eitaa logo
رمانکده
5.1هزار دنبال‌کننده
205 عکس
17 ویدیو
2.3هزار فایل
تابع مقررات جمهوری اسلامی ایران🇮🇷 و اپ ایتا کانال زاپاس https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
رمانکده
📚رمان #احساس_آرام ✍به قلم: مستانه بانو #پارت_3 با صدای بلند خنده‌ی عمو وحید شیرین دکمه‌ی آیفون را
📚رمان ✍به قلم: مستانه بانو آقا وحید دست راستش را دور گردن شیرین حلقه کرد. با دست چپ سیلی آرامی به گونه‌ی شیرین زد و همراه او روی یکی از کاناپه‌های سالن پذیرایی نشست. با تعارف آقا سعید و نسترن خانم‌‌، فرهاد و مادرش هم به آقا وحید پیوستند‌. آقا وحید چنان شیرین را به آغوش خود فشرده بود که وقتی نسترن خانم از شیرین خواست تا از میهمانان پذیرایی کند رو به زن برادرش کرد و گفت : _نه زن داداش، اگه می‌خواین به بهونه‌ی پذیرایی کردن شیرین رو از دست من فراری بدین کور خوندین، ما اصلا هیچی نمی‌خوریم، لطفا دور شیرین من‌و خط بکشین با این حرف آقا وحید همه به خنده افتادند، نسترن خانم هم برای اینکه به آقا وحید اطمینان بدهد که چنین قصدی ندارد خود از جای بلند شد و از میهمانان پذیرایی کرد. ساعتی به صحبت در مورد تحصیل شیرین و سربازی رفتن شروین و شغل جدید فرهاد گذشت. وقتی آقا وحید مشغول صحبت با برادرش بود، شیرین از غفلت وی سؤاستفاده کرد و به آرامی قصد داشت از عمویش جدا شود و به اتاقش برود که به هنگام بلند شدن از جایش عمو وحید دستش را گرفت و گفت: _جایی تشریف می‌برین خانم خانما؟ نگاه عاقل اندرسفیهی به شیرین انداخت و گفت: _تو که فکر نکردی من ازت غافل شدم؟! هان پدرسوخته؟! شیرین گردنش را کج کرد و مظلومانه گفت: _ اِ ... عمو باز که گفتین پدرسوخته! توروخدا دیگه به من نگین پدرسوخته‌، من بابام‌و دوست دارم. عمو وحید خنده‌ایی کرد و گفت: _پس من به تو چی بگم؟! شیرین با لبخندی زیبا گفت: _ نمی‌دونم، هر چی که دلتون می‌خواد. عمو وحید لبخندزنان گفت : _باشه، هرطور که تو دوست داشته باشی، پـدرســـوختــه! کلمه‌ی پدرسوخته را طوری به زبان آورد که شیرین مثل بچه‌های بهانه‌گیر پا به زمین کوبید و گفت: _ عمـــــو ! عمو وحید در میان خنده‌ی خود و اطرافیانش گفت : _چیه عمو جون؟! خب خودت گفتی هرچی که دلم می‌خواد بگم، منم دوست دارم بهت بگم پدرسوخته. حالا چرا وایسادی؟ نمی‌خوای پیش عمو بشینی؟! شیرین به حالت قهر اخمی به صورت آورد و گفت: _نه، می‌خوام برم اتاقم. آقا وحید در صدد دلجویی برآمد: _چرا ؟! چرا می‌خوای بری اتاقت؟! نکنه شیرین من از دست عموش ناراحت شده؟! هان عمو ؟! جمله‌اش را طوری به زبان آورد که شیرین وقتی به چهره‌اش خیره شد دلش به حال عمویش سوخت و گفت: _نه، ناراحت نشدم. فقط می‌خوام درس بخونم عمو جون، آخه از وقتی بابا اومده خونه من یک کلمه هم درس نخوندم. من برای تمام لحظات و دقیقه‌های وقتم برنامه‌ریزی کردم، نمی‌خوام امسال تو کنکور رد بشم، اگه اجازه بدین من برم درسام‌و بخونم، باشه عمو؟! تازه من به بابا قول دادم اگه امسال تو کنکور قبول بشم تمام وقتم رو در اختیارش بذارم، حالا به شما هم این قول‌و می‌دم. البته اگه قبول بشم. 💟💟💟
رمانکده
📚رمان #احساس_آرام ✍به قلم: مستانه بانو #پارت_4 آقا وحید دست راستش را دور گردن شیرین حلقه کرد. با د
📚رمان ✍به قلم: مستانه بانو آقا وحید با همان لبخند همیشگی‌اش رو به شیرین گفت: _ای پدرسوخته، می‌دونه چطور آدم‌و راضی کنه، باشه برو، ولی من می‌دونم حتی اگه توی کنکور قبول بشی این‌بار بهونه درس و مشق دانشگاه رو میاری و باز هم وقتت‌و جیره‌بندی می‌کنی، باشه اشکال نداره برو درست‌و بخون دختر جان. بعد دست شیرین را رها کرد و رو به برادرش گفت: _ اینم از جوونای این دوره زمونه، برای دیدنشون باید وقت قبلی بگیریم شیرین خم شد گونه‌ی راست عمویش را بوسید و گفت: _قربونتون برم عموجون وحیدم، شما هروقت خواستین می‌تونین من‌و ببینین، نیاز به وقت قبلی نیست، من... آقا وحید خندان میان حرفش پرید: _امان از دست تو دختر، برو دیگه مگه نمی‌خواستی بری درس بخونی؟! _چرا عمو، الان می‌رم‌‌، زن عمو، پسرعمو فرهاد با اجازه‌تون من مرخص می‌شم ستاره خانم و فرهاد هر کدام به نوبه‌ی خود این اجازه را به شیرین دادند تا او بتواند به درس‌هایش برسد. شیرین با خداحافظی راه طبقه‌ی بالا را در پیش گرفت و هم‌زمان با بالا رفتن از پله‌ها بدون اینکه به بقیه نگاه کند گفت: _پسر عمو اینقدر سر به زیر نباش، یه وقت دیدی سرت کلاه رفته‌ها. باشه هروقت خواستی می‌تونی بیایی زیر سایه‌ی من‌، منم تا بتونم سایه‌مو برات پهن می‌کنم. و خوب می‌دانست که با این حرف حالا فرهاد مثل لبو قرمز شده است. صدای خنده‌ی دسته جمعی حاضرین فضای سالن پذیرایی را فرا گرفت. شیرین وارد اتاقش شد و یک راست سراغ دفتر و کتابش رفت و ضمن باز کردن دفترش به این فکر می‌کرد که خدا پس از سالها انتظار و نذر و نیاز پسری به آنها داد که نامش را فرهاد گذاشتند... 💟💟💟
@Romankade, Taziyane Baran .pdf
6.75M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, Taziyane Baran.apk
1.71M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های اندروید📱
@Romankade, Taziyane Baran.epub
461.9K
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
تازیانه باران ⬆️📚 @Romankade ✍🏻 نوشته:سلمه دادگر 📖تعداد صفحات : 1000 💬خلاصه ؛ به نام آنکه اگر حکم کند همه مان محکومیم ﺗﻮ زندگی ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﻗﺎﺑﻞ ﭘﯿﺶﺑﯿﻨﯽ ﻧﯿﺴﺖ! ﺍﯾﻨﻮ ﺗﻮ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻢ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﯾﻪ ﺭﻭﺯﺍﯾﯽ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﺳﺨﺖ ﺑﻮﺩ ﺑﺮﺍﻡ، ﺍﺻﻼً ﻓﮑﺮ ﻧﻤﯿﮑﺮﺩﻡ ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺗﻤﻮﻡ ﺑﺸﻪ، ﺍﻣﺎ ﺷﺪ… ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﯾﻪ ﺭﻭﺯﺍﯾﯽ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺷﺎﺩﯼ ﮐﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﺩﯾﮕﻪ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻧﻤﯿﺸﻪ، ﺍﻣﺎ … ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﯾﻪ ﺁﺩﻣﯽ ﺍﻭﻣﺪ ﺗﻮ ﺯﻧﺪﮔﯿﻢ، ﮐﻪ ﻓﮑﺮ ﻤﯿﮑﺮﺩﻡ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﻭﺟﻮﺩ ندﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻪ اما ﺑﺎ ﺭﻓﺘﻨﺶ ﺛﺎﺑﺖ ﮐﺮﺩ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﻩ، ﺍﻭﻧﻢ ﻧﻪ ﯾﮑﯽ، ﻧﻪ ﺩﻭ ﺗﺎ! ﺑﻠﮑﻪ ﺑﻪ ﺗﻌﺪﺍﺩ ﻣﻮﻫﺎﯼ ﺳﺮﻡ ﺁﺩﻡ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﻩ!!! ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﻭﺍﺳﻪ ﯾﻪ ﭼﯿﺰﺍﯾﯽ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩﻡ، ﮐﻪ ﺣﺘﯽ ﺍﺭﺯﺵ ﺍﺧﻢﮐﺮﺩﻥ ﻫﻢ ﻧﺪﺍﺷﺖ!! ﻭ ﻭﺍﺳﻪ ﯾﻪ ﭼﯿﺰﺍﯾﯽ ﺧﻨﺪﯾﺪﻡ، ﮐﻪ ﻧﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺧﻨﺪﻩ ﺩﺍﺭ ﻧﺒﻮﺩ، ﮐﻪ حزین ﻫﻢ ﺑﻮد! ﯾﻪ ﻭﻗﺘﺎﯾﯽ ﮔﺬﺷﺖ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﯾﻪ ﻭﻗﺘﺎﯾﯽ ﮔﺬﺭ… ﯾﻪ ﺭﻭﺯﺍﯾﯽ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﯾﻪ ﺭﻭﺯﺍﯾﯽ ﺭﻭ ﺳﭙﺮﯼ… 🎭 ژانر ⬅️ 📚 📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین 📚📚📚📚📚📚 ✍️ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade @Romankade @Romankade 📚📚📚📚📚📚📚
رمانکده
📚رمان #احساس_آرام ✍به قلم: مستانه بانو #پارت_5 آقا وحید با همان لبخند همیشگی‌اش رو به شیرین گفت: _
📚رمان ✍به قلم: مستانه بانو عمو سعیدش چندسالی از پدرش بزرگتر بود ولی چون دیر بچه‌دار شدند فرهاد همسن و سال برادر بزرگترش شاهین بود البته با چندماه اختلاف، شاهین دو سه سالی می‌شد که ازدواج کرده و خانه و زندگی مستقلی داشت و با همسرش ترانه و دخترش نازنین زندگی می‌کرد. و اما فرهاد پسر عموی سر به زیرش با آنکه کارمند اداره‌ی بزرگ و شیک و پر رفت‌وآمدی بود ولی تا به حال دم به تله‌ی هیچ دختری نداده بود، عمو وحید و ستاره خانم بعد از به دنیا آمدن فرهاد دیگر بچه‌دار نشدند و حسرت داشتن دختر به دل هر دو ماند. آنها هر دو عاشق دختر بودند و این خلاء را با وجود شیرین نازدانه‌ی خانواده پر می‌کردند. آن دو عاشق شیرین بودند و او را مانند دختر خود می‌پنداشتند، شیرین هم آنها را بسیار دوست داشت و با آنها مثل پدر و مادر خود رفتار می‌کرد و همیشه با شوخی و خنده و شیرین زبانی کاری می‌کرد که آنها غم نداشتن دختر را فراموش کنند و کمتر به نداشتن دختر فکر کنند. این مسئله باعث شده بود تا آنها کمتر به فرهاد توجه نشان دهند نه اینکه او را دوست نداشته باشند بلکه برعکس عاشق فرهاد هم بودند ولی نمی‌توانستند احساسات خود را به دختران مخصوصا شیرین مهار کنند و این باعث نگرانی شیرین شده بود چون می‌دید پسرعمویش روز به روز بیشتر در خود فرو رفته و منزوی می‌شود، می‌دید که او دوست ندارد زیاد در جمع حاضر باشد و اغلب وقتی شیرین همراه خانواده‌اش به خانه عمویش می‌رفتند او بعد از چند دقیقه عذرخواهی می‌کرد و همراه شروین به اتاقش پناه می‌برد تا وقتی که پدرش شروین را برای رفتن صدا کند. یک‌بار پس از بازگشتن از خانه‌ی عمو، شروین به آرامی در گوش خواهرش گفت: _می‌خوام باهات صحبت کنم. شیرین با تعجب سری تکان داد و گفت: _باشه، بریم اتاقم... 💟💟💟
رمانکده
📚رمان #احساس_آرام ✍به قلم: مستانه بانو #پارت_6 عمو سعیدش چندسالی از پدرش بزرگتر بود ولی چون دیر بچ
📚رمان ✍به قلم: مستانه بانو وقتی هر دو وارد اتاق شدند و شروین مطمئن شد که پدر و مادرش به اتاقشان رفته‌اند رو به شیرین کرد و گفت: _ آبجی می‌تونم باهات رک و پوست کنده صحبت کنم؟! شیرین در جواب گفت : _البته، چرا که نه؟! شروین روی تخت نشست و به شیرین اشاره کرد تا او هم کنارش بنشیند. وقتی شیرین کنار شروین جای گرفت. او گفت: _آبجی کوچولو می‌تونم ازت خواهش کنم که وقتی عمو و زن عمو رو جایی دیدی و یا به دیدنشون رفتی در حضور فرهاد کمتر باهاشون بگو بخند و شوخی کنی؟! شیرین با تعجب از شروین پرسید: _چرا؟! مگه چی شده ؟! اتفاقی افتاده ؟! _نه، اتفاقی نیفتاده، فقط مراعات حال فرهاد رو بکن و کمتر باهاشون گرم بگیر. نمی‌گم بی‌محلی کنی ولی کمتر شیطونی کن شیرین بی‌حوصله گفت: _" نمی فهمم. اگه اتفاقی نیفتاده من چرا باید با اونا اینطوری رفتار کنم؟! ببینم فرهاد چیزی گفته؟! اون از چیزی ناراحته؟! شروین سرش را پایین انداخت وگفت: _راستش، ناراحت که هست. ولی چیزی در این مورد از من نخواسته که به تو بگم. امشب وقتی داشتم باهاش حرف می زدم حس کردم حالش گرفته است. وقتی با اصرار و خواهش و التماس ازش خواستم که من‌و مثل برادرش بدونه و باهام درددل کنه بغض کرد و گفت کاش خدا به جای من یه دختر به پدر و مادرم می‌داد. اونا عاشق دخترن و این‌و با رفتاری که با شیرین و دیگر دخترای فامیل دارن ثابت کردن. همیشه بعد از دیدن شیرین حالشون فوق‌العاده می‌شه، خیلی پرانرژی می‌شن‌، همش می‌خندن‌ و راجع به اتفاقاتی که وقتی شیرین بود حرف می‌زنن، من هیچ‌وقت نتونستم فرزند خوبی برای اونا باشم بعد هم از پنجره‌ی اتاقش به بیرون زل زد و ادامه داد: _خدایا کاری کن که من بتونم خلاء وجود یک دختر رو توی این خونه از بین ببرم، ببین شیرین اصلا در مورد فرهاد فکر بدی نکن. اون اصلا در این مورد از من درخواستی نکرد، این فقط درخواست و خواهش منه که احساس می‌کنم خواهرم دوست و یاور منه و به درخواست برادرش گوش می‌ده و عمل می‌کنه. ازت نمی‌خوام که با عمو و زن عمو به سردی رفتار کنی و یا رفتار بدی نسبت به اونا پیش بگیری فقط ازت می‌خوام در حضور فرهاد کمتر برای اونا شیرین‌زبونی کنی و سر به سرشون بزاری که اونا از پسرشون غافل نشن و فرهاد هم اینطور تو اتاقش بشینه و غصه بخوره که چرا دختر نشده تا آرزوی پدر و مادرش برآورده بشه؟! تو که دوست نداری فرهاد به‌خاطر این مسئله اینقدر سرخورده بشه که از همه‌ی زنا و دخترها بدش بیاد؟! پس سعی کن عاقل باشی و به حرفهای من خوب عمل کنی. شیرین نگاهی به برادرش کرد و گفت: _من اینو نمی‌دونستم. اما ازت ممنونم که این مسئله رو به من گوشزد کردی، من تمام سعی‌ام رو برای مراعات حال فرهاد می‌کنم. اینو از طرف من مطمئن باش داداش... 💟💟💟
رمانکده
📚رمان #احساس_آرام ✍به قلم: مستانه بانو #پارت_7 وقتی هر دو وارد اتاق شدند و شروین مطمئن شد که پدر و
📚رمان ✍به قلم: مستانه بانو شروین با خند‌ایی گفت: _از تو خیالم راحته، فقط جوری رفتار نکنی که فرهاد متوجه‌ی موضوع بشه، آخه دلم نمی‌خواد فکر کنه حرف‌هایی رو که به من می‌زنه می‌رم به دیگران می‌گم. تو می‌تونی با اونا شوخی بکنی ولی در حد متعارف و کمتر، در ضمن دلم می‌خواد حرف‌هایی رو که امشب به تو زدم مثل یک راز پیش خودت نگه داری و هیچ‌وقت نذاری فرهاد و یا کسی دیگه از این موضوع باخبر بشه. باشه خواهر کوچولوی من؟! شیرین هم خندید و گفت: _مطمئن باش داداشی، من بهت قول می دم و دستش را روی دست برادرش گذاشت تا با اینکار اطمینان بیشتری به برادرش بدهد. شروین هم با دست دیگرش چندین ضربه‌ی آرام روی دست شیرین زد و به لبخندی اکتفا کرد. در حال بلند شدن از جایش رو به شیرین گفت: _پس من با اطمینان کامل می‌رم که بخوابم. شب‌بخیر خواهر کوچولوی من شیرین که برای بدرقه‌ی برادرش از جای بلند شده بود هم گفت: _شب بخیر داداش خان من شروین با خنده از اتاق بیرون رفت و شیرین با لبخند در اتاقش را بست. لباسش را عوض کرد و خود را روی تخت‌خواب رها کرد و با فکر و اندیشه‌ی فرهاد به خواب عمیقی فرو رفت. تمام این اتفاقات شیرین را مجاب کرده بود که رویه‌ی دیگری را در مقابل عمو و زن عمویش پیش بگیرد. با تدابیر شروین و انجام خواست او توسط شیرین همه چیز همان‌طور که آنها می‌خواستند پیش رفت. شیرین دیگر کمتر برای عمو و زن عمویش شیرین زبانی و طنازی می‌کرد و بیشتر خود را یک خانم جوان متشخص نشان می‌داد تا یک دختر لوس و ننر و بازیگوش... وقتی عمو و زن عمویش به او اعتراض می‌کردند می‌گفت که دیگر بزرگ شده و نباید در مقابل بزرگترانش رفتاری دور از شأن و لوس داشته باشه. در این مدت هم فرهاد کم‌کم از لاک خود بیرون آمد و بیشتر در جمع می‌جوشید. شروین و شیرین هم به خاطر این موضوع خوشحال بودند. ★★★ از سالن پذیرایی صدای خداحافظی مهمانان می‌‌آمد و این نشان از آن داشت که میهمانی به پایان رسیده. با اینکه قبلا از آنها خداحافظی کرده بود ولی باز به رسم ادب سریع خود را به کنار پله‌ها رساند و از همان بالای پله‌ها با صدایی بلند و خیلی با عجله گفت : _ عمو، عمــــو، عمو وحیــد! آقا وحید با نگرانی نگاهی به بالای پله ها کرد و پرسید: _جونم عمو. جونم کاری داشتی؟! شیرین که از ترساندن عمویش لذت برده بود خنده‌ی ریزی کرد و گفت: _اولا جونتون سلامت. ثانیا نه کاری نداشتم. ثالثا فقط خواستم خداحافظی کنم. و دوباره ریز خندید و دستش را جلوی دهانش گرفت. آقا وحید نفس راحتی کشید و با خنده گفت: _جون به لب شدم پدرسوخته، نمی‌تونستی آروم‌تر و مثل آدم خداحافظی کنی؟! شیرین لب پایینی‌اش را گزید و گفت : _وا عمو، مگه آدم نیستم ؟! آقا وحید با همان لبخند همیشگی اش گفت: _چرا هستی، فقط نمی‌دونم چرا بعضی وقتا جو می‌گیرتت اینطوری می‌کنی؟ همه با لبی خندان به شیرین و آقا وحید نگاه می‌کردند که شیرین با لبی آویزان گفت: _" مگه من چیکار کردم؟! فقط خواستم خداحافظی کنم. حالا که شما نمی‌خواین باشه، زن عمو خداحافظ، فرهاد خداحافظ. وقتی فرهاد و مادرش جوابش را دادند شیرین به حالت قهر رو از عمویش گرفت و می‌خواست به اتاقش برود که با صدای عمویش در جایش ایستاد. _خب حالا، خداحافظ شیرین خانم. چه زود رنجم شده. شیرین رویش را برگرداند و به عمویش نگاه کرد و با گردنی کج شده دو ابرویش را بالا برد و با خنده گفت: _ خداحافظ عمو جان. سپس به سوی اتاقش روانه شد. صدای بلند خندیدن عمویش و دیگران را از کنار در اتاقش شنید. وارد اتاق شد و پشت میز تحریرش نشست و مشغول درس خواندن شد، ساعتی بعد دست از درس خواندن کشید و به رختخوابش پناه برد تا صبح زودتر بیدار شود و سرحال و قبراق درسهایش را پیگیری کند. ★★★ 💟💟💟
اگه ۱۵ تا ۲۵ سالته... 🎁 برات یه هدیه مخصوص دارم 🎁 👇👇وبینار رایگان 👇👇 «طراحی مسیر شغلی» توسط دکتر ناصحی آینده‌پژوه و مشاور مسیر شغلی 💯 قراره یادت بدم که چطور: 1⃣ اصولی انتخاب شغل کنی 2⃣ برای رسیدن بهش برنامه‌ریزی کنی 3⃣ در انتخاب خودت آینده‌نگر باشی اگه میخوای اینا رو رایگان یاد بگیری، بیا اینجا: https://eitaa.com/joinchat/2195980752Ceec57c7484
@Romankade , arjin.epub
276.7K
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های آیفون 📱