تو را بیشتر دوستت داشتم ، از دریا از آسمان و هر چیزی . .
رفتنت مرا از همه چیز متنفر کرد .
-روحاء !:)
تورا از او خواستم ؛ قسمت هفتم ⁷ دل تو دلم نبود که بریم حرم ، مثل کبوتری بودم که انگاری از لونه اش
تورا از او خواستم ؛
قسمت هشتم ⁸ .
از مشهد که برگشتیم، روزها به شکلی دیگه میگذشت. تسبیح سبز رو گذاشته بودم توی جانمازی که خانوم جون وقتی از مکه اومده بود هدیه داده بود به من . هربار که جانمازم رو باز میکردم تا نماز مرو بخونم ، چشمم به تسبیح میافتاد و بعدم حرفای اون روز رضا در یادم تداعی میشد ؛ خندیدن چشمام، ناراحت نبودنم ، دعا و . .
این چند روز زمزمه های یواشکی بین مامان و بابا رد و بدل میشد که اصلا معنیشو نمیفهمیدم .
یه روز که خونه خانوم جون دعوت بودیم قفل زبون خانوم جون باز شد و منشا زمزمه هارو نمایان کرد
خانوم جون نه گذاشت و نه برداشت و یهو پرسید : نرگس میخوای ازدواج کنی مادر؟
قلبم هری ریخت پایین ، لپام گل انداخته بود اروم و با تته پته گفتم : یعنی چی خانوم جون ؟ از دستم خسته شدید؟ میخواید شوهرم بدید؟
خانوم جون نخودی خندید و دستش رو گذاشت رو شونه ام و گفت : نه مادر جون مگه ادم از گل مورد علاقه اش خسته میشه ؟ فقط یکی از اشنا ها میخواست بیاد برای خواستگاری و گفته بود که ما مزه زبونتو بفهمیم البته که مامان بابات همچین موافقم نیستن .
به چهره مامان بابا نگاه کردم راست میگفت خانوم جون برق رضایت رو تو چشماشون نمیدیدم . لب تر کردم و گفتم : اخه من هنوز دارم درس میخونم
بهشون بگید نه من هنوز نمیخوام !
تو دلم به خودم گفتم : زکی ؛ نرگس خانوم بگو دلم جا دیگه گیره درس چیه اخه .
از جام بلند شدم اتاق رو ترک کنم که با جمله خانوم جون خشکم زد
_ باشه پس مادر حالا که بلند شدی اون تلفنو بیار به مادر رضا زنگ بزنم بگم گفتی نه
مثل جغد سرمو چرخوندم و گفتم :
مامان رضا؟ چه ربطی به مامان رضا داره خانوم جون؟ گفتم به خواستگار بگید نه
+ خب داریم به خواستگار میگیم نه
مامان رضا خواسته بود ازت بپرسیم ؛
انگاری یه سطل اب یه بریزن رو سرم وا رفتم .
ای اقبالت نرگس تو دقیقه نمیتونی دهنتو به <نه> باز نکنی؟
لبخند مصنوعی ای زدم و گفتم :
حالا میخواید تماس نگیرید به هرحال اشناس ، غریبه که بود ، غریب بود آشنا که آشناعه آشناس ، آشنا که غریبه نیست .
خودمم نمیدونستم چه چرت و پرتی بهم میبافم ولی انگاری خانوم جون فهمیده بود و تیز شده بود که حرف بکشه از دهنم
+ انگاری همچین دلتم نمیخواد رضا بیاد خواستگاری .
خنده ای کرد و ادامه داد : باشه پس میگم دختر ما راضیه از هول پسر شما افتاده تو دیگ زود بیاید ببریدش خوبه؟
_ نه نه
بازم خندید و من از اینکه انقدر بد خودمو لو داده بودم داشتم اب میشدم
+ خب پس میگم نیاید ببریدش میخوایم نگهش داریم ترشی شه
از حرص اسم خانوم جون رو کش دار گفتم که تیر نهایی رو زد و خنده اش بالاتر رفت
+ بهشون میگیم گل دخترمون رضایت داده به خواستگاری و آشنایی قبوله؟
لبخندی زدم و نوای درون دلم یه ایول الله نثار خانوم جون کرد .
دل تو دلم نبود ، انگاری راهی که رفته بودم درست بود ، نذر هام ، دعاهام .
اون شب از ذوق نتونستم بخوابم همش در حال فکر کردن بودم که اصلا چی باید بپرسم؟ چی باید بگم ؟ ذوقی که تو دلم بود وصف نشدنی بود
هزینه ها بالا رفته دوستان
تا اطلاع ثانوی تنها جایی که میتونم برم قربون شماست 🧚🙂↔️
-روحاء !:)
تورا از او خواستم ؛ قسمت هشتم ⁸ . از مشهد که برگشتیم، روزها به شکلی دیگه میگذشت. تسبیح سبز رو گذاشت
تو را از او خواستم ؛
قسمت نهم ⁹
چند روزی از حرف و حدیث های خواستگاری گذشته بود ؛
دل من شده بود دیگ ، فکر وخیال هم سرکه ، قلپ قلپ میجوشید ؛ یه وقتا ذوق و خیال بله گفتن به رضا رو داشتم ، گاهی هم نه بزرگ به رضا توسط خانواده . .
بلاخره اون شب از راه رسید !
پشت پنجره ایستاده بودم و ورودشون رو تماشا میکردم ، قلبم خودشو مثل گنجشک به سینه ام میکوبید ؛ ولی وقتی رضا تو چارچوب در نمایان شد دلم اروم گرفت ، هیچوقت اینقدر رسمی ندیده بودمش ؛ کت شلوار مشکی ، پیراهن سفید و فرق سری که مرتب شونه شده بود . .
حرف زدن و حرف زدن تا رسیدن به لحظه دراماتیک چای خواستن از عروس خانوم قصه ، سینی چایی رو برداشتم و با یاد آوری پیامک های دیشب ریحانه که گفته بود چایی رو رو داداشش نریزم لبخند رو لبم اومد .
وارد پذیرایی شدم سلام خانومانه ای کردم و چای رو تعارف کردم دستام نمیلرزید ولی قلبم چرا بدجور میلرزید البته لرزیدن که چه عرض کنم بندری میزد ، چای رو تعارف کردم و نشستم .
بابا شروع کرد به سوال پرسیدن ، انگار بازجویی بود ؛ خب اقا رضا گفتی شغلت چیه؟
رضا مکثی کرد و گفت : حاجی منم مثل بابام سرباز مردمم ، نظامی ام
بابا اخم کرد : نگفته بودید نظامی اید ، من همین یه دختر رو دارم . .
خانوم جون حرف بابا رو قطع کرد و گفت : اقا رضا راهی رو میره که امنیت رو تضمین میکنه ، اون محافظ ناموس مردمه محافظ دختر تو هم میتونه باشه
بابا نفس عمیقی کشید و نگاهی به من کرد : ولی دختر من یکی یدونه است ، دروغ چرا لوس هم هست ، دلش طاقت این اضطراب که ممکنه یهو همسرش . . .
بابا حرفشو خورد ؛ دلم میخواست بگم بابا من میتونم ، چون دوسش دارم میتونم ولی نمیشد باید زبون به دهن میگرفتم و این نمایش بزرگ که تهش به زندگی من و رضا میرسید رو تماشا میکردم .
رضا لب باز کرد به حرف زدن :حاجی من به شما حق میدم ولی من قول مردونه میدم جونمم اگه برای خوشبختی دختر شما نیاز باشه در طَبَق اخلاص بذارم و تقدیم کنم ، شده شبانه روز کار میکنم اب تو دلشون تکون نخوره ، وظیفه منه ! ولی .
ولی نمیتونم قول نمردن بدم ، اگه عجلم رسید و عزرائیل یقه امو گرفت و نتونستم از دستش خلاص شم و برنگشتم مقصر من نیستم ، راست و حسینی این شرایط منه . .
بابا نگاهی به چشمام انداخت ، نمیدونم دنبال چی بود که تو چشمام پیداش کرد ؛ گفت : برید باهم حرف بزنید ، تصمیم گیرنده نهایی شمایید نه من . .
رضا و من به اتاقم رفتیم و در رو تا نیمه باز گذاشتیم ، چند دقیقه ای به سکوت گذشت که رضا گفت: شما سوالی ندارید؟
زبونم قفل شده بود ، اب دهنم رو قورت دادم و گفتم : معیارتون برای ازدواج چی بود که اومدید خواستگاریم؟
رضا لبخند زد
_ معیار؟ نمیدونم ، شاید گره خوردن دل !
+ گره خوردن دل؟
_ وقتی دل ادمیزاد به دل یکی دیگه گره میخوره هیچجوره باز نمیشه ، نه با دندون نه با دست ؛ فقط روز به روز گره اش کورتر میشه برای وصال معشوق .
قلبم تند میزد ادامه داد .
_ من اینم که هستم نرگس خانوم ؛ یه ادم ساده ! شغلم رو گفتم ، گاهی ممکنه خونه نیام ، گاهی ماموریت ، حتی شاید زخمی برگردم خونه .
مثل بقیه مردا میلیاردی پول تو حسابم نمیاد ، لباسام برند نیست ، مدل موهام فشن نیست و همین اصغر اقای سر کوچه کوتاهش میکنه جورابامم ساق بلنده .
خنده ام گرفته بود ، نمیدونست من عاشق همون موهایی شده بودم که گاهی اصغر اقا از دستش در میرفت و چتری میشد ، همون تیپ ساده ، همون خنده های بامزه و چشمای آرومش. .
+ دل گره خورده قبول میکنه با دوری و سختی کنار معشوق کنار بیاد نه؟ پس منم کنار میام
رضا نفسی بیرون داد .
همه چیز به خوبی پیش میرفت و حالا امیدوار تر از همیشه به خیال پردازیم با رضا ادامه میدادم . .
https://eitaa.com/joinchat/3551528595C9035a90c1d
بچه ها اینم لینک جدید پرایوتمه💅