eitaa logo
رمانکده
5.1هزار دنبال‌کننده
205 عکس
17 ویدیو
2.3هزار فایل
تابع مقررات جمهوری اسلامی ایران🇮🇷 و اپ ایتا کانال زاپاس https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a
مشاهده در ایتا
دانلود
رمانکده
فرهاد متوقف شد. خواست دهان باز کند که ساسان به شیرین نهیب زد: _ برو حاضرشو دیگه، ایستادی اینجا چی ر
رمان ✍به قلم:مستانه بانو دست شیرین روی شانه‌ی فرهاد بود و او خیره به چشمان خجول دخترک دستش لغزید و به پهلوی شیرین نشست، سرش را نزدیک‌تر برد و با لحنی نگران پرسید: _حواست کجاست؟! اینجا ایران نیست، یه لحظه دیرتر گرفته بودمت الان ته دره بودی، چرا اینقدر سر به هوایی تو؟! شیرین سرش را بلند کرد و به چشمان فرهاد زل زد. زبانش بند آمده بود. از ترس بود یا خجالت؟! نمی‌دانست! فرهاد وقتی سکوتش را دید اخمی به چهره نشاند و سر چرخاند و رو به سمت ساسان که دهانش از اتفاقات چند لحظه‌ی پیش باز مانده بود گفت: _ تو که دعوتش کردی و با خودت آوردیش باید مراقبش می‌بودی، بهت گفته بودم یا نه؟! ساسان آب دهانش را قورت داد و جواب داد: _ خب من که جلو بودم تو پشت سرش بودی دیگه، حالا به خیر گذشت، از اونجا رد بشین بیایین این طرف... فرهاد چشمانش را بست و پوفی کشید، به سمت شیرین برگشت: _آروم از این طرف برو سمت ساسان... هرم نفس‌های گرمش به صورت شیرین می‌خورد، دختر جوان یارای حرکت نداشت، چشمانش را بست و دستش را بیشتر به شانه‌ی فرهاد فشرد، نگاه فرهاد به شانه‌اش چرخید، دوباره به شیرین که چشم‌هایش را بسته بود خیره شد و ادامه داد: _ حواسم بهت هست. نگران نباش شیرین اما نمی‌توانست حرکت کند، لب‌هایش را روی هم فشرد و خواست به سمت ساسان برود اما نتوانست. عاجزانه به ساسان خیره شد، هنوز هم فشار انگشتانش روی شانه‌ی فرهاد بود. ساسان دستش را دراز کرد و گفت: _بیا شیرین، نترس! باز هم نتوانست قدمی از قدم بردارد، فرهاد متوجه‌ی ترس او شد، آرام کمی بیشتر نزدیکش شد، حالا شیرین کاملا در آغوش او بود، کنار گوشش زمزمه کرد: _ تو که ترسو نبودی! دو قدم بیشتر نیست ساسان اون‌طرف مراقبته و منم این‌ور، پس نترس نفس گرم فرهاد روی گوش شیرین پخش شد، از ترس و خجالت هنوز هم یارای حرکت نداشت، فرهاد تک خنده‌ای کرد و گفت: _ یادته ایران که بودین من و تو و شروین می‌رفتیم کوهنوردی؟! کی جلودارمون بود و از هیچی نمی‌ترسید؟! مگه نمی‌گفتی هیچ کوهی نمی‌تونه مانعت بشه؟ پس چرا الان اینجا خشکت زده؟ اینم یه کوهه مثل کوه‌های ایران، تو هم همون شیرینی، مطمئنم نمی‌ترسی. شیرین نگاهش کرد، چشمان زیبای فرهاد می‌درخشید و خندان بود. از استرسش کم شد، نگاه فرهاد زیبا و دوست داشتنی بود، احساس کرد تا بی‌نهایت این نگاه را دوست دارد، فرهاد کمی عقب کشید و دست چپش را پشت کمر شیرین گذاشت با لبخندی جذاب و نگاهی خندان شیرین را به سمت ساسان هدایت کرد، شیرین فرصت بیشتری برای نگاه کردن به چشمان فرهاد نیافت، به خود جرئتی داد و پایش را بلند کرد نگاه از فرهاد گرفت و با همراهی او از راه باریک کنار صخره رد شد و به ساسان رسید، ساسان مچ دستش را گرفت به سمت خود کشید. دختر جوان که هنوز هم ترسیده بود روی زمین نشست و نفس عمیقی کشید، فرهاد نیز از صخره گذشت و بالای سرش ایستاد. ناگهان اتفاقات چند لحظه‌ی قبل در نظرش جان گرفت و از ترس اینکه ممکن بود چه بلایی سر شیرینش بیاید به خود لرزید و فریاد کشید: _ می‌شه بگی حواست کجا بود لعنتی؟! ساسان و شیرین هر دو با صدای بلند فریاد فرهاد از جا پریدند، ساسان گفت: _ برای چی داد می‌زنی؟! خودمون هنوز... فرهاد مجددا فریاد کشید: _ تو حرف نزن، هرچی می‌کشم از تو می‌کشم، بهت گفتم نیارش، همش تقصیر توئه... شیرین از جا بلند شد و کنار ساسان ایستاد و حرفش را قطع کرد: _ چرا سر ساسان داد می‌زنی؟! خودم خواستم بیام، درضمن کوله‌ام به صخره گیر کرد به من و ساسان چه ربطی داره که اینطوری... فرهاد خشمگین و عصبانی ادامه حرفش را برید و گفت: _ ساکت‌شو شیرین، نمی‌خوام حتی یه کلمه حرف بزنی، صدات‌و نشنوم، همه‌ش برای من دردسری، هی بهت گفتم لازم نکرده بیایی، اما تو فقط لجبازی می‌کنی تغییر رفتار سریع فرهاد هم شیرین و هم ساسان را متعجب ساخته بود، همین چند لحظه‌ی پیش داشت کنار گوش شیرین از گذشته‌ها زمزمه می‌کرد، زیبا و عاشقانه می‌خندید، ولی حالا در بالاترین درجه‌ی عصبانیت قرار داشت، صورتش سرخ بود و چشمانش پر خون... شیرین بغض کرده از ترسی که هنوز وجودش را می‌لرزاند با لحنی مغموم به ساسان نگاه کرد: _ کاش می‌شد به خونه برگردم ساسان سرزنش‌وار به فرهاد نگاه کرد و شیرین را مخاطب قرار داد: _ اگه بخوای خودم می‌رسونمت فرهاد به شانه‌ی ساسان ضربه زد که ساسان تکانی خورد و با اخم به فرهاد زل زد، مرد جوان با همان اخم از بالای چشم نگاهش کرد: _ لازم نکرده، کسی جایی نمی‌ره، به راهمون ادامه می‌دیم سپس دست شیرین را با خشم گرفت و دنبال خود کشید. 💟💟💟
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
@Romankade, nasime bigane mivazad.pdf
1.71M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, nasime bigane mivazad.apk
732.3K
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های اندروید📱
@Romankade, nasime bigane mivazad.epub
169K
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
نسیم بیگانه می وزد ⬆️📚 @Romankade ✍🏻نوشته: Arefeh 📖تعداد صفحات: 144 💬خلاصه: هرکس در زندگی دچار دو راهی عشق و هوس میشود اما نه تا این حد سرنوشت پلید چه چیز را در انتظارم گذاشته است؟ نمیتوانم راه درست از غلط را تشخیص بدم آری کدام راه را انتخاب کنم؟ عشق؟ترس؟هوس؟ترحم؟ 🎭 ژانر ⬅️ 📚 📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین 📚📚📚📚📚📚 ✍️ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade @Romankade @Romankade 📚📚📚📚📚📚📚
@Romankade, asire daron .pdf
3.17M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, asire daron.apk
715.8K
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های اندروید📱
@Romankade, asire daron.epub
232.6K
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
اسیر درون ⬆️📚 @Romankade ✍🏻نوشته: خانومی 📖تعداد صفحات کتاب : 150 💬خلاصه : سونیا صدف تبار ، کارگزار بورس اوراق بهادار است ،او در انجام وظایفش بسیار مقرراتی عمل میکند اما پیشنهاد کاوه معماران ، دردسر عظیمی برای او بوجود می اورد و این چالشی ست بزرگ میان عشق و وظیفه !..پایان خوش 🎭ژانر ⬅️ 📚 📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین 📚📚📚📚📚📚 ✍️ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade @Romankade @Romankade 📚📚📚📚📚📚📚
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_76 دست شیرین روی شانه‌ی فرهاد بود و او خیره به چشمان خج
رمان ✍به قلم:مستانه بانو شیرین شوکه صدایش را بالا برد: _ فرهاد دستم‌و ول کن، مچم‌و شکستی، ولم کن... ساسان کلافه از التماس‌های شیرین دست آزاد فرهاد را گرفت و او را متوقف کرد: _ دِ لعنتی ولش کن، چرا باهاش اینجوری رفتار می‌کنی؟! برده‌ی تو که نیست... فرهاد عصبی دستش را از دست ساسان بیرون کشید و فریاد زد: _ به تو چه؟ هان؟! تو چه‌کاره‌ای؟ زنمه، هرکاری دلم بخواد می‌کنم، تو چیکار داری؟! ساسان عصبی گردن کشید و جواب داد: _ من همونی‌ام که با پدرش صحبت کردم و اون قرار بود دخترش‌و دست من بسپاره، خیلی راحت هم می‌تونم دوباره باهاش تماس بگیرم و بگم که تو اینجا داری چه بلایی سر دخترش میاری دو مرد عصبانی چشم‌درچشم هم زل زده بودند، ساسان زودتر نگاه از چشمان فرهاد گرفت و خواست رو برگرداند اما چیزی را که دید مبهوت در جا متوقفش کرد. شیرین دستش را با خشم از دست فرهاد بیرون کشید و فریاد زد: _ چیه دور برداشتی زنم زنم می‌کنی؟! فکر کردی هیچی نمی‌گم هر کاری خواستی می‌تونی انجام بدی؟ نه آقا! اگه حرفی نمی‌زنم برای اینه که می‌گم بذار عقده‌هاش‌و خالی کنه اما می‌بینم انگار این کینه‌ای که به دل گرفتی قراره تا ابد ادامه داشته باشه... آب دهانش را بلعید و ادامه داد: _ تحقیرت کردم، درست! اما توی کشور خودت بوده، دو نفر دست نوازش سرت کشیدن و بهت دلداری دارن، اما من چی؟! من‌و آوردی کشور غریب که هیچ‌کس نیست به دادم برسه بعد هر جوری که دوست داری با من رفتار می‌کنی... چشمان متعجب فرهاد به دهان شیرین دوخته شده بود، تنها واکنشی که از خود می‌توانست نشان دهد حرکت تند پلک‌هایش بود. شیرین با همان لحن پرخاشگر به ساسان گفت: _ ببخشید ساسان، دیگه نمی‌تونم روی قولم بمونم ساسان در حالی که به سر تا پای فرهاد سرزنش‌وار می‌نگریست سر تکان داد: _ می‌فهمم! حق داری... فرهاد به خود آمد، نباید بازی را می‌باخت! نباید خود را از تک و تا می‌انداخت، بازوی شیرین را در مشت گرفت: _ چه قول و قراری با هم گذاشتید لعنتی‌ها؟! چشمان شیرین از درد بسته شد، این‌بار با همان خشم بازویش را از چنگال فرهاد رها کرد و با صدای بلندتری فریاد زد: _ خجالت بکش، جوری می‌گی قول و قرار که کسی ندونه فکر می‌کنه راجع به چی صحبت می‌کنی! برای ذهن مریضت متأسفم... جمعیت زیادی نظاره‌گر آن‌ها بودند، عده‌ای در حالی که رد می‌شدند نگاهشان می‌کردند و به راه خود ادامه می‌دادند، عده‌ای هم ایستاده و تماشایشان می‌کردند. شیرین بی‌حواس رو به آن‌ها با عصبانیت دستش را در هوا تکان داد و به انگلیسی گفت: _ چیه؟! به چی نگاه می‌کنید؟! مگه فیلم سینماییه؟! از اینجا برید! ساسان به زور سعی در کنترل خنده‌اش داشت، در آخر موفق نشد و خندید: _ شیرین خانم مگه اینجا ایرانه که با اصطلاحات ایرانی ازشون پذیرایی می‌کنی؟! شیرین اما با همان خشم بار دیگر به جمعیت نگاه کرد: _ والا خب مگه تماشا داره؟! خوبه از زبونمون چیزی هم نمی‌فهمن! ساسان کف دستانش را به طرف شیرین گرفت و او را به آرامش دعوت کرد: _ باشه، باشه! رعد و برقت رو روی من نزن شیرین تک‌خنده‌ای کرد، فرهاد اما متعجب‌تر از پیش به شیرین زل زده بود: _ تو کِی انگلیسی یاد گرفتی؟! شیرین اخم‌هایش را در هم کشید: _ نکنه انتظار داشتی اینجا مثل کر و لال‌ها رفتار کنم؟! چشمانش را ریز و انگشت اشاره‌اش را به طرف فرهاد گرفت و ادامه داد: _ خوب گوش‌هات‌و باز کن جناب فرهادی! تا امروز توهین کردی، تحقیر کردی هیچی بهت نگفتم! اما از همین الان به بعد اجازه نمی‌دم باهام اینجوری رفتار کنی. اگر تاوان رفتار خودم بوده که بیشتر از اینارو پس داد و سر به سر شدیم، چیزی به هم بدهکار نیستیم. مفهوم بود؟! هر دو مرد هاج‌وواج به شیرین نگاه می‌کردند، شیرین که سکوت فرهاد را دید، قدمی به جلو برداشت و صورتش را نزدیک صورت فرهاد برد و بُراق شد: _ نشنیدم! مفهوم بود؟! فرهاد مبهوت سرش را به نشانه‌ی "بله" تکان داد. ساسان انتظار این بی‌پروایی را از شیرین نداشت، حالا می‌فهمید چرا فرهاد در روزهای ورودش اینقدر افسرده‌حال بود، اگر شیرین قبلا با اون این طور سخن می‌گفت، پس فرهاد حق داشت! او هرگز چنین جسارتی را در هیچ زنی ندیده بود، در دل اعتراف کرد که به راستی شیرین همچون ماده ببر بود، مخصوصا حالا که زخمی هم شده بود! فرهاد اما دو حس متفاوت را هم‌زمان تجربه می‌کرد، عشق و ترس! عشق شیرین که از دیرباز در قلبش جوانه زده بود، این را هم می‌دانست که جسور بودن از خصوصیات شیرین بود اما حالا با این حالت تدافعی که به خود گرفته بود واقعا ترسناک می‌نمود. آب دهان خود را به سختی فرو داد و به آرامی از شیرین فاصله گرفت. سؤالش در سر دوباره تکرار شد: _ کِی و چطوری انگلیسی رو یاد گرفتی؟!
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_77 شیرین شوکه صدایش را بالا برد: _ فرهاد دستم‌و ول کن،
شیرین به تنهایی راهش را ادامه داد، ساسان و فرهاد هم لحظه‌ای بعد به خود آمده و به دنبالش روانه شدند، سرعت شیرین زیادتر بود و کمی از آنها فاصله گرفت. ساسان رو به فرهاد با سر به شیرین اشاره کرد: _اوف، این دیگه کی بود؟! فرهاد نگاهی به ساسان انداخت و دوباره به شیرین چشم دوخت، ساسان که سکوتش را دید ادامه داد: _ ببخشید داداش، نمی‌خواستم اینطوری بشه، ولی خب حق داره، این راهش نیست، هرچقدر هم که بهت توهین و بی‌احترامی شده این راهش نیست، اون یه دختره، از روزی که اومده چه مریض بوده چه وقتی حالا که خوب شده نذاشتی یه آب خوش از گلوش پایین بره، مدام در حال... فرهاد حرفش را قطع کرد و با درماندگی جواب داد: _ حالم‌و نمی‌فهمی ساسان، نمی‌دونی چی توی قلبم می‌گذره، نمی‌تونی بفهمی که داشته باشیش و مال خودت نباشه یعنی چی؟! من باید... ساسان نگذاشت ادامه بدهد : _ چی می‌گی تو؟! هرکی درکت نکنه من یکی خوب درکت می‌کنم، می‌فهمم عشق چیه؟! می‌دونم نداشتن عشقت یعنی چی؟! ولی بازم این راهش نیست فرهاد نگاهی به ساسان انداخت و با بغض گفت: _ تو عشقت جلوی چشمات نیست ساسان نگاهش کرد، حال دوستش را درک می‌کرد، سکوت کرد تا فرهاد ادامه دهد: _ من اما عشقم جلوی چشمامه، هر روز، هرساعت و لحظه و هر ثانیه می‌بینمش، می‌بینمش و نمی‌تونم داشته باشمش، ساسان اون مال من نیست‌، از اولشم نبود، الانم دست من امانته، باید صحیح و سالم برگردونمش ایران، این‌و می‌فهمی؟! وقتی عشقت کنارت باشه، زنت باشه ولی هر لحظه منتظر رفتنش باشی یعنی چی؟! می‌خوامش، می‌خوام باشه ولی با من نیست! دلش با من نیست، مجبورم خشونت داشته باشم، مجبورم داد بزنم‌و خودم‌و خالی کنم، مجبورم سرش فریاد بزنم تا یادم بره زنمه، یادم بره زنمه و حقی نسبت بهش ندارم، وقتی سرش داد می‌زنم گریه می‌کنه، ناراحت می‌شم ولی مجبورم ترکش کنم تا اشکاش‌و نبینم‌ این بهترین بهونه برای فرار از نزدیک نشدن به اونه، خشونت و فریادهای من به‌خاطر این مسائله ساسان دستی به شانه رفیقش گذاشت و شانه‌اش را در دست فشرد، دلایل فرهاد هم منطقی نبود، اما مگر عشق می‌گذاشت کسی منطقی عمل کند؟! در این لحظات سکوت بهترین راه چاره بود. 💟💟💟