رمانکده
رمان #روان_پریش (جلد دوم زنجیر) ✍🏻 به قلم: مستانه بانو 📌 #پارت_10 آیکال نگاهش کرد. نینی چشمانش غم
رمان #روان_پریش (جلد دوم زنجیر)
✍🏻 به قلم: مستانه بانو
📌 #پارت_12
غیاث خندید و بلند شد، آیکال اشکهایش را با پشت دست پاک کرد، ایستاد و گفت:
_ کمکش میکنی؟!
افسون سری تکان داد و گفت:
_ راه سختی در پیش داریم. همهمون... اما از پسش برمیایم... با هم...
نگاهی به غیاث انداخت و تکرار کرد:
_ با هم...
نگاه اطمینان بخش مرد جوان دلش را قرص کرد. رو به آیکال ادامه داد:
_ فعلا اجازهی ترخیصش هم لغو شده. اونم به دلیل جنون آنی... دکتر فکر کرده برای ترخیص عجله کرده و نباید این اجازه رو میداد. بهخاطر همین هم با حضور من و فعالیت توی آسایشگاه موافقت کردن. میخوان ببینن واقعا جنون داره یا وانمود میکنه... این رو باید بفهمیم، خوشبختانه و البته شاید هم بدبختانه این وظیفه به من سپرده شده...
لبخندی زد و ادامه داد:
_ این مرد با اینکه خیلی برای من ترسناکه و دلم رو میلرزونه ولی خیلی دلم میخواد باهاش همقدم بشم... امیدوارم بتونه با من ارتباط برقرار کنه تا راحتتر از پسش بربیام...
آیکال دستهای دوستش را به دست گرفت و گفت:
_عزیزم خیلی ممنون، امید من به توئه افسون، ناامیدم نکن.
غیاث کنارش ایستاد و دست دور کمر همسرش انداخت. بوسهای بر سرش نشاند و گفت:
_ همه باهم باید برای بهبودی محراب تلاش کنیم...
آیکال دست افسون را رها کرد و نگاهش را به چشمان غیاث دوخت. لبخندی زد و بغضآلود تشکری کرد و میان آغوش همسرش فرو رفت. لحظاتی بعد افسون با لبخندی شیرین دو جوان را به خدا سپرد و از خانه خارج شد. اتومبیلش را روشن کرد و با زدن بوقی کوتاه از آنها دور شد.
تنها بودن برای داشتن موفقیت لازم نیست، انسان همیشه نیاز به یک تکیهگاه دارد. کسی که با آرامش راهنماییهای لازم را برای داشتن روزهای بهتر به فرد القا کند.
و چه خوب که با غیاث صحبت کرد، حالا یقین داشت که تنها نیست و کسی هست تا هر وقت به او نیاز داشت کمکش کند.
رمانکده
📚رمان #احساس_آرام ✍به قلم: مستانه بانو #پارت_11 شیرین به درس و تحصیل خیلی علاقه داشت و همیشه در مد
📚رمان #احساس_آرام
✍به قلم: مستانه بانو
#پارت_12
آقا سعید با کمی نگرانی گفت:
_آره بابا، از وقتی رفتی دل توی دلم نبود، صدبار خواستم بیام بیرون محوطه منتظرت باشم ولی مادرت نذاشت. حالا میگی چیکار کردی یا نه؟!
شیرین با لبخند گفپ:
_آره میگم حالا بریم تو.
سپس پدرش را با دست به داخل هدایت کرد و خودش پشت سر پدرش وارد شد. کیفش را روی جالباسی آویزان کرد و رو به پدرش که منتظر ایستاده بود گفت:
_به همهی سؤالات خوب جواب دادم حالا درست یا نادرست نمیدونم. ولی امتحان خوبی بود فکر کنم قبول بشم.
آقا سعید با شنیدن این حرفها از زبان دخترش اطمینان حاصل کرد که قبولی دخترش حتمی است. بنابراین نفس راحتی کشید و گفت:
_خیالم راحت شد
_چی چیو خیالم راحت شد؟! من که نگفتم قبول شدم، گفتم فکر کنم قبول بشــــم.
آقا سعید صندلی را جلو کشید و درحال نشستن روی آن گفت:
_خب من هم برای همین گفتم خیالم راحت شد دیگه، چون وقتی تو فکر کنی حتما فکرت درست از آب درمیاد عزیزدل بابا...
شیرین با خنده گفت:
_جدی میگی بابا؟!
بعد رو به مادرش گفت:
_سلام مامان جونم، خسته نباشین
نسترن خانم رو به دخترش کرد و گفت:
_سلام دخترم، تو هم خسته نباشی، امتحان چطور بود ؟! تونستی از پسش بربیایی ؟!
شیرین یک خلال سیب زمینی سرخ کرده در دهان گذاشت و با لذت گفت:
_اوهوم… وای مامانی نوبت شما رسید؟! آره امتحان عالی بود به گفتهی باباجون من حتما قبول میشم، شما هم خیالتون راحت باشه. وای خدا به دادم برسه تازه جواب دو نفرو دادم هنوز چند نفر دیگه هست که باید بهشون جواب بدم…
از آشپزخانه خارج شد و به سمت دستشویی رفت تا آبی به دست و صورتش بزند، خستگی از سر و رویش میبارید، وقتی از دستشویی خارج شد یک راست به سمت اتاقش رفت و خود را روی تخت رها کرد. در همان حال به امتحانی که پشت سر گذاشته بود فکر میکرد و اینکه حرف پدرش میتوانست به حقیقت بپیوندد یا نه فقط میخواست به او دلداری بدهد؟! نیم ساعتی را در اتاقش گذرانده بود که با صدای مادرش که او را برای شام فرا میخواند به طبقهی پایین رفت، همه چیز روی میز آماده بود، با دیدن شروین لبخندی زد و گفت:
_سلام داداش
شروین رو به خواهرش کرد و گفت:
_سلام خواهر کوچولوی خودم، خسته نباشی، امتحان خوب بود؟!
_نگفتم جواب این سؤال رو باید به چند نفر دیگه هم بدم؟! تازه جواب شاهین و عمو اینا هنوز مونده، آره داداشی امتحان عالی بود.
شروین خنده ایی کرد و گفت:
_چیه؟! مثل اینکه خیلی دلت پره؟!
شیرین با اخمی ظریف گفت:
_چرا نباشه؟! امروز کلی سؤال جواب دادم، سؤالات کنکور یه طرف، سؤالات مامان و بابا و تو یه طرف، تازه جواب بقیه رو هم باید بدم. می بینی داداش امروز چه روز پرکاری داشتم؟!
💟💟💟
╭═🍃🌺═══════════╮
#بعدازبهار
#عاطفهمیاندره
#پارت_12
دقیقهای بعد سینی به دست پشت در کارگاه بود. یک ضربه به در نواخت و سپس بلافاصله آن را گشود.
هوا واقعاً سرد بود. بیمعطلی قدم به داخل گذاشت.
بابک را اما ندید، کوروش را هم. چشم چرخاند در اطراف.
_ داداش!
_ سرویسه.
تازه متوجه کوروش ایستاده مقابل بوم نیمهکارهای شد، خیره بود به آن.
بهارک در سکوت جلو رفت و سینی را روی چهارپایهای رها کرد.
عطر هل زیر مشام کوروش پیچید.
_ تو... چرا هیچوقت به من سلام نمیکنی؟ هوم؟
بهارک جاخورده از سوال او سر بالا آورد. دست در جیب با لبخندی گوشهی لب زل زده بود به صورتش، خیلی جدی و انگار طلبکار.
_ این بیادبی در شأن تو نیست... خانم شایسته.
چشمان عسلی بهارک سرشار از حیرت شد.
_ چرا از من خوشت نمیاد؟
دخترک مات و مبهوت فقط نگاه میکرد. حالا حتی همان لبخند هم گوشهی لب کوروش نبود.
_ هیچوقت نشده به من سلام کنی!
بعد چند قدم به اوی ساکت و ساکن نزدیک شد.
_ نمیخوای چیزی بگی؟ بهار کوچک...
صدای باز شدن در سرویس گامهای کوروش را درست در چند قدمی دخترک متوقف کرد.
_ آوردی عزیزم، دستت درد نکنه.
نگاه بهارک اما هنوز به کوروش بود و نگاه او حالا به بخار چای.
_ بهارک!
دخترک به خود آمد از نهیب آرام برادر.
_ برو بالا عزیزم.
در جواب بابک فقط سر تکان داد. قبل از رفتن مردمکهایش بیاراده سوی کوروش سرکشی کرد.
داشت بیپروا نگاهش میکرد.
چه میخواست از او این چشمهای سیاه ناخوانا؟
_ بهارک!
تشر بابک اینبار محکمتر بود.
با شتاب بیرون رفت و در را هم بههم کوبید.
به دست موج خيالت سپردهام جان را
(مشیری)
#کپی_حلال_نیست_پیگرد_قانونی_دارد