رآیحه🤍
- کجا بیام؟ - از اونجایی که نوشته شهر عطر بهشت گرفته. و عطر بهشت گرفته بود :)
از هر طرف سیل جمعیت شلوغ تر میشود.هوا سرد است و بوی گلاب پیچیده. از خیابان رد میشویم. چند دقیقه که میگذرد، ماشین حامل تابوت میرسد. تابوت شهید. شهید گمنام.نزدیک تر میشود.بازهم نزدیک تر. جمعیت مثل باد از مقابلم گذشتند. هجوم آوردند به سمت تابوت. هرکسی چفیه، تسبیح و هرچیزی که داشت میداد برای تبرک. من اما فقط نگاه میکردم. غرق شده بودم در عمق کلمهٔ کنار شهید.کلمهٔ گمنام. صدای حاج حسین یکتا توی گوشم پخش میشود:
«بچهها بعضی آدما چقدر خوشگل زندگی میکنن!»
سرم برمیگردانم. از هر دو طرف شلوغ است. همهمه است. دستها بیقرار رسیدن شده بودند. رسیدن و لمس کردن تابوت شهید. هوا مست از عطر یآس و نرگس و گلاب شده بود. آسمان وابرها هم بیقرار تماشا. تماشای عاقبت بخیر شدن یک جوان ۲۲ ساله. همان شهید گمنام. همراه با جمعیت راه میروم. خیره میشوم به تابوت شهید. چشمم سمت پسربچهٔ ۶-۵ سالهای میرود. با یک دستش سینه میزد و با دست دیگر برای بقیه چفیه و چادر تبرک میکرد. چند دقیقه با لبخند محو تماشایش شده بودم. مداح روضه میخواند. طنین گریهها با هم یکی شده بود. ذهنم هنوز دنبال رد کلمهٔ گمنام میگشت. یک نفر، دلش آنقدر متصل به آسمان میشود، آنقدر عاشق میشود، که حتی نمیخواهد نام و نشانی هم از او بماند. بعضی آدمها نگاهشان به وسعت آسمان است. و دلشان هم. حیرت و حسرت باهم به قلبم میرسند. و شوق. شوق و دلتنگی. عطر هوا دلتنگیم را بیشتر و بیشتر میکند. مرا میبرد به تیرماه۱۴۰۰،مشهد. مداحیِ:
«این گل را به رسم هدیه، تقدیم نگاهت کردیم» که پخش میشود دلم بیشتر به آن شب میرسد. که شهید گمنام ۲۱ ساله بود و شهر امام رضا و شب شهادت امام جواد. بغضی فراتر از دلتنگی مهمان گلویم میشود. احساس میکنم یک بخش از قلبم را در آن شب جا گذاشته بودم. برای همیشه. و حالا. حالا دوباره داشت برایم مرور میشد. دلتنگترین بودم و در عین حال احساس عجیبی در روحم نشسته بود. همراه با جمعیت بیشتر جلو رفتیم. موفق شدم چند قدم جلوتر بروم. دستم را دراز کردم به سمت تابوت. سیل جمعیت هلم داد عقبم. دستم توی هوا جاماند. باز تلاش کردم برای جلو رفتن. و بالاخره. دستم تابوت را لمس کرد. و حرارت عشق بود که دلم را لمس میکرد. خانومِ "ف" راست میگفت. که ارزش آدمها را پول، مدرک تحصیلی، جایگاه اجتماعی، موقعیت شغلی و هیچ چیز دیگر مشخص نمیکند. میگفت فقط عشق درون قلبتان، ارزشتان را نشان میدهد. خیلی راست میگفت. مثال بارزش همین شهید گمنام بود. که هیچ چیز از او نمیدانستیم. اما همین مراسم تشیع و تدفینش توی شهرمان، قلب همه را به عشق گره میزد. حال وهوای شهر را هم به نور. چند ثانیه دستم روی تابوت ماند. بیشتر از این وقت نبود. باید میرفتم عقب. فرصت حرف زدن و مجال برای دعاهای طولانی هم نبود. فقط میشد به زبان اشک حرف زد.... بقولِ شاعر:
«چیزی نداشتم که بگویم، گریستم.»
تابوت شهید دورتر شد و دستم از آن جدا ماند. اما حرارت عشق. عشقی که از قلب شهید منعکس میشد. به من هم رسیده بود. حس میکردم در اوج پاییز قلبم پر از شکوفههای بهاری شده. شهید قرار بود بماند و برای همیشه شهر را با نور گره بزند. و فکر میکردم پارکها هم میتوانند عاقبت به خیر شوند... مثل همین پارک که قرار بود محل در آغوش گرفتن پیکر شهید گمنام شود. یا حتی مثل گلبرگهای آرام گرفته روی تابوت. هنوز هم دلم میخواست بیشتر غرق در این فکر شوم، که عشق با دل بعضی از انسانها چه میکند؟ که نمیخواهند از آنها، حتی یک نام و نشان ساده هم بماند. فقط میدانستم شهدای گمنام، بیشتر از هرکسی متوسل به حضرت زهرا بودهاند. و بیشتر از هرکسی دنبال این بودهاند که به
"الهی استعملنی لما خلقتنی له" برسند. مثلا عمر و جوانیشان خرج راه عشق شود. دل به آسمان بسپارند و آنقدر محوش شوند، که هیچ چیز، حتی نآم، از آنها نماند. و حقیقتا که دلهایشان در تمنای چه چیز بود؟ جز محو در آغوش حضرت دوست شدن؟
حسرتی است عجیب که بر دل مینشیند. کآش دستی به دریچههای قلب ماهم میکشیدند. که لبریز است از غبار هرچه، جز عشق...
کاش میشد ندای:
«شوق پرواز بده، روح زمین گیر مرا...»
سر داد. و منتظر مآند. تا لحظهٔ رسیدن کامل حرارت عشق، به قلب.
کآش قلب آدم هم عاقبت به خیر میشد و کلماتش هم. فکر میکنم کلمات و حتی شعرها هم میتوانند عاقبت به عشق، خیر و نور شوند.
اگر در راهی که باید، خرج شده بآشند. درست مثل پارک و گلبرگهای آرام گرفته ...
از امروزِ گره خورده به نـــور و عطرِ آسمان، نوشتن.
سوم آذر مآهِ صفر چهــآر.
با دستی لرزان، و کلماتی پراکنده، در تلاش برای حفظ "استمرار". سختِ دوست داشتنی.
و اضطراب و نگرانی استاد برای اینکه عقربه از دوازده رد شود و متن چالش را نفرستم.
و امشب فهمیدم جدی جدی به چالش کشیدن بود.
اینکه رسما کلماتت ته بکشند اما بنویسی.
عجیب و حاوی دیوانگی.
شاید.
خلاصه و کوتاه؟ مُردم اما متن چالش را فرستادم.
احتمالا از عجایب مسیر نوشتن.
همراه با یک لایه حس خوب. از جنس نسیم خنک پاییزی.
پاییزی که دارد میرود و هنوز نمیدانم از رفتنش بترسم یا شاد باشم؟
خیلی همینجوری، نوشتن، نیمهٔ آذر مــآهِ صفـر چهار.
رآیحه🤍
وضعیت قلبم وقتی این روزا همزمان نادر ابراهیمی و سعدی میخونم:
شروع جدید از #نآدر_ترین
، در بهترین زمان ممکن. :)
و این نگاه به غم رو خیلی دوست داشتم.
که غم باید باشه. ولی نباید زندگی رو به غم باخت.
خیلی خوب وصفش میکنن اصلا.
و تا همیشه معتقدم هر کتاب عاشقانهٔ خوبی که پیدا کنیم، هرچقدر خوب باشه به احتمال زیاد عمق نداره.
ولی از نادر ابراهیمی میشه عاشقانههای عمیق خوند.
چرا؟ بنظرم چون خودشون این نوشته ها و کلمات رو زندگی کردن. و آدم تا چیزیو زندگی نکرده باشه، چطور میتونه انقد خوب ازش بنویسه؟:)
#نآدر_ترین
رآیحه🤍
و تا همیشه معتقدم هر کتاب عاشقانهٔ خوبی که پیدا کنیم، هرچقدر خوب باشه به احتمال زیاد عمق نداره. ولی
یکی از این نگاهها، اینه که نسبت به عشق متفاوت تر نگاه میکنن...
اون نگاهی که میگه"وصال در عالم ماده به معنی دفن عشقه" رو نقض میکنن؛
معتقدن باید برای موندگار شدن عشق ازش مراقبت کرد، سختیها رو تحمل کرد و نگهش داشت.
و اینجاست که میگن عاشق کم، اما حرف عاشقانه بسیار.
چون اولی سخته و دومی راحت.
:))))
#نآدر_ترین
نوسازی بخشهای فرسودهٔ روح و فرصتِ حرف زدنهآی بسیسسیار:))
اگه شیرکاکائو رو هم به این موارد اضافه کنیم واقعا یه تراپی خیلی خفنه.
#نآدر_ترین
رآیحه🤍
-
«مسیرهآ»
خودکار را برمیدارم و شروع میکنم به خط خطی کردن گوشه و کنار دفترم. چیزهای زیادی هست برای نوشتن. نمیدانم از کجا شروع کنم. اما بالاخره شروع میکنم به نوشتن؛ بیهوا، رها، رها و رها نوشتن. با قلم و کاغذ نوشتن خیلی کیف میدهد. انگار اصل نوشتن همین باشد. به نامه نگاری هم نزدیک است. خیلی دوستش دارم. سعی میکنم احساساتم را جا بدهم توی کلمات.هر چند کامل امکان پذیر نیست، اما در حدی که میشود سعی می کنم. اول حس و حالم حین شنیدن جملهٔ:
« قبول شدم برای دورهٔ حرفهای» از مشکات را مینویسم. انگار خودم یک بار دیگر قبول شده باشم و دوباره به خودش پیام داده باشم که قبول شدم و دوباره میم را بیدار کرده باشم که فقط ببیند قبول شدهام. وسط روزهای تلخ جنگ دوازده روزه پیام قبولی حرفهای شیرینی و امید را با خودش برایم به ارمغان آورده بود. و حالا شنیدن همین خبر برای دوستم، داشت همان احوالات را یادآوری میکرد.حتی فراتر از آن هم. از نویسندگی پل میزنم به شعر. لبخندم عمیقتر میشود. دیروز وقتی حاء.سین، بعد از چند روز سعدی خواندن گفت:
«فکر نمیکردم انقدر خفن باشه. به سبب تو عاشق سعدی شدم.»
احساس کردم جدی جدی دنیا، حداقل دنیای من جای بهتری برای زندگی شده است.
اینکه حاءسین این را گفت، حتی از آشنایی و خواندن شعرهای سعدی هم برایم دلنشین تر بود. خیلی زیاد. دستم کمی درد میگیرد. یاد رونویسیهای دورهٔ پیشرفته میفتم. به قول بچه ها دستمان فلج میشد اما ادامه میدادیم. واقعا چقدر کیف میداد. دلم تنگ شده بود.برای استرس قبل از نقد شدن و حتی له شدن حین نقد و حیات مجدد بعدش. برای خواندن و نوشتن خیلی زیاد. برای همه چیز. بقول آرزو توی سریال از سرنوشت، "واقعنی" دلم تنگ شده. معتقد بود حرفهای "واقعنی" اش، از ته دل هستند. در حقیقی ترین حالت ممکن.
با خودم فکر میکنم انگار همهٔ زندگی مسیر است. اما ما. ما گمان میبریم نتیجه است. ولی خب، واقعا مسیر است. واقعنی مسیر است.
مسیر،مسیر،مسیر.
یک لحظه چشمم را میبندم و به مسیر این روزهای خودم فکر میکنم. دنبال پررنگ ترین احساسی که این روزها دارم میگردم؛ یعنی چه احساسی است؟ فکرم پر میزند سمت شعری که دیشب نوشتم.برای تمرین بداهه نویسی. مصرع پنجمش این بود:
«من معنی دلتنگی شبهای پریشان و خزانم...»
و فکر میکنم. فکر میکنم خودِ خودش است؛ مسیری که به دلتنگی گره خورده. چاووشی توی گوشم میخواند:
«منو تارُ مار کردی...»
و خیلی دلم میخواهد بگویم من هم همینطور آقای چاووشی. راستش، دلتنگی مرا هم تار و مار کرده است.و باز به مسیر فکر میکنم. به خودِ خود زندگی.زل میزنم به پنجرهٔ اتاقم. کاش باران میبارید. نه؟