-روحاء !:)
_ تورا از او خواستم ؛
_ سری داستان کوتاه : تورا از او خواستم ؛
قسمت اول ¹
زندگیم آروم بود ، ولی وقتی یهو سر زده پاتو گذاشتی تو زندگیم فهمیدم این امواج اروم گاهی بدجور طوفانی میشه ، ورودت انقدر یهویی بود که خودمم نفهمیدم این دختر مذهبی سر به زیر ، که خانواده اش یاد داده بودن چشماش کفشاش رو ببینه و مهر و محبتش مخصوص بابا و داداش و مَحرم هاش باشه کی دلشو باخت . .
وقتی کلا ۱۸ سالم بود و سال اخر دبیرستان بودم تورو دیدم، میومدی دنبال خواهرت ، میدونی چیه ؟ اول اول دلم برات نرفت ، اخه همچین تحفه خاصی هم نبودی ، نه مثل مردای فیلما قد خیلی بلندی داشتی ، نه چشمای رنگی ای داشتی ، نه پوستت مثل پوست بچه صاف بود ؛ هیچی ! فقط یه ادم معمولی بودی ، بعد ها پی بردم که لبخند قشنگی داری، البته بماند که اون شبش چقدر استغفار به درگاه خدا کردم که ای وای ، دیدی چیشد؟ قیر داغ جهنم بدجور قراره قلبمو بسوزونه ، اما چه میشود کرد ، تقدیر این بود دل ببازم به لبخندی که نمیدونستم آینده این دل باختن به کجا میره و مسیرش از چه راه پر خطری عبور میکنه . .
هر روز که میگذشت بیشتر متوجه ریز جزئیات ظاهرت میشدم ، مثلا فهمیده بودم یه خال زیر چشمت داری ، راست دستی و به پیرهن چارخونه علاقه داری ولی هیچوقت نشده بود که صداتو بشنوم ، دلم میخواست بدونم صدات چطوریه . . دل به دریا زدم و یه روز با فاصله کم از تو آبجیت پشت سرت میومدم اما دریغ از یک کلمه حرف ؛ تو اون مسیر کوچه که جدا شد منم جدا شدم و مجبور به دل کندن از دلبری شدم که حتی یک کلمه هم حرف نزده بود و حتی اسمش رو نمیدونستم. .
-روحاء !:)
_ سری داستان کوتاه : تورا از او خواستم ؛ قسمت اول ¹ زندگیم آروم بود ، ولی وقتی یهو سر زده پاتو گذا
عمقِ قشنگی و شیرینی این داستانک،
از همینحالا مشخصه:)))
دستمریزاد روحاء بانو✨🤌🏻
سری داستان کوتاه : تورا از او خواستم ؛
قسمت دوم ²
زمان میگذشت و هیچ ایده ای نداشتم برای اینکه مردی که روزها و شب ها فکرو قلبمو درگیر کرده بود بشناسم ، از دور بر و این کلاس و اون همکلاسی فهمیده بودم اسمش رضاست ؛
هرسال تو خونه خانوم جون روضه بر پا بود ، روضه حضرت زهرا ، امسال عهد کرده بودم که خواسته ام رضا باشه . .
دستم از همه جا بریده شده بود و نمیدونستم که باید چیکار کنم ، پس تصمیم گرفته بودم این درد دل رو ببرم خونه خانوم جون و سر سفره حضرت زهرا . .
خونه خانوم جون همونجوری دست نخورده مونده بود ، برعکس بقیه خونه ها که قد کشیده بودن و شده بودن یه قوطی کبریت ، خونه خانوم جون همونقدر دنج مونده بود ؛ حیاط بزرگ ، درختای بزرگ گردو و اون گل های شمعدونی که دور تا دور باغچه کاشته بود ، هرسال آقایون تو حیاط روضه میگرفتن و خانوما داخل خونه ؛
وقتی پی کار های روضه بودیم یه آشنا جلوی در نمایان شد . .
لا حول ولاقوة تو دلم گفتم و چشم دوخته بودم بهش ؛
از چشم مامان دور که نبود ببینه دخترک سر به زیرش از عشق چه قندی تو دلش آب میشه ..
از بین حرف کشیدنا و کارگاه بازیام از خانوم جون فهمیدم هرسال میومده روضه و من سر به هوا توجه نمیکردم ، حقم داشتم ، یه عمر سرم تو لاک خودم بوده ولی اینبار فرق داشت ؛
روضه که برگذار شد با هر اشکم اونو نذر کردم ، نذر کردم که لبخندش نصیب من شه ، نذر کردم مهر منم بیوفته تو دلش ، نذر کردم اونم دل ببازه به من . .
{ قسمت اول }
-روحاء !:)
سری داستان کوتاه : تورا از او خواستم ؛ قسمت دوم ² زمان میگذشت و هیچ ایده ای نداشتم برای اینکه مرد
سری داستان کوتاه : تورا از خواستم؛
قسمت سوم ³
صدای سوزناک مداح که به خاموشی رفت دل ما خون شد از غمی که با روضه به دلمون نشسته بود . به سمت حیاط پریدم تا بلکه یه بار دیگه بتونم رضا رو بیینم ، اخه بعید بود دوباره بتونم ببینمش ، عید میومد و ۱۳ روز تعطيلي در راه بود ؛ رفتم و روی بالکن ایستادم ، چشم میچرخوندم بین جمیعت . .
مرد ها آماده میشدن برای سینه زدن و رضا هم میخوند ، این اولین بار بود که صداشو میشنیدم ، البته بهتر بگم صداشو گوش میدادم . .
هرسال روضه میخونده و من بی خبر از همه جا نمیدونستم این صدا صدای کسی که دل منو برده همون صدایی که هر فاطمیه باهاش اشک میریختم ..
نگاه میکردم و غرق بودم تو نوایی که کل خونه رو برداشته بود و ادم رو میبرد تو کوچه پس کوچه های مدینه و حال هوای اون روزا ؛ اخر تمام روضه ها خانوم بزرگ دعا میکرد و آمین میگفتیم ، دعا میکرد برای سلامتی امام زمان ، برای سلامتی همه ، برای عاقبت به خیری ولی دعایی که ایندفعه من تو دلم از خدا میخواستم رضا بود. . .
با گرمی دستی که رو شونه ام حس کردم سر برگردوندم و با خانومی روبهرو شدم که با لبخند نگاهم میکرد ، گفت : تو نوه خانوم بزرگی نه؟ پسرم خیلی وقته اینجا مداحی میکنه ، ولی من این چند سال نتونسته بودم بیام اینجا ، رضا میگه این خونه و روضه های فاطمیه اش یه صفای دیگه ای داره ، میگه هربار چیزی خواسته حضرت زهرا دست رد به سینه اش نزده . .
با حرفای مادر رضا دلم گرم شد ، دلم گرم شد که جای خوبی اومدم برای خواستن رضا ، خدارو چه دیدی شاید این وسطا دعای رضا و من یه جا گره میخورد و گره دعا دامن گیر سرنوشتمون هم میشد . .
وقتی رضا مامانش رو دید دو تا پله بالا اومد تا باهاش حرف بزنه ، اونجا بود که برای اولین تونستم چشمای رضا رو بیینم ؛
برای یک لحظه چشمامون گره خورد بهم ، انگاری دنیا رو بهم داده بودن . .
{قسمت دوم}
-روحاء !:)
سری داستان کوتاه : تورا از خواستم؛ قسمت سوم ³ صدای سوزناک مداح که به خاموشی رفت دل ما خون شد از غ
تورا از او خواستم ؛
قسمت چهارم ⁴
گذشت ؛ از روز های فاطمیه گذشت و من منتظر میموندم که یه مناسبت پیش بیاد و یقه خانوم بزرگ رو بگیرم که چی ؟ یه روضه برگذار کنیم ؛ اینقدر پا فشاری کردم و بهانه های بنی اسرائیلی اوردم که قبول کرد شب اول تا سوم محرم رو روضه خونگی برگذار کنه !
از ذوق تو آسمونا بودم ، انگاری خدا بال داده بود بهم و گفته بود این از بال اینم آسمون حالا بپر و برو مقصدی که دلت میخواد . . .
روز ها میگذشت و میگذشت تا رسیدیم به شب اول محرم ، اما هرچقدر منتظر موندم خبری از رضا نشد که نشد ، نه مادرش، نه خواهرش ، مثل آش وا رفته بودم ؛ با لوس بازی و دلبری های خاصم در موردش از خانوم جون پرسیدم ، با تک تک کلماتی که گفت اشک بیشتر تو چشمام حلقه میزد ، انگاری حرفای خانوم جون تیر بود و مستقیم میخورد به قلبم ؛ میگفت بابای رضا سرطان داشته فوت کرده و حالا رضا شده مرد خونه و تکیه گاه مامان و خواهرش ؛ قلبم هری ریخت پایین ، چقدر حس بدی بود که حتی نمیتونستم بفهمم حالش خوبه؟ احتیاج به گریه نداره ؟ خسته نیست ؟ اصلا کجاست ؟
نمیتونستم چون دست و پام بسته بود . .
شب دوم روضه شد و بازم امید داشتم به اومدنش که نیومد ، شب سوم باز پناه بردم به حضرت زهرا و خواستم که بهم یه نشونه بده که بفهمم اره ، صدام رو شنیده ؛
شب سوم شد و داشتم چای میگرفتم که تو چارچوب در مامان رضا رو دیدم ، ای خدا شکرت ؛ به سمتش رفتم و سلام کردم ، مثل همیشه لبخند مادرانه نثارم کرد و نشست یه گوشه ؛ سمت بالکن دویدم و با دیدن رضا دلم گرم شد ، انگاری دعاهام بی تاثیرم نبوده ، یه لحظه سرشو بالا آورد که با نگاه خیره من به خودش رو به رو شد ، با دستپاچگی خودم رو جمع جور کردم و وارد خونه شدم . .
این شروع خوبی بود حداقل دلگرم شده بودم به اینکه صدام شنیده شده . .
{قسمت سوم }