@Romankade,yeki mesle to_130622030116.apk
3.87M
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص گوشی های اندروید📱
یکی مثل تو ⬆️📚
@Romankade
✍🏻 نویسنده: وثر جباری
📖تعداد صفحات 411
💬 خلاصه:
هدف از نوشتن این رمان فقط و فقط توجه حتی کم به درد جامعه اس، اعتیاد، قاچاق دختران به دبی، فقر و…
عمارتی ساکت با درخت های سیب و بوته های گل سرخ ممنوعه…
و صاحبی که هیچ کسی از تغییر ناگهانیش خبر ندارد. دخترک ۱۸ساله ای که بعد از افتادن اتفاقاتی از روستا پا به این عمارت میگذارد و از همه جا بی خبر سمت گل های سرخ ممنوعه ی عمارت میرود که با صدای صاحب اون عمارت وحشت در دلش میووفتد، وارد آن عمارت میشود و طی اتفاقاتی که میوفتد سر از راز چندین ساله ی آن عمارت در میاورد….
🎭 ژانر ⬅️ #عاشقانه #اجتماعی
📚 #یکی_مثل_تو
📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانال ما رو به دوستانتون پیشنهاد بدین
📚📚📚📚📚📚
✍️ ڪانال رمانڪده📗
https://eitaa.com/joinchat/535429120C6619763423
📚📚📚📚📚📚📚
@Romankade, sarkar khanom vorojak_130622024810.pdf
9.94M
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, sarkar khanom vorojak_130622024901.apk
3.56M
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص گوشی های اندروید📱
سرکار خانم وروجک ⬆️📚
@Romankade
✍🏻نویسنده: فاطمه عیسی زاده
📖 تعداد صفحات: 433
💬خلاصه:
دختری با حریر مشکی بر سر که پرده ی شب چشمانش را تسخیر کرده و روزگارش هم به رنگ چشم هایش رنگ باخته است. دختری از جنس درد های اجباری و اجباری های درد آور. دختری که زیر بار مشکلات مرد شده است. دختر است اما مردانه دلش گرفته است. خسته شده اما هنوز هم چون کودک با نشاطی شوق به ادامه دارد. ..
🎭 ژانر⬅️ #طنز #عاشقانه
📚 #سرکار_خانم_وروجک
📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانال ما رو به دوستانتون پیشنهاد بدین
📚📚📚📚📚📚
✍️ ڪانال رمانڪده📗
https://eitaa.com/joinchat/535429120C6619763423
📚📚📚📚📚📚📚
سلام از امروز 50 پارت از معرفی یه رمان آنلاین رو براتون تو کانال میذارم. رمان به صورت کامل تو یه کانال خصوصی پارتگذاری شده و اگر دوست داشتین زودتر و به صورت کامل و بدون وقفه بخونین با پرداخت هزینه اشتراک عضو کانال میشین و میتونین تا پارت آخرش رو بیوقفه بخونین💚
برای خرید اشتراک میتونین به ایدی ادمین پیام بدین
@Romankade_R
رمان #روان_پریش (جلد دوم زنجیر)
✍🏻 به قلم: مستانه بانو
📌 #پارت_1
به آرامی وارد اتاق شد. تمام فضای اتاق میان بیرنگی و سفیدی غرق شده بود. دلهره داشت اما باید درخواست و خواهش بهترین دوستش را به نحو احسن انجام میداد. آرام در را بست و چرخید. نگاهش به تخت و مردی که در عالم بیخبری و خواب بود خیره شد. مو و ریشهای بلندش دلشوره و نگرانیاش را افزون کرد. دو انگشتش را به هم پیچید و با استیصال قدمی پیش گذاشت. کنار تخت رسید. مرد روبهرویش آنچنان غرق خواب بود که گویی مردهای در مقابلش روی این تخت سفید و بیرنگ افتاده است. نگاهش آرامآرام به مچ دستان مرد که با مچبندهای کوچک مخصوصی به لبههای آهنین تخت چفت شده بودند کشیده شد. نگاهش پایین کشیده شد و به مچ پاهایش خیره شد. همان بلا به سر پاهایش نیز آمده بود و این نشان میداد که با مردی بینهایت ناآرام روبهرو است.
کنجکاو دوباره نگاهش را به چهرهی مرد کشاند که چشمان باز و خیرهی او ترسی ناگهانی به جانش ریخت، جیغ خفیف و کوتاهی کشید و قدمی به عقب رفت.
نگاه بیروح و خیرهی مرد ترسش را دوچندان کرد. از آمدن و قبول درخواست دوستش پشیمان شده بود، به همین زودی...
اما دیگر راهی برای بازگشت و پشیمانی نداشت. قول داده بود و باید به پای قولش میماند. جرئتی به خود داد و همان یک قدم را باز جلو آمد. مرد ساکت و بیحال بود و فقط نگاهش میکرد. سفیدی چشمانش سرخ بود از مویرگهای قرمزی که به طرز دلخراشی در آن خودنمایی میکردند. گوشهی لبش را گزید و برای تمرکز و ذخیرهی آرامش انگشتان لرزانش را درون جیب روپوش سفیدش فرو کرد. برای اولین بار از رویارویی با یک بیمار روانی ترس به جانش نشست. برای خودش نیز عجیب بود. شاید چون از داستان زندگی مرد باخبر بود و دلیل پریشانیها و بستری شدنش در این بیمارستان را خوب میدانست...
رمان #روان_پریش (جلد دوم زنجیر)
✍🏻 به قلم: مستانه بانو
📌 #پارت_2
چشمان زیبایی داشت اما ترسناک بود؛ پروندهاش را کامل و با دقت خوانده بود. میدانست در یک حادثه دلخراش عشقش را به قتل رسانده بود. او عاشق تلما بود اما زنک برای رسیدن به اهدافش قصد انتقام گرفتن از غیاث تنها وارث خالهاش را داشت و محراب برای محافظت از غیاث که پسرعموی ناتنیاش میشد خود را سپر بلا کرد و در یک کشمکش ناعادلانه میان او و تلما تیری از اسلحهی زن جوان در رفت و درست قلب تلما را نشانه گرفت.
شوک کشته شدن تلما برای محراب آنچنان سخت بود که ماه اول اساراتش در زندان رو به جنون رفت و لحظهبه لحظه وخامت حالش بیشتر میشد. گاهی جنونی آنی به او دست میداد و با فریادهای بلندش آسایش اهل زندان را بهم میریخت. با وخیم شدن اوضاعش او را از بند خارج و به آسایشگاهی روانی منتقل کردند.
یک اتاق از بیمارستان تنها در اختیار او بود. حال روحی مناسبی نداشت و وقتی جنون به او دست میداد هیچکس و هیچ چیز را در مقابل خود نمیدید و با فریادهای بلند و ترسناکش اطرافیان را به وحشت میانداخت. گذشته از آن هنوز مجرم بود و باید تحت مراقبت قرار میگرفت. پسر عموی ناتنیاش غیاث بارها و بارها به او سر زده و جویای احوالش بود.
افسون و آیکال بهترین دوست هم بودند وقتی آیکال که خود پزشکی حاذق بود از او درخواست کمک کرد؛ نتوانست رویش را زمین بزند و همان دم پیشنهادش را پذیرفت. اما هیچ نمیدانست که تا این حد از این مرد وحشتناک بترسد و از کردهاش پشیمان شود.
این مرد پریشاناحوالِ روانپریش با آن ریش و موهای بلند که تمام چهرهاش را پوشانده بود او را به وحشت انداخت.
★★★★
_ آره دیدمش، وای آیکال چقدر ترسناکه این مرد...
قصدش این بود که شاید دوستش پشیمان شود و از او بخواهد پیگیری این بیمار روانی را کنسل کند. اما آیکال ماهها به فکر درمان پسرعمویش بود و افسون بهترین و مورد اعتمادترین دوستش بود.
سالها بود که او را میشناخت و ترجیح میداد او درمان محراب را به عهده بگیرد. بارها و بارها از فکرش منصرف شده بود اما هربار که نگاهش به ماهان میافتاد تصمیم میگرفت پیگیر کار محراب شود. بارها با غیاث مشورت کرد و هربار همسرش او را ترغیب به انجام تصمیمش میکرد. غیاث و محراب هم دوستان قدیمی بودند و محراب همیشه و در همه حال بعد از تغییر جنسیاش پشتیبانش بود و حمایتش میکرد.
هیچوقت به او به چشم یک دختر تغییر یافته نگاه نکرده و در مقابل نگاه و طعنههای اطرافیان همیشه تکیهگاه غیاث بود. ماهان امانت محراب بود. امانتی که خیلی دیر از وجودش باخبر شده بود. درست زمانی فهمید ماهان فرزندش است که تلما را برای همیشه با دستان خود نابود کرد.
قتل تلما فشار زیادی به روح و روانش وارد کرد و او اکنون تبدیل به مردی روانپریش شده بود.
مردی که افسون هم از ترس برخورد با او زیر قول و قرارش زده و تلاش میکرد دوستش آیکال خود پیشنهادش را پس بگیرد.
آیکال محزون و ناامیدانه گفت:
_ ترسناک نیست افسون... محراب خیلی لطیف و مهربون بود... تو نمیشناسیش... تو رو خدا کمکش کن. دلم نمیخواد وقتی ماهان میفهمه محراب پدرشه با یه آدم روانی و دیوونه روبهرو بشه...
لحظهای سکوت کرد و سپس با بغض گفت:
_محراب جز ما هیچکس رو نداره افسون... همهی امیدم به توئه عزیزم... از پسش برمیایی...
آنقدر لحنش سوز و گداز داشت که افسون در خود فرو رفت و گفت:
_ سعی میکنم آیکال... سعی میکنم...
رمان #روان_پریش (جلد دوم زنجیر)
✍🏻 به قلم: مستانه بانو
📌 #پارت_3
دوباره همان اتاق و دوباره همان استرس دلهرهآور روز اول...
بند ساک کوچکی که لابهلای انگشتانش بود را به سختی فشرد و سعی کرد لبخندی به لبهایش بنشاند.
حتی خودش هم میتوانست حدس بزند که این لبخند کاملا تصنعی و بیرنگ است چه برسد به مردی که پشت این دیوار در غل و زنجیر بود و اجازهی هیچ تحرکی نداشت. با این حال سعی کرد نگاه مثبتی به او داشته باشد. دستگیرهی در را به دست گرفت و برای لحظاتی میان انگشتانش فشرد، لحظهای صبر کرد و بعد بلافاصله آن را پایین کشید و در باز شد.
وارد اتاق شد و بیآنکه نگاهی به سوی محراب بیاندازد سرحال و شاداب با صدای بلندی گفت:
_ سلام، روز بخیر...
هنوز نگاهش به محراب نبود. ندید مرد جوان همچون روزهای پیشین نگاه خیرهاش به پنجرهی بزرگی که سمت چپش قرار داشت بود و بیصدا فقط به آسمان نگاه میکرد. ندید که با صدای بلند و شاداب دختر جوان به آرامی سرش را چرخاند و نگاهش کرد. بیروح و بیتفاوت...
روپوش سفید را که به تنش دید بیتفاوت و در سکوت دوباره رویش را به سوی پنجرهی بزرگ و آهنین گرداند.
سکوت و بیتفاوتیاش افسون را مجبور کرد سر بالا بیاورد و نگاهش کند. فکر میکرد خواب است. نه فریاد میزد و نه سلامش را پاسخی داده بود. هرچند هیچوقت نباید انتظار پاسخ از این بیماران داشت اما هیچ نمیدانست باید در برخورد با این مرد چگونه باید رفتار کند.
احساس میکرد اولین بار است که برای درمان بیماری اقدام میکند. حتی روز اول کارآموزیاش برایش اینچنین سخت و دلهرهآور نبود. خیرهاش شد. بیدار بود و با چشمان باز به پنجره زل زده بود.
دوباره فشاری به بند ساک وارد آورد و قدمی پیش گذاشت.
_من افسونم. قراره از امروز هر روز برای چند ساعت کنارت باشم. یعنی چند ساعت رو با هم بگذرونیم... میتونی افسون صدام کنی یا اصلا هر چی که دوست داری!
منتظر ماند تا شاید پاسخی از این مرد دریافت کند اما روزهی سکوت محراب بیشتر بر استرس وجودش افزود. کاش حداقل یک کلمه به زبان میآورد تا او هم بتواند بر ترسش غلبه کند.
قدمی پیش گذاشت و همچنان به محراب که خیرهی پنجره بود زل زد. لب زیرینش را به دندان گرفت دوباره خود شروع کنندهی گفتگو شد:
_ قراره حسابی با هم خوش بگذرونیم. کتاب میخونیم، میریم بیرون تو محوطه گردش میکنیم و هر کاری که دلت بخواد... خوبه؟!
رمان #روان_پریش (جلد دوم زنجیر)
✍🏻 به قلم: مستانه بانو
📌 #پارت_4
باز سکوت و خیرگی محراب به فضای بیرون از اتاقش پاسخ دختر جوان بود. نگاه بیحال و بیتفاوتش یأس به دلش نشاند اما به روی خود نیاورد و اطراف اتاق را از نظر گذراند. و در حینی که به گوشه و کنار را دید میزد ادامه داد:
_ البته که خوبه... میدونم دوست نداری حرف بزنی اما...
نگاهش روی طاقچهی کوچکی که در دل دیوار سمت چپ قرار داشت ثابت ماند. درست به اندازهی یک کمد کوچک که میتوانست کتابهایی که همراهش داشت را در آن فضا قرار دهد. مثل یک کتابخانهی کوچک بود و این خوشحالش کرد. هیجانزده ادامه داد:
_ وااااای چه جای خوبی برای کتابامون پیدا کردم...
قصدش تحریک کنجکاوی مرد جوان بود. زیرچشمی او را پایید تا شاید نگاه کنجکاوش را غافلگیر کند اما او هیچ واکنشی از خود نشان نمیداد.
به سوی طاقچهی دیواری قدم برداشت. ساکش را روی زمین قرار داد و گفت:
_ اینجا میشه یه کتابخونهی کوچولوی نقلی برای خودمون درست کنیم!
متوجه شد که فعلا نباید منتظر پاسخی از این مرد جوان بماند. بنابراین ادامه داد:
_ اگه کتابی رو دوست داری بگو تهیه کنم و برات بیارم...
نیمنگاهی به محراب انداخت کتابی را که از ساکش بیرون کشیده بود میان انگشتانش فشرد و چرخید. اولین کتاب را در دل دیوار جای داد و دوباره برای برداشتن کتابی دیگر خم شد.
_ اینا کتابایین که...
به آنی از صدای فریاد بلند محراب با ترس از جا پرید و خیرهاش شد. فریاد میکشید، بلند و بیامان و یک نفس...
_ کشتمــــش... آره من کشــتمــــش... چی میخواین از جـــونم؟! ولم کنین... گم شین از اینجا، من کشــتمــش...
ترسی که جانش نشسته بود ضربان قلبش را با شنیدن این حرفها بالاتر برد. لرز به تنش افتاد. او با یک قاتل روبهرو بود و هیچ از آیندهاش اطلاع نداشت.
نمیتولنست پیشبینی کند که جنون این مرد تا کجا پیش خواهد رفت.
مات و لرزان خیرهی محراب بود. باورش نمیشد مردی که آرام و بیصدا روی تخت خوابیده بود اکنون اینچنین وحشیانه خود را روی تخت میکشید و فریاد میزد. چنان دست و پای در بند شدهاش را میکشید که یک آن افسون از پاره شدن کمربندهای مخصوص دست و پایش ترسید. کتاب را روی ساک رها کرد و به سرعت از اتاق خارج شد.
لحظاتی بعد با هیجان وارد اتاق شد و گفت:
_ زودتر... آروم نمیشه.
اما اتاق بیصدا و محراب آرام خوابیده بود؛ با تعجب نگاهش کرد. خوابیده بود! متعجب قدمی پیش گذاشت و به او زل زد؛
_ خانم اینکه خوابیده!
خواب نبود! این را مطمئن بود. تا همین چند لحظهی پیش صدای فریادهایش تمام دیوارهای اتاق را میلرزاند.
چرخید و به پرستار نگاهی انداخت. مرد پرستار کلافه ابرویی بالا انداخت و از اتاق خارج شد.
افسون رفتنش را دنبال کرد و بلافاصله دوباره به محراب خیره شد. اینبار چشمانش باز بود و به طرز ترسناکی به دختر جوان زل زده بود! پوزخندی که روی لبهایش نقش بسته بود نشان میداد که دخترک حسابی از او رودست خورده بود. اخمی کرد و جلو آمد:
_ خیلی کارت زشت بود... مثلا میخواستی منو بترسونی؟! از این فکرای پلید به سرت نزنه..
رمان #روان_پریش (جلد دوم زنجیر)
✍🏻 به قلم: مستانه بانو
📌 #پارت_5
عصبی چرخید و به سمت ساک کوچک کتابهایش رفت. کتابی را برداشت و دوباره راهش را به سمت تخت محراب کج کرد:
_ حالا که پسر بدی هستی مجبوری با عصبانیت کتاب خوندنِ من رو تحمل کنی؟!
کتاب را ورق زد و بیآنکه نگاهش کند بیوقفه خواند و خواند. با عصبانیت و به تندی...
وقتی خسته نگاه از صفحهی کتاب گرفت و به محراب چشم دوخت با صحنهای بینهایت دلهرهآور روبهرو شد. چهرهاش سرخ بود و نگاهش آتشین. لبهایش را محکم روی هم فشرده بود و نگاهش میکرد، نگاه دخترک را که متوجهی خود دید زمزمه کرد:
_ میکشمت...
همین یک کلمهای که با آرامش و زمزمهوار بیان شد کافی بود تا دوباره تن دختر جوان را بلرزاند.
منتظر بود تا شاید بار دیگر حرفی بزند اما محراب قفل سکوت بر لبهایش زده و فقط تماشایش میکرد.
با چشمانی برزخی آنچنان خیرهاش بود که افسون از جای برخاست و بلافاصله به سمت کتابخانه کوچکش شتافت. کتاب را در میان کتابهای دیگر جا داد و در حالی که سعی داشت خونسردیِ ظاهریاش را حفظ کند به سوی پنجره قدم برداشت و گفت:
_ پرده را برداریم،
بگذاریم که احساس هوایی بخورد....
"سهراب سپهری"
صدای بلند پوزخند محراب دستهایش را در میانهی راه متوقف کرد و به پشت سر نگریست. درست شنیده بود. رد پوزخندش هنوز روی لبهایش مانده بود. اما نگاهش با کینه روی دستبندهایش میچرخید. مچ دستهایش را میپیچاند اما مثل همیشه بیفایده بود و خسته از تلاش همیشگی خود را روی تخت رها کرد و به سقف خیره شد.
افسون متعجب پردهی کرکرهای پنجره را بالا کشید و در دل گفت:
_ اون دیونه نیست، همه چی حالیشه
رمان #روان_پریش (جلد دوم زنجیر)
✍🏻 به قلم: مستانه بانو
📌 #پارت_6
چرخید و به تخت نزدیک شد؛
_ میشه سعی کنی آروم باشی؟!
محراب نگاهش کرد. آرام نبود!
آرام نمیشد!
به آنی عصبانی شد و فریاد زد:
_دست از سرم بردار، چرا گم نمیشی؟
قدمی به عقب برداشت، فریادهایش گوشخراش بود و آزارش میداد. اما کم نیاورد و اخمآلود گفت:
_من اینجا نیومدم که با یه داد و بیداد تو ول کنم بذارم برم! پس داد نزن...
اما تیرش به سنگ خورد و محراب بهجای سکوت نعرههایش شدیدتر شد.
آنقدر عربده کشید تا بالاخره پرستاری وارد اتاقش شد و به سرعت آرامبخشی به او تزریق کرد، اما چشمان خشمگین محراب تا آخرین لحظهی بسته شدن میخ چشمان مبهوت افسون بود.
*
_ میدونم. حواسم هست...
سکوتی برقرار شد و لحظهای بعد با لبخندی مهربانانه گفت:
_ باشه... نگران نباش، همه چی درست میشه... من فعلا باید برم. خدانگهدار...
از آسمان پشت پنجره دل کند و روی پاشنهی پا چرخید. نگاهش هنوز به تلفن همراهش بود. با لبخند به صفحهی گوشی چشم دوخته بود. اما همینکه سر بلند کرد با نگاه بیحس و حال محراب روبهرو شد. فقط نگاهش میکرد. چقدر دلش میخواست با این مرد ارتباط برقرار کند. گذشته از خواهشهای آیکال اکنون خود نیز کنجکاو بود برای بهتر شناختن او...
قدمی برداشت و با حفظ همان لبخند دلنشین گفت:
_ سلام، بیدار شدی؟!
محراب همانگونه بیحرکت تنها نگاهش کرد. کم نیاورد و خود را به تخت رساند. ملحفهاش را کمی پایینتر کشید و گفت:
_ آیکال سلام رسوند. خوش به حالت با این دخترعمویی که داری...
چرخش گردن مرد جوان را از زیر چشم دید. نگاهش به کتابخانهی میان دیوار میخ شده بود.
_ دوست داری یکم کتاب بخونیم؟!
و باز هم سکوت مهر لبهای مرد جوان بود.
تو کجای این داستان بودی که اینگونه نطق حرف زدن از زندگیات کور شده و نای لب از لب باز کردن هم نداری؟!
دیواری سفید با قلبی پر از کتاب، دلهای پرتپش یکی ناآرام و آن دیگری مُرده، نگاهی صامت و بیحال...
همانها تنها بازیگران اتاق سپید بودند.
#مستانه_بانو