eitaa logo
-روحاء !:)
1.2هزار دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
186 ویدیو
4 فایل
خداکند که بمیرم وطن فروش نباشم 🇮🇷 اینجا همه با هم دوستیم ؛ پس بینمون دیوار نکش با من بگو حرف های نهفته درونت را : https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1ucs0bg&btn=روحاء
مشاهده در ایتا
دانلود
-روحاء !:)
سری داستان کوتاه : تورا از خواستم؛ قسمت سوم ³ صدای سوزناک مداح که به خاموشی رفت دل ما خون شد از غ
تورا از او خواستم ؛ قسمت چهارم ⁴ گذشت ؛ از روز های فاطمیه گذشت و من منتظر میموندم که یه مناسبت پیش بیاد و یقه خانوم بزرگ رو بگیرم که چی ؟ یه روضه برگذار کنیم ؛ اینقدر پا فشاری کردم و بهانه های بنی اسرائیلی اوردم که قبول کرد شب اول تا سوم محرم رو روضه خونگی برگذار کنه ! از ذوق تو آسمونا بودم ، انگاری خدا بال داده بود بهم و گفته بود این از بال اینم آسمون حالا بپر و برو مقصدی که دلت میخواد . . . روز ها می‌گذشت و می‌گذشت تا رسیدیم به شب اول محرم ، اما هرچقدر منتظر موندم خبری از رضا نشد که نشد ، نه مادرش، نه خواهرش ، مثل آش وا رفته بودم ؛ با لوس بازی و دلبری های خاصم در موردش از خانوم جون پرسیدم ، با تک تک کلماتی که گفت اشک بیشتر تو چشمام حلقه میزد ، انگاری حرفای خانوم جون تیر بود و مستقیم میخورد به قلبم ؛ میگفت بابای رضا سرطان داشته فوت کرده و حالا رضا شده مرد خونه و تکیه گاه مامان و خواهرش ؛ قلبم هری ریخت پایین ، چقدر حس بدی بود که حتی نمیتونستم بفهمم حالش خوبه؟ احتیاج به گریه نداره ؟ خسته نیست ؟ اصلا کجاست ؟ نمیتونستم چون دست و پام بسته بود . . شب دوم روضه شد و بازم امید داشتم به اومدنش که نیومد ، شب سوم باز پناه بردم به حضرت زهرا و خواستم که بهم یه نشونه بده که بفهمم اره ، صدام رو شنیده ؛ شب سوم شد و داشتم چای میگرفتم که تو چارچوب در مامان رضا رو دیدم ، ای خدا شکرت ؛ به سمتش رفتم و سلام کردم ، مثل همیشه لبخند مادرانه نثارم کرد و نشست یه گوشه ؛ سمت بالکن دویدم و با دیدن رضا دلم گرم شد ، انگاری دعاهام بی تاثیرم نبوده ، یه لحظه سرشو بالا آورد که با نگاه خیره من به خودش رو به رو شد ، با دستپاچگی خودم رو جمع جور کردم و وارد خونه شدم . . این شروع خوبی بود حداقل دلگرم شده بودم به اینکه صدام شنیده شده . . {قسمت سوم }
-روحاء !:)
عاقبت با مرگ دیدارت میسر میشود اخر این این قصه شیرین است،بدبین نیستم
هدایت شده از مجمع الروحاء
مثلا از من عکس گرفتن =)
-روحاء !:)
مثلا از من عکس گرفتن =)
بدون استثنا تو همه مهمونی های خانومانه یه اتاق هست همینقدر بهم ریخته 💅
-روحاء !:)
تورا از او خواستم ؛ قسمت چهارم ⁴ گذشت ؛ از روز های فاطمیه گذشت و من منتظر میموندم که یه مناسبت پیش
تورا از او خواستم ؛ قسمت پنجم ⁵ اون شب گذشت ولی انگاری دنیای من تو لحظه ای که با رضا چشم تو چشم شده بودم متوقف شده بود ، گاهی وقتی خیلی دلتنگش میشدم ، با یاد آوری اون روز و تصور کردن چشماش یکمی آتیش دلمو می‌خوابوندم ، شبا قبل خواب برای رضا دعا میکردم ، اینکه حالش بهتر بشه بتونه از پس مشکلاتش بر بیاد ، نشکنه . . روزا می‌گذشت وخودمو با دوری رضا وفق داده بودم و هر از گاهی از خانوم جون سراغشون میگرفتم ، کارای هیئت هم از یه طرف شده بود دردسر ؛ یه چند روزی بود حرف سفر زیارتی مشهد هیئت افتاده بود سر زبون بچه ها و می‌چرخید ، که اخر سر معلوم شد درست بوده . . یه سفر ۴ روزه زیارتی به مشهد ! بعد حرف زدن با مامان بابا و چند شبانه روز اعتصاب و گریه زاری قبول کردن که من همراه خانوم جون بریم مشهد ، شاید مشهد و حرم میتونست این داغ دلم رو بخوابونه یا شایدم درمانش کنه . . گذشت و گذشت تا رسیدیم به روز حرکت ؛ ساعت ۵ صبح بود و کلی ادم توی ترمينال جمع شده بودن ، سیل عظیمی از بوسه و التماس دعا بود که از طرف حاج خانومای محل به سمتم میومد ، دیگه حس میکردم جایی از صورتم نمونده که به تف اقدس خانوم و شمسی خانوم خواهرش که برای دختراشون شوهر میخواستن منور نشده باشه ، با بی حوصلگی سر چرخوندم و با دیدن یه آشنا برق از سرم پرید ، خودش بود ؛ رضا بود . . با همون حالت همیشگی و آرومش ، نسبت به آخرین باری که دیده بودمش فرق کرده بود ، انگار خاک سرد باباش دل داغ دیده اش رو سرد کرده بود ، حالا با اون ریش های متوسط و پیراهن ساده سرمه ای که تنش بود بیشتر شبیه مردای رویایی کتاب ها شده بود ، چشماش از خوشحالی برق میزدن و لبخند رو لبش موندگار بود ، البته بماند که چقدر دلم میخواست برم یدونه بزنم پس کله اش و بگم : میدونی چقدر دلم تنگ شده بود برات؟ ولی نمیشد ، نه میشد بزنمش ، نه حتی میشد جمله امو بگم پس درنتيجه به نگاه کردن بهش اکتفا کردم . . موقع سوار شدن که شد ، مامان رضا و خواهرش هم سوار شدن ، عجیب بود که موقع جا به جایی لیست مسافرا اسماشون رو ندیده بودم ، چشم تیز کردم که ببینم رضا هم میاد یا نه که دیدم بللهههه ، دست در دست اقا سید ابراهیم روحانی هیئت و رفیق شفیقش سوار اتوبوس شدن ، با سلام صلوات اتوبوس به راه افتاد . . حالا من دل گرم تر و امیدوار تر از همیشه راهی مشهد بودم این سفر فرق داشت . {قسمت چهارم}
من خنده زنم بر دل دل خنده زند بر من اینجاست که می‌ خندد دیوانه به دیوانه
-روحاء !:)
تورا از او خواستم ؛ قسمت پنجم ⁵ اون شب گذشت ولی انگاری دنیای من تو لحظه ای که با رضا چشم تو چشم شد
تورا از او خواستم؛ قسمت ششم ⁶ اتوبوس به حرکت افتاد ؛ خانوم جون و مامان رضا کنار هم نشستن و من موندم یه صندلی خالی که با ریحانه خواهر رضا پر شد ، با هم حرف زدیم و دوست شده بودیم ، ریحانه برعکس رضا دختر شر و شوری بود این رو میشد از شیطنت داخل چشماش فهمید ولی رضا آروم بود ، آرامش چشماش دل دریا زده من یکی رو که اروم میکرد ؛ ریحانه با شور و شوق ازم سوال میکرد و منم جواب میدادم وقتی فهمید تک فرزندم لب لوچه اش آویزون شد ، فکری به سرم زد و پرسیدم : ریحانه داداش داشتن چطوریه؟ ریحانه چینی به قیافه با نمکش داد و شروع کرد به تعریف کردن از داداش یکی یدونه اش ؛ میگفت رضا خیلی مهربونه ، دست و دلبازه ولی حساسه ، اگه یه وقتی چیزی ناراحتش کنه نمیتونه در موردش حرف بزنه و سکوت میکنه ، ریحانه میگفت : مامان از سکوت رضا میترسه وقتی رضا سکوت میکنه خیلی ترسناک میشه ، مامان میگه رضا سکوت میکنه و دل خودش میشکنه که مبادا دل ما با حرفاش نشکنه . . حرفای منو ریحانه تموم نمیشد ، گاهی وقتا که رضا به ریحانه لبخند میزد منم دلی از عزا در می آوردم و خیره میشدم به لبخند های قشنگ رضا . . موقع خوردن خوراکی هامون و بین خنده های یواشکی مون و مسخره کردن مدل خوابیدن همسفرامون یه تیکه ناقابل از بیسکوئیت قصد سفر به جای دیگه ای از معده کرد و سرفه رو به ارمغان آورد، سرفه های پی در پی ام تو اتوبوسی که همه خواب بودن مثل آژیر خطر بود تو اسرائیل . . ریحانه دستپاچه شده بود و چنان ضربه های محکمی به پشتم میزد که اگه تو بوکس به کسی میزد امتیاز بالا می‌آورد، چشمام پر از اشک شده بود که سایه و سنگینی نگاه کسی رو حس کردم سرم رو که بالا اوردم رضا بود ، یه بطری اب دستش بود و لیوان پلاستیکی که پر از اب کرده بود ، چشماش مثل همیشه نبود ، اون حالت اروم چشماش انگاری یکم طوفانی شده بود ، لیوان رو از دستش گرفتم و خوردم ؛ اولین مکالمه منو رضا از اونجا شروع شد . با لحنی سرد که ته رنگی از نگرانی توش بود پرسید: خوبید؟ انقدر هول شده بودم که در جواب گفتم : ممنون شما خوبید؟ یک تک خنده کوتاه زد و گفت : شکر ! رفت و نشست سر جاش ، به خودم که اومدم تازه فهمیدم چی گفتم ، اخه دختره خنگ تو سرفه کردی ، تو تا مرز خفگی رفتی از اون میپرسی خوبی؟؟ ای وای از این خنگ بازیات نرگس خانوم . تا زمانی که به مشهد رسیدیم هیچ اتفاق خاصی بین منو رضا نیوفتاد ، جز چند باری که به خاطر گل روی خواهر ریحانه خانوم نزدیکم میشد و میتونستم بوی عطرشو بشنوم و صداشو به ذهنم بسپارم . . { قسمت پنجم }
8.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دیگه خستم از خاطرات موندگارت <
-روحاء !:)
تورا از او خواستم؛ قسمت ششم ⁶ اتوبوس به حرکت افتاد ؛ خانوم جون و مامان رضا کنار هم نشستن و من موندم
درحال نوشتن قسمت هفتمم و اینجوری ام که کاشش نرگس تک فرزند نمیشد رضا میرفت ابجیشو میگرفت 💅