eitaa logo
روانا >>
173 دنبال‌کننده
77 عکس
1 ویدیو
2 فایل
- و ما از بندبند کاغذها و مداد ها و حتی کیبورد داستان ساخته ایم 💕📚؛)• صاحب های کانال ؟ ریحانا و نوا همون نویسنده های داستان خفن 🛐✨>> •درخواستی داری ؟ اینجا بگو 👇🏻 @MSadram7 کپی؟ نکن حرامه🚫
مشاهده در ایتا
دانلود
ما همانیم که از عشق تو غفلت کردیم؛ با همه آدمیان غیر تو خلوت کردیم! سالها میگذرد،منتظری برگردیم:) و مشخص شده ماییم که غیبت کردیم!💔 ﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋ ⤿@Rooana ֶָ֢ 📝 ╮
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
::آرشیدا:: اوضاع دگرگون شده بود. هیراد روی زمین افتاده بود و همین‌طور بی‌وقفه از بدنش خون می‌چکید. بوی دود فضا را پر کرده بود. هرچه تلاش می‌کردم در را باز کنم، نمی‌شد. فکر کنم حالا برای بار بیست‌وپنجم بود که دستگیره‌ی در کلبه را که از چوب ضخیمی ساخته شده بود، با تمام قدرتم فشار دادم؛ باز هم باز نشد. دیگر از سر ناامیدی، فقط با پاهایم به در لگد می‌زدم. هلیا که حالش بد شده بود، فریاد وحشت‌زده‌ای کشید که صدایش به بیرون کلبه می‌رسید. کلبه داغ شده بود؛ انگار داخل کوره افتاده بودیم. بوی چوب سوخته به مشام می‌رسید. هوا آن‌قدر گرم بود که شالم را پشت گردنم گره زدم، آستین بلند لباسم را تا آرنجم بالا کشیدم و با دندانم تکه‌ای از پارچه‌ی شال را پاره کردم و دور زخم هیراد بستم. هلیا همچنان در حال داد زدن و فریاد کشیدن بود. دیگر هیچ راهی به ذهنم نمی‌رسید. پنجره‌ها هم از شدت فشار قفل شده بودند. ناامید شده بودیم و دست‌های هلیا مانند بید می‌لرزید. ناگهان صدایی از بیرون آمد: ـ بچه‌ها... بچه‌ها! بعد صدای کشیده شدن در به گوش رسید؛ انگار چند نفر هم‌زمان داشتند آن را می‌کشیدند. ـ بچه‌ها، صبر کنین! در رو الان باز می‌کنیم. حالتون چطوره؟ + هلیا حالش بده، هیراد هم حالش بده و زخمیه. ـ چیزی دور زخمش بستی؟ + آره، یه تکه از شالم رو بستم، ولی فایده‌ای نداشت. هلیا دستانش را روی چشمانش کشید و گفت : آرشیدا . . . آرشیدا چشم هام می سوزه _دست هات رو بزار چشمت کار دیگه ای نمیشه کرد ﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋ ⤿@Rooana ֶָ֢ 📝 ╮
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
:کیان: در رو چندبار با شدت کشیدیم و بالاخره در باز شد. وارد کلبه شدم، موج دود و گرما به سمتم هجوم آورد. دستم را جلوی دهان و بینی‌ام گرفتم و وارد کلبه شدم.برای چند ثانیه مغزم از کار افتاد، فقط خشکم زد. به سختی نگاهی به اطراف کردم، تقریباً همه‌جا داشت تو آتش می‌سوخت. من و پارسا سمت هیراد رفتیم و آریا و سامان هم سمت آن طرف کلبه رفتند. - باید زودتر بریم بیرون ولا خفه میشیم اینجا - میتونی پاشی؟ نگاهی به هیراد کردم و دوباره سوال پارسا رو تکرار کردم، هیراد فقط پاک زد دستم رو نزدیکش بردم و بلندش کردیم، از درد چهره‌اش درهم رفت. صدای نفس‌های بریده‌اش توی گوشم می‌پیچید. به سختی چند قدم جلو رفتیم که صدای زوزه توی کلبه پیچید. متعجب سر جایم میخکوب شدم، برگشتم و به اطراف نگاه کردم، پیرمردی که صورتش خونی بود و لباسش پر دود، با صدای نسبتاً بلندی گفت: اینجا چندتا قفس هست، فکر کنم داخلش یکی دوتا حیوان موندن هنوز... دلشوره‌ام بیشتر شد چکار باید میکردیم؟ - کیان برید شما بیرون، من در قفس‌ها رو باز می‌کنم نگاهم روی سامان نشست، سر تکون دادم. چاره‌ای نبود، نمی‌شد زبون‌بسته‌ها رو توی این آتیش رها کرد. از کلبه بیرون زدیم... کمی جلو‌تر رفتیم تا از کلبه دورتر بشیم. هیراد رو روی زمین گذاشتیم، دستش رو روی پهلویش گذاشت، فشار دندون‌هاشو روی هم حس می‌کردم. سر چرخوندم سمت نمای سوخته‌ی کلبه، با دیدن حجم دود و آتیش نگاهی به اطراف کردم: همه هستید؟ سرچرخوندم سمت بچه‌ها و دوباره پرسیدم: سامان از کلبه اومد بیرون؟ یکی از دخترا با صدای گرفته گفت: فکر نکنم... هراسون از جا بلند شدم تا سمت کلبه برم که دوباره صدای زوزه بلند شد، سر جایم ایستادم. سامان از بین درخت‌ها بیرون اومد، غرق دود بود. با دیدنش خنده ام گرفت، سمتش رفتم و بغلش کردم - واای داشتم سکته میکردم، چقدر دیر اومدی! - تقصیر آلفا و مادر محترمش بود تو آتیش یادشون افتاده بود دلشون برای هم تنگ شده... صدای خنده‌ی بچه‌ها بلند شد و کمی از حال هوای وحشتناک دقایق پیش درامدیم. سامان خندید و گفت: یک سنجاب هم بود اونم آوردم بیرون میتونیم بدیم هیراد ببره برای سحر... با این حرف سکوت بین همه برقرار شد... ادامه دارد... ~~~~~~~~~~~~~ روانا ؛ دنیایِ واقعیِ قصه‌ها 📚🌱 ⤿@Rooana ֶָ֢ 📝 ╮
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
... نظرات قشنگتون رو درمورد بهمون بگید😉 جایزه هم داریم برای افرادی که نظراتشون مفیده پس نظرای قشنگ‌ تون رو برای ما بفرستین 🤩@MSadram7 تازه خبرهایی در راه هست💬 سورپرایز داریم براتون😌 ...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا