رمان #روان_پریش (جلد دوم زنجیر)
✍🏻 به قلم: مستانه بانو
📌 #پارت_9
رویش نمیشد بگوید از او به شدت ترس دارد. سر پایین انداخت، لبخندش محو شد و لب به دندان کشید. آرام و زمزمهوار ادامه داد:
_ نگاهش خیلی ترسناکه، یه جوری نگاه میکنه، مثل یه....مثل یه حیوون گرسنه که به طعمهاش نگاه میکنه، مثل یه بوفالوی وحشی که به پارچهی قرمز ماتادور خیره میشه، من خیلی ازش میترسم...
سکوت کرد و نگاه غیاث دوباره از او به آیکال کشیده شد، نفسی کشید و لبهایش را جمع کرد، رو به افسون با لحنی اطمینان بخش گفت:
_اما محراب ترس نداره... اون از یه بچه هم بیآزارتره... مگه با دکترش صحبت نکردین؟!
افسون نگاهش کرد، سری تکان داد و گفت:
_ اگه اون مطمئنم نمیکرد که این مورد رو قبول نمیکردم... اما...
نیمنگاهی به آیکال انداخت و آرام گفت:
_ نمیدونم چرا انقدر ازش میترسم...؟! تا حالا هیچوقت چنین حسی به هیچکدوم از بیمارهام نداشتم... از محراب بدتر هم مراجعهکننده داشتم اما...
به دو انگشتش خیره شد و برای بهتر توضیح دادن آنها را به هم مالید و گفت:
_یه جوراییه... نمیدونم تو چشماش چی داره که... که وقتی نگاهش میکنم تاب نمیارم و از ترس حس میکنم دارم پس میافتم... آقا غیاث من دختر ترسویی نیستم اما محراب...
نفسش را حبس کرد و جملهی آخرش را گفت:
_ محراب منو میترسونه...
آیکال دستهایش را روی میز قرار داد و مداخله کرد:
_ نمیخوای بگی که از درمانش منصرف شدی؟! افسون من تمام امیدم به توئه...
افسون تردید داشت. نمیدانست جواب سؤال آیکال را چه بدهد؟! از محراب میرسید و هیچ دلش نمیخواست این ترس روی درمان بیمارش اثرگذار باشد، با سری افکنده گفت:
_من نگفتم درمانش نمیکنم. گفتم ازش میترسم...
آیکال اخم کرد و میان حرفش پرید؛
_ خب این یعنی چی؟! یعنی چون میترسی میخوای کنار بکشی؟!
غیاث به قصد دلداری دست مشت شدهاش را باز کرد و دست سرد همسرش را به میان پنجههای خود کشید و گفت:
_آروم باش عزیزم...
در حالی که سعی میکرد با نوازش دست آیکال آرامش را به وجودش تزریق کند رو به افسون گفت:
_شما راه سختی رو در پیش دارین، اینو هم شما و هم ما میدونستیم ولی...
نیمنگاهی به سوی در آشپزخانه انداخت و گفت:
_ولی مجبوریم، بهخاطر ماهان مجبوریم، شما قبول کردین... یادتونه قرارمون چی بود؟! قرار بود اجازه ندیم ماهان بفهمه چه اتفاقی برای پدر و مادرش افتاده... قرار بود پدرش صحیح و سالم برگرده کنارش... برای من و آیکال آسون نبوده و نیست گذشتن از ماهان... اما بهخاطر اون حاضر شدیم به این کار تن بدیم...
نگاهی عاشقانه به آیکال که در نگاهش دُر درخشان اشک میدرخشید انداخت و ادامه داد:
_ ما همدیگه رو داریم... اما محراب...
لبهایش را روی هم فشرد و وقتی از هم جدا کرد گفت:
_محراب هیچکس رو نداره جز ماهان...
ابن بار آرامش کلام و وجودش را با نگاهی مستقیم به افسون تزریق کرد و گفت:
_ شما تنها مهرهی اصلی این داستان هستین. چون آیکال به شما و به کارتون اعتماد داره... میدونیم سخته، میدونیم محراب خیلی عوض شده. اما شنیدین که دکتر گفت اون دیگه مشکلی نداره و میتونه مرخص بشه. اما وقتی محراب فهمید همه چی رو داغون کرد. اونقدر وحشیگری کرد تا دوباره بستریش کردن. اون الان داره وانمود میکنه که یه دیوونه است، نمیخواد از اونجا خارج بشه. شما که بهتر اینو میدونین...
منتظر پاسخ دختر جوان ماند. فشار انگشتان آیکال را میان انگشتان خود احساس کرد. نیمنگاهی به همسرش انداخت، با نگرانی به افسون چشم دوخته و رنگش پریده بود. او نیز فشار اندکی به انگشتان همسرش وارد کرد تا او را از واکنش افسون مطمئن کند.
رمانکده
📚رمان #احساس_آرام ✍به قلم: مستانه بانو #پارت_8 شروین با خندایی گفت: _از تو خیالم راحته، فقط جوری
📚رمان #احساس_آرام
✍به قلم: مستانه بانو
#پارت_9
فرهاد خوب می دانست که پدر و مادرش چقدر به شیرین علاقه دارند. دختر شاد و شوخ و شیرین زبانی که با حرفها و حرکاتش میتوانست دل هر کسی را به دست بیاورد حتی کسی که برای اولین بار او را میدید نیز از تیر شیطنتهای زیبای او در امان نبود. به جرئت میتوانست حدس بزند که محبوبترین شخص در بین اعضای فامیلشان فقط و فقط شیرین بود. همیشه سعی میکرد انرژی فوقالعادهایی که در وجودش بود را به دیگران منتقل و شخص مقابلش را حتی برای چند ثانیه هم که شده خوشحال و شاد کند و تمام این خصوصیات اخلاقی از او در بین دوستان و آشنایان شخصیتی محبوب و عزیز ساخته بود. امکان نداشت در محفلی حضور داشته باشد و آن محفل سرد و بیرونق باشد. البته همیشه سعی داشت شوخیهای بهجا و مؤدبانهایی بکند تا کسی را نرنجاند. پدر و مادر فرهاد هم از این قاعده مستثنی نبودند. به شدت به شیرین علاقه داشتند و همیشه و همهجا آن را ابراز میداشتند، مخصوصا پدرش که رابطهی صمیمانه و نزدیکی با شیرین داشت. در دوران کودکی و نوجوانی به شیرین حسادت میکرد که پدر و مادرش تا این حد به او علاقه دارند و وقتی با شیرین روبهرو میشوند فرهاد را از یاد میبرند، اما با مرور زمان و با رسیدن به رشد عقلانی متوجه شد که پدر و مادرش به خاطر نداشتن دختر سعی میکنند تمام آمال و آرزوهای خود را وقف شیرین کنند تا به این وسیله آرزوهایی که برای دختر نداشتهی خود داشتند در وجود شیرین تحقق یافته ببینند.
اما نمیدانستند که با این کار فرهاد را دچار چه فکر و خیالاتی میکنند. برای فرهاد مهم این بود که پدر و مادرش فقط به او که تک فرزند آنهاست اهمیت بدهند و این مهم را خیلی خودخواهانه میدید. در مقابل شیرین، فرهاد شخصیتی آرام، صبور، خجالتی، کمحرف و سر به زیر داشت. در واقع انسانی انزواطلب بود و بیشتر دوست داشت شنونده باشد تا گوینده...
به پدر و مادرش حق میداد که به مصاحبت با شیرین تمایل بیشتری داشته باشند چون او دختری شلوغ و پرتحرک بود. خود نیز شلوغی و انرژی وافر دختر عمویش را دوست داشت و وقتی برای ساعاتی وقتش را در کنار خانوادهی عمویش میگذراند به علت شیرینزبانی و شیطنت دخترک گذر زمان را احساس نمیکرد، ضمن اینکه همیشه از برخورد مستقیم با دخترعمویش اجتناب میکرد تا از شیطنتهایش در امان باشد ولی باز هم در این کار موفق نمیشد چون این دخترک شیرین بالاخره کار خودش را میکرد و برای لحظاتی او را کانون توجه دیگران قرار میداد. مثل همین دقایقی پیش که هنگام بالا رفتن از پلهها حرفی به او زد که احساس کرد تمام خون بدنش یکجا به صورتش هجوم آورده است و هر آن امکان دارد صورتش از انباشته شدن این خونها منفجر شود. در آن حال سرش را پایین آورده بود و سعی داشت خجالتش را پنهان کند و مدام با دستمال کاغذی میان انگشتانش دانههای عرقی که روی پیشانیاش نشسته بود را پاک میکرد ، اما میدانست این کار بیفایده است چون صدای خندهی پدرش و حاضرین نشان میداد که همه متوجه حال و احوال او شدهاند و این مسئله موجب شادی و خندهی آنها شده بود پس در جواب دخترعمویش هیچ نگفت و فقط به لبخندی کفایت کرد ولی تا آخر مجلس از خجالت حتی سرش را بالا نکرد، خوب میدانست اگر شیرین پایین بود حتما دوباره خجالتی بودنش را به رخش میکشید، با تمام این اوصاف او از دخترعمویش ناراحت نشده بود...
💟💟💟
╭═🍃🌺═══════════╮
#بعدازبهار
#عاطفهمیاندره
#پارت_9
کوروش حالا میخندید.
خیلی خوب روزهای جنگ و جدال او را با عمو به یاد داشت. تنها کسی که توانست عمو کامران را متقاعد و وادار به عقب نشینی کند، داریوش بود.
_ من به خاطر تو به هیچ خواستگاری جواب رد ندادم.
لبخندی بدجنس گوشهی لب کوروش جای گرفت.
_ به خاطر کی؟
_ به تو ربطی نداره.
_ حدسش برای من سخت نیست.
مهرآرا فقط خندید، کمی بلند. محال بود بداند.
_ به خاطر بابک؟
مهرآرا بهوضوح جا خورد.
قبل از اینکه حرفی بزند، در با تک ضربهای باز شد.
_ خانم کاویان؟
سر هر دو آنسو چرخید. بابک از دیدن کوروش متعجب لبخند زد.
_ اینجایی! ببخشید نمیدونستم مهمون دارید.
مهرآرا حرف نزد. کوروش با نگاهی به او خطاب به بابک پرسید:
_ کارت تمومه؟
بابک کامل به داخل آمد. رو به مهرآرا که خیره به نوک کفشهایش بود گفت:
_ اومدم همینو بگم... کاری نیست من برم خانم کاویان؟
جای مهرآرا کوروش به حرف آمد:
_ بمون چند دقیقه با هم بریم.
بابک با مکث لبخند زد.
_ تو سالن منتظرت میمونم.
در که بسته شد کوروش به مهرآرا نگریست. هنور خیره بود به نوک کتونیهای سفیدش.
_ دوسِش داری؟
او به کندی سر بالا آورد. لبخند روی لب کوروش زیادی موذیانه بود.
قلبش در این لحظه میسوخت. مثل تمام لحظاتی که بابک هیچ از حس او نمیفهمید.
زمزمه کرد:
_ دارم.
مردمکهای لرزانش لحن کوروش را نرمتر کرد.
_ چرا همینو به همه نمیگی...
_ نه!
دخترک زباننفهم.
_ بذار خلاص بشم از اصرارهای آقاجون.
_ کوروش!
کوروش حالا جدیتر بود.
_ لااقل به بابک بگو...
_ نه...
_ به عمو کامران بگو.
#کپی_ممنوع_پیگرد_قانونی_دارد