eitaa logo
رمانکده
5.1هزار دنبال‌کننده
204 عکس
16 ویدیو
2.3هزار فایل
تابع مقررات جمهوری اسلامی ایران🇮🇷 و اپ ایتا کانال زاپاس https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a
مشاهده در ایتا
دانلود
@Romankade, Tajmah.apk
1.35M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های اندروید📱
تاجماه ⬆️📚 @Romankade ✍🏻نویسنده به قلم :مهری هراتی 📖تعداد صفحات : 159 💬خلاصه ی از داستان رمان: آتوسا رنگ پریده و ماتم زده، با چهره ای خسته و ناتوان روی مبلی در سالن پذیرایی لم داده و به نقطه ی دوری خیره شده بود. هنوز صداهای مبهم صحبت های میهمان هایی که تا لحظاتی پیش در مراسم سوگواری شرکت کرده بودند از فضای کوچه به گوش می رسید….. 🎭 ژانر ⬅️ 📚 📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین 📚📚📚📚📚📚 ✍️ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade @Romankade @Romankade 📚📚📚📚📚📚📚
رمانکده
رمان #عروس_آمرلی(تنها میان داعش) ✍🏻 به قلم: فاطمه ولی‌نژاد 📌 #قسمت_هفتاد شاید داعشی‌ها خمپاره‌بارا
رمان (تنها میان داعش) ✍🏻 به قلم: فاطمه ولی‌نژاد 📌 چطور می‌توانستم آزادی شهر را ببینم وقتی ناله حیدر را شنیده بودم، چند لحظه زجرکشیدنش را دیده بودم و دیگر از این زندگی سیر بودم. روزها زخم دلم را پشت پرده صبر و سکوت پنهان می‌کردم و فقط منتظر شب بودم تا در تنهایی بستر، بی‌خبر از حال حیدر خون گریه کنم، اما امشب حتی قسمت نبود با خاطره عشقم باشم که داعش دوباره با خمپاره بر سرمان خراب شد. در تاریکی و گرمایی که خانه را به دلگیری قبر کرده بود، گوش‌مان به غرّش خمپاره‌ها بود و چشم‌مان هر لحظه منتظر نور انفجار که اذان صبح در آسمان شهر پیچید. دیگر داعشی‌ها مطمئن شد‌ه بودند امشب هم خواب را حرام‌مان کرده‌اند که دست سر از شهر برداشته و با خیال راحت در لانه‌هایشان خزیدند. با فروکش کردن حملات، حلیه بلاخره توانست یوسف را بخواباند و گریه یوسف که ساکت شد، بقیه هم خواب‌شان برد، اما چشمان من خمار خیال حیدر بود و خوابشان نمی‌برد. پشت پنجره‌های بدون شیشه، به حیاط و درختانی که از بی‌آبی مرده بودند، نگاه می‌کردم و حسرت حضور حیدر در همین خانه را می‌خوردم که عباس از در حیاط وارد شد با لباس خاکی و خونی که از سرِ انگشتانش می‌چکید. دستش را با چفیه‌ای بسته بود، اما خونش می‌رفت و رنگ صورتش به سپیدی ماه می‌زد که کاسه صبر از دست دلم افتاد و پابرهنه از اتاق بیرون دویدم. دلش نمی‌خواست کسی او را با این وضعیت ببیند که همانجا پای ایوان روی زمین نشسته بود، از ضعف خونریزی و خستگی سرش را از پشت به دیوار تکیه داده و چشمانش را بسته بود
رمانکده
رمان #عروس_آمرلی(تنها میان داعش) ✍🏻 به قلم: فاطمه ولی‌نژاد 📌 #قسمت_هفتاد_و_یک چطور می‌توانستم آزا
رمان (تنها میان داعش) ✍🏻 به قلم: فاطمه ولی‌نژاد 📌 از صدای پای من مثل اینکه به حال آمده باشد، نگاهم کرد و زیر لب پرسید :«همه سالمید؟» پس از حملات دیشب، نگران حال ما، خود را از خاکریز به خانه کشانده و حالا دیگر رمقی برایش نمانده بود که طلواپس حالش صدایم لرزید :«پاشو عباس! خودم می‌برمت درمانگاه.» از لحنم لبخند کمرنگی روی لبش نشست و زمزمه کرد :«خوبم خواهرجون!» شاید هم می‌دانست در درمانگاه دارویی پیدا نمی‌شود و نمی‌خواست دل من بلرزد که چفیه خونی زخمش را با دست دیگرش پوشاند و پرسید :«یوسف بهتره؟» در برابر نگاه نگرانش نتوانستم حقیقت حال یوسف را بگویم و او از سکوتم آیه را خواند، سرش را دوباره به دیوار تکیه داد و با صدایی که از خستگی خش افتاده بود، نجوا کرد :«حاج قاسم نمی‌ذاره وضعیت اینجوری بمونه، یجوری داعشی‌ها رو دست به سر می‌کنه تا هلی‌کوپترها بتونن بیان.» سپس به سمتم چرخید و حرفی زد که دلم آتش گرفت :«دلم واسه یوسف تنگ شده، سه روزه ندیدمش!» اشکی که تا روی گونه‌ام رسیده بود پاک کردم و پرسیدم :«می‌خوای بیدارش کنم؟» سرش را به نشانه منفی تکان داد، نگاهی به خودش کرد و با خجالت پاسخ داد :«اوضام خیلی خرابه!» و از چشمان شکسته‌ام فهمیده بود از غم دوری حیدر کمر خم کرده‌ام که با لبخندی دلربا دلداری‌ام داد :«ان‌شاءالله محاصره می‌شکنه و حیدر برمی‌گرده!» و خبر نداشت آخرین خبرم از حیدر نغمه ناله‌هایی بود که امیدم را برای دیدارش ناامید کرده است. دلم می‌خواست از حال حیدر و داغ دلتنگی‌اش بگویم، اما صورت سفید و پیشانی بلندش که از ضعف و درد خیس عرق شده بود، امانم نمی‌داد. با همان دست مجروحش پرده عرق را از پلک و پیشانی‌اش کنار زد و طاقت او هم تمام شده بود که برایم درددل کرد :«نرجس دعا کن برامون اسلحه بیارن!»
هدایت شده از رمانکده
اهل مطالعه هستی؟🤔 تا حالا فکر کردی که ذهن ما هم نیاز به غذا داره؟ نیاز به استراحت؟ چقدر از زمانت رو صرف تغذیه ی روحت می کنی؟ 🧐 اینجا ما کلی کتاب برای خرید و فروش میذاریم. میتونی کتابت رو تعویض کنی و کتاب مورد نظرت رو بگیری حتی اگر درخواست کتاب داری بگی تا برات پیداش کنیم. میتونی کتاب بخری یا بفروشی. از کتاب های نو گرفته تا دست دوم و حتی ورق نخورده و چاپ تمام .🤩 موضوعات متفاوته، ژانرها مختلف. ما تازه شروع کردیم و داریم دور هم جمع میشیم . اگر اهل فرهنگ کتابخونی هستی به جمعمون اضافه شو. ما کنار شما خوشحال تر از قبل میشیم 🤗📚💝. ما اینجاییم دوست من 😎👇🏻 کجا؟ توی تریا کتاب 😌😍 https://eitaa.com/teriya_book
رمانکده
اهل مطالعه هستی؟🤔 تا حالا فکر کردی که ذهن ما هم نیاز به غذا داره؟ نیاز به استراحت؟ چقدر از زمانت رو
برای خرید کتاب با قیمت مناسب یا فروش کتاب‌های دست دوم خود به این کانال مراجعه کنید. من هم ادمین این کانالم❤️
‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌ سلام عزیزان خـوش اومـدیـن رمان عروس آمرلی رو به پایانه از این این بعد در این کانال رمان عاشقانه، معمایی و پرهیجان پارت‌گذاری میشه که هر روز دو پارت تقدیم‌تون می‌کنم. نویسنده این رمان خانم عاطفه میاندره هستند. جمعه‌ها تعطیلیم. پارت‌گذاری و نشر این رمان در هر اپلیکیشن و کانال دیگه، حرام است و پیگرد قانونی و الهی دارد..⛔️ ‌ من با اجازه و نظارت مستقیم خانم میاندره پارت‌گذاری را انجام می‌دهم. ‌ بعــد از بهــار خلاصه رمان: کوروش تک‌پسرِ خاندان کاویان! دل میده به خواهر ظریف و ریزه‌میزه‌ دوست‌ صمیمی‌اش. حالا کوروش رزیدنت و جراح قلب شده و... بالاخره دل دخترک رو به‌دست میاره که یهو این وسط سر و کله‌ی کاوه، پیدا می‌شه. کاوه‌ای که خیلی چیزا از گذشته می‌دونه، چیزایی که حتی می‌تونه بهارک رو ازش متنفر کنه... مشکل اینجاست که هیچ اعتباری به بسته موندن دهن مردی که از راه رسیده نیست. رمان بعدازبهار ‌نویسنده عاطفه میاندره ‌
به‌نام خدا... بعدازبهار به قلم عاطفه میاندره نمی‌دانم بهار همانی‌ست که شکوفه‌‌های سفید و صورتی دارد یا تو؟ اما این را خوب می‌دانم بی‌تو بهاری نیست زمستان مرا...
‌ ‎‌‌‎‎‌‌╭═🍃🌺═══════════╮ صدای قطرات باران او را با قدم‌هایی شمرده کشاند پشت پنجره‌. پرده را کنار زد. شیشه‌ از هجوم باران خیس بود و تاریکی هوا هم مانع دیدش. پنجره را که گشود باد قطرات درشت باران را به صورتش کوبید. خواست پنجره را ببند رو به باران پاییزی. چیزی اما توجهش را جلب کرد‌. دخترکی ریزنقش و قرمزپوش زیر باران می‌دوید در حالیکه کلاه کاپشنش را با یک دست روی سر نگه داشته بود. محال بود با این باران بتواند اوی ایستاده پشت پنجره‌ی تاریکِ اتاق را ببینید. اخم‌هایش از جیغ بلند او در هم رفت‌. نزدیک پله‌ها سُر خورده بود. سر دخترک که سمتش چرخید پنجره را با اخم بیشتری بست. بعید بود دیده باشدش. دوباره خود را روی تخت انداخت. سفتی تشک کلافه‌اش کرد. زیر لب غرید: _ لعنت به تشکت بابک. دست‌هایش را زیر سر برد و پلک بست. خیلی خسته بود‌‌. روز پرکاری داشت. صدای زنگ موبایل چشمانش را گشود. با نفس عمیقی تماس را برقرار کرد. _ جانم لیلی؟ _ کوروش، عزیزم. ارتعاش صدای لیلی خستگی‌اش را دو برابر کرد. هیچ‌گاه تحمل ناراحتی او را نداشت. _ مامان! داری گریه می‌کنی؟ _ دو روزه نیومدی خونه. نفسش را بی‌حوصله رها کرد. _ میام. _ کی؟ _ فردا شیفتم... پس فردا خونه‌م. لحن لیلی حالا آرام بود. _ قول؟ _ قول... خسته‌م مامان... یه خرده بخوابم. _ استراحت کن‌ عزیزم... به آقا بهزاد و سیما سلام برسون. با "چشم" تماس را خاتمه داد و باز نفس گرفت، عمیق و بلند. گوشی را کنار خود رها کرد و دوباره پلک بست.
‌ ‎‌‌‎‎‌‌╭═🍃🌺═══════════╮ این بار چند ضربه به در خورد‌. کلافه از خستگی بلند شد و بعد از روشن کردن چراغ، در را گشود‌. همان دخترک ریز نقشِ مو مشکی. لب‌هایش با مکث تکان خورد و صدای آرامش نگاه کوروش را خیره به چشم‌هایش کرد. _ براتون چای آوردم. سینی را که سمتش گرفت، جای گرفتن آن دست‌هایش را داخل جیب شلوار اسپورتش فرو کرد. _ ترجیح می‌دم بابک باشه و خودش برام چای بیاره. دخترک به‌وضوح جا خورد. کم‌کم طرحی از اخم بین ابروانش نشست و سینی را عقب کشید. _ حالا کجا می‌بریش؟ پسرک بی‌صدا می‌خندید. _ مامان گفت براتون چای بیارم. _ بده به من... دستشون درد نکنه. دخترک چند لحظه نگاهش کرد و بعد بی‌هیچ حرفی عقبگرد کرد سمت پله‌ها. _ بهارک! حتی یک قدم مکث نکرد. کوروش اما چند گام نزدیک شد. _ بهار کوچک. می‌دانست این‌گونه که صدایش کند عکس‌العمل نشان می‌دهد. وقتی به عقب چرخید چشمان عسلی‌اش از خشم درشت‌تر بود. _ اون سینی رو بده به من. بهارک ولی فقط نگاه می‌کرد، با همان خشم و غیظ. لبخندی گوشه‌ی لب کوروش جای گرفت و سینی را هم از دست او. _ مرسی..‌‌. بهار کوچک. دهان باز کرد حرفی بزند ولی صدای پدر مانع شد‌. _ بهارک! او خیره به لبخند روی لب کوروش یک گام عقب رفت‌ و بلند گفت: _ اومدم باباجون. نگاهش را که از چشمان کوروش گرفت، او نفسش را پریشان بیرون فرستاد و مردمک‌هایش را دوخت به بخار چای.
‌ ‎‌‌‎‎‌‌╭═🍃🌺═══════════╮ _ تو نمی‌خوای برگردی خونه؟ کوروش! بی‌آنکه نگاه خود را از صفحه‌ی موبایل جدا کند آرام جواب داد: _ تشک تختت خیلی آشغاله. تمام بدنم درد می‌کنه. بابک قلم‌مو را روی چهارپایه رها کرد و در سکوت به او زل زد. کوروش نیم‌نگاهی سمتش انداخت و آرام‌تر گفت: _ باید با مهرآرا حرف بزنم. بابک لبخند زد‌، از آن‌ها که کوروش را عصبی می‌کرد. _ فکر می‌کنی بهت علاقه داره؟ بالاخره موبایل را کنار انداخت و کامل به تک کاناپه‌ی گوشه‌ی کارگاه تکیه زد. _ وقتی تا الان مقابل خواسته‌ی آقاجون سکوت کرده... جز این می‌شه فکر کرد؟ بابک شانه‌ای بالا انداخت و دوباره قلم‌مو را میان انگشتانش گرفت. رنگ‌ها منتظر خلق اثر دیگری بودند. _ چند روز دیگه میام آموزشگاه... نمی‌خوام برم دم‌ خونه‌ی عمو کامران. بابک جواب نداد. _ لال شدی به سلامتی؟ این‌بار بی‌صدا خندید. پسرکِ گند اخلاق. _ چی بگم آقای دکتر؟ مردمک‌های کوروش روی حرکت نرم‌ و ماهرانه‌ای قلم لغزید. _ هر چی... فقط ساکت نباش... ساکت که هستی عصبی می‌شم. _ حرفی ندارم. _ مهرآرا چیزی نگفته به‌ تو؟ دید که قلم روی بوم لحظه‌ای مکث کرد. _ دختر عموی تو فقط صاحب آموزشگاهیه که من توش کار می‌کنم... حرفای بینمون هم کاریه... همین. کوروش حالا دست‌به‌سینه خیره بود به حرکت آرام انگشتان او. _ چی‌ می‌کشی؟ _ دختر‌گل‌فروشی که صبح تو مسیر دیدم... چشمای معصومی داشت. اَبروهای کوروش بالا پرید. _ چطور می تونی تصویری که ساعت‌ها از دیدنش گذشته به‌خاطر بسپاری؟
‌ ‎‌‌‎‎‌‌╭═🍃🌺═══════════╮ بابک دوباره خندید، این‌بار کمی بلند. _ همونطور که تو می‌تونی قلب آدم‌ها رو بشکافی جناب دکتر کاویان. _ مقایسه‌ی درستی نبود. _ نبود؟ _ نه... تو طرح می‌زنی و من تیغ جراحی. _ رشته‌ی مورد علاقه‌ت بود! _ زیاد نه... به خاطر آقاجون بیشتر. _ به‌خاطر پدربزرگت تا کی می‌خوای کوتاه بیای؟ کوروش با بستن پلک‌هایش، پس سرش را به کاناپه تکیه زد. _ تمام این بیست‌ و هفت سال جای کاوه رو پر کرده برام... نمی‌تونم نه بگم بهش! _ حتی واسه دوست‌داشتن؟ دوست داشتن! با همان پلک‌های بسته فقط خندید، تلخ و بی‌صدا. _ داداش؟ بهارک بود پشت در کارگاه. _ جانم بهارک؟ بیا تو! هم‌زمان با چرخش بابک آن سمت، چشم‌های کوروش هم گشوده شد. دخترک یک گام به داخل کارگاه برداشت. زیرزمین که سابق محل اسباب اضافه‌ی خانه‌ بود. ولی از وقتی که بابک به هنرستان رفت تا به‌حال که مدرس آموزشگاه نقاشی بود، کارگاه او شده بود. تا جایی که چشم کار می‌کرد بوم بود و بوم، با بوی رنگ و قلم‌های کوچک و بزرگ. _ شام آماده‌ست. _ زنگ می‌زدین به گوشیم... تو این سرما اومدی تو حیاط چرا عزیزم؟ نگاه کوروش روی دست‌های ظریف او که از سرما به هم می‌سایید سُر خورد. فقط یک بافت گشاد به تن داشت و شالی نازک روی سر. _ گوشیت تو خونه‌ست. بابک خندید. _ لعنت به حواس پرت من... تو برو ما میایم. بهارک فقط سر تکان داد. قدم که برداشت نگاهش در چشم‌های کوروش افتاد. دست‌به‌سینه خیره‌اش بود، مثل همیشه سفت و سخت و بی‌انعطاف. دخترک اخم کرد و بی‌درنگ از کارگاه بیرون زد. و در کدام بهار درنگ خواهی کرد و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟ (سهراب سپهری)