سری داستان کوتاه : تورا از او خواستم ؛
قسمت دوم ²
زمان میگذشت و هیچ ایده ای نداشتم برای اینکه مردی که روزها و شب ها فکرو قلبمو درگیر کرده بود بشناسم ، از دور بر و این کلاس و اون همکلاسی فهمیده بودم اسمش رضاست ؛
هرسال تو خونه خانوم جون روضه بر پا بود ، روضه حضرت زهرا ، امسال عهد کرده بودم که خواسته ام رضا باشه . .
دستم از همه جا بریده شده بود و نمیدونستم که باید چیکار کنم ، پس تصمیم گرفته بودم این درد دل رو ببرم خونه خانوم جون و سر سفره حضرت زهرا . .
خونه خانوم جون همونجوری دست نخورده مونده بود ، برعکس بقیه خونه ها که قد کشیده بودن و شده بودن یه قوطی کبریت ، خونه خانوم جون همونقدر دنج مونده بود ؛ حیاط بزرگ ، درختای بزرگ گردو و اون گل های شمعدونی که دور تا دور باغچه کاشته بود ، هرسال آقایون تو حیاط روضه میگرفتن و خانوما داخل خونه ؛
وقتی پی کار های روضه بودیم یه آشنا جلوی در نمایان شد . .
لا حول ولاقوة تو دلم گفتم و چشم دوخته بودم بهش ؛
از چشم مامان دور که نبود ببینه دخترک سر به زیرش از عشق چه قندی تو دلش آب میشه ..
از بین حرف کشیدنا و کارگاه بازیام از خانوم جون فهمیدم هرسال میومده روضه و من سر به هوا توجه نمیکردم ، حقم داشتم ، یه عمر سرم تو لاک خودم بوده ولی اینبار فرق داشت ؛
روضه که برگذار شد با هر اشکم اونو نذر کردم ، نذر کردم که لبخندش نصیب من شه ، نذر کردم مهر منم بیوفته تو دلش ، نذر کردم اونم دل ببازه به من . .
{ قسمت اول }
-روحاء !:)
سری داستان کوتاه : تورا از او خواستم ؛ قسمت دوم ² زمان میگذشت و هیچ ایده ای نداشتم برای اینکه مرد
سری داستان کوتاه : تورا از خواستم؛
قسمت سوم ³
صدای سوزناک مداح که به خاموشی رفت دل ما خون شد از غمی که با روضه به دلمون نشسته بود . به سمت حیاط پریدم تا بلکه یه بار دیگه بتونم رضا رو بیینم ، اخه بعید بود دوباره بتونم ببینمش ، عید میومد و ۱۳ روز تعطيلي در راه بود ؛ رفتم و روی بالکن ایستادم ، چشم میچرخوندم بین جمیعت . .
مرد ها آماده میشدن برای سینه زدن و رضا هم میخوند ، این اولین بار بود که صداشو میشنیدم ، البته بهتر بگم صداشو گوش میدادم . .
هرسال روضه میخونده و من بی خبر از همه جا نمیدونستم این صدا صدای کسی که دل منو برده همون صدایی که هر فاطمیه باهاش اشک میریختم ..
نگاه میکردم و غرق بودم تو نوایی که کل خونه رو برداشته بود و ادم رو میبرد تو کوچه پس کوچه های مدینه و حال هوای اون روزا ؛ اخر تمام روضه ها خانوم بزرگ دعا میکرد و آمین میگفتیم ، دعا میکرد برای سلامتی امام زمان ، برای سلامتی همه ، برای عاقبت به خیری ولی دعایی که ایندفعه من تو دلم از خدا میخواستم رضا بود. . .
با گرمی دستی که رو شونه ام حس کردم سر برگردوندم و با خانومی روبهرو شدم که با لبخند نگاهم میکرد ، گفت : تو نوه خانوم بزرگی نه؟ پسرم خیلی وقته اینجا مداحی میکنه ، ولی من این چند سال نتونسته بودم بیام اینجا ، رضا میگه این خونه و روضه های فاطمیه اش یه صفای دیگه ای داره ، میگه هربار چیزی خواسته حضرت زهرا دست رد به سینه اش نزده . .
با حرفای مادر رضا دلم گرم شد ، دلم گرم شد که جای خوبی اومدم برای خواستن رضا ، خدارو چه دیدی شاید این وسطا دعای رضا و من یه جا گره میخورد و گره دعا دامن گیر سرنوشتمون هم میشد . .
وقتی رضا مامانش رو دید دو تا پله بالا اومد تا باهاش حرف بزنه ، اونجا بود که برای اولین تونستم چشمای رضا رو بیینم ؛
برای یک لحظه چشمامون گره خورد بهم ، انگاری دنیا رو بهم داده بودن . .
{قسمت دوم}
-روحاء !:)
سری داستان کوتاه : تورا از خواستم؛ قسمت سوم ³ صدای سوزناک مداح که به خاموشی رفت دل ما خون شد از غ
تورا از او خواستم ؛
قسمت چهارم ⁴
گذشت ؛ از روز های فاطمیه گذشت و من منتظر میموندم که یه مناسبت پیش بیاد و یقه خانوم بزرگ رو بگیرم که چی ؟ یه روضه برگذار کنیم ؛ اینقدر پا فشاری کردم و بهانه های بنی اسرائیلی اوردم که قبول کرد شب اول تا سوم محرم رو روضه خونگی برگذار کنه !
از ذوق تو آسمونا بودم ، انگاری خدا بال داده بود بهم و گفته بود این از بال اینم آسمون حالا بپر و برو مقصدی که دلت میخواد . . .
روز ها میگذشت و میگذشت تا رسیدیم به شب اول محرم ، اما هرچقدر منتظر موندم خبری از رضا نشد که نشد ، نه مادرش، نه خواهرش ، مثل آش وا رفته بودم ؛ با لوس بازی و دلبری های خاصم در موردش از خانوم جون پرسیدم ، با تک تک کلماتی که گفت اشک بیشتر تو چشمام حلقه میزد ، انگاری حرفای خانوم جون تیر بود و مستقیم میخورد به قلبم ؛ میگفت بابای رضا سرطان داشته فوت کرده و حالا رضا شده مرد خونه و تکیه گاه مامان و خواهرش ؛ قلبم هری ریخت پایین ، چقدر حس بدی بود که حتی نمیتونستم بفهمم حالش خوبه؟ احتیاج به گریه نداره ؟ خسته نیست ؟ اصلا کجاست ؟
نمیتونستم چون دست و پام بسته بود . .
شب دوم روضه شد و بازم امید داشتم به اومدنش که نیومد ، شب سوم باز پناه بردم به حضرت زهرا و خواستم که بهم یه نشونه بده که بفهمم اره ، صدام رو شنیده ؛
شب سوم شد و داشتم چای میگرفتم که تو چارچوب در مامان رضا رو دیدم ، ای خدا شکرت ؛ به سمتش رفتم و سلام کردم ، مثل همیشه لبخند مادرانه نثارم کرد و نشست یه گوشه ؛ سمت بالکن دویدم و با دیدن رضا دلم گرم شد ، انگاری دعاهام بی تاثیرم نبوده ، یه لحظه سرشو بالا آورد که با نگاه خیره من به خودش رو به رو شد ، با دستپاچگی خودم رو جمع جور کردم و وارد خونه شدم . .
این شروع خوبی بود حداقل دلگرم شده بودم به اینکه صدام شنیده شده . .
{قسمت سوم }
-روحاء !:)
مثلا از من عکس گرفتن =)
بدون استثنا تو همه مهمونی های خانومانه یه اتاق هست همینقدر بهم ریخته 💅
-روحاء !:)
تورا از او خواستم ؛ قسمت چهارم ⁴ گذشت ؛ از روز های فاطمیه گذشت و من منتظر میموندم که یه مناسبت پیش
تورا از او خواستم ؛
قسمت پنجم ⁵
اون شب گذشت ولی انگاری دنیای من تو لحظه ای که با رضا چشم تو چشم شده بودم متوقف شده بود ، گاهی وقتی خیلی دلتنگش میشدم ، با یاد آوری اون روز و تصور کردن چشماش یکمی آتیش دلمو میخوابوندم ، شبا قبل خواب برای رضا دعا میکردم ، اینکه حالش بهتر بشه بتونه از پس مشکلاتش بر بیاد ، نشکنه . . روزا میگذشت وخودمو با دوری رضا وفق داده بودم و هر از گاهی از خانوم جون سراغشون میگرفتم ، کارای هیئت هم از یه طرف شده بود دردسر ؛
یه چند روزی بود حرف سفر زیارتی مشهد هیئت افتاده بود سر زبون بچه ها و میچرخید ، که اخر سر معلوم شد درست بوده . .
یه سفر ۴ روزه زیارتی به مشهد !
بعد حرف زدن با مامان بابا و چند شبانه روز اعتصاب و گریه زاری قبول کردن که من همراه خانوم جون بریم مشهد ، شاید مشهد و حرم میتونست این داغ دلم رو بخوابونه یا شایدم درمانش کنه . .
گذشت و گذشت تا رسیدیم به روز حرکت ؛ ساعت ۵ صبح بود و کلی ادم توی ترمينال جمع شده بودن ، سیل عظیمی از بوسه و التماس دعا بود که از طرف حاج خانومای محل به سمتم میومد ، دیگه حس میکردم جایی از صورتم نمونده که به تف اقدس خانوم و شمسی خانوم خواهرش که برای دختراشون شوهر میخواستن منور نشده باشه ، با بی حوصلگی سر چرخوندم و با دیدن یه آشنا برق از سرم پرید ، خودش بود ؛ رضا بود . .
با همون حالت همیشگی و آرومش ، نسبت به آخرین باری که دیده بودمش فرق کرده بود ، انگار خاک سرد باباش دل داغ دیده اش رو سرد کرده بود ، حالا با اون ریش های متوسط و پیراهن ساده سرمه ای که تنش بود بیشتر شبیه مردای رویایی کتاب ها شده بود ، چشماش از خوشحالی برق میزدن و لبخند رو لبش موندگار بود ، البته بماند که چقدر دلم میخواست برم یدونه بزنم پس کله اش و بگم : میدونی چقدر دلم تنگ شده بود برات؟ ولی نمیشد ، نه میشد بزنمش ، نه حتی میشد جمله امو بگم پس درنتيجه به نگاه کردن بهش اکتفا کردم . .
موقع سوار شدن که شد ، مامان رضا و خواهرش هم سوار شدن ، عجیب بود که موقع جا به جایی لیست مسافرا اسماشون رو ندیده بودم ، چشم تیز کردم که ببینم رضا هم میاد یا نه که دیدم بللهههه ، دست در دست اقا سید ابراهیم روحانی هیئت و رفیق شفیقش سوار اتوبوس شدن ، با سلام صلوات اتوبوس به راه افتاد . .
حالا من دل گرم تر و امیدوار تر از همیشه راهی مشهد بودم این سفر فرق داشت .
{قسمت چهارم}