رمانکده
رمان #عروس_آمرلی(تنها میان داعش) ✍🏻 به قلم: فاطمه ولینژاد 📌 #قسمت_شصت_و_نه هول انفجاری که دوباره
رمان #عروس_آمرلی(تنها میان داعش)
✍🏻 به قلم: فاطمه ولینژاد
📌 #قسمت_هفتاد
شاید داعشیها خمپارهباران کور میکردند، اما ما حقیقتاً کور شدیم که دیگر نه خبری از برق بود، نه پنکه نه شارژ موبایل.
گرمای هوا بهحدی بود که همین چند دقیقه از کار افتادن پنکه، نفس یوسف را بند آورده و در نور موبایل میدیدم موهایش خیس از عرق به سرش چسبیده و صورت کوچکش گل انداخته است.
البته این گرما، خنکای نیمه شب بود، میدانستم تن لطیفش طاقت گرمای روز تابستان آمرلی را ندارد و میترسیدم از اینکه علیاصغر کربلای آمرلی، یوسف باشد.
تنها راه پیش پای حلیه، بردن یوسف به خانه همسایهها بود، اما سوخت موتور برق خانهها هم یکی پس از دیگری تمام شد.
تنها چند روز طول کشید تا خانههای آمرلی تبدیل به کورههایی شوند که بیرحمانه تنمان را کباب میکرد و اگر میخواستیم از خانه خارج شویم، آفتاب داغ تابستان آتشمان میزد.
ماه رمضان تمام شده و ما همچنان روزه بودیم که غذای چندانی در خانه نبود و هر یک برای دیگری ایثار میکرد.
اگر عدنان تهدید به زجرکش کردن حیدر کرده بود، داعش هم مردم آمرلی را با تیغ تشنگی و گرسنگی سر میبرید.
دیگر زنده ماندن مردم تنها وابسته به آذوقه و دارویی بود که هرازگاهی هلیکوپترها در آتش شدید داعش برای شهر میآوردند.
گرمای هوا و شورهآب چاه کار خودش را کرده و یوسف مرتب حالش به هم میخورد، در درمانگاه دارویی پیدا نمیشد و حلیه پا به پای طفلش جان میداد.
موبایلها همه خاموش شده، برقی برای شارژ کردن نبود و من آخرین خبری که از حیدر داشتم همان پیکر مظلومی بود که روی زمین در خون دست و پا میزد.
همه با آرزوی رسیدن نیروهای مردمی و شکست محاصره مقاومت میکردند و من از رازی خبر داشتم که آرزویم مرگ در محاصره بود.
#ادامه_دارد
@Romankade, Tajmah.epub
467.1K
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
@Romankade, Tajmah .pdf
2.94M
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, Tajmah.apk
1.35M
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص گوشی های اندروید📱
تاجماه ⬆️📚
@Romankade
✍🏻نویسنده به قلم :مهری هراتی
📖تعداد صفحات : 159
💬خلاصه ی از داستان رمان:
آتوسا رنگ پریده و ماتم زده، با چهره ای خسته و ناتوان روی مبلی در سالن پذیرایی لم داده و به نقطه ی دوری خیره شده بود. هنوز صداهای مبهم صحبت های میهمان هایی که تا لحظاتی پیش در مراسم سوگواری شرکت کرده بودند از فضای کوچه به گوش می رسید…..
🎭 ژانر ⬅️ #عاشقانه
📚 #تاجماه
📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین
📚📚📚📚📚📚
✍️ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
@Romankade
@Romankade
📚📚📚📚📚📚📚
رمانکده
رمان #عروس_آمرلی(تنها میان داعش) ✍🏻 به قلم: فاطمه ولینژاد 📌 #قسمت_هفتاد شاید داعشیها خمپارهبارا
رمان #عروس_آمرلی(تنها میان داعش)
✍🏻 به قلم: فاطمه ولینژاد
📌 #قسمت_هفتاد_و_یک
چطور میتوانستم آزادی شهر را ببینم وقتی ناله حیدر را شنیده بودم، چند لحظه زجرکشیدنش را دیده بودم و دیگر از این زندگی سیر بودم.
روزها زخم دلم را پشت پرده صبر و سکوت پنهان میکردم و فقط منتظر شب بودم تا در تنهایی بستر، بیخبر از حال حیدر خون گریه کنم، اما امشب حتی قسمت نبود با خاطره عشقم باشم که داعش دوباره با خمپاره بر سرمان خراب شد.
در تاریکی و گرمایی که خانه را به دلگیری قبر کرده بود، گوشمان به غرّش خمپارهها بود و چشممان هر لحظه منتظر نور انفجار که اذان صبح در آسمان شهر پیچید.
دیگر داعشیها مطمئن شده بودند امشب هم خواب را حراممان کردهاند که دست سر از شهر برداشته و با خیال راحت در لانههایشان خزیدند.
با فروکش کردن حملات، حلیه بلاخره توانست یوسف را بخواباند و گریه یوسف که ساکت شد، بقیه هم خوابشان برد، اما چشمان من خمار خیال حیدر بود و خوابشان نمیبرد.
پشت پنجرههای بدون شیشه، به حیاط و درختانی که از بیآبی مرده بودند، نگاه میکردم و حسرت حضور حیدر در همین خانه را میخوردم که عباس از در حیاط وارد شد با لباس خاکی و خونی که از سرِ انگشتانش میچکید.
دستش را با چفیهای بسته بود، اما خونش میرفت و رنگ صورتش به سپیدی ماه میزد که کاسه صبر از دست دلم افتاد و پابرهنه از اتاق بیرون دویدم.
دلش نمیخواست کسی او را با این وضعیت ببیند که همانجا پای ایوان روی زمین نشسته بود، از ضعف خونریزی و خستگی سرش را از پشت به دیوار تکیه داده و چشمانش را بسته بود
رمانکده
رمان #عروس_آمرلی(تنها میان داعش) ✍🏻 به قلم: فاطمه ولینژاد 📌 #قسمت_هفتاد_و_یک چطور میتوانستم آزا
رمان #عروس_آمرلی(تنها میان داعش)
✍🏻 به قلم: فاطمه ولینژاد
📌 #قسمت_هفتاد_و_دو
از صدای پای من مثل اینکه به حال آمده باشد، نگاهم کرد و زیر لب پرسید :«همه سالمید؟»
پس از حملات دیشب، نگران حال ما، خود را از خاکریز به خانه کشانده و حالا دیگر رمقی برایش نمانده بود که طلواپس حالش صدایم لرزید :«پاشو عباس! خودم میبرمت درمانگاه.»
از لحنم لبخند کمرنگی روی لبش نشست و زمزمه کرد :«خوبم خواهرجون!» شاید هم میدانست در درمانگاه دارویی پیدا نمیشود و نمیخواست دل من بلرزد که چفیه خونی زخمش را با دست دیگرش پوشاند و پرسید :«یوسف بهتره؟»
در برابر نگاه نگرانش نتوانستم حقیقت حال یوسف را بگویم و او از سکوتم آیه را خواند، سرش را دوباره به دیوار تکیه داد و با صدایی که از خستگی خش افتاده بود، نجوا کرد :«حاج قاسم نمیذاره وضعیت اینجوری بمونه، یجوری داعشیها رو دست به سر میکنه تا هلیکوپترها بتونن بیان.»
سپس به سمتم چرخید و حرفی زد که دلم آتش گرفت :«دلم واسه یوسف تنگ شده، سه روزه ندیدمش!»
اشکی که تا روی گونهام رسیده بود پاک کردم و پرسیدم :«میخوای بیدارش کنم؟» سرش را به نشانه منفی تکان داد، نگاهی به خودش کرد و با خجالت پاسخ داد :«اوضام خیلی خرابه!»
و از چشمان شکستهام فهمیده بود از غم دوری حیدر کمر خم کردهام که با لبخندی دلربا دلداریام داد :«انشاءالله محاصره میشکنه و حیدر برمیگرده!» و خبر نداشت آخرین خبرم از حیدر نغمه نالههایی بود که امیدم را برای دیدارش ناامید کرده است.
دلم میخواست از حال حیدر و داغ دلتنگیاش بگویم، اما صورت سفید و پیشانی بلندش که از ضعف و درد خیس عرق شده بود، امانم نمیداد.
با همان دست مجروحش پرده عرق را از پلک و پیشانیاش کنار زد و طاقت او هم تمام شده بود که برایم درددل کرد :«نرجس دعا کن برامون اسلحه بیارن!»
#ادامه_دارد
هدایت شده از رمانکده
اهل مطالعه هستی؟🤔
تا حالا فکر کردی که ذهن ما هم نیاز به غذا داره؟ نیاز به استراحت؟
چقدر از زمانت رو صرف تغذیه ی روحت می کنی؟ 🧐
اینجا ما کلی کتاب برای خرید و فروش میذاریم. میتونی کتابت رو تعویض کنی و کتاب مورد نظرت رو بگیری حتی اگر درخواست کتاب داری بگی تا برات پیداش کنیم. میتونی کتاب بخری یا بفروشی.
از کتاب های نو گرفته تا دست دوم و حتی ورق نخورده و چاپ تمام .🤩
موضوعات متفاوته، ژانرها مختلف.
ما تازه شروع کردیم و داریم دور هم جمع میشیم . اگر اهل فرهنگ کتابخونی هستی به جمعمون اضافه شو. ما کنار شما خوشحال تر از قبل میشیم 🤗📚💝.
ما اینجاییم دوست من 😎👇🏻
کجا؟
توی تریا کتاب 😌😍
https://eitaa.com/teriya_book
رمانکده
اهل مطالعه هستی؟🤔 تا حالا فکر کردی که ذهن ما هم نیاز به غذا داره؟ نیاز به استراحت؟ چقدر از زمانت رو
برای خرید کتاب با قیمت مناسب یا فروش کتابهای دست دوم خود به این کانال مراجعه کنید.
من هم ادمین این کانالم❤️
سلام عزیزان
خـوش اومـدیـن
رمان عروس آمرلی رو به پایانه
از این این بعد در این کانال رمان عاشقانه، معمایی و پرهیجان #بعد_از_بهار پارتگذاری میشه که هر روز دو پارت تقدیمتون میکنم.
نویسنده این رمان خانم عاطفه میاندره هستند. جمعهها تعطیلیم.
پارتگذاری و نشر این رمان در هر اپلیکیشن و کانال دیگه، حرام است و پیگرد قانونی و الهی دارد..⛔️
من با اجازه و نظارت مستقیم خانم میاندره پارتگذاری را انجام میدهم.
بعــد از بهــار
خلاصه رمان:
کوروش تکپسرِ خاندان کاویان!
دل میده به خواهر ظریف و ریزهمیزه دوست صمیمیاش. حالا کوروش رزیدنت و جراح قلب شده و... بالاخره دل دخترک رو بهدست میاره که یهو این وسط سر و کلهی کاوه، پیدا میشه. کاوهای که خیلی چیزا از گذشته میدونه، چیزایی که حتی میتونه بهارک رو ازش متنفر کنه...
مشکل اینجاست که هیچ اعتباری به بسته موندن دهن مردی که از راه رسیده نیست.
رمان بعدازبهار
نویسنده عاطفه میاندره
بهنام خدا...
بعدازبهار به قلم عاطفه میاندره
نمیدانم بهار همانیست که شکوفههای سفید و صورتی دارد یا تو؟
اما این را خوب میدانم بیتو بهاری نیست زمستان مرا...
╭═🍃🌺═══════════╮
#بعدازبهار
#عاطفهمیاندره
#پارت_1
صدای قطرات باران او را با قدمهایی شمرده کشاند پشت پنجره.
پرده را کنار زد. شیشه از هجوم باران خیس بود و تاریکی هوا هم مانع دیدش.
پنجره را که گشود باد قطرات درشت باران را به صورتش کوبید.
خواست پنجره را ببند رو به باران پاییزی.
چیزی اما توجهش را جلب کرد.
دخترکی ریزنقش و قرمزپوش زیر باران میدوید در حالیکه کلاه کاپشنش را با یک دست روی سر نگه داشته بود.
محال بود با این باران بتواند اوی ایستاده پشت پنجرهی تاریکِ اتاق را ببینید.
اخمهایش از جیغ بلند او در هم رفت. نزدیک پلهها سُر خورده بود.
سر دخترک که سمتش چرخید پنجره را با اخم بیشتری بست. بعید بود دیده باشدش.
دوباره خود را روی تخت انداخت. سفتی تشک کلافهاش کرد. زیر لب غرید:
_ لعنت به تشکت بابک.
دستهایش را زیر سر برد و پلک بست. خیلی خسته بود. روز پرکاری داشت.
صدای زنگ موبایل چشمانش را گشود.
با نفس عمیقی تماس را برقرار کرد.
_ جانم لیلی؟
_ کوروش، عزیزم.
ارتعاش صدای لیلی خستگیاش را دو برابر کرد. هیچگاه تحمل ناراحتی او را نداشت.
_ مامان! داری گریه میکنی؟
_ دو روزه نیومدی خونه.
نفسش را بیحوصله رها کرد.
_ میام.
_ کی؟
_ فردا شیفتم... پس فردا خونهم.
لحن لیلی حالا آرام بود.
_ قول؟
_ قول... خستهم مامان... یه خرده بخوابم.
_ استراحت کن عزیزم... به آقا بهزاد و سیما سلام برسون.
با "چشم" تماس را خاتمه داد و باز نفس گرفت، عمیق و بلند. گوشی را کنار خود رها کرد و دوباره پلک بست.
#کپی_ممنوع_پیگرد_قانونی_دارد