eitaa logo
رمانکده
5.1هزار دنبال‌کننده
204 عکس
16 ویدیو
2.3هزار فایل
تابع مقررات جمهوری اسلامی ایران🇮🇷 و اپ ایتا کانال زاپاس https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a
مشاهده در ایتا
دانلود
رمان (جلد دوم زنجیر) ✍🏻 به قلم: مستانه بانو 📌 دست دراز کرد تا کیسه‌های خرید را از دست‌های همسرش بگیرد که غیاث دست‌هایش را عقب کشید و کنار گوشش زمزمه کرد: _ عشق منی شما... خودم می‌برم زن جوان خجالت کشید و چهره‌اش گلگون شد، صاف ایستاد و لب به دندان گرفت. نیم‌نگاهی به سوی دوستش انداخت ولی افسون را که مشغول کار خود دید برگشت، آرام و شماتت‌وار گفت: _ غیاث؟! مرد جوان خندید و گفت: _ جان منی شما... آیکال این‌بار ریز خندید و گفت: _ زشته، مهمون داریم... باری دیگر دستش را به سوی دست‌های غیاث دراز کرد که مرد جوان از فرصت استفاده کرد و بوسه‌ای کنار پیشانی همسرش نهاد. آیکال کیسه به دست صاف ایستاد و در حالی که به سوی آشپزخانه راهی می‌شد گفت: _ افسون کلی سؤال ازت داره... اونجا واینستا... دست و روت رو بشور زودتر شام بخوریم عزیزم. غیاث در حالی که هنوز با لبخند خیره‌ی همسرش بود گفت: _ در خدمتم خانوم... ساعتی بعد همه دور میز غذاخوری در حال خوردن دستپخت خوشمزه‌ی آیکال بودند. با حضور ماهان موقعیت برای سؤال و جواب مناسب نبود. اما به محض رفتنش افسون پرسید: _آقا غیاث من به کمکتون احتیاج دارم... مرد جوان دستمال سفره را برداشت و به آرامی دور دهانش را پاک کرد و پرسید: _ در خدمتم، مشکلی پیش اومده؟! نگاهش از افسون به آیکال کشیده شد که دخترک گفت: _مشکل اینه که محراب با من همکاری نمی‌کنه... یه جورایی حس می‌کنم اصلا از من خوشش نمیاد. می‌دونین؟! یعنی... چطور بگم...؟! غیاث دستمال را روی میز کنار دستش قرار داد و متمایل به افسون چرخید و در حالی که قوز آرنجش را به میز عمود می‌کرد انگشتانش را در مقابل صورتش مشت کرد و گفت: _ راحت باشین... ما قراره به محراب کمک کنیم هر کاری از دستمون بربیاد انجام می‌دیم... حق داشت آیکال... این مرد بی‌نهایت دلبر و جذاب بود. برای دوستش خوشحال بود که مردی این‌چنین نصیبش شده بود... لبخندی اجباری به لبانش هدیه داد و گفت: _ فکر می‌کنم از همه‌ی زن‌ها بدش میاد. یا اینکه متنفره... یا اینکه تظاهر می‌کنه... وقتی به من نگاه می‌کنه نفرت تو چشماش موج می‌زنه و این منو خیلی می‌ترسونه... نگاهش...
رمانکده
📚رمان #احساس_آرام ✍به قلم: مستانه بانو #پارت_7 وقتی هر دو وارد اتاق شدند و شروین مطمئن شد که پدر و
📚رمان ✍به قلم: مستانه بانو شروین با خند‌ایی گفت: _از تو خیالم راحته، فقط جوری رفتار نکنی که فرهاد متوجه‌ی موضوع بشه، آخه دلم نمی‌خواد فکر کنه حرف‌هایی رو که به من می‌زنه می‌رم به دیگران می‌گم. تو می‌تونی با اونا شوخی بکنی ولی در حد متعارف و کمتر، در ضمن دلم می‌خواد حرف‌هایی رو که امشب به تو زدم مثل یک راز پیش خودت نگه داری و هیچ‌وقت نذاری فرهاد و یا کسی دیگه از این موضوع باخبر بشه. باشه خواهر کوچولوی من؟! شیرین هم خندید و گفت: _مطمئن باش داداشی، من بهت قول می دم و دستش را روی دست برادرش گذاشت تا با اینکار اطمینان بیشتری به برادرش بدهد. شروین هم با دست دیگرش چندین ضربه‌ی آرام روی دست شیرین زد و به لبخندی اکتفا کرد. در حال بلند شدن از جایش رو به شیرین گفت: _پس من با اطمینان کامل می‌رم که بخوابم. شب‌بخیر خواهر کوچولوی من شیرین که برای بدرقه‌ی برادرش از جای بلند شده بود هم گفت: _شب بخیر داداش خان من شروین با خنده از اتاق بیرون رفت و شیرین با لبخند در اتاقش را بست. لباسش را عوض کرد و خود را روی تخت‌خواب رها کرد و با فکر و اندیشه‌ی فرهاد به خواب عمیقی فرو رفت. تمام این اتفاقات شیرین را مجاب کرده بود که رویه‌ی دیگری را در مقابل عمو و زن عمویش پیش بگیرد. با تدابیر شروین و انجام خواست او توسط شیرین همه چیز همان‌طور که آنها می‌خواستند پیش رفت. شیرین دیگر کمتر برای عمو و زن عمویش شیرین زبانی و طنازی می‌کرد و بیشتر خود را یک خانم جوان متشخص نشان می‌داد تا یک دختر لوس و ننر و بازیگوش... وقتی عمو و زن عمویش به او اعتراض می‌کردند می‌گفت که دیگر بزرگ شده و نباید در مقابل بزرگترانش رفتاری دور از شأن و لوس داشته باشه. در این مدت هم فرهاد کم‌کم از لاک خود بیرون آمد و بیشتر در جمع می‌جوشید. شروین و شیرین هم به خاطر این موضوع خوشحال بودند. ★★★ از سالن پذیرایی صدای خداحافظی مهمانان می‌‌آمد و این نشان از آن داشت که میهمانی به پایان رسیده. با اینکه قبلا از آنها خداحافظی کرده بود ولی باز به رسم ادب سریع خود را به کنار پله‌ها رساند و از همان بالای پله‌ها با صدایی بلند و خیلی با عجله گفت : _ عمو، عمــــو، عمو وحیــد! آقا وحید با نگرانی نگاهی به بالای پله ها کرد و پرسید: _جونم عمو. جونم کاری داشتی؟! شیرین که از ترساندن عمویش لذت برده بود خنده‌ی ریزی کرد و گفت: _اولا جونتون سلامت. ثانیا نه کاری نداشتم. ثالثا فقط خواستم خداحافظی کنم. و دوباره ریز خندید و دستش را جلوی دهانش گرفت. آقا وحید نفس راحتی کشید و با خنده گفت: _جون به لب شدم پدرسوخته، نمی‌تونستی آروم‌تر و مثل آدم خداحافظی کنی؟! شیرین لب پایینی‌اش را گزید و گفت : _وا عمو، مگه آدم نیستم ؟! آقا وحید با همان لبخند همیشگی اش گفت: _چرا هستی، فقط نمی‌دونم چرا بعضی وقتا جو می‌گیرتت اینطوری می‌کنی؟ همه با لبی خندان به شیرین و آقا وحید نگاه می‌کردند که شیرین با لبی آویزان گفت: _" مگه من چیکار کردم؟! فقط خواستم خداحافظی کنم. حالا که شما نمی‌خواین باشه، زن عمو خداحافظ، فرهاد خداحافظ. وقتی فرهاد و مادرش جوابش را دادند شیرین به حالت قهر رو از عمویش گرفت و می‌خواست به اتاقش برود که با صدای عمویش در جایش ایستاد. _خب حالا، خداحافظ شیرین خانم. چه زود رنجم شده. شیرین رویش را برگرداند و به عمویش نگاه کرد و با گردنی کج شده دو ابرویش را بالا برد و با خنده گفت: _ خداحافظ عمو جان. سپس به سوی اتاقش روانه شد. صدای بلند خندیدن عمویش و دیگران را از کنار در اتاقش شنید. وارد اتاق شد و پشت میز تحریرش نشست و مشغول درس خواندن شد، ساعتی بعد دست از درس خواندن کشید و به رختخوابش پناه برد تا صبح زودتر بیدار شود و سرحال و قبراق درسهایش را پیگیری کند. ★★★ 💟💟💟
‌ ‎‌‌‎‎‌‌╭═🍃🌺═══════════╮ پاهایش را با نیم‌نگاهی به چشم‌های سیاه او روی هم انداخت، بی‌جواب به کنایه‌ی کلامش‌. _ چیزی می‌خوری؟ _ نه. _ یه چای حتی! _ حرف دارم باهات. او باز هم لبخند زد. _ می‌شنوم. کوروش چند لحظه فقط نگاه کرد. همانطور سرد و خالی. _ راجع‌به حرفای آقاجون. _ خب؟ بی‌مقدمه رفت سر سوال اصلی. _ چرا خواستگارات رو بی‌فکر رد می‌کنی؟ اَبروهای کوتاه و خوش‌حالت مهرآرا نمایشی بالا پرید. _ باید با شما مشورت کنم؟ حواسم نبود. کوروش اخم کرد. _ دارم جدی صحبت می‌کنم. مهرآرا پاهایش را با لبخند روی هم انداخت، مثل او با تکبّر. رفتار هر دو ذره‌ای از رفتار داریوش بود. _ منم جدی‌ام... فکر نمی‌کنم این موضوع به تو مربوط باشه کوروش. _ آقاجون فکر می‌کنه به‌خاطر من به همه نه می‌گی. مهرآرا هم حالا مثل او اخم داشت. _ به خاطر تو نیست. _ اگه به خاطر من بود که گردنت رو می‌شکوندم. _ درست صحبت کن. کوروش کمی سمت او خم شد. آهسته اما عصبانی غرید: _ حالم... حال درست حرف زدن نیست... اصرارهای آقاجون به خواستگاری از تو این روزا حالم‌و بد کرده. مهرآرا متحیر به او چشم دوخت. پسرک زیادی رک بود‌ و به همان اندازه خودخواه‌. _ خیلی خودت رو دست بالا گرفتی! حق با او بود. دخترک چیزی کم نداشت برای شریک زندگی شدن. اما نه برای اوی پریشان و سرگردان. سعی کرد آرام‌تر باشد، مودب‌تر. _ نیومدم برای بحث یا متلک انداختن. اومدم هر چی هست خودمون بگیم و بشنویم. _ از هر چیزی که مربوط به پزشکیه متنفرم... از لفظ دکتر دکتری که مامان و بابا می‌چسبونن به هم..‌. به آقاجون...‌ به تو... فرار نکردم از این رشته که با یه دکتر زندگی کنم.