@Romankade, dokhtar yakhi pesar sangi.pdf
1.25M
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, dokhtar yakhi pesar sangi.apk
3.02M
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص گوشی های اندروید📱
@Romankade, dokhtar yakhi pesar sangi.epub
226K
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
دختر یخی پسر سنگی ⬆️📚
@Romankade
✍🏼نویسنده: یلدا13
📖صفحات: 127
💬خلاصه:
دختر از تبار سردی،سرد تا دمای انجماد. پسری از جنس سختی،سخت بسان سنگ. باز هم عشق... بازی سرنوشت سنگ و یخ را به کجا میکشد؟!جایی که...
🎭 ژانر ⬅️ #عاشقانه #کلکلی
📚 #دختر_یخی_پسر_سنگی
📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین
📚📚📚📚📚📚
✍️ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
@Romankade
@Romankade
📚📚📚📚📚📚📚
شروع رمان #احساس_آرام
کپی از پارتهای رمان شرعا حرام است...
لطفا از اشتراکگذاری این رمان در کانال یا گروهتون خودداری فرمایید و همچنین پارتها رو جایی کپی و سیو نکنین، ممنونم🙏🌺
📚رمان #احساس_آرام
✍به قلم: مستانه بانو
#پارت_1
آقا سعید همانطور که آب اضافی دستهایش را میگرفت از دستشویی بیرون آمد و گفت:
_ شیرینِ بابا، کجایی؟!
شیرین با شنیدن صدای پدرش سر از روی کتاب بلند کرد و رو به سمت در اتاقش با صدای بلندی که پدرش بشنود گفت:
_ اینجام بابایی، تو اتاقم دارم درس میخونم
آقا سعید راه آشپزخانه را در پیش گرفت و وقتی به در آشپزخانه رسید دوباره بلند گفت:
_ چقد درس میخونی بابایی؟! صبح تا شبم که تو کار خونه به مامانت کمک نمیکنی تنبل خانم. حداقل بیا بابا یه کم تو رو ببینه.
شیرین میدانست مقاومت کردن در مقابل خواست پدر بیفایده است، او تنها دختر خاندان فرهادی است و برای همه عزیز بود.
کتابش را بست و از اتاقش بیرون رفت. از پلهها پایین آمد و یک راست به سمت آشپزخانه رفت، پدرش پشت به در آشپزخانه روی صندلی نشسته بود. آرام طوری که سعید متوجهی حضورش نشود رفت و با هر دو دست چشمان پدرش را گرفت. آقا سعید همانطور که روی دستان دخترکش دست میکشید آنها را از چشمانش کنار زد و گفت:
_ ین دستای عزیز دردونهی باباست که نمیخواد چشمای بابا جایی رو ببینه ؟!
شیرین با خنده بوسهی آرامی به گونهی پدر نواخت و گفت:
_ "ای وای بابایی، قربونت برم. من غلط بکنم که نخوام چشمات جاییو ببینه...
آقا سعید کمر دخترکش را نوازش کرد و او را به سمت صندلی کنارش هدایت کرد و با اشاره به او فهماند کنارش بنشیند:
_ تو اگه این زبون رو نداشتی چیکار می کردی دختر؟!
شیرین روی صندلی نشست و با لبخندی دلنشین گفت:
_هیچی، میرفتم سر چهار راه مینشستم و از مردم زبون گدایی میکردم
صدای خندهی آقا سعید بلند شد و متعاقب آن گفت:
_ببین پدرسوخته چطور حاضر جوابی می کنه
شیرین با کمی ناز و عشوه رو به پدرش گفت:
_ای وای بابایی، پدر من شماییدها، اینو که می دونید
دوباره صدای خندهی آقا سعید به هوا برخاست که نسترن خانم دو استکان چای داغ و تازهدم مقابل هر دو گذاشت و گفت :
_بسه دیگه، ببین تو رو خدا پدر و دختر چه شوخیایی باهم میکنن. شیرین چرا با پدرت اینطوری شوخی می کنی تو؟! ما که همسن شما بودیم جرئت نمیکردیم سرمون رو جلوی پدر و مادرمون بالا بیاریم اونوقت شما...
آقا سعید میان خنده گفت:
_راحتش بذار خانم، چیکارش داری؟! همین حاضر جوابیاشه که منو وقت و بیوقت میکشونه اینجا، من عاشق همین شوخیای دخترکمم
نسترن اخمی به پیشانی آورد و گفت:
_إ سعید. همش تقصیر توئه دیگه، شیرین یه دختره، فردا پس فردا میخواد شوهر کنه، اگه قرار باشه با شوهر و خانوادهی شوهرش اینطوری رفتار کنه که دو روزه اونو برامون پس میفرستن.
آقا سعید همانطور درحال خندیدن ادامه داد:
_پس بفرستن خانم، پس بفرستن. بهتر... دخترم برمیگرده پیش خودم. مگه من دخترمو از سر راه پیدا کردم که بدم دست یه نفر اونم هی بزنه تو سرش و دختر من لام تا کام حرف نزنه؟!
شیرین سر شوق آمد و دو دستش را محکم بهم کوبید و گفت:
_آفرین به بابایی خودم، مامان خانم فردا پسفردا که من شوهر کردم هیچکس حق نداره به من بگه بالای چشمت ابروئه وگرنه ...
نسترن خانم حرفش را قطع کرد چپچپ نگاهش کرد:
_خوبه خوبه، دخترم دخترای قدیم چه رویی دارن ماشاالله...
با اتمام حرفش از جا بلند شد تا سری به غذایش بزند. شیرین و آقا سعید در سکوت نگاهی به هم انداختند و به یکباره همزمان باهم زدند زیر خنده...
شیرین از جایش بلند شد و استکان های چای سرد شده را برداشت تا آنها را عوض کند. وقتی چای تازه و داغ را جلوی پدرش میگذاشت گفت:
_بفرمایید اینم یه چای داغ و تازه برای بابایی خودم...
آقا سعید با برداشتن چای گفت:
_دست دختر گلم درد نکنه
و شیرین در جواب گفت:
_ نوش جان شما
بلافاصله رفت و سرجایش نشست و مشغول خوردن چای شد. سعید رو به دخترش کرد و گفت:
_خسته نشدی همهش چپیدی توی اتاق و هی میگی درس دارم درس دارم؟! نه گردشی، نه تفریحی، نه مهمونی، یکم هم به فکر خودت باش بابا، حیف اون چشمای قشنگت نیست مدام روی کلمات کتاب بالا و پایین میشه؟!
_آخه باباجونم شما که میدونین، درسام سنگینه، با این برنامهریزی که کردم امسال باید حتما کنکور قبول بشم. حالا خودتون قضاوت کنین با این همه درس و این وقت کم دیگه وقتی برای مهمونی و تفریح و گردش میمونه؟! بعدش هم پدر و مادر مردم هی به بچه هاشون میگن بشین پای درسات، اونوقت شما میگین نشین پای درسات؟!
_حرفاتو قبول دارم بابا جان، ولی بالاخره تو هم باید یه استراحتی به خودت بدی، اینجوری از پا درمیایی عزیزم.
_انشاءالله استراحت و گردش و تفریح و مهمونی بمونه برای بعد از قبول شدنم تو کنکور بابایی... من فقط امسالو از سد کنکور رد بشم، بعد هرچی شما بگین چشم بسته قبول...
💟💟💟
رمانکده
📚رمان #احساس_آرام ✍به قلم: مستانه بانو #پارت_1 آقا سعید همانطور که آب اضافی دستهایش را میگرفت ا
📚رمان #احساس_آرام
✍به قلم: مستانه بانو
#پارت_2
بعد از ساعتی بحث در مورد درس و دانشگاه و آماده شدن شام شیرین به همراه مادرش مشغول چیدن میز شام شد. شروین که چهار سالی از شیرین بزرگتر بود با بستهای در دست وارد خانه شد و به همه سلام کرد.
میز با خوشسلیقگی شیرین تزئین شده بود و همهی اهل خانه دور آن جمع شده بودند و ضمن خوردن از هنرمندی و سلیقهی شیرین هم تعریف و تمجید می کردند...
نسترن خانم همانطور که داشت برای خودش لیوانی آب میریخت گفت:
_مثل اینکه این غذایی که شما الان دارین با ولع هرچه تمامتر نوشجان میکنین و روی این میز به این قشنگی گذاشته شده دستپخت منهها، اگه غذای من نبود مسلما میزی به این زیبایی هم چیده نمیشد.
آقا سعید با لبخند شیطنتآمیزی گفت:
_نازنین یار، منکه همیشه به طور خاص از زحمات شما تشکر میکنم، حالا هم چشم، دست کدبانوی خونه و همسر مهربونم درد نکنه، واقعا غذای خوشمزهای شده.
و چشمک ریزی به همسرش زد.
نسترن خانم لب زیرین خود را گزید و با چشم و ابرو به بچهها اشاره کرد، که یعنی زدن این حرفها در مقابل بچهها درست نیست. ولی فایدهای نداشت چون همه از عشق شدید سعید به نسترن کاملا اطلاع داشتند و میدانستند که سعید این عشق و علاقه را همیشه و همهجا به همسرش ابراز میکند، بچهها به رفتار پدرشان عادت داشتند و منظور او را به خوبی درک میکردند ولی خود را به نادانی و از همهجا بیخبری میزدند. بعد از شام شروین در مورد بستهایی که همراه داشت و تصمیمی که برای خود گرفته بود با خانوادهاش صحبت کرد، او تصمیم داشت به سربازی برود و بستهی همراه او دفترچهی اعزام به خدمت را در خود جای داده بود. شروین با دلیل و برهان پدر و مادرش را راضی کرد که به تصمیم او احترام بگذارند و اجازه بدهند او به سربازی برود. آقا و خانم فرهادی که هیچوقت در کار فرزندانشان دخالت کورکورانه نمیکردند با شروین مخالفتی نکردند و صلاح دیدند پسرشان هرطور که دوست دارد در مورد آیندهاش تصمیم بگیرد. با این حال نسترن خانم کمی دلشورهی پسرش را داشت.
بعد از اعلام رضایت پدر و مادر شیرین به آشپزخانه رفت و با یک سینی چای به کنار اعضاء خانوادهاش بازگشت، چای را به همه تعارف کرد و لیوان چای خود را برداشت تا به اتاقش برود اما صدای زنگ آشنای عمو وحیدش او را وادار کرد به سمت آیفون برود. به محض برداشتن گوشی آیفون گفت:
_سلام عمو وحید جانمان، چه عجب، خوش اومدین.
آقا وحید خندهی بلندی کرد و گفت:
_سلام پدرسوخته، از کجا فهمیدی منم؟!
شیرین بلافاصله با شیرینزبانی گفت:
_ إ عمو، چرا شما تا منو میبینین میگین پدرسوخته؟! بابای من به این خوشگلی آخه کجاش سوختهست؟!
دوباره صدای خندهی آقا وحید به هوا برخاست و در میان خنده گفت:
_ما که هنوز تو رو ندیدیم، تازه داریم از پشت این آیفون باهات حرف میزنیم، اگر صلاح دونستی و درو باز کردی اونوقت بهت میگم یهمن ماست چقدر کره داره؟!
شیرین خنده ریزی کرد و گفت :
_إوا ، توروخدا ببخشین. الان درو براتون باز میکنم. ولی از همین الان بگم منو توی خونه نمیبینین چون من پا گذاشتم به فرار... "
💟💟💟
رمانکده
📚رمان #احساس_آرام ✍به قلم: مستانه بانو #پارت_2 بعد از ساعتی بحث در مورد درس و دانشگاه و آماده شدن
📚رمان #احساس_آرام
✍به قلم: مستانه بانو
#پارت_3
با صدای بلند خندهی عمو وحید شیرین دکمهی آیفون را زد و گوشی را سرجایش گذاشت و سریع پشت کانتر آشپزخانه خود را پنهان کرد. آقا سعید و نسترن خانم و شروین که از صحبتهای شیرین متوجه ماجرا شده بودند با لبخند از جا بلند شدند تا به استقبال مهمانان بروند، آقا سعید وقتی داشت از کنار آشپزخانه رد میشد به آهستگی گفت:
_باز چه دسته گلی به آب دادی شیرین بابا؟!
شیرین سرش را بالا آورد، انگشت اشارهاش را روبهروی بینی گذاشت و گفت:
_هیس...
آقا سعید سری تکان داد و با خنده در ورودی ساختمان را باز کرد و با دیدن برادر بزرگتر و خانوادهی برادرش گفت:
_ سلام داداش، خوش اومدین.
آقا وحید برادرش را به آغوش کشید و گفت :
_علیکسلام داداش کوچیکه، حالت چطوره؟! تو که یادی از ما نمیکنی.
سپس رو به زن برادرش نسترن خانم مشغول سلام و احوالپرسی شد، آقا سعید هم با زن برادر ستاره خانم سلام و حال و احوال میکرد، فرهاد تنها فرزند برادرش را پدرانه به آغوش کشید و بوسید، در همین هنگام که همه مشغول حال و احوال و دیدهبوسی بودند شروین به کنار عمویش رفت و ضمن بوسیدن او آرام چیزی کنار گوشش زمزمه کرد. آقا وحید هم آرام و پاورچین به سوی آشپزخانه روانه شد و شیرین را که داشت آرام و زیرزیرکی میخندید در یک لحظه غافلگیر کرد و اجازهی فرار به اون نداد. دستش را کشید و محکم به آغوش فشرد وگفت :
_پدرسوخته حالا دیگه ما رو پشت در سینجیم میکنی؟ هان؟!
شیرین در تلاش و تکاپو برای رهایی از بند آغوش عمویش بود.اما تکاپویش فایدهای نداشت، قدرت عمویش بیشتر از او بود. بنابراین دست از تقلا برداشت و رو به شروین که با بقیه افراد از پشت کانتر با خنده آنها را نظاره میکردند گفت:
_میدونم کار تو بود بذار دستم بهت برسه.
شروین شکلکی درآورد و گفت:
_مثلا چیکار می کنی؟! تو اگه میتونی اول خودتو از دست عمو خلاص کن.
شیرین رو به عمویش کرد و دو گونهی او را بوسید و گفت:
_عمو من غلط بکنم شما رو پشت در سینجیم کنم، مگه من بازپرس ویژهی قتل عمد هستم قربان؟!
بعد مظلومانه به چشمان عمویش زل زد و گفت :
_بذار برم حساب این شروینو بذارم کف دستش عمو...
آقا وحید خندهی بلندی کرد و گونهی برادزادهاش را بوسید گفت:
_باشه برو عمو، فقط بذار بعد از رفتن ما حسابشو برس، آخه گناه داره جلوی مهمون با لنگه کفش دنبالش کنی.
شیرین اخمی ساختگی به پیشانی آورد و گفت:
_داشتیم عمو...؟!
آقا وحید هم با خنده جواب داد:
_آره عمو، داشتیم
سپس شیرین را از آغوش خود بیرون کشید و او را به سمت بیرون از آشپزخانه هدایت کرد. دخترک لبخندزنان به سمت زن عمویش رفت و او را صمیمانه به آغوش کشید و بوسید و رو به پسرعمویش فرهاد گفت:
_سلام پسرعمو فرهاد، ستاره سهیل شدین.
فرهاد سر به زیر انداخت و گفت:
_سلام دخترعمو، زیر سایهی شمايیم.
شیرین لبخندی زد و گفت:
_ولی جثهی من از شما کوچیکترهها، تقریبا نصف شمام، فکر نکنم شما زیر سایهی من جا بشین آقا پسرعمو.
خندهی همهی حاضرین با این حرف شیرین به هوا رفت و آقا وحید هم در میان خنده دست شیرین را گرفت و به سمت سالن پذیرایی حرکت کرد و در بین راه به دختر جوان گفت:
_حالا دیگه سربهسر پسر مظلوم من میذاری؟! الان به حسابت میرسم وروجک"
💟💟💟
May 11
@Romankade, farar man .pdf
3.55M
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, farar man.apk
870.6K
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص گوشی های اندروید📱