╭═🍃🌺═══════════╮
#بعدازبهار
#عاطفهمیاندره
#پارت_11
باید از موضع خود پایین میآمد. میدانست کوروش راز قلبش را فاش میکند.
_ من حتی نمیدونم حس بابک به من چیه... چطور از چیزی که مطمئن نیستم حرف بزنم.
او بیتفاوت شانههایش را بالا انداخت و راهش را گرفت سمت در.
_ مطمئن شو.
_ بابا موافقت نمیکنه.
کوروش قبل از بیرون رفتن سوی اوی عصبانی چرخید. اینبار ملایم اما با همان جدیت لب زد:
_ ساکت که باشی... میبازی... شک نکن.
مهرآرا حرف نزد. فقط در سکوت رفتن او را نظاره کرد و دری که مقابل چشمان نمگرفتهاش بسته شد.
______
پرده را کمی کنار زد. زیر نور چراغهای حیاط چشمش به قامت بلند کوروش افتاد که کنار بابک قدم برمیداشت.
راهش که کج شد سمت کارگاه او هم از پشت پنجره کنار رفت.
_ داداش اومد.
سیما حین گذاشتن سینی چای روی میز به بهارک نگریست.
_ تنهاست؟
_ با آقا کوروش... رفت کارگاه.
بهزاد برگههای داخل دستش را کنار انداخت.
_ درس نمیخونن... نصفشون نمره نگرفتن.
سیما خندید.
_ دخترای من عالیان... دلت بسوزه آقا معلّم.
صدای سلام بابک با خندههای بهزاد و بهارک در هم آمیخت.
_ خسته نباشی مامان.
بابک لبخند زد به روی مادر.
_ ممنون... بهبه چای تازهدم.
_ بشین بیارم برات.
_ کوروش تو کارگاهه... برم پایین، بدید بهارک بیاره.
_ خودت ببر... سرده بیرون.
بهارک در سکوت به پدر نگریست. اخم داشت انگار. بابک خندید.
_ چشم... به خدا من متوجه شدم باباها دختر دوستن... ولی زشته کوروش پایین تنها بمونه.
بهارک با نگاهی به مادر آرام گفت:
_ تو برو داداش... من میارم.
بابک خم شد و روی سر او را بوسید.
_ قربون دستت آبجی کوچولو.
لبخند که زد بابک با نگاهی به پدر سمت در قدم برداشت.
سیما بیحرف دوباره به آشپزخانه رفت، بهزاد هم به دنبالش.
بهارک به خوبی متوجه صحبتهای آرام پدر و مادر بود و حساسیت پدر که سابق نبود.
_ کاپشن بپوش مامان... هوا خیلی سرده.
"چشم" را در جواب مادر با لبخند زمزمه کرد.
#کپی_حلال_نیست_پیگرد_قانونی_دارد
╭═🍃🌺═══════════╮
#بعدازبهار
#عاطفهمیاندره
#پارت_12
دقیقهای بعد سینی به دست پشت در کارگاه بود. یک ضربه به در نواخت و سپس بلافاصله آن را گشود.
هوا واقعاً سرد بود. بیمعطلی قدم به داخل گذاشت.
بابک را اما ندید، کوروش را هم. چشم چرخاند در اطراف.
_ داداش!
_ سرویسه.
تازه متوجه کوروش ایستاده مقابل بوم نیمهکارهای شد، خیره بود به آن.
بهارک در سکوت جلو رفت و سینی را روی چهارپایهای رها کرد.
عطر هل زیر مشام کوروش پیچید.
_ تو... چرا هیچوقت به من سلام نمیکنی؟ هوم؟
بهارک جاخورده از سوال او سر بالا آورد. دست در جیب با لبخندی گوشهی لب زل زده بود به صورتش، خیلی جدی و انگار طلبکار.
_ این بیادبی در شأن تو نیست... خانم شایسته.
چشمان عسلی بهارک سرشار از حیرت شد.
_ چرا از من خوشت نمیاد؟
دخترک مات و مبهوت فقط نگاه میکرد. حالا حتی همان لبخند هم گوشهی لب کوروش نبود.
_ هیچوقت نشده به من سلام کنی!
بعد چند قدم به اوی ساکت و ساکن نزدیک شد.
_ نمیخوای چیزی بگی؟ بهار کوچک...
صدای باز شدن در سرویس گامهای کوروش را درست در چند قدمی دخترک متوقف کرد.
_ آوردی عزیزم، دستت درد نکنه.
نگاه بهارک اما هنوز به کوروش بود و نگاه او حالا به بخار چای.
_ بهارک!
دخترک به خود آمد از نهیب آرام برادر.
_ برو بالا عزیزم.
در جواب بابک فقط سر تکان داد. قبل از رفتن مردمکهایش بیاراده سوی کوروش سرکشی کرد.
داشت بیپروا نگاهش میکرد.
چه میخواست از او این چشمهای سیاه ناخوانا؟
_ بهارک!
تشر بابک اینبار محکمتر بود.
با شتاب بیرون رفت و در را هم بههم کوبید.
به دست موج خيالت سپردهام جان را
(مشیری)
#کپی_حلال_نیست_پیگرد_قانونی_دارد
╭═🍃🌺═══════════╮
#بعدازبهار
#عاطفهمیاندره
#پارت_13
نگاه کوروش به حرکت آرام قلممو بود، به هر جایی جز چشمهای عسلی بابک.
_ چند ساله رفیقیم؟ کوروش!
آرام خندید و باز هم چشم دوخت به لیوان خالی داخل دستش. هنوز عطر هل میداد.
_ تو مدرسه همیشه با یکی دعوام میشد... چون فهمیده بودن داریوش پدربزرگمه نه پدرم... اونقدر اوضاع بد شد که مدرسهم رو عوض کرد... همون روز اول با هم رفیق شدیم... چند وقت بعد آقاجون، پدرتو دم مدرسه دید و شناخت... خواست دوباره مدرسه رو عوض کنه... خیلی تلاش کردم تا نظرش عوض شد... بزرگتر که شدم گفت کاوه با پدرت رفیق بود... تهش شد هیچ... رفاقت تو هم با پسرش میرسه به هیچ، ولی الان تو یه نقاش ماهری و من یه رزیدنت قلب و عروق.
بابک نفسش را آرام رها و زمزمه کرد:
_ هفده سال!
کوروش خندید، بیصدا و تلخ.
_ خیلی دووم آورده... نه؟
بابک در سکوت سمت او چرخید. حالا هر دو خیره بودند در چشمهای هم. یکی با اخم و دیگری خندان.
_ میخوای تمومش کنیم... هوم؟ بابک!
بابک برای چند لحظه پلکهایش را روی هم انداخت. کوروش برایش چیزی بیشتر از یک دوست بود، خیلی بیشتر.
نباید هفده سال رفاقت را نادیده میگرفت.
_ من در مورد هر چی با تو شوخی داشته باشم، در مورد خواهرم ندارم... رفیق.
کوروش باز همان لبخند سردش را تکرار کرد. بعد بی هیچ حرفی کتش را از لب کاناپه برداشت و از جا بلند شد.
گامهایش زیادی سنگین بود در این لحظات.
مقابل در اما توقف کرد و سوی او چرخید. داشت نگاهش میکرد.
_ منم ندارم.
و قبل از اینکه بابک عکسالعملی نشان دهد از کارگاه بیرون زد بیآنکه کتش را تن کرده باشد.
حیاط کوچک و دلباز منزل شایسته را سر به زیر و با قدمهایی سنگین و کوتاه طی کرد.
قبل از خروج از در مردمکهای سرکشش روی پنجرهای سرخورد، به سایهای که بهسرعت محو شد.
بازدمش را محکم فوت کرد و بیمعطلی بیرون زد.
#کپی_حلال_نیست_پیگرد_قانونی_دارد
╭═🍃🌺═══════════╮
#بعدازبهار
#عاطفهمیاندره
#پارت_14
خیابانها را بیهدف میراند، بیهدف و خسته.
چشمهای درشت و مبهوت دخترک ثانیهای از ذهنش دور نمیشد.
کلافه از افکار و خسته از رانندگی گوشهای پارک کرد.
موبایلش را به دست گرفت و انگشتانش روی شمارهای مکث کرد. شمارهای که بیاجازه از موبایل بابک برداشته بود.
مردد بود. خیلی مردد بود. ولی حالا مطمئن بود که باید حرف بزند.
درست همین امروز که راه توهّم و خیالی را هم حتی در ذهن مهرآرا بسته بود. همین امروز که میدانست قلبش به هیچکس جز او تعلق ندارد.
نفس گرفت، عمیق از هوای خفه و دمکردهی کابین ماشین.
بعد سر انگشتانش روی اعداد لغزید و نام "بهار کوچک" رو اسکرین ظاهر شد، همانند لبخندی محو روی لب او.
بوقها بیشتر از گوشش در مغزش جیغ میکشیدند.
تمام این چند سال صبر کرد تا برسد به تخصص، تا دخترک برسد به اتمام دورهی دبیرستانش.
حالا که فکر میکرد هیچ از او نمیدانست. هیچ...
_ بله...
صدایش آرامترین و ضعیفترین بود در این لحظه.
پلک بست و کف دست آزادش را سخت روی صورت کشید.
چرا قادر به حرف زدن نبود؟
تمام این سالها دخترک را با کلمات، به شوخی و جد از خود فراری داده بود.
_ بفرمایید؟
نه... کار او نبود، شنیدن این صدای آرام و آرام ماندن.
قلبش ریتم گرفت، چنان نامنظم که هر آن انگار میخواست از سینه بیرون بزند.
خندهدار است تخصص چیزی را بخوانی و حالا علاجی برای همان چیز ندانی.
پریشان به موهای خود چنگ زد و آشفته خندید.
و به آنی قطع کرد راه ارتباط نفسهایی که درست مینشست روی سینهی خالی از هوایش.
چه کسی میداند که تو در پیلهی تنهایی خود تنهایی؟
(سهراب)
#کپی_حلال_نیست_پیگرد_قانونی_دارد
╭═🍃🌺═══════════╮
#بعدازبهار
#عاطفهمیاندره
#پارت_15
خسته از شیفت روپوش سفید را با کاپشن چرم خوشدوختش عوض کرد و بیمارستان را به مقصد خانه ترک.
نیمهی راه موبایلش به صدا در آمد.
_ سلام عمو جان.
_ سلام کوروش جان... کجایی؟
حین چرخاندن فرمان از آینه بغل به عقب نگریست.
_ بیمارستان بودم... میرم خونه.
_ خستهای؟
بیصدا خندید.
_ باید باشم... کاری دارید؟
_ میتونی بیای کلینیک؟
_ الان؟
_ الان.
_ چشم... میرسم خدمتتون.
درست بیست دقیقهی بعد در پارکینگ کلینیک کاویان بود.
و پنج دقیقه بعد با اجازهی منشی پشت در اتاق کامران واقع در طبقهی آخر.
چند ضربه کوتاه به در نواخت.
قبل از کامران، مهرنوش لبخند زد به رویش و گرم جواب سلامش را داد.
_ خیلی وقته ندیدمت آقای دکتر.
خندید، آرام و مودبانه.
_ رزیدنت وقت آزادش خیلی کمه... شما که باید بهتر بدونید خانم دکتر.
مهرنوش هم خندید. همیشه از کلکل با کوروش لذت میبرد.
کامران اما فقط نگاه میکرد.
_ من میرم خونه... به لیلی سلام برسون.
کوروش با لبخند و محترمانه سر تکان داد. بیرون که رفت با اشارهی دست کامران روی مبل نشست، درست روبرویش.
_ من در خدمتم آقای دکتر.
کامران لبخند زد به لحن او.
_ درست مثل پدرتی... حتی خندیدنت.
پدرش! هیچ از او به یاد نداشت. همان روزهای اول تولدش رفته و رهایشان کرده بود.
_ میشه کارتون رو بگید... خیلی خستهم.
#کپی_حلال_نیست_پیگرد_قانونی_دارد
╭═🍃🌺═══════════╮
#بعدازبهار
#عاطفهمیاندره
#پارت_16
کامران چند لحظه به او نگاه کرد و بعد از پشت میز بلند شد.
با کمی مکث و خیره به چشمهای منتظر کوروش آرام به حرف آمد:
_ الان تو و مهرآرا به سن و جایی رسیدید که بشه در مورد آیندهتون حرف زد و تصمیم گرفت.
اخمی که بین ابروانش نشست کاملاً بیاراده بود.
_ خب؟
_ خودت میدونی برای من و مهرنوش خیلی عزیزی.
هر چه تلاش کرد نتوانست لبخند بزند، حتی تصنعی.
_ لطف دارید.
_ این جواب من نیست کوروش.
باید حرف میزد. قلبش بازیچهی دست بزرگترها نبود.
_ من و مهرآرا به هم فکر نمیکنیم عموجان.
_ تو! نه مهرآرا.
آرام اما قاطع لب زد:
_ هیچ کدوم به هم فکر نمیکنیم... هر دو به کس دیگهای فکر میکنیم.
حالا کامران هم اخم کرده بود.
_ چی میگی؟ مهرآرا به تمام خواستگارهاش بیحتی یک روز فکر نه میگه.
لبخندش هم در اختیارش نبود.
_ اشتباه نکنید عموجان، به خاطر من نیست.
گره ابروهای کامران بیشتر شد و اخمش غلیظتر.
_ من سردر نمیارم.
_ با خودش صحبت کنید.
کامران حرفی نزد. در فکر به پایین خیره شد.
_ ببخشید من باید برم.
بعد از جا بلند شد.
_ به کی علاقه داره؟
کوروش مقابل در ایستاد و سوی او چرخید.
_ من چیزی نمیدونم.
_ حدس هم نمیزنی؟
_ نه... ما زیاد هم رو نمیبینیم.
کامران انگار مردد بود برای حرفش.
_ اینکه گفتی کسی رو دوست داری... حقیقت بود یا به خاطر مهرآرا؟
لبخندش حالا واقعی بود، واقعیتر از هوای بهار.
_ کسی رو دوست دارم.
کامران چیزی نگفت، او هم.
رفت و در را بست.
#کپی_حلال_نیست_پیگرد_قانونی_دارد
╭═🍃🌺═══════════╮
#بعدازبهار
#عاطفهمیاندره
#پارت_17
_ کوروش! بذارش کنار.
سر از موبایلش بیرون آورد و به چهرهی اخموی مادر بیصدا خندید.
_ چشم... لیلی.
و بعد با گذاشتن موبایل روی میز، فنجان چای را برداشت.
_ چه خبر از بیمارستان؟ اوضاع خوبه؟
به داریوش نگریست.
_ خوبه.
_ درسِت که تموم شه، کلینیک و میسپرم به تو و کامران... من دیگه پیر شدم.
جملهی آخر را با خنده گفت. کوروش جرعهای از چای نوشید.
_ پیر یا خسته؟
_ هر دو...
پسرک با تخسی اَبرو بالا انداخت.
_ شکستنفسی میفرمایید داریوشخان... شما حالا حالاها باید طبابت کنید.
داریوش لبخند زد به لحن او.
بعد با نگاهی به لیلی فنجان خالی را روی میز گذاشت و آرام به حرف آمد:
_ تکلیف تو و مهرآرا که روشن بشه، درسِت هم که تموم بشه... هر چی دارم و ندارم، میزنم به نام تو و کامران... هر چی که دارم... نمیخوام بعد مُردنم حتی یک ریال از داراییم دست کاوه بیفته.
لیلی به داریوش نگریست. کوروش اما هنوز روی جملهی اول او مانده بود.
_ این خونه هم مال عروسمه...
لبخندی تلخ روی لب لیلی جای گرفت، مثل تمام این سالها.
_ من علاقهای به این خونه ندارم عموجان...
داریوش دلخوری او را خوب میفهمید.
_ نمیخوام بعد از من مشکلی برات بهوجود بیاد عزیزم.
لبخند لیلی تلختر شد و نگاهش سردتر.
_ دور از جونتون...
و نگاهش را غمگین دوخت به حلقهاش.
_ ولی من... از این خونه متنفرم... تمام این سالها برام فرقی با زندون نداشته... تمام سالهایی که اجازه ندادید جدا بشم و برم دنبال زندگی خودم.
کوروش نفسش را پریشان رها و داریوش اخم کرد.
_ لیلی!
لیلی اما دلش حرف زدن میخواست. درست همین امشب که سالگرد ازدواج لعنتیاش بود. همین امشب که بیست و هفت سال از تنها بودنش میگذشت، از آن حقارت تلخ رفتن کاوه.
از آن شب سرد زمستانی.
_ گفتید اگه جدا بشی، کوروش رو ازم میگیرید... گفتید میتونید و این کارو میکنید.
#کپی_حلال_نیست_پیگرد_قانونی_دارد
╭═🍃🌺═══════════╮
#بعدازبهار
#عاطفهمیاندره
#پارت_18
داریوش کلافه به صورت خود دست کشید. گفته بود و حالا از یادآوریاش، آنهم مقابل کوروش حال خوبی نداشت.
_ تو زن پسرم بودی... عروسم بودی... چطور میذاشتم بری!
صدای لیلی میلرزید، مثل انگشتان باریکش.
_ ولی من قبل همهی اینا برادرزادهتون بودم... عموجان!
"عموجان" را چنان خشک و پُردرد گفت که داریوش پلکهایش را روی هم انداخت. طاقت دیدن چشمهای ترِ برادرزادهاش را نداشت.
_ کوروش به مهرآرا علاقهای نداره...
داریوش چشم گشود و به کوروش خیره شد. با خشم، با عصبانیت.
کوروش اما نگاه گرفت.
_ نمیذارم کاری که شما و پدرم با من و کاوه کردید، با کوروش و مهرآرا بکنید... اینجا دیگه سکوت نمیکنم... این جوونی من نیست که بگذرم ازش و بذارم بسوزه... این آینده و زندگی پسرمه... نمیذارم تباهش کنید، نه شما و نه هیچکس دیگهای.
بعد از جا بلند شد، با قلبی که کُند در سینه میکوبید از یادآوری گذشته.
_ نمیذارم قلب پسرم رو هم مثل پدرش از دوستداشتن خالی کنید و زنی رو هم مثل من تنها... عموجان.
دور که شد داریوش نفسش را عمیق و بلند رها کرد و بعد بیهیچ حرفی سوی اتاقش قدم برداشت.
مردمکهای کوروش از راه رفتهی آنها تا فنجانهای خالی از چایِ داغ کش آمد.
چایهای مادر هیچگاه عطر نداشت.
موبایلش را برداشت و قدمهایش او را کشاند تا لب ایوان پهن و سرتاسری ساختمان، تا میان باغ و درختان خزانزده.
هروقت حرف از کاوه میشد بههم میریخت، بیشتر از بار قبل.
خود را روی تاب انداخت، با تنی خسته و قلبی خستهتر.
هیچوقت از نبودن کاوه شکایت نکرد. حتی یک بار. اما هرگز حسرت نبودنش رها نمیکرد لحظههایش را.
انگشت اشارهاش روی صفحهی موبایل لغزید. دلش حرف زدن با بابک را میخواست، مردانه تا خالی شود بار این سالهای تنهایی که هر لحظه شکستهتر میشد زیر سنگینی آن.
به خود که آمد انگشتانش به نوازش دو کلمه رفته بود."بهار کوچک"
خوب بود که این شماره را هیچکس نداشت. حتی در هیچ شبکه اجتماعی هم فعال نبود. بگذار فعلاً ناشناس بماند.
نفس گرفت از هوای سرد پاییزی و بیاراده تایپ و ارسال کرد:
"دریای پشت کدام پنجرهای؟
که اینگونه شایدهایم را گرفتهای"
(شاملو)
#کپی_حلال_نیست_پیگرد_قانونی_دارد
╭═🍃🌺═══════════╮
#بعدازبهار
#عاطفهمیاندره
#پارت_19
آزمایشهای بیمار را چک کرد و در نهایت سراغ سوابق آخر صفحه رفت.
مردمکهایش روی صورت زن میانسال لغزید.
_ خانم احمدی وارفارینها رو که کمو زیاد نکردین؟
_ نه، همون روزی یکی رو میخورم.
کورش سری تکان داد و حین نوشتن نسخه گفت:
- خونتون زیادی رقیق شده، از این به بعد روزی نصف بخورید.
بعد دفترچه را ورق زد و با خطی خوانا درخواست آزمایشهای pt-INR و ptt را نوشت.
_ هفدهم همین ماه برید آزمایشگاه، جواب رو حتماً برای من بیارید. داروهاتون رو هم دقیق و سر وقت مصرف کنید.
همزمان با "چشم" گفتن زن، چند ضربه به در اتاق خورد.
_ بله؟
منشی درمانگاهِ بیمارستان بود، دختری بلندقد و لاغر اندام.
_ آقای دکتر، خانمی میخوان شما رو ببینند. از بیماران نیستند ولی.
عینکش را با انگشت کمی جابجا کرد.
_ اسمشون رو پرسیدید؟
_ مهرآرا کاویان.
میدانست به سراغش میآید.
- چند تا بیمار تو نوبت داریم؟
- سه نفر.
- بگید تو سالن منتظر باشن. بیمارا رو هم زودتر بفرستید داخل.
- چشم.
برگههای دفترچه را مهر زد و به روی بیمار هم لبخند.
- دو هفته دیگه میبینمتون.
_ ممنونم.
کوروش لبخندش را گرمتر تکرار کرد. بعد از ویزیت آخرین بیمار عینکش را خسته از چشم برداشت.
این بار که در نواخته شد، نفسش را با صدا بیرون فرستاد.
_ بفرمایید.
دخترکی در سکوت داخل شد. کوروش بیاراده از اخم او خندید، آرام و مردانه.
_ دفترچه بیمه دارید خانم؟
مهرآرا فقط نگاه میکرد، سرد و دلخور.
#کپی_حلال_نیست_پیگرد_قانونی_دارد
╭═🍃🌺═══════════╮
#بعدازبهار
#عاطفهمیاندره
#پارت_20
_ من رزیدنت قلب هستم، نه جراح زیبایی.
اشارهاش به آن قوز کوچک روی بینیاش بود؛ که البته هیچ از زیبایی صورتش کم نمیکرد.
_ میتونستی زنگ بزنی، هم رو ببینیم... بیمارستان چرا اومدی؟
_ چرا به بابا گفتی؟
کوروش خونسرد به صندلی کنار میز اشاره کرد.
_ بشین... مثل اینکه باید ویزیتت کنم.
نینی چشمان دخترک میلرزید.
_ از این به بعد چطور قانعشون کنم؟
اخمی ناخواسته بین ابروهای کوروش نشست.
_ تا کی میخواستی پشت خواستنِ به دروغ من قایم بشی، مهرآرا؟
مهرآرا بابغض نالید:
_ چارهای نداشتم... نباید میگفتی، کوروش!
کوروش دوباره نفس گرفت، پریشان و بیحوصله.
_ منم چارهای نداشتم... آقاجون بیخیال نمیشد.
_ حالا این بابا و مامانن که بیخیال من نمیشن.
_ این مشکل توئه.
مهرآرا عصبانی از لبخند روی لب او غرید:
_ نه... این مشکلو تو برای من درست کردی؟
_ من فقط میتونم با بابک صحبت کنم... این تنها کاریه که ازم بر میاد.
او وحشت کرد. با عجله گفت:
_ اصلاً حرفشم نزن.
_ اگه بابک بهت علاقهای نداشته باشه چی؟
ترس در جان مهرآرا ریشه دواند، تند و گزنده.
اگر دوستش نداشت؟
اشک که در کاسهی چشمانش حلقه زد، کورش خندید.
_ اوضاعت خیلی داغونه دختر... جمع کن خودت رو.
مهرآرا اما بیشتر بغض کرد.
_ اون هیچوقت مستقیم تو چشمای من نگاه نمیکنه... خب... خب این یعنی دوسَم داره.
خودش ولی همیشه در عسلیهای دخترک غرق میشد، آنقدر که چند بار بابک مچش را گرفته بود.
_ بابک اخلاقشه... زیادی محجوب و سربهزیره... دلتو خوش نکن.
مهرآرا با حرص به او زل زد. پسرک بیش از حد رک و بیرحم بود.
_ من الان تو حال شوخی کردن هستم؟
_ شوخی نکردم.
#کپی_حلال_نیست_پیگرد_قانونی_دارد
۲۰ پارت از رمان خدمت شما
از فردا روزانه ۲ پارت خواهیم داشت جز جمعهها که کانال تعطیله.
@Romankade_R
آیدی من اگر حرفی بود.