eitaa logo
رمانکده
5.1هزار دنبال‌کننده
204 عکس
16 ویدیو
2.3هزار فایل
تابع مقررات جمهوری اسلامی ایران🇮🇷 و اپ ایتا کانال زاپاس https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a
مشاهده در ایتا
دانلود
رمان (جلد دوم زنجیر) ✍🏻 به قلم: مستانه بانو 📌 چشمان زیبایی داشت اما ترسناک بود؛ پرونده‌اش را کامل و با دقت خوانده بود. می‌دانست در یک حادثه دلخراش عشقش را به قتل رسانده بود. او عاشق تلما بود اما زنک برای رسیدن به اهدافش قصد انتقام گرفتن از غیاث تنها وارث خاله‌اش را داشت و محراب برای محافظت از غیاث که پسرعموی ناتنی‌اش می‌شد خود را سپر بلا کرد و در یک کشمکش ناعادلانه میان او و تلما تیری از اسلحه‌ی زن جوان در رفت و درست قلب تلما را نشانه گرفت. شوک کشته شدن تلما برای محراب آنچنان سخت بود که ماه اول اساراتش در زندان رو به جنون رفت و لحظه‌به لحظه وخامت حالش بیشتر می‌شد. گاهی جنونی آنی به او دست می‌داد و با فریادهای بلندش آسایش اهل زندان را بهم می‌ریخت. با وخیم شدن اوضاعش او را از بند خارج و به آسایشگاهی روانی منتقل کردند. یک اتاق از بیمارستان تنها در اختیار او بود. حال روحی مناسبی نداشت و وقتی جنون به او دست می‌داد هیچکس و هیچ چیز را در مقابل خود نمی‌دید و با فریادهای بلند و ترسناکش اطرافیان را به وحشت می‌انداخت. گذشته از آن هنوز مجرم بود و باید تحت مراقبت قرار می‌گرفت. پسر عموی ناتنی‌اش غیاث بارها و بارها به او سر زده و جویای احوالش بود. افسون و آیکال بهترین دوست هم بودند وقتی آیکال که خود پزشکی حاذق بود از او درخواست کمک کرد؛ نتوانست رویش را زمین بزند و همان دم پیشنهادش را پذیرفت. اما هیچ نمی‌دانست که تا این حد از این مرد وحشتناک بترسد و از کرده‌اش پشیمان شود. این مرد پریشان‌احوالِ روان‌پریش با آن ریش و موهای بلند که تمام چهره‌اش را پوشانده بود او را به وحشت انداخت. ★★★★ _ آره دیدمش، وای آیکال چقدر ترسناکه این مرد... قصدش این بود که شاید دوستش پشیمان شود و از او بخواهد پیگیری این بیمار روانی را کنسل کند. اما آیکال ماه‌ها به فکر درمان پسرعمویش بود و افسون بهترین و مورد اعتمادترین دوستش بود. سال‌ها بود که او را می‌شناخت و ترجیح می‌داد او درمان محراب را به عهده بگیرد. بارها و بارها از فکرش منصرف شده بود اما هربار که نگاهش به ماهان می‌افتاد تصمیم می‌گرفت پیگیر کار محراب شود. بارها با غیاث مشورت کرد و هربار همسرش او را ترغیب به انجام تصمیمش می‌کرد. غیاث و محراب هم دوستان قدیمی بودند و محراب همیشه و در همه حال بعد از تغییر جنسی‌اش پشتیبانش بود و حمایتش می‌کرد. هیچوقت به او به چشم یک دختر تغییر یافته نگاه نکرده و در مقابل نگاه و طعنه‌های اطرافیان همیشه تکیه‌گاه غیاث بود. ماهان امانت محراب بود. امانتی که خیلی دیر از وجودش باخبر شده بود. درست زمانی فهمید ماهان فرزندش است که تلما را برای همیشه با دستان خود نابود کرد. قتل تلما فشار زیادی به روح و روانش وارد کرد و او اکنون تبدیل به مردی روان‌پریش شده بود. مردی که افسون هم از ترس برخورد با او زیر قول و قرارش زده و تلاش می‌کرد دوستش آیکال خود پیشنهادش را پس بگیرد. آیکال محزون و ناامیدانه گفت: _ ترسناک نیست افسون... محراب خیلی لطیف و مهربون بود... تو نمی‌شناسیش... تو رو خدا کمکش کن. دلم نمی‌خواد وقتی ماهان می‌فهمه محراب پدرشه با یه آدم روانی و دیوونه روبه‌رو بشه... لحظه‌ای سکوت کرد و سپس با بغض گفت: _محراب جز ما هیچکس رو نداره افسون... همه‌ی امیدم به توئه عزیزم... از پسش برمیایی... آنقدر لحنش سوز و گداز داشت که افسون در خود فرو رفت و گفت: _ سعی می‌کنم آیکال... سعی می‌کنم...
رمانکده
📚رمان #احساس_آرام ✍به قلم: مستانه بانو #پارت_1 آقا سعید همان‌طور که آب اضافی دست‌هایش را می‌گرفت ا
📚رمان ✍به قلم: مستانه بانو بعد از ساعتی بحث در مورد درس و دانشگاه و آماده شدن شام شیرین به همراه مادرش مشغول چیدن میز شام شد. شروین که چهار سالی از شیرین بزرگتر بود با بسته‌ای در دست وارد خانه شد و به همه سلام کرد. میز با خوش‌سلیقگی شیرین تزئین شده بود و همه‌ی اهل خانه دور آن جمع شده بودند و ضمن خوردن از هنرمندی و سلیقه‌ی شیرین هم تعریف و تمجید می کردند... نسترن خانم همان‌طور که داشت برای خودش لیوانی آب می‌ریخت گفت: _مثل اینکه این غذایی که شما الان دارین با ولع هرچه تمام‌تر نوش‌جان می‌کنین و روی این میز به این قشنگی گذاشته شده دست‌پخت منه‌ها، اگه غذای من نبود مسلما میزی به این زیبایی هم چیده نمی‌شد. آقا سعید با لبخند شیطنت‌آمیزی گفت: _نازنین یار، منکه همیشه به طور خاص از زحمات شما تشکر می‌کنم، حالا هم چشم، دست کدبانوی خونه و همسر مهربونم درد نکنه، واقعا غذای خوشمزه‌ای شده. و چشمک ریزی به همسرش زد. نسترن خانم لب زیرین خود را گزید و با چشم و ابرو به بچه‌ها اشاره کرد، که یعنی زدن این حرف‌ها در مقابل بچه‌ها درست نیست. ولی فایده‌ای نداشت چون همه از عشق شدید سعید به نسترن کاملا اطلاع داشتند و می‌دانستند که سعید این عشق و علاقه را همیشه و همه‌جا به همسرش ابراز می‌کند، بچه‌ها به رفتار پدرشان عادت داشتند و منظور او را به خوبی درک می‌کردند ولی خود را به نادانی و از همه‌جا بی‌خبری می‌زدند. بعد از شام شروین در مورد بسته‌ایی که همراه داشت و تصمیمی که برای خود گرفته بود با خانواده‌اش صحبت کرد، او تصمیم داشت به سربازی برود و بسته‌ی همراه او دفترچه‌ی اعزام به خدمت را در خود جای داده بود. شروین با دلیل و برهان پدر و مادرش را راضی کرد که به تصمیم او احترام بگذارند و اجازه بدهند او به سربازی برود. آقا و خانم فرهادی که هیچ‌وقت در کار فرزندانشان دخالت کورکورانه نمی‌کردند با شروین مخالفتی نکردند و صلاح دیدند پسرشان هرطور که دوست دارد در مورد آینده‌اش تصمیم بگیرد. با این حال نسترن خانم کمی دلشوره‌ی پسرش را داشت. بعد از اعلام رضایت پدر و مادر شیرین به آشپزخانه رفت و با یک سینی چای به کنار اعضاء خانواده‌اش بازگشت، چای را به همه تعارف کرد و لیوان چای خود را برداشت تا به اتاقش برود اما صدای زنگ آشنای عمو وحیدش او را وادار کرد به سمت آیفون برود. به محض برداشتن گوشی آیفون گفت: _سلام عمو وحید جانمان، چه عجب، خوش اومدین. آقا وحید خنده‌ی بلندی کرد و گفت: _سلام پدرسوخته، از کجا فهمیدی منم؟! شیرین بلافاصله با شیرین‌زبانی گفت: _ إ عمو، چرا شما تا منو می‌بینین می‌گین پدرسوخته؟! بابای من به این خوشگلی آخه کجاش سوخته‌ست؟! دوباره صدای خنده‌ی آقا وحید به هوا برخاست و در میان خنده گفت: _ما که هنوز تو رو ندیدیم، تازه داریم از پشت این آیفون باهات حرف می‌زنیم، اگر صلاح دونستی و درو باز کردی اونوقت بهت می‌گم یه‌من ماست چقدر کره داره؟! شیرین خنده ریزی کرد و گفت : _إوا‌ ، توروخدا ببخشین. الان درو براتون باز می‌کنم. ولی از همین الان بگم من‌و توی خونه نمی‌بینین چون من پا گذاشتم به فرار... " 💟💟💟
‌ ‎‌‌‎‎‌‌╭═🍃🌺═══════════╮ این بار چند ضربه به در خورد‌. کلافه از خستگی بلند شد و بعد از روشن کردن چراغ، در را گشود‌. همان دخترک ریز نقشِ مو مشکی. لب‌هایش با مکث تکان خورد و صدای آرامش نگاه کوروش را خیره به چشم‌هایش کرد. _ براتون چای آوردم. سینی را که سمتش گرفت، جای گرفتن آن دست‌هایش را داخل جیب شلوار اسپورتش فرو کرد. _ ترجیح می‌دم بابک باشه و خودش برام چای بیاره. دخترک به‌وضوح جا خورد. کم‌کم طرحی از اخم بین ابروانش نشست و سینی را عقب کشید. _ حالا کجا می‌بریش؟ پسرک بی‌صدا می‌خندید. _ مامان گفت براتون چای بیارم. _ بده به من... دستشون درد نکنه. دخترک چند لحظه نگاهش کرد و بعد بی‌هیچ حرفی عقبگرد کرد سمت پله‌ها. _ بهارک! حتی یک قدم مکث نکرد. کوروش اما چند گام نزدیک شد. _ بهار کوچک. می‌دانست این‌گونه که صدایش کند عکس‌العمل نشان می‌دهد. وقتی به عقب چرخید چشمان عسلی‌اش از خشم درشت‌تر بود. _ اون سینی رو بده به من. بهارک ولی فقط نگاه می‌کرد، با همان خشم و غیظ. لبخندی گوشه‌ی لب کوروش جای گرفت و سینی را هم از دست او. _ مرسی..‌‌. بهار کوچک. دهان باز کرد حرفی بزند ولی صدای پدر مانع شد‌. _ بهارک! او خیره به لبخند روی لب کوروش یک گام عقب رفت‌ و بلند گفت: _ اومدم باباجون. نگاهش را که از چشمان کوروش گرفت، او نفسش را پریشان بیرون فرستاد و مردمک‌هایش را دوخت به بخار چای.