نمیتونی برای ترم بعدیت رشتت رو عوض کنی؟
-
باور میکنی همش به این فکر میکنم؟
اما دیگه سخت میشه...
ترم چهارم و اگه بخوام عوض کنم باید تخصصی های اون رشته رو بخونم، و خیلی پیچیده میشه اگه بخوام اینکارو بکنم
میدونی مشکل چیه؟
مشکل اینه که من به این رشته دید خوبی داشتم،
اما وقتی وارد این رشته شدم، وقتی استاد ها رو دیدم، فضای بیمارستانو دیدم کاملا پشیمون شدم
خب آخه اینجوری هم سخته که ادامه بدی... نمیدونم؛ بازم مشورت کن با مشاوری چیزی
البته یه مشاور که حالیش باشه😂💔
-
درست میگی...
اگه یه مشاور خیرخواه پیدا بشه 😂
۲:
آرام کیسه ی یخ را در سطل آشغال انداخت. از دور به معلم ورزش احترام گذاشت و وارد سالن شد.
« من خوبم. درس میخونم، و رتبه ی یک کلاسمونم. شاید برای همین، جیسونگ از این فراتر نمیره... »
و وارد کلاس شد. جیسونگ بی حوصله روی صندلی لم داده بود و با دوستانش بازی میکرد.
« این یه قانونه، اگه پولدار نباشی، قربانی میشی و برات قلدری میکنن. برای همین برام قلدری میکنن... چون هیچکس نمیدونه، پدر من کیه و کجا زندگی میکنم... »
پس از پایان کلاس، دانش آموزان از مدرسه خارج شدند. دوجین از میان جمعیت گذشت و نکات دفترچه را مرور کرد. با دیدن ماشین مزدای مشکی، بیحوصله مسیرش را منحرف کرد و از مسیر دیگری رفت.
-آقای دوجین.
کلافه ایستاد. مرد کت و شلواری، شیشه ی مشکی ماشین را پایین کشید و گفت: ارباب میخوان شما رو ببینن.
-برو پی کارت.
-بذارید برسونیمتون!
حرکت کرد. ماشین جلوتر رفت و مرد گفت: پس لطفاً...
-گفتم برو پی کارت!
و سریعا دوید و از کوچه ی باریکی عبور کرد.
مرد، کلافه به کوچه نگاه کرد، به راننده گفت: اون پسر اصلا حرف گوش نمیده... هر بار که میایم، فرار میکنه و به حرفمون محل نمیده. نه پدرش رو میبینه، و نه میذاره راننده ی قدیمیشون اونو برسونه...
و خسته سرش را فشرد.
-بریم، فردا بازم میایم.
« مامان... حالش خیلی بدتر شد، بیماری جدیدش عود کرد و مجبور شدیم بیمارستان بستریش کنیم. چهرهش خیلی رنگ پریده بود. کاری از دست من بر نمیاد، به جز صبر کردن. فقط میتونم درس بخونم، کاری که توش مهارت دارم... »
آرام پلک زد. آنقدر غرق فکر شده بود که فراموش کرده بود مطالب تخته را یادداشت کند. چشم هایش را مالید.
خانم معلم گفت: خب بچه ها... همونطور که میدونید، امروز جلسه ی اولیا مربیان هست. شما ها میتونین زودتر برید خونه. موفق باشین!!!
معلم از کلاس خارج شد و بچه ها با خوشحالی از جایشان بلند شدند تا بروند. دوجین آرام کتابش را جمع کرد. کسی نبود که برای جلسه بیاید.
همانند جلسات پیشین، با اینکه معلم بارها از دوجین خواسته بود تا خانواده ای، به جز مادر مریضش، بیاید اما دوجین کسی را معرفی نمیکرد.
آرام کیفش را روی دوشش گذاشت.
-هی احمق!
جیسونگ با خنده ضربه ای به پشت سر دوجین زد. با خنده گفت: ناراحتی امروزم مامان و بابات نمیان؟ نکنه چون کار پاره وقت دارن نمیرسن؟!
و همراه با دوستانش، با خنده از کلاس خارج شد.
دوجین در سکوت کلاس، آرام مشتش را گره کرد. نفس عمیقی کشید و گفت: خدایا... گاهی دلم میخواد قولم رو بشکنم و اونقدر بزنمش تا... نه!
سرش را تکان داد و ادامه داد: خودتو کنترل کن دوجین!
و با عزم راسخ، دسته ی کیفش را گرفت و از کلاس خارج شد. اما تصور نمیکرد، عزم و اراده اش آنقدر سریع از هم بپاشد.
« بازم... تقصیر پدرم بود که به اینجا رسیدم... »
آرام ایستاد. با چشمانی خیره به پدرش نگاه کرد. خانم معلم با لبخند به پدر دوجین احترام گذاشت و گفت: خیلی خوشحالم که تشریف آوردین.
پدرش، با کت و شلواری مشکی، موهایی صاف، چهره ای گرم و لبخند زنان مقابل معلم ایستاده بود. لبخندی که هیچوقت نثار خانواده ی دوجین نکرد. بی نقص، همانند هر پدری دیگر ظاهر شده بود.
دوجین آرام از راهرو گذشت و از پله ها پایین آمد. وارد حیاط مدرسه شد، معلم ورزش که مشغول تمرین با دانش آموزان بود، آرام ایستاد. از دور نگاهی به پدر دوجین انداخت. کمی گردنش را کج کرد و با خودش گفت: حس میکنم، یه جا دیدمش...
« اون هرگز، نمیتونه به عنوان پدر من اینجا بیاد. اون پدر من نیست... »
-هی...
قبل از اینکه راننده در ماشین را برای پدرش باز کند، پدرش ایستاد. برگشت و به دوجین نگاه کرد. دوجین با خشم، اما آرام گفت: مثل یه خانواده ی عادی برخورد نکن، خانواده ی من، جونگ و مادرم هست. تو هیچ جایی نداری.
پدرش، بدون هیچ حرفی به او نگاه کرد. سپس به راننده اشاره کرد، راننده در پورشه را باز کرد و پدرش سوار شد.
دوجین با سردی، به ماشین که در حال رفتن بود نگاه کرد. آرام نفس کشید و به سمت خانه راه افتاد. در همین حین، جیسونگ و دوستانش نظاره گر بودند. جیسونگ، با پوزخند حسادت آمیزی به دوجین نگاه کرد و گفت: اون عوضی... یه خرپوله. اما تظاهر میکرد گداست؟
دستش را مشت کرد و با خنده گفت: حتما هست. دیدین بچه ها؟ پدرش بهش اهمیت نداد، حتی سوار ماشینش نکرد و رفت. انگار بچه ی طرد شده ی خانوادهست! نه بهش پول میدن، و نه میان دنبالش! حتی توی جلسه هم شرکت نمیکنن!
با طمع موهایش را بالا داد، پکی به سیگارش زد و گفت: دوجین، سوژه ی جدید ماست...
و دوستانش با خنده تأیید کردند.
« هونگ ایل... پدر من، باعث شد زندگی آرومی که داشتم به پایان برسه. »
ناگهان به دیوار کوبیده شد. با سرفه، به آنها نگاه کرد. گوشه ی لبش پاره شده بود و زخم کوچکی روی گونه اش ایجاد شده بود.
جیسونگ با قدرت یقه ی او را گرفت و گفت: باید برامون پول بیاری بچه. فهمیدی؟ وگرنه اونقدر میزنیمت تا بمیری!
دوجین، بیحال به او نگاه کرد. دوستانش دورش را گرفته بودند، و در حیاط پشتی او را محاصره کرده بودند.
« این، شروع جدیدی از زندگی من بود. کسی که همیشه قلدر ها رو مجازات میکرد، حالا توسط قلدر ها، مجازات میشد... »
آرام در را بست. کتفش درد میکرد و نمیتوانست به خوبی دستش را تکان دهد. کل خانه ساکت بود، گویا مادرش خوابیده بود. از قصد دیر به خانه برگشت تا مادرش متوجه نشود. دیگر شب شده بود و پس از اینکه آقای کیم، معلم ورزش، به او کمک کرد تا زخم هایش را پانسمان کند، به خانه برگشت. بدون اینکه کسی از عوامل مدرسه متوجه شود. در دلش به خودش خندید.
« اون احمقا، فکر میکنن پولدارم، اما چون خانوادهم بهم محل نمیدن، طرد شده ام. پس میتونن راحت منو کتک بزنن و اعضای خانوادهم هم براشون هم نیست. اینطوریه نه؟! اون احمقا... »
با گرسنگی برق آشپزخانه را روشن کرد. ناگهان چشمش به مادرش خورد. مادرش، با نگرانی از روی صندلی بلند شد و گفت: چرا انقدر دیر اومدی دوجین!
آرام به صورت دوجین نگاه کرد. ناگهان جلو رفت، با استرس صورت پسرش را نگاه کرد و گفت: چی شده؟ با کسی درگیر شدی؟ حالت خوبه؟
با اضطراب پشت سرش، دست هایش و صورتش را دید. سرفه کرد و بیحال لبه ی صندلی را گرفت.
-مامان.
-دوجین...
دوجین با لبخند دست مادرش را گرفت و گفت: چیزی نیست! من خوبم. توی بازی اینطوری شدم. نگاه کن! کاملا سالمم.
و با وجود درد کتفش، دستش را بالا برد و تکان داد. خندید و گفت: هیچی نیست مامان!
-دوجین.
مادرش با بغض، آرام صورت پسرش را گرفت. موهایش را نوازش کرد و گفت: چند وقت شده که اینطوری میای خونه؟ شبا دیر میای، صورتت زخمیه، همش بهم میگی موقع ورزش اینطوری شدی. انتظار داری باور کنم؟ باور کنم پسرم، به خاطر ورزش اینطوری شده؟!
-دوجین، آرام به چشمان مادرش نگاه کرد. سپس لبخند زد و گفت: چیزی که ازش میترسی، هیچوقت اتفاق نمیوفته. بهت قول میدم مامان.
و با گرسنگی به میز نگاه کرد. با خوشحالی گفت: خدایا! نمیدونی چقدر گرسنه بودم!!ممنون که غذا درست کردی!
و پس از شستن دست هایش، روی صندلی نشست و با ولع شروع به خوردن کرد. مادرش به او نگاه کرد. با ناراحتی، دستش را گره کرد. پسرش با گرسنگی غذا میخورد، گویا تمام روز گرسنه مانده، زخم هایش با پانسمان پوشیده شده، و چند هفته هست که همین اوضاع را دارد. درد هایش را پشت لبخندش پنهان میکند. درست مانند برادرش، هونگ جونگ
« اینطور بود، که روز ها پشت هم گذشت... و زمستون رسید... »
-محکم نگهش دارین. یک، دو، خورد به هدف!
و محکم به صورت دوجین مشتی زد. بقیه با خنده تشویقش کردند.
-جیسونگ، صد امتیاز!
دو دستش را محکم گرفتند و او را زانو زده نگه داشتند. حتی پس از مدرسه هم او را رها نمیکردند.
-یه بار دیگه!!!
-اوه آره! صد امتیاز!
-هی بذار منم بزنم! یک، دو، سه!!
-هی...
دوجین، بی حال پلک زد.
-تو کدوم خری هستی؟
دختری ۱۵ ساله که لباس گرمکن صورتی داشت، موهایش را دم اسبی بسته بود. با چشمان خشمگینی به آنها نگاه کرد و گفت:هونگ سوری. خواهر دوجین...
با سرعت به جلو دوید. پایش را روی دیوار گذاشت، محکم پرید و مشتی به صورت جیسونگ زد. جیسونگ، با درد بینی اش را گرفت و سیگار از دستش افتاد. با داد گفت:اون عوضی!!! بگیریدش!!
سوری سریعا به سمتشان حمله ور شد. ماهرانه کوله پشتیاش را دور دستش گرفت و به سمتشان پرت کرد. پایش را چرخاند و لگدی به سینهی یکی از آنها زد. مشتش را گره و به صورت دو نفرشان زد. قبل از اینکه یکی از آنها مویش را بگیرد، برگشت و با زانو به پای او کوباند، پسر افتاد. سپس محکم با سر به صورتش زد.
با نفس نفس و خشم ایستاد. بلند گفت:جرئت دارین بیاین جلو آشغالا!!
پسر ها با درد و ترس، لنگ لنگان دویدند تا فرار کنند. جیسونگ با خون دماغ، سریعا کیفش را گرفت و دوید و از کوچه فرار کرد.
-دوجین.
با نگرانی به سمتش رفت. دوجین با درد به دیوار تکیه داد. آرام از جایش بلند شد، سوری بازویش را گرفت. ناگهان دوجین دستش را کشید. به او نگاه کرد و گفت: برو.
-چی میگی؟ یکی از دنده هات آسیب دیده باید بری بیمارستان.
-گفتم گورتو گم کن!
با خشم یقه ی سوری را گرفت.به چشمانش نگاه کرد، سوری با حیرت به او نگاه کرد و چیزی نگفت.
-وانمود نکن خانواده ایم، توی زندگی من دخالت نکن.
یقه ی او را رها کرد، کیفش را گرفت و با درد نفس کشید. دستش را روی قفسه ی سینه اش گذاشت و به راه افتاد. سوری، با نگرانی به او نگاه کرد و زمزمه کرد: اون احمق کله شق. مشکلش چیه که از بقیه کمک نمیگیره...
آرام ایستاد، به دنبال دوجین نرفت. مشخص بود دوجین آنقدر عصبانی است که اصلا نمیخواهد سوری را ببیند. حضور سوری فقط او را عصبیتر میکرد. همین که مطمئن شد حالش پایدار است، کافی بود.
« سوری، خواهر ناتنی من. اون، دختر خوبیه. برخلاف بقیه ی اعضای خانوادهش، نوع نگاهش متفاوته. روز خاکسپاری برادرم، به ما کمک کرد تا مقدمات تشریفات رو انجام بدیم. به مادرم کمک کرد. اون هم، مثل برادراش، تحت تعلیم پدرم آموزش دید. همیشه کنجکاو بودم بدونم، بین من و اون، کی قوی تره... با اینحال، اون دخترِ هونگ ایل و هان بوراست. دو نفری که بیشتر از هر کسی ازشون متنفرم... مهم نیست چی بشه، هیچوقت اونا رو به خاطر آسیبی که به مادرم زدن، نمیبخشم. هیچوقت... »
آرام در راهروی مدرسه ایستاد. گویا زمان برایش متوقف شده بود.سرعت قطرات بارانی که روی پنجره مینشستند، کند شد. بچه ها آرام دویدند. صدای تیک تاک ساعت آهسته شد. تلفنی که روی گوشش بود، آرام سست شد.
-حال مادرت خوب نیست دوجین. سعی کن هر چه زودتر برسی.
ناگهان زمان به سرعت گذشت. دوجین بدون توجه به تلفن که روی زمین افتاد، از میان جمعیت دانش آموزان عبور کرد. بدون توجه به اعتراض معاون، از کنارش گذشت. دوید و وارد حیاط شد. باران شدید، کل لباسش را به یکباره خیس کرد. از ورودی مدرسه خارج شد.
-هی...
با نفس نفس ایستاد. همین کم مانده بود. جیسونگ و دوستانش، با سردی به او نگاه کردند. هر کدامشان زخمی داشتند. یکی دستش شکسته بود،یکی پایش و جیسونگ بینی اش شکسته بود.
-به خاطر خواهر عوضیت، ما اینطوری شدیم. شاید دستم به اون نرسه، اما تو هستی. توی احمق ضعیف، همیشه هستی.
دوجین، از زیر باران که کل صورتش را خیس کرده بود، به آنها نگاه کرد. دستش را مشت کرد. زمان به سرعت میگذشت. دو دل شده بود. بجنگد؟ یا تسلیم شود؟ کدام، زودتر تمام میشد؟
آرام مشتش را باز کرد.
« چیزی نیست دوجین. زود تموم میشه... فقط بذار زودتر کارشون رو تموم کنن، تا بری... »
سریعا به سمتشان دوید، گاردش را پایین آورد و جیسونگ با قدرت لگدی به شکمش زد.
«چیزی نیست، تحمل کن. مثل همیشه کتک بخور، و اینطوری میتونی بری... »
دوجین با درد ایستاد، دوباره به سمتشان دوید و ضربه ی دیگری به صورتش برخورد کرد.
« تحمل کن دوجین... تحمل کن. چند دقیقه، فقط چند دقیقه... »
با صورتی خیس از باران، و خونی که دور لباسش پخش شدن بود، در راهروی بیمارستان دوید. یک نفس کل راهرو را طی کرد. پرستاران با ترس کنار رفتند. دوجین به سرعت مقابل اتاق ایستاد. با نفس نفس در را باز کرد و وارد اتاق شد. با استرس به پرستاران نگاه کرد.
« شاید این سرنوشت من بود. که همیشه دیر برسم، و نتونم تا آخرین لحظه، کنار عزیزانم باشم. »
شوکه به مادرش خیره شد. پرستار آرام به او نگاه کرد. دوجین سعی کرد به سمت مادرش برود، اما پرستاران او را عقب نگه داشتند. با اینحال، دوجین تقلا کرد، سعی کرد به سمت مادرش برود. نمیدانست خیسی صورتش به خاطر اشک است یا باران. دستش را به جلو برد و با گریه مادرش را صدا زد. مانند دوران کودکی اش که وقتی میترسید به سمت مادرش میدوید و دستش را میگرفت، به سمتش رفت. دست خونین و کبودش به دست سرد مادرش رسید و در آن گره خورد.
پرستاران نمیتوانستند جلویش را بگیرند، دوجین با تمام توان دست مادرش را نگه داشته بود و گریه میکرد.
« هونگ دوجین... تو خیلی بدبختی... »