفت، دیگر مطمئن شده بود این چشمان سرخ حاصل همان وحشیگریِ خودش است. بدون مقاومت پشتش را به بالشت تکیه داد و افسون مچ دست‌هایش را چک کرد. هنوز دستش از مچ‌بندها جدا نشده بود که محراب گفت: _ چند دقیقه پیش داشتم می‌کشتمت... اونم اتفاق بود؟! دست دختر جوان از حرکت باز ایستاد، آرام نگاهش را بالا کشید و به چهره و لبخند خبیثانه‌ی محراب زل زد. پوزخندی که محراب زد باعث شد افسون عقب بکشد و در جوابش بگوید: _ یه مرد واقعی هیچوقت آگاهانه یه زن رو آزار نمی‌ده. منم پرونده‌ات رو کامل خوندم و می‌دونم که تو یه نامرد نیستی. محراب لحظه‌ای نگاهش کرد و بلافاصله بعد قهقهه‌ای بلند سر داد. آنقدر بلند و ترسناک خندید که افسون یک آن از حرف‌هایش پشیمان شد. این مرد واقعا تعادل روانی نداشت! کیف و وسایلش را برداشت و بی‌آنکه نگاهی به محراب بیاندازد از اتاق خارج شد. دوباره چشم‌هایش از اشک لبریز شد اما بلافاصله خود را کنترل کرد و دقایقی بعد از آسایشگاه خارج شد.
@Romankade, Parvaz Be Vaghte Eshgh_230622104916.Pdf
1.95M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻