این تقدیمی صرفا بر اساس دیدگاه من از شما بود،
هیچکس نمیتونه تاییدش کنه،
چون هیچکس نمیتونه عمق احساسات افراد رو درک کنه.
امیدوارم دوستش داشته باشین ؛)
برای آتلانتیسِ گمشده ◍✧* ~
« سلام!
حس میکنم شبیه خودمی~
اینکه بتونی در زمان ناراحتی به هنر، کتاب، آهنگ و گربه ها پناه ببری رو ترجیح میدی به برقراری روابط با انسان ها. با اینحال، علایقت رو عمیقا به دیگران نشون نمیدی... شاید بدونیم به کتاب علاقه داری، به هنر، به آهنگ، اما چه مدلی؟ چه کتابی؟ چه سبکی از هنر؟ سعی میکنی مرزت رو با دیگران حفظ کنی و نذاری اون مرز از بین بره.
با اینحال، هنوزم برات مهمه که بقیه از دستت ناراحت نشن، و محبتت رو نشون بدی، در نتیجه... نوعی جنگ درونی پیش میاد ( اگه کسی آزارم بده، چه واکنشی نشون بدم؟! )
شاید دلیلی داره که در برابر انسان ها مرز کشیدی، کسی باعثش شده و در اعماق قلبت از یه نفر زخم بدی خوردی...
با اینحال هنوزم امید داری، به اینکه کسی رو پیدا کنی که باهات همراه باشه، برای همین همیشه فرصت اولی رو به دیگران میدی تا خودشون رو اثبات کنن.
و اگه موفق نشن... * بنگ
از زندگیت حذف میشن.
امیدوارم کسی رو پیدا کنی که برای همیشه باهات همراه بشه، خستگی ناشی از اینهمه اورثینک رو باهاش به اشتراک بذاری، بدون اینکه نگران باشی بهت پشت میکنه یا نه؛ و بتونی بهش اجازه ی عبور از اون مرز رو بدی... »
برای 𝐔 𝐋𝐢𝐤𝐞 𝐔𝐧𝐢𝐪𝐮𝐞 ◍✧* ~
« سلام جناب یونیک!
احترام زیادی برات قائلم ~
خب...
حس میکنم سرت شلوغه، از افکار و اتفاقات مختلف، و بدتر از همه اینه که تلاش میکنی بیانش کنی، اما دقیقا نمیدونی چطور و از کجا شروع کنی.
همه ی اون حرف ها، همشون جمع شدن و یه شهر شلوغ توی ذهنت ساختن.
برای همین مغزت سعی میکنه برای محافظت ازت تو رو وارد یه حباب بکنه، تا نذاره دیگه اذیت بشی. با اینکه میدونی ناراحتی، اما نمیدونی از چی... چون مرکز اون خاطرات و ریشه ی اتفاقات، توی ذهنت بلوک شده تا بهش دسترسی نداشته باشی.
از طرفی، تمایلی نداری احساساتت رو عمیقا به کسی نشون بدی. تا زمانیکه میتونی، تلاش میکنی تا تمامش رو خودت تنهایی حل کنی.
و نذاری دیگران درگیر مشکلاتت بشن.
با اینحال، روزایی هست که خسته میشی، و به دنبال کسی هستی که بتونی این رنج رو باهاش تقسیم کنی، اما چه کسی میتونه عمیقا درکت کنه؟
اونجاست که خسته میشی. هم از نظر جسمی و هم روحی...
برای همین با خودت خلوت میکنی تا بتونی دوباره برگردی به خودت.
امیدوارم اون سر و صدا های توی ذهنت آروم بشن و بتونی صدای درون خودت رو بشنوی. بتونی کمی از این حرف ها و خستگی ها رو با کسی که عمیقا بهش اعتماد داری تقسیم کنی؛و نقابتو برداری و نفس عمیق بکشی، خودتو مهمون کنی و یه جشن آزادی از این بندها بگیری... »
برای دومین فانوس دریا ؛ ◍✧* ~
« سلام!
شاد، مهربون و پرانرژی هستی و دوست داری این وجهه رو در هر حالتی حفظ کنی.
برات مهمه که حال اطرافیانت خوب باشه، دوست داری به دیگران محبت کنی و تا زمانیکه از دستت بر میاد، حمایتشون کنی.
قلب با محبت و پر احساسی داری :»
با اینحال... روزهایی هست که از این وجهه خسته میشی، گاهی نیاز داری کسی همین حمایت و محبت رو بهت برگردونه و قدردان حضورت باشه، نه اینکه مدام توقعاتش بالاتر بره و فکر کنه حضورت از سر وظیفهست، نه محبت.
اما نمیدونم چرا احساس میکنم اونقدر که برای دیگران حضور داری، برای نیاز های خودت حضور نداری...
قلبت عمیقا بهت نیاز داره، در لحظاتی که دیگران نمیتونن کنارت باشن، فقط خودت میتونی کنار خودت باشی.
اگه یه روزی کسی بود که قدردان محبتات نبود، ناراحت نباش... تو خودتو داری.
و هیچ موهبتی ارزشمندتر از این نیست که چنین قلبی به گستردگی دریا رو در اختیار داشته باشی.
پس به خودت عشق بورز، گاهی به خودت شب بخیر بگو، و خودتو به صرف شیر نارگیل مهمون کن ؛) ... »
برای 𝖌𝖔𝖘𝖙𝖔𝖓𝖎𝖆 ◍✧* ~
« سلام و درود! ~
خسته نباشی~
حس میکنم خسته ای...
مدت هاست در تلاشی تا همه چیز بی نقص باشه، همه چیز به درستی پیش بره.
اونقدر غرق کارها شدی که دلت میخواد کلا از فضای مجازی دور بشی تا بتونی به خودت استراحت بدی.
مشکل اینه که در عین حال، میخوای همه چیز بی نقص پیش بره. میدونی برای ما انسانها سخته که همزمان همه چیو بی نقص پیش ببریم، با اینحال هنوزم اون صدا رو میشنوی که ازت میخواد تا زمانیکه خسته نشدی به کارت ادامه بدی و از خودت بگذری تا همه چی سر جای خودش باشه.
به یاد داشتن جزئیات، اتفاقات، اون کمالگرایی که بهت میگه همه چیو بدون نقص تموم کن، انرژی زیادی میگیرن.
تا جاییکه با خودت میگی میشه یه روز از خواب بیدار شی و بدون دغدغه ی امروز، یک ساعت بعد، فردا، و آینده زندگی کنی؟
امیدوارم کارهایی که داری، ترسیمی که از فردا و آینده داری به خوبی پیش بره و وقتی تموم شد، با خیال راحت یه نفس از ته دل بکشی و زیر باد خنک کولر ساعت ها استراحت کنی... »