eitaa logo
⁻ᴿᵘᵇʸ's HoUsE
45 دنبال‌کننده
84 عکس
38 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
یه روز کاملا رندوم تصمیم گرفتم با آدمی که سالهاست فاقد شعوره مثل خودش برخورد کنم ناراحت شد 😂
رشته ات چیه؟ - یکی از رشته های پیراپزشکی... ازش خوشم نمیاد برای همین اسمشو دوست ندارم :«
نمیتونی برای ترم بعدیت رشتت رو عوض کنی؟ - باور می‌کنی همش به این فکر میکنم؟ اما دیگه سخت میشه... ترم چهارم و اگه بخوام عوض کنم باید تخصصی های اون رشته رو بخونم، و خیلی پیچیده میشه اگه بخوام اینکارو بکنم
می‌دونی مشکل چیه؟ مشکل اینه که من به این رشته دید خوبی داشتم، اما وقتی وارد این رشته شدم، وقتی استاد ها رو دیدم، فضای بیمارستانو دیدم کاملا پشیمون شدم
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
خب آخه اینجوری هم سخته که ادامه بدی... نمیدونم؛ بازم مشورت کن با مشاوری چیزی البته یه مشاور که حالیش باشه😂💔 - درست میگی... اگه یه مشاور خیرخواه پیدا بشه 😂
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
۲: آرام کیسه ی یخ را در سطل آشغال انداخت. از دور به معلم ورزش احترام گذاشت و وارد سالن شد. « من خوبم. درس میخونم، و رتبه ی یک کلاسمونم. شاید برای همین، جیسونگ از این فراتر نمیره... » و وارد کلاس شد. جیسونگ بی حوصله روی صندلی لم داده بود و با دوستانش بازی میکرد. « این یه قانونه، اگه پولدار نباشی، قربانی میشی و برات قلدری میکنن. برای همین برام قلدری میکنن... چون هیچکس نمیدونه، پدر من کیه و کجا زندگی میکنم... » پس از پایان کلاس، دانش آموزان از مدرسه خارج شدند. دوجین از میان جمعیت گذشت و نکات دفترچه را مرور کرد. با دیدن ماشین مزدای مشکی، بی‌حوصله مسیرش را منحرف کرد و از مسیر دیگری رفت. -آقای دوجین. کلافه ایستاد. مرد کت و شلواری، شیشه ی مشکی ماشین را پایین کشید و گفت: ارباب میخوان شما رو ببینن. -برو پی کارت. -بذارید برسونیمتون! حرکت کرد. ماشین جلوتر رفت و مرد گفت: پس لطفاً... -گفتم برو پی کارت! و سریعا دوید و از کوچه ی باریکی عبور کرد. مرد، کلافه به کوچه نگاه کرد، به راننده گفت: اون پسر اصلا حرف گوش نمیده... هر بار که میایم، فرار میکنه و به حرفمون محل نمیده. نه پدرش رو می‌بینه، و نه می‌ذاره راننده ی قدیمیشون اونو برسونه... و خسته سرش را فشرد. -بریم، فردا بازم میایم.
« مامان... حالش خیلی بدتر شد، بیماری جدیدش عود کرد و مجبور شدیم بیمارستان بستریش کنیم. چهره‌ش خیلی رنگ پریده بود. کاری از دست من بر نمیاد، به جز صبر کردن. فقط میتونم درس بخونم، کاری که توش مهارت دارم... » آرام پلک زد. آنقدر غرق فکر شده بود که فراموش کرده بود مطالب تخته را یادداشت کند. چشم هایش را مالید. خانم معلم گفت: خب بچه ها... همونطور که میدونید، امروز جلسه ی اولیا مربیان هست. شما ها میتونین زودتر برید خونه. موفق باشین!!! معلم از کلاس خارج شد و بچه ها با خوشحالی از جایشان بلند شدند تا بروند. دوجین آرام کتابش را جمع کرد. کسی نبود که برای جلسه بیاید. همانند جلسات پیشین، با اینکه معلم بارها از دوجین خواسته بود تا خانواده ای، به جز مادر مریضش، بیاید اما دوجین کسی را معرفی نمی‌کرد. آرام کیفش را روی دوشش گذاشت. -هی احمق! جیسونگ با خنده ضربه ای به پشت سر دوجین زد. با خنده گفت: ناراحتی امروزم مامان و بابات نمیان؟ نکنه چون کار پاره وقت دارن نمیرسن؟! و همراه با دوستانش، با خنده از کلاس خارج شد. دوجین در سکوت کلاس، آرام مشتش را گره کرد. نفس عمیقی کشید و گفت: خدایا... گاهی دلم میخواد قولم رو بشکنم و اونقدر بزنمش تا... نه! سرش را تکان داد و ادامه داد: خودتو کنترل کن دوجین! و با عزم راسخ، دسته ی کیفش را گرفت و از کلاس خارج شد. اما تصور نمیکرد، عزم و اراده اش آنقدر سریع از هم بپاشد. « بازم... تقصیر پدرم بود که به اینجا رسیدم... » آرام ایستاد. با چشمانی خیره به پدرش نگاه کرد. خانم معلم با لبخند به پدر دوجین احترام گذاشت و گفت: خیلی خوشحالم که تشریف آوردین. پدرش، با کت و شلواری مشکی، موهایی صاف، چهره ای گرم و لبخند زنان مقابل معلم ایستاده بود. لبخندی که هیچوقت نثار خانواده ی دوجین نکرد. بی نقص، همانند هر پدری دیگر ظاهر شده بود. دوجین آرام از راهرو گذشت و از پله ها پایین آمد. وارد حیاط مدرسه شد، معلم ورزش که مشغول تمرین با دانش آموزان بود، آرام ایستاد. از دور نگاهی به پدر دوجین انداخت. کمی گردنش را کج کرد و با خودش گفت: حس می‌کنم، یه جا دیدمش... « اون هرگز، نمیتونه به عنوان پدر من اینجا بیاد. اون پدر من نیست... » -هی... قبل از اینکه راننده در ماشین را برای پدرش باز کند، پدرش ایستاد. برگشت و به دوجین نگاه کرد. دوجین با خشم، اما آرام گفت: مثل یه خانواده ی عادی برخورد نکن، خانواده ی من، جونگ و مادرم هست. تو هیچ جایی نداری. پدرش، بدون هیچ حرفی به او نگاه کرد. سپس به راننده اشاره کرد، راننده در پورشه را باز کرد و پدرش سوار شد. دوجین با سردی، به ماشین که در حال رفتن بود نگاه کرد. آرام نفس کشید و به سمت خانه راه افتاد. در همین حین، جیسونگ و دوستانش نظاره گر بودند. جیسونگ، با پوزخند حسادت آمیزی به دوجین نگاه کرد و گفت: اون عوضی... یه خرپوله. اما تظاهر میکرد گداست؟ دستش را مشت کرد و با خنده گفت: حتما هست. دیدین بچه ها؟ پدرش بهش اهمیت نداد، حتی سوار ماشینش نکرد و رفت. انگار بچه ی طرد شده ی خانواده‌ست! نه بهش پول میدن، و نه میان دنبالش! حتی توی جلسه هم شرکت نمیکنن! با طمع موهایش را بالا داد، پکی به سیگارش زد و گفت: دوجین، سوژه ی جدید ماست... و دوستانش با خنده تأیید کردند. « هونگ ایل... پدر من، باعث شد زندگی آرومی که داشتم به پایان برسه. » ناگهان به دیوار کوبیده شد. با سرفه، به آنها نگاه کرد. گوشه ی لبش پاره شده بود و زخم کوچکی روی گونه اش ایجاد شده بود. جیسونگ با قدرت یقه ی او را گرفت و گفت: باید برامون پول بیاری بچه. فهمیدی؟ وگرنه اونقدر میزنیمت تا بمیری! دوجین، بی‌حال به او نگاه کرد. دوستانش دورش را گرفته بودند، و در حیاط پشتی او را محاصره کرده بودند. « این، شروع جدیدی از زندگی من بود. کسی که همیشه قلدر ها رو مجازات میکرد، حالا توسط قلدر ها، مجازات میشد‌... » آرام در را بست. کتفش درد میکرد و نمیتوانست به خوبی دستش را تکان دهد. کل خانه ساکت بود، گویا مادرش خوابیده بود. از قصد دیر به خانه برگشت تا مادرش متوجه نشود. دیگر شب شده بود و پس از اینکه آقای کیم، معلم ورزش، به او کمک کرد تا زخم هایش را پانسمان کند، به خانه برگشت. بدون اینکه کسی از عوامل مدرسه متوجه شود. در دلش به خودش خندید. « اون احمقا، فکر میکنن پولدارم، اما چون خانواده‌‌م بهم محل نمیدن، طرد شده ام. پس میتونن راحت منو کتک بزنن و اعضای خانواده‌م هم براشون هم نیست. اینطوریه نه؟! اون احمقا... »
با گرسنگی برق آشپزخانه را روشن کرد. ناگهان چشمش به مادرش خورد. مادرش، با نگرانی از روی صندلی بلند شد و گفت: چرا انقدر دیر اومدی دوجین! آرام به صورت دوجین نگاه کرد. ناگهان جلو رفت، با استرس صورت پسرش را نگاه کرد و گفت: چی شده؟ با کسی درگیر شدی؟ حالت خوبه؟ با اضطراب پشت سرش، دست هایش و صورتش را دید. سرفه کرد و بیحال لبه ی صندلی را گرفت. -مامان. -دوجین... دوجین با لبخند دست مادرش را گرفت و گفت: چیزی نیست! من خوبم. توی بازی اینطوری شدم. نگاه کن! کاملا سالمم. و با وجود درد کتفش، دستش را بالا برد و تکان داد. خندید و گفت: هیچی نیست مامان! -دوجین. مادرش با بغض، آرام صورت پسرش را گرفت. موهایش را نوازش کرد و گفت: چند وقت شده که اینطوری میای خونه؟ شبا دیر میای، صورتت زخمیه، همش بهم میگی موقع ورزش اینطوری شدی. انتظار داری باور کنم؟ باور کنم پسرم، به خاطر ورزش اینطوری شده؟! -دوجین، آرام به چشمان مادرش نگاه کرد. سپس لبخند زد و گفت: چیزی که ازش میترسی، هیچوقت اتفاق نمیوفته. بهت قول میدم مامان. و با گرسنگی به میز نگاه کرد. با خوشحالی گفت: خدایا! نمیدونی چقدر گرسنه بودم!!ممنون که غذا درست کردی! و پس از شستن دست هایش، روی صندلی نشست و با ولع شروع به خوردن کرد. مادرش به او نگاه کرد. با ناراحتی، دستش را گره کرد. پسرش با گرسنگی غذا میخورد، گویا تمام روز گرسنه مانده، زخم هایش با پانسمان پوشیده شده، و چند هفته هست که همین اوضاع را دارد. درد هایش را پشت لبخندش پنهان میکند. درست مانند برادرش، هونگ جونگ « اینطور بود، که روز ها پشت هم گذشت... و زمستون رسید... » -محکم نگهش دارین. یک، دو، خورد به هدف! و محکم به صورت دوجین مشتی زد. بقیه با خنده تشویقش کردند. -جیسونگ، صد امتیاز! دو دستش را محکم گرفتند و او را زانو زده نگه داشتند. حتی پس از مدرسه هم او را رها نمیکردند. -یه بار دیگه!!! -اوه آره! صد امتیاز! -هی بذار منم بزنم! یک، دو، سه!! -هی...